قفل ارسطو و کلید حافظ و ایمان آشوری

در میان گفتگوهایی که با داریوش آشوری انجام شده و انتشار یافته است یکی از مفصل ترین و مهمترین آنها گفتگویی است که در مجله کلک (شماره ۳۷) در فروردین سال ۱۳۷۲ منتشر شده یعنی بیست سال پیش از این.

این گفتگوی خواندنی که برای خود کتابچه ای است در ۶۷ صفحه گزیده ای از ده ساعت گفت و شنود شماری از برجسته ترین صاحبنظران ایرانی با آشوری است: رامین جهانبگلو، بابک احمدی، محمدرضا باطنی، علی اشرف صادقی، بیژن جلالی و چند تن دیگر از اهل قلم.

این گفتگو اندیشه نمای خوبی از آشوری است. در این یادداشت تلاش می کنم مرکزی ترین اندیشه آشوری را با حواشی آن بر اساس آنچه در این گفت و شنود آمده است بیاورم، نقد بابک احمدی را بر بخشی از آن مقابل نشانم و تیپ فکری آشوری را در برابر سنت و غرب روشن سازم.

بهترین نماینده یک دوره از جستجوی حقیقت

آشوری بی تردید از شمار روشنفکرانی است که عصر خود را زیسته اند و نمایندگی می کنند. بنابرین با همه تفرد و تمایزی که او در اندیشه و گفتار خود نشان می دهد و پروژه هایی که برای زندگی اجتماعی خود تعریف کرده و پیش برده است مشترکاتی با نسل خویش دارد که او را در مجموع در کنار دیگر نمایندگان چپ مردمی و فرهنگی – و نه سیاسی – قرار می دهد.

به زبان متاخرتر روشنفکران، او نماینده ای از تفکر سکولار است. به نظر من، آشوری پالوده ترین اندیشه دوره خود یا بهترین تیپ فکری آن را بیان می کند. یعنی از هر عیب شناخته در فکر دوره که می شد کناره گرفت پالایش یافته است.

مثلا آلوده ابتذال نیست به قدرت طلبی سیاسی آمیخته نشده و به مصلحت سنجی های رایج کاری ندارد و شجاعت فکری و صمیمت سلوک در آن برجسته است. از این رو، اندیشه آشوری با خلوص بالایی روایتگر یک دوره اخیر از فکر روشنفکری ما ست.

به عبارت دیگر، می توان گفت بهترین سطح فکری ممکن در دوره آشوری در اندیشه او جلوه گر شده است. صداقت و فروتنی علمی آشوری و حقیقت جویی و پشتکار مثال زدنی اش و تامل ژرف او در کار و بار ایران و ایرانیان و پرهیزش از هر گونه شائبه مریدبازی و رهبری طلبی و تفاخر و ادعا و باز بودن و انصاف و نگاه انسانی اش به خود و جامعه خود باعث شده است که به بهترین نماینده فکر یک نسل تبدیل شود. او از کسانی است که می توان در باره آنها گفت برای جستن حقیقت زندگی می کنند.

ضدعقل، سنت و غربزدگی

با همه اینها آشوری مثل هر کدام از دیگر روشنفکران و اصحاب اندیشه محصور به زمان و مکان و درک و گفتمان خاص دوره یا حلقه فکری معینی در آن دوره است.

آنچه اینک می توان از ثمره کار و تحقیق و تامل او دید این است که او از منظر خاصی به سنت ما و نیز به سرنوشت ما در قبال غرب می نگرد که چه بسا در تازه ترین نسل فکری ایرانیان دستخوش تحول شده و در آینده صورت بندی متفاوتی از داستان افت و خیز تجدد در ایران ارائه می کند.

در بیان آشوری از سنت فکر و فرهنگ ما یک نکته بارز است و آن محوریت عقل یا تاریخ عقل است. او این سنت را «ضدعقل یونانی» می شناسد. می گوید شعرای ما همگی مجاهدان ضد عقل یونانی بوده اند. به نظر او ما از فرهنگی برخاسته ایم که با «روح علم مدرن ناسازگار» است.

می گوید «فضاهای ذهنی ما تهی» است از آنچه انسان غربی را به تکاپو وامی داشته است و از همین جا ست که حتی وقتی امکان زیست در غرب را هم پیدا می کنیم آن فاصله باقی می ماند. صورتبندی مساله از نظر او چنین است که ما پس از ورود به عصر نو خود را در جهان تازه ای یافتیم که «دیگران» حدود و مرزبندی های آن را کشف کرده بودند.

