«بیچاره سرباز»

Image caption به جای تماشای صحنه ای از جنگ جهانی دوّم در یکی از ده کوره های «برمه»، به زیارت یکی از معبدهای زیبای «میانمار» امروزی می رویم.

سلام . می دانم. شما هم نگویید، خودم می دانم، و به همۀ آنهایی که از من دلخورند، حقّ می دهم! بگویید:

«آخر، مردِ حسابی، فیلم قحط است که می نشینی، در یک همچین موقعیتی، توی این دنیای پُر آشوب، فیلم جنگی تماشا می کنی؟ آن هم نه جنگِ «ویتنام»، نه جنگِ «عراق»، نه جنگِ «لیبی