«معمّای جایزۀ صلح نوبل»

Image caption «باراک اوباما»، برندۀ جایزۀ صلح «نوبل»، جانشین «جورج بوش»، و سردار صلح در خاور میانه.

سلام. چند وقت پیش که کپّه های «به سوریه حمله بکنم؟»، «به سوریه حمله نکنم؟» در ترازویِ تصمیمِ «باراک اوباما»، جانشین «جورج بوش»، رئیس جمهوری آمریکا، قهرمان فتح عراق، پایین و بالا می رفت، یکی از همکارهای شوخ با لحنی جدّی گفت: «بیا، یک چیزی دربارۀ جایزۀ صلح نوبل بنویس که چوب لای چرخ اوباما گذاشته است! مگر او چیش از جورج بوش کمتر است که قهرمان فتح سوریه نشود؟»

این همکار خودش خوب می داند که من با سیاست میانه ای ندارم. شوخیش گرفته بود، می خواست سر به سرم بگذارد. به ش گفتم:

«از شوخی گذشته، این قضیۀ سوریه دست به دستِ قضیۀ پیری داده است، دوتایی دارند دیوانه ام می کنند. تازگی از شنیدن هر خبری که به سوریه مربوط باشد، سرم گیج می رود و عقلم را گم می کنم. عینِ یک کابوسِ زشت و هولناک. یک لحظه این فکر توی سرم می آید که غیر ممکن است یک همچین وضعی در دنیای بیرون از من واقعیت داشته باشد، بلکه این منم که سر پیری دچار اختلال مشاعر شده ام و مغزم قاطی کرده است!»

Image caption «جورج بوش» و «تونی بلر»، سردارانِ صلح و دموکراسی در عراق.

همکارِ شوخ گمانم چون دید موضوع را جدّی گرفته ام، تو ذوقش خورد، با یک لبخند زورکی رفت پی کارش. و حالا من که نشسته بودم، داشتم نمی دانم چه کار می کردم یا توی چه فکری بودم، افتادم توی کابوس سوریه و از کابوس سوریه افتادم تو قعرِ جهنّم بهار عربی، همان بهاری که نسیمش یکدفعه بعد از عراق و لیبی، پشت سر هم، مراکش و الجزایر و تونس و مصر و سودان و یمن و کجا و کجا را از خواب دیکتاتوری بیدار کرد و هوای دموکراسی انداخت توی دماغشان و خمیازه شان را شکست و ...

شکست و چی؟

هیچ چی، بابا، هیچ چی! بگذارید از «جورج بوش» و «عراق» و «بارک اوباما» و «سوریه» و «بهار عربی» دور بشویم، برویم به آن دوره ای که وقتی اسم «سوریه» به گوشمان می خورد، به یاد «حلب» می افتادیم که «آبگینه» اش را به «یمن» می بردند، و به یاد دهکدۀ «معرّه» در نزدیکی شهر حلب می افتادیم که حالا شهر نسبـة ً بزرگی شده است که دیکتاتوری «بشّار اسدی» و «دموکراسی الله وکیلی» حواسّش را پرت کرده است و به کلّی از یادش رفته است که در حدود ده قرن پیش زادگاهِ شاعری بود به اسم «ابوالعلاء»، که اگر خودمان شعرهاش را نخوانده ایم و نمی دانیم که همین امروز هم حتّی عالم ترین علما و شاعرترین شعرای غربی حیرت می کنند از روشنی فکر و زیبایی کلام او، باید برویم «دائرة المعارف» های پنج کشور عضو دائمی شورای امنیت سازمان ملل متّحد را به زبانهای انگیسیِ آمریکایی، انگلیسیِ بریتانیایی، چینیِ کمونیستیِ سرمایه داری، روسی دموکراتیک مافیایی، فرانسویِ هردمبیلی، به اضافۀ زبان آلمانی پسا هیتلری بخوانیم تا ببینیم دربارۀ «ابوالعراء معرّی» چی می گویند. حیف که نمی توانیم روح «عمر خیّام» را احضار کنیم تا او برایمان بگوید «ابوالعلاء» کی بود!

Image caption «بشار اسد»، چوب دو سر طلایی «سوریه».

آلفرد فُن کرِمِر(Alfred von Kremer)، شرق شناس و سیاستمدار اتریشی قرن نوزدهم گفته است، و به حقّ گفته است که: «ابوالعلاء شاعری است که قرنها از زمان خودش جلوتر بود.»

تازه می خواستم با این سُنبۀ پُر بروم به تونسِ هفت قرنِ پیش، به سراغِ «ابن خلدون»، که در غرب او را از بنیادگذاران تاریخ نویسی و جامعه شناسی و اقتصادِ جدید می دانند، که یکدفعه صدای خودش را ازدل تاریخ شنیدم که می گوید:

«سوریه ها و تونسها اسمند، ثابت می مانند، امّا آدمهاشان آدمیزادند، مُدام عوض می شوند!»

مطالب مرتبط