حتی تاریخ خود را هم از چشم این «دیگران» دیدیم و بازشناختیم. و نهایتا از جایگاه شرقی به جایگاه جهان سومی سقوط کردیم. به نظر آشوری تاریخ غربزدگی ما از زمانی آغاز می شود که تلاش کردیم شبیه این «دیگران» شویم.

«ذات عقلانیت»

از این نگاه کلی نگرِ عقل محور، فاصله ما با آن دیگران و به هم زدن این رابطه جهان اولی-جهان سومی زمانی ممکن است که ما به «ذات عقلانیت آنها» راه بریم. از چشم آشوری ما تا وقتی به لحاظ عقلی غربی نشده ایم غربزده باقی خواهیم ماند.

برای این کار اما موانع فرهنگی و روانی داریم. چیزی که آن را «سرکوفتگی جهان سومی» می نامد. بعلاوه، مانع فلسفی هم داریم. به اعتقاد او متافیزیک یونانی دنیای مدرن و ذهنیت مدرن را پایه نهاده است. اما اگر فرهنگی به ضدیت با عقل یونانی شناخته می شود راه برون رفتی برایش هست؟

آشوری در ناسازگاری فرهنگ و سنت ما با دنیای مدرن از جمله به این نکته توجه می دهد که جهان مدرن جهان جدیت است. و دنیا و عوالم مادی و قابل شناسایی را جدی می گیرد. ولی ما متعلق به جهانی هستیم که جهان و کار جهان را به هیچ می گیرد.

آشوری به یک سوال مقدر هم توجه دارد که اگر عقل یونانی دایرمدار مدرنیته باشد چرا در خود یونان شکفته نشد و یونان سهمی از عظمت دنیای مدرن پیدا نکرد؟ اما برای آن جوابی ندارد. شاید چون انگاره عقل بنیاد او را به هم می ریزد.

«حاشیه نشینی ما و بحران بی خانمانی»

از چشم او، با تغییر تاریخ و تبدیل غرب به فاعل شناسایی جهان، ما تبدیل به موضوع شناخت غربی شدیم. غرب به مرکز تبدیل شد و همه اقوام و ملل دیگر در حاشیه تاریخ و تمدن غرب قرار گرفتند. این «قرار گرفتن در حاشیه» به قول آشوری یک دیدگاه روانشناختی به ما می دهد که معنای حرکات ما را از آن می توان دریافت.

می گوید ما علاقه ای به شناخت «دارالکفر» نداشتیم. اما دارالکفر به سراغ ما آمده بود. در جهان قدیم ما برای خود مرکز عالم بودیم اما حال حاشیه تمدن غرب شده بودیم.

برای همین است که به نظر او روشنفکری ما با تلاشهای کسی مثل آخوندزاده شروع شد که می خواست جایگاه ما را در «تاریخ جهانی» بازتعریف کند. اینجا ست که تصور «عقبماندگی» شکل می گیرد. اما برای جبران این عقبماندگی هم به وضعیتی دچار می شویم که آشوری آن را «بحران بی خانمانی» توصیف می کند.

از شیفتگی و پرخاشگری به یکی شدن با غربی

در مواجهه با این وضعیت بحرانی دو راه عمده در میان روشنفکران پیموده می شود: یکی شیفتگی به غرب است و دعوت برای پیروی از مدل غربی زندگی و دیگری پرخاشگری به غرب است و ایستادن در مقابل آن با توسل سطحی به ایدئولوژیهایی که در همان غرب تولید شده است.

راه برونشدی که آشوری پیش می نهد بسیار دشوار است و نزدیک به محال: تا به آن عینی نگری علم و فلسفه غربی نرسیم مساله خودمان را هم درست نمی توانیم تبیین کنیم و همچنان جهان سومی غربزده می مانیم.

این تقریر آشوری از مستقر کنونی ما ست. مستقری که عین عدم استقرار است. عین آشفتگی و پریشانی و خودباختگی. درمان اش هم شباهت تام عقلی یافتن است به آن که ما را شیفته کرده است یا به واکنش پرخاشجویانه واداشته است.

