ابراهیم گلستان، بهمن محصص و "فی‌فی از خوشحالی زوزه می‌کشد"

Image caption ابراهیم گلستان

"بهمن محصص در میان نقاشان معاصر بزرگترین بود. آدم نگارتر، انسان‎بین‎تر، و انسان‌خواه‌تر. او نقاش قصه‌پردازی نبود که از تعمید مسیح و صحرای کربلا بگوید. محصص حالت جهنمی، حالت انسانی، حالت خشونت و حالت صداقت آدمی را می‌گفت."

ابراهیم گلستان، فیلمساز و نویسنده سرشناس ایرانی روز یکشنبه سوم نوامبر در برنامه ای که توسط موزه بریتانیا، ولی محلوجی و با حمایت magicofpersia برگزار شد، بهمن محصص نقاش مدرن و نامدار ایرانی را این‌گونه توصیف کرد.

او پیش از نمایش فیلم "فی‌فی از خوشحالی زوزه می‌کشد" به کارگردانی میترا فراهانی از بهمن محصص گفت، از کارهایش و از کم قدر بودن هنر نقاشی در میان ایرانیان.

هنرمند/آفرینشگر

Image caption تصویر بهمن محصص در جوانی

ابراهیم گلستان با اشاره به اینکه بهمن محصص هنرمند ناشناخته‌ای برای ایرانیان بود گفت که او اکنون نیز ناشناخته است و تعداد بسیار کمی او را و کمتر از آن قدرت و جایگاه هنر او را می‌شناسند.

بیشتر بخوانید: بهمن محصص؛ پیشرو و مردم‌گریز

کارگردان خشت و آینه یکی از دلایل شناخته نشدن محصص را در این دانست که اصولا نقاشی در ایران، هرگز هنر بزرگی که در دسترس عموم و برای عموم قابل قبول و فهم باشد، نبوده است.

گلستان در ادامه با مروری بر تاریخچه نقاشی ایرانی از شهرت مانی به نقاشی، از نقاشی های دیواری مسعود غزنوی که موجب خشم پدرش و نابودکردن آن‌ها شد، از سبک مغولی و همچنین از نقاشی در دوران صفویه و نمونه‌های فوق العاده آن که برای کتابخانه‌های بزرگان و شاهان بوده‌اند و محدویت قطع و محدودیت انتشار می‌آوردند، گفت.

"سنتی دیرپا که ادامه می یابد تا آمدن مجلس‌نگارها و گل و بلبل و کپه هنداونه و این گونه مناظر و ناگهان از آن میان شاهکارهایی مانند مینیاتور پرواز سیمرغ بر فراز ارابه اسفندیار دوران صفوی تا مرد نامه‌نویس صبا در اوائل دوران قاجار آشکار می‌شوند."

"بعد هم کمال الملک و شاگردان او، و دیگرانی مانند رسام ارژنگی تا پس از شهریور بیست و آمدن نقاشان بعدی مانند ویشکایی و کاظمی و منوچهر یکتایی و منیرشاهرودی تا برسیم به ضیاپور و خروس جنگی و دوران مصدق و بعد برسیم به کسانی که به اروپا رفتند مانند ابوالقاسم سعیدی و هوشنگ پزشک‌نیا و بعد از آنها حسین زنده‌رودی و آذر خسروی و سهراب سپهری و بهمن محصص تا معاصرینی همچون بهمن دادخواه و بیژن صفاری و بیژن بصیری."

نویسنده مد و مه با بیان اینکه محصص تقریبا یکی از معدود هنرمندانی بود که درباره جامعه و انسانیت فکر می کرد، ادامه داد: "ما نقاشان زیادی داشته ایم اما محصص واقعا یگانه بود."

او با روایت داستان خروج محصص از ایران، در دوران محمدرضا پهلوی و سکونتش در رم، از امید او برای بازگشت به ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ گفت: " محصص بسیار امیدوار بود که کشورش توسعه پیدا کند و بعد از انقلاب به ایران برود و برای جامعه کار کند، اما وقتی برگشت، دید که جامعه نه او را می شناسد و نه کارش را می فهمد و برای همین دوباره آمد بیرون."

ابراهیم گلستان، فرهنگ و هنر ایرانی را نقطه اتصال مردمان این کشور دانست و گفت: "ما کشوری با گروه‌های مختلف و زبان های گوناگون هستیم و آن چیزی که ما را ایرانی می کند و ایرانی نگاه می دارد و باید هم چنین کند؛ نثر، شعر، داستان، نقاشی، سینما، موسیقی، و فرهنگ ما است. همه چیزی که می خواهم بگویم این است که هر ایرانی باید تلاش کند این فرهنگ زنده و جاندار بماند."

به گفته او: "این فرهنگ باید زنده و جاندار و آدمی‌خواه باشد، از جهل و حماقت و بلاهت هر چند هم که آدمی باشد، بکاهد و به روشنی روشن بودن آدمی بکوشد نه کج و کوله کردن بر حسب میل و نفهمی‌های شخصی."

آخرین باری که گلستان صدای محصص را شنید، شب قبل از مرگش بود: "هفته ای یک بار به او زنگ می زدم. شب آخری که تلفن کردم، گفت: خوب نیستم. مریضم. گفتم تو که همیشه مریضی. گفت نه، این بار خیلی بدم. فردا صبحش، ساعت ۵، میترا فراهانی به من زنگ زد و گفت محصص دیشب مرد. او گفت : من اینجا بودم، با او حرف می زدم که مرد."

