«فرق هیتلر با افلاطون»

Image caption نسخۀ «افلاطون» در دو هزار و سیصد و نود و سه سال پیش برای ساختن «دنیای بهتر» و خوشبختیِ «انسان والا»، کتاب «جمهوری» بود.

سلام. اگر الآن یکدفعه من برگردم از شما بپرسم «هیتلر با افلاطون چه فرقی دارد؟» همه تان از این سؤال تعجّب می کنید، امّا اگر از تان بپرسم چرا تعجّب کرده اید، جواب همه تان یکی نخواهد بود. می گویید بیشتر توضیح بدهم؟ یک مثال می آورم.

فرض کنیم داستان «سگ ولگرد»، نوشتۀ «صادق هدایت» را بدهیم به صد نفر، از طبقه های مختلف و اهل حرفه ها و هنرهای مختلف بخوانند. بعد بیاییم از یکی یکیشان بپرسیم: «از این داستان چی فهمیدی؟»

جوابهایی که بدهند، هم با هم شباهتهایی خواهد داشت، هم تفاوتهایی. بعضی از همین تفاوتهاست که آدم را متحیّر می کند و به فکر وامی دارد، و با همین تفاوتهاست که فرق آدمها معلوم می شود.

می گویید این مثال چه ربطی به مقایسۀ «هیتلر» و «افلاطون» دارد؟ ربطش این است که این دو نفر از جملۀ آن بزرگانی هستند که برای ساختن «دنیای بهتر» خواب نما شدند، و برای خوشبختیِ «انسان والا» نسخه نوشتند.

Image caption و نسخۀ «اآدولف هیتلر» در هشتاد و هفت سال پیش برای ساختن یک «دنیای بهتر» دیگر و خوشبختیِ یک «انسان والا»ی دیگر، کتاب «نبرد من» بود.

اوّلی که یونانی بود، نسخه ش را دو هزار و سیصد و نود و سه سال پیش نوشت و اسمش را گذاشت «پولیسیا» (Πολιτεία) که ما فارسی زبانها به ش می گوییم «جمهوری افلاطون» و حرفهایی است دربارۀ مزایایِ عدالت، شجاعت، حکمت، خردورزی و اعتدال در فرد و در جامعه، با این هدف که چه طور می شود خوب زندگی کرد؟ و یک جامعۀ ایده ال یا آرمانی چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟ و به چه کسی می شود گفت یک فرد درستکار؟

دوُمی که آلمانی بود، نسخه ش را همین هشتاد و هفت سال پیش نوشت، یعنی دو هزار و سیصد و شش سال بعد از اوّلی، و اسمش را گذاشت «ماین کمپف» (Mein Kampf) که ما فارسی زبانها به ش می گوییم «نبردِ من هیتلر» و حرفهایی است دربارۀ اینکه چه طور شکم آسمانِ خدا سوراخ شد و این «رهبر جهانی» ازش افتاد تو آلمان و حالا چه طوری می خواهد آلمان را بکند مرکز عالم و عالم را بکند امپراتوری آلمان و بشریت را پاک و پایزه و رستگار بکند.

Image caption نوشته اند که هر سه تای اینها مجسّمۀ گردن به بالای «افلاطون» است. من هم، مثل شما، زیاد مطمئنّ نیستم.

اوّلی که نه سرش برای سیاست درد می کرد، نه دلش برای قدرت می تپید، فلسفه ش را نوشت و خیالش راحت شد و رفت با دوستهاش توی آتن نشست به خوش و بش، که یکدفعه دید یکی از شاگردهای پر و پا قرصش به اسم «دیون» (Dion) که حالا شده بود مشاور دیونیسیوس (Dionysius)، دیکتاتور «سیراکیوز» (Syracuse)، برایش دعوتنامه فرستاده است که پا شو بیا «جمهوری» خودت را اینجا پیاده کن.

کنجکاوی کک توی تنبانش انداخت، رفت ببیند قضیه از چه قرار است. دیکتاتور با توصیۀ مشاورش، «دیون»، به افلاطون خوشامد گفت و نشستند به صحبت، که یکدفعه افلاطون یادش رفت کجاست و طرفش کیست و شروع کرد به انتقاد شدید از حاکمان مستبد. دیونیسوس که انتظار همچین گستاخی ای را نداشت، سخت عصبانی شد و، اَلعُهدَةُ عَلی الرّاوی، دستور داد او را بکشند، که البتّه نکشتند، ولی به عنوان یک «بردۀ آتنی» تو بازار فروختندش و این طوری از مرگ نجات پیدا کرد.

از این حکایت می توانیم این طور نتیجه بگیریم که افلاطون و هیتلر در خواب دیدن برای خوشبختی بشریت بی شباهت نبودند، با این تفاوت بزرگ که افلاطونها قلمشان را نگذاشتند زمین، شمشیر بردارند، بروند درستی فلسفه شان را ثابت کنند، امّا هیتلرها همان طور دست به شمشیر ماندند و هیچوقت از شکستهاشان عبرت نگرفتند.

مطالب مرتبط