زوال قطعیت و اسطوره عقل

به طور کلی صحبت های آشوری با توافق جمع روبرو ست و زبان حال و مقال آنها هم هست. تنها بابک احمدی است که در فضای متفاوتی به سر می برد. او به آن عقل ناب و نجات بخش اعتقادی ندارد. بحران را به خود مدرنیته پیوند می زند و می گوید آن «الگوی درخشان و فریبنده تجدد که در غرب ساخته می شد» دورانش به سر آمده است و ما در دل بحران زندگی می کنیم.

به داوری بابک احمدی، دوره عینی گرایی و ابژکتیویسم زوال یافته و حتی ناتوانی خرد علمی هم نشان داده شده و آرمانهای دوره روشنگری به خواب و خیال تبدیل شده است. «قطعیت از میان رفته» و دیگر یقینی در کار نیست.

به نظر بابک احمدی بحث اکنون برای روشنفکر جهان سومی همان بحثی است که برای روشنفکر غربی هم مطرح است: «آیا الگوی مدرنیته الگوی درستی بود؟» آیا جهانی که در آن آَشوویتس و گولاک ساخته شد اصلا جهان خوبی بود؟ به نظر احمدی سویه منفی مدرنیته اینجایی و آنجایی نمی شناسد و همه می توانند در باره اش حرف بزنند و در باره اش چاره جویی کنند. این مساله ای جهانی است.

آشوب و منطق ناپیوستگی

آشوری در مقابل فکر می کند بحران در سرزمین هایی که مدرنیته در آن به صورت ارگانیک رشد کرده با سرزمین ما متفاوت است. مدرنیته در ما پریشانی و آشوب ایجاد کرده و «ما فرآورده های این پریشانی و آشوب هستیم».

به نظر او برای رسیدن به پست مدرنیسم مورد توجه بابک احمدی باید ناگزیر از مدرنیته گذشته باشیم. او قائل به ترتیب تاریخی است. قائل به شکافهای تمدنی و فکری و عقلی است. به نظر آشوری حتی وقتی ما خود را مصداقی از آن بشری می بینیم که دارای حقوق است و خطاب اعلامیه جهانی حقوق بشر به او ست نمی توانیم این نکته را نادیده بگیریم که زمینه ذهنی ما نسبت به حقوق و قانون، مدرن نیست و از جای دیگری می آید.

بابک احمدی می گوید شناخت بحران امروز کلید شناخت مدرنیته هم هست و اگر به جای بحث در این بحران همچنان به بحث نسبت ما و غرب (یا همان غربزدگی) توجه کنیم «بنیان زندگی امروز» را فراموش کرده ایم.

نکته اساسی که بابک احمدی از آن دفاع می کند این است که ما نمی توانیم دوباره غرب را آجر به آجر برای خود بسازیم. مثلا در مسیر ترجمه های متون فلسفی غربی به فارسی قبل از آنکه کانت بیاید سارتر آمده است. عیبی هم ندارد.

چرا که از دید او «تکامل آگاهی اجتماعی شکل ارگانیک و موزون ندارد»؛ می گوید از فوکو آموخته ایم که «تکامل فکر در غرب نیز ارگانیک، لحظه به لحظه و پیوسته نبوده است». از دید بابک احمدی اصولا اهمیت فوکو و ساختارگرایان همین است که «منطق ناپیوستگی را کشف کرده اند و گسست شناخت شناسانه را».

کابوس زبان

این تفاوت مهمی است میان دو دیدگاه کلان. آشوری با دفاع از عقلانیت کلاسیک قرن هجدهمی بر این باور است که نمی توان جهش تاریخی کرد. باید گام به گام پیش رفت و مرحله های سلوک عقلی را یک به یک طی کرد و از آنچه اروپا گذرانده عبور کرد تا به عقل غربی دست یافت.

بابک احمدی به چنان نظم عقلانی کلاسیکی قائل نیست و رشد اجتماعی را منظم و قابل پیش بینی و مهندسی نمی بیند. عقل آشوری به عصای پیوستگی متکی است. عقل احمدی یکسره بی عصا و ناپیوسته است.

آشوری در جهان سنتی ما میان معماری و شعر و فلسفه تلائم و هماهنگی ارگانیک می بیند اما «ما»ی امروز را اینطور توصیف می کند: «کم و بیش پاشیده و شکسته و سرهم بندی شده»؛ برای همین جامعه را هم شکسته و گسیخته می بیند.