هنرمند/ویرانگر

Image caption نمایی از فیلم که بهمن محصص به دو خریدار تابلوی "فی‌فی از خوشحالی زوزه می کشد" را نشان می دهد

میترا فراهانی، کارگردان فیلم" فی فی از خوشحالی زوزه می کشد" صحنه مرگ محصص را به ما نشان نمی‌دهد و ما تنها صدای او را می‌شنویم که می‌گوید دارد می‌میرد.(فیلمساز استفاده هوشمندانه‌ای از صدا در فیلم کرده است)

بیشتر بخوانید: بهمن محصص و خاطرات انهدام روی پرده سینما

فیلم "فی‌فی از خوشحالی زوزه می‌کشد" دو ماه آخر زندگی بهمن محصصی را روایت می‌کند که به قول آیدین آغداشلو، نقاشی‌هایش "آدم های مرده و پرنده های مرده و بطری های مرده و سیب های مرده، جامد و خاموش؛ در ساحل دریایی غلیظ و تیره و ایستا تاریخ را نظاره می‌کنند."

و حالا نقاشی که مرگ را چنین تصویر می کند در جلوی دوربین با تلخندی زهرآگین از نابودی آثارش توسط خودش برای ما می گوید و می‌خندد. یکی یکی تابلوهایش را نشان می‌دهد و به راحتی می‌گوید "مرد، از بین رفت." و تماشاگر مبهوت می ماند و انبوه ویرانی. تنها چند اثرش از این انهدام جان به در برده اند از جمله تابلوی محبوبش که همه جا همراهش بود: "فی فی از خوشحالی زوزه می کشد."

اما در این ویرانی و انهدام آثارش، او تنها نیست. در نمایی از فیلم ما و او همزمان به تماشای فیلمی می نشینیم که رئیس وقت موزه هنرهای معاصر از بلایی که بر سر مجسمه نی‌ لبک زن‌ اش آمده است می‌گوید.

پیش از ویرانی اما آغداشلو از گندیدگی همه چیز در آثارش گفته بود: "آدم ها هم مثل پرنده ها و ماهی ها و مینوتورها اغلب کنار دریا نشسته اند و فنای عالم را تماشا می کنند و گندیدگی یکسان و هماهنگ همه چیز و همه کس را فرا گرفته است."

نقاش در انزوای خودخواسته اش در اتاق هتلی در رم به ظاهر تنها است. اما می گوید آدم های بسیاری در آنجا حضور دارند و نیما را یکی از آن ها می داند و می گوید او بزرگ بود.

شاید دیگری هم استاد دوران جوانی‌اش حبیب محمدی باشد که دو نقاشی از او تا آخرین لحظه عمرش بر دیوار اتاقش آویخته بود. نقاشی‌هایی که آن دو خریداری که به خانه اش آمده اند تا باقی مانده آثارش را با خود به دوبی ببرند با تعجب آن‌ها را نشان می دهند و می گویند این تابلوها از کیست؟ و او می‌گوید "حبیب محمدی".

نقاش در طول فیلم بارها اشاره می کند که ای کاش در کارگاهش مشغول به کار بود تا دوربین فیلمساز لحظه آفرینش او را به تصویر برکشد.

آرزویی که تا آماده کردن تابلو و خرید رنگ‌ها هم پیش می‌رود اما تا آفرینش اثر پیش نمی‌رود، نقاش دیگر آن دست‌های توانا و توان قلم زدن بر بوم را ندارد.

اما همین بهانه‌ای می شود تا از کنج انزوایش بیرون بزند و بار دیگر او را در خیابان ها و بین مردم ببینیم.

فیلم در آغاز، زندگی هنرمند در جوانی را با صدای او بر دریا روایت می کند و صدای او بر دریا نمای پایانی فیلم است. اما در انتهای نما صخره ستبری از آب بیرون زده است که می‌تواند نمادی از حضور او در پهنه هنر مدرن و معاصر ایران باشد.

آغداشلو درباره این نسل تنومد هنر ایران نوشته است: ... بسیاری از اینان را دیگر کسی نمی شناسد و به یاد نمی آورد؛ خیلی‌هایشان از غوغای خاکیان درگذشته اند و به خاک پیوسته اند، تعدادی کوچ کرده اند و رفته اند تا از یاد اینجا بروند و در یاد جای دیگری بمانند، عده ای هم با گردن فرازی مانده اند و کار کرده اند تا نگهبان حیثیت کار کردن و مفید بودن باشند، بی اعتنا به اینکه در یاد کسی یا جایی بمانند یا نمانند و الباقی به آخرین حد سه کنج روحشان و اطاق کوچک و انباشته شان خزیده‌‌‌اند به امید کشف شدنی دوباره تا بازخواسته و فراخوانده شوند. . . چه باک از اینکه بسیاریشان به جای مناسبی یا به پایان راه نرسیده‌اند. راه پیمودن را که معنا داده اند...."

بهمن محصص بی شک یکی از آن درختان تنومند نقاشی و هنر مدرن ایرانی است که گرچه تصاویر آخرالزمانی اش جایشان در موزه هنرهای معاصر کشورش خالی است اما در ذهن‌ها برای همیشه حک شده است.

حالا نقاش به ما می‌خندد و می‌گوید دیدید دستتان به جسدم هم نرسید اما نقاشی محبوبش بر دیواری در جایی مانده است. هنوز هم "فی‌فی از خوشحالی زوزه می کشد" . . .

Image caption از آثار بهمن محصص