این «انسان از خودبیگانه و از خود بیزار» که می کوشد مثل مدلی بیرون-از-خودش شود و نمی شود، برای آشوری مساله ای چندان اساسی است که نمی تواند آن را کنار بگذارد.

آشوری می گوید حتی اثری دشوار از نظر زبانی مثل «تاریخ وصاف» وقتی کدهایش را بشناسی متنی قابل فهم می شود چون با جهان خودش مرتبط است اما در دوره ما آثاری تولید می شوند که دچار گنگی معنایی اند و «یاوه مطلق»؛ گویی «کابوسی است که خودش را در زبان منعکس می کند». این همان کابوسی است که آشوری بعینه می بیند و احمدی از آن فارغ است.

ارجاع به جایی که اینجا نیست

آشوری حرف اساسی اش را چنین بیان می کند: «ما جماعت روشنفکر چیزهایی تولید می کنیم و سخنانی می گوییم که واژگانش به اعتبار رفرانس به فضای زبانی و یک دستگاه واژگانی دیگر برای ما معنا پیدا می کند.»

احتمالا از همین نقطه عزیمت است که او نهایتا توصیه به غربی شدن عقل می کند. زیرا تنها در آن صورت است که مخاطب حرف روشنفکر را می فهمد. علت جداافتادگی روشنفکران و مخاطبان اینطور تحلیل می شود که آنها دستگاه ارجاع معانی روشنفکران را نمی فهمند.

این که حرف آشوری را در این گزاره آخر حرف اساسی او نامیدم از این بابت است که در نگاه آشوری مساله خودی و بیگانه جدی است. دستگاه فکری او همان دستگاه فکری روشنفکرانی است که نسبت ما را با بیگانه غربی می سنجند.

گاهی عقب افتاده ایم از او و گاهی در ستایش او سیر می کنیم و گاه در ستیز با این دیگری هستیم. اما نهایتا و بر اساس نوعی معاداندیشی اجتماعی قرار است همه ما به همان بیگانه تبدیل شویم تا دیگر مرزی بین خودی و بیگانه نماند. نوعی حتمیت تاریخی که ممکن است متحقق نشود اما تنها راه نجات فرانموده می شود.

جهان ایرانی مثال ناقص مدینه غربی

مساله اساسی بعدی در فکر آشوری مساله زمان است. ما از نظر زمانی بعد از تاریخ مدرنیته غربی وارد عصر تجدد شده ایم. با عقل یونانی نسبتی نداشته ایم. سیر منطقی و ارگانیک فکر غربی را طی نکرده ایم. از همین جا ست که دچار پریشانی هستیم. ما ناهمزمان ایم.

این اندیشه صورتی از ذات گرایی است و تصویری ابدی از وضع ما مجسم می کند. نوعی جبریگری بر اندیشه آشوری حاکم است که چه بسا سایه ای است از دترمینیسم رایج در گفتمان مارکسیستی دوره او.

از این سرنوشت شوم و کابوس-مانند که او تصویر می کند گویی رهایی نداریم. او جهان ما را به نحوی درمان ناپذیر آشوبزده می بیند. جهانی که مثال ناقص یک مدینه افلاطونی است. یک مدینه غربی.

آیا جهش ممکن است؟

مشکل اساسی در این نگره که رامین جهانبگلو هم مانند دیگران در این جمع بر آن صحه می گذارد مساله تقدم و تاخر است. این موضوع که ما کانت را نخوانده ایم چطور از سارتر چیزی می توانیم آموخت.

این که ما مدرنیته را طی نکرده چطور ممکن است از پست مدرنیته سر در آوریم. به نظر جهانبگلو نمی توان «جهش» کرد. ترتیب را باید رعایت کرد. اما آیا این با واقعیت جوامع انسانی مثلا ژاپن و کره جنوبی سازگار است؟ آیا با تجربه خود ما همخوان است؟ آیا اصولا می توان زمان را نگه داشت یا برگرداند تا به جبران ناکرده ها و نادانسته ها بپردازیم؟

بابک احمدی بدرستی می گوید که خود آشوری هم نمونه ای است از ناپیوستگی منطق شناخت. آشوری از نیچه شروع کرده است و شناخت نیچه را مقدم بر مثلا شناساندن فیلسوفان یونانی دانسته است.

یعنی حتی اگر در نظر به ترتیب قائل باشد در عمل ناچار از منطق ناپیوستگی پیروی می کند. چون این طبیعی ترین منطق زندگی و شناخت است. شناخت همیشه و در همه حال تدریجی است و گاه میان دوپله این تدریج سالها فاصله است. چیزی را می خوانیم و سالها بعد می فهمیم. چیزی را نخوانده می گذریم و سالها بعد به آن بر می گردیم تا با خواندن آن به صورتی ناپیوسته در چیزی که می دانسته ایم تجدیدنظر کنیم.

بیرون جستن از حلقه سنت و تاریخ

آن مرزهای خودی و بیگانه هم امروز به هم ریخته است. در گفتار سیاسی قرون استعمار و در گفتار سیاسی دو جنگ جهانی و در گفتار حاکم بر دوران جنگ سرد مساله مرزبندی خودی و بیگانه مطرح بود و پررنگ بود. اما جهان پس از فروپاشی شوروی و زوال عصر ایدئولوژی و تجربه فاشیسم و کنفورمیسم و همه آن مدرنیته منفی رنگ دیگری یافته است.

مرزهای قدیم دیگر معتبر نیست. تصور دنیای غیرغربی به مثابه دنیای بحران هم تصوری واقعگرا نیست. اصولا بحرانی هم باشد از آن دست که بحران غربی شدن و عقبماندن بود نیست.

آشوری چنین می نماید که نهایتا می خواهد تاریخی نو بنیاد کند. عالمی از نو بسازد. عالمی که سنت دیگر حاکم نباشد و ما از آن حلقه آن بیرون جسته باشیم. اما اگر چنین باشد تکرار همان خطایی است که در انقلاب اسلامی رخ داد به شیوه ای دیگر. ساختن جهانی دیگر ممکن نیست. تجربه شوروی این را نشان داد. تجربه انقلاب ایران هم همین را تایید کرد.

آنچه ممکن است ساختن همین جهان است با همه آشفتگی هایش و بی نظمی هایش و عقل و بی عقلی هایش و گسستگی و پیوستگی هایش. و اینها هم که همه صورتهای بی نظمی اند اصلا محدود به کشور خاصی نیست. رنگ هایش فرق می کند. اما هیچ کشوری و هیچ تاریخی و هیچ نظام سیاسی و فرهنگی از آن بی نصیب نیست.

عقل غربی؛ یک و آنجا

تاریخ غرب هم تاریخ عقل نیست و بوده باشد هم همه جا مسیر صواب نپیموده است و قابل تقلید نیست. این خود یک اسطوره و بت ذهنی است. نه عقل غیرغربی زایل است و نه عقل غربی قادر به جستن از خطرهای بزرگ و پیچ های تند تاریخ بوده است.

آخرین نبرد بزرگ اجتماعی برای رفع تبعیض نژادی در همین دهه های اخیر در غرب صورت گرفته است و هنوز بسیاری آن را به یاد دارند و در عین تبعیض زیسته اند و بر آن شوریده اند.

وانگهی حتی اگر به چیزی به عنوان عقل غربی معتقد باشیم این عقل نه «یک» عقل است و نه چیزی است «در آنجا» که باید رفت و پیدایش کرد و به آن رسید. عقل غربی دارای صور و تطورات مختلف بوده و هست و عقلی است که در یک رابطه بسیارسویه با جهان و از جمله ما رابطه دارد و می آموزد و تاثیر می گذارد و تاثیر می پذیرد.

بنابرین از سوی ما که نگاه کنیم این عقل همانقدر از ما و در ما ست که عقول دیگری که از سنت آموخته ایم از دین آموخته ایم و از تجربه تاریخی رنگارنگ خود پیدا کرده ایم. عقلی است آمیخته و آمیخته هم باقی خواهد ماند و تنها صورت حیات طبیعی اش هم همین است. قابل دفاع نیست که عقل خود را در چیزی که عقل غربی می پنداریم مستحیل کنیم.

ما از غرب و از شرق و از سنت و از دیروز و امروز می آموزیم و همه را به یک چیز تاره تبدیل و در عقلی دیگر تلفیق می کنیم که همان عقل غربی نیست – اگر اصولا این تعبیر عقل غربی معنایی داشته باشد. اما هر چه هست عقل غربی امروز تلفیقی تر از دیروز است. و این را از یونان نیاموخته.

ایدئولوژی امتناع

روایت از تاریخ غیرغربی، و در این مورد تاریخ ایرانی، به «امتناع تفکر و راهیابی» کمتر از صورتهای دیگر ایدئولوژی رهزن نیست. آنچه نگره های مبتنی بر امتناع آشکار می کند نه واقعیت تاریخی که «جهت گفتمانی» نسل هایی چند است که در میانه دو دنیای وطنی و غربی خود را تقسیم شده می دیدند.

امروز می دانیم که تصور ما از تاریخ و امکان های آن دایما در حال پردازش و بازسازی است. و تصور هر دوره از جامعه و تاریخ پیش از آنکه حقیقتی عینی باشد حقیقتی ذهنی و فکری را در باره نسل های آن دوره و تجربه زیسته شان می گوید و نیازها و مقتضیات آنها و راه یافتگی و سرگشتگی شان.

طرفه آن است که این روشنفکران در عمل بسیار مولد بوده اند. اما در نظر به سترون بودن فرهنگ عقلانی خود قائل اند. و این پارادوکس ایشان است.

تفکر تذکر به پارادوکس است

آشوری بدرستی می گوید تفکر همانا تذکر به مسائل حیاتی زندگی آدمی است. این جمله درخشان از بهترین میراث های فکر و حکمت قدیم ما ست که از جمله درعرفان نظری و عملی بخوبی پرورده شده است و آشوری در کتاب اش در باره حافظ نشان داده که با این سنت عرفانی آشنا ست.

اما منطق فکری او باعث شده که حافظ را «تنها نماینده عرفان رندانه» ببیند و صف دراز سنت را پشت سر او نبیند. عرفان ایرانی چونان که نماینده نهایی اش حافظ بخوبی نشان می دهد قائل به درک پارادوکسیکال از زندگی است. جهان عقلانی در صورت آرمانی اش که در بخشی از تاریخ غرب هم آرزو می شد جهانی خالی از پارادوکس ها ست. اما جهان عرفانی و حکمت آموز متوجه به همه تناقض هایی است که در ما وحدت می یابد.

از اتفاق اندیشه تلفیقی که کثرت های ظاهرا نامتجانس را در وحدتی شگفت گردهم می آورد گوهری است که چه بسا خاص فرهنگ ایرانی است و بهترین بیان خود را هم در حافظ ثبت کرده است.

عرفان ایران هم ما را شکسته و مثل قرآن ظلوم و جهول می بیند اما در همین شکستگی سلامت می یابد و آن را از جهان «درست» عقلانی برتر می نشاند - «که با همه شکستگی ارزد به صد درست».

قفل ارسطو، کلید حافظ و ایمان آشوری

یک دلیل ستیز آن شاعران و حکیمان با عقل یونان از همین جا ست. آن «قفل اسطوره ارسطو»یی که یا این است یا آن تنها با کلید منطق حافظانه باز می شود که هم این است و هم آن. آن اسطوره غیریت ساز است و این لسان الغیب غیریت سوز. درک عرفانی از هر نوع درک دیگری به شناخت انسان نزدیک تر است.

این فرهنگ و زبانی که به قول آشوری برای عرفان آماده شده است ممکن است برای بیان علم جدید نیاز به بازسازی داشته باشد اما ذخیره ای از روشنی و ژرف نگری در آن هست که عصاره قرنها فکر و اشراق در حکمت زندگی است و می تواند ما را از پل مدرنیته خودمحور و فخرفروش عبور دهد و درست به میانه جهان منتقد مدرنیته یا پست مدرن بسیارمحور و فروتن برساند و بار دیگر به ما نشان دهد که ما هم مردمی هستیم.

کم و بیشی در دانش و تجربت و توانمندی در ابزارسازی داریم اما کم و بیشی در سعادت و عشرت و آدمیت نداریم. سهل است آمادگی بسیاری برای شناخت جهان و پذیرش جهان های نو و بده بستان با جهانیان داریم. آشوری هم در عمل همین راه را رفته است چرا که شم فرهنگی غنی دارد.

از این بابت سرنوشت او چه بسیار شبیه نیچه است که عقلانه کفر می ورزید و دلانه ایمان. راهی که آشوری رفته است قدم به قدم نشان از ایمان به ایران دارد. و این ایمان است که می ماند.

این مقاله بخشی از مجموعه‌ای است که سایت فارسی بی بی سی به مناسبت هفتاد و پنج سالگی داریوش آشوری منتشر می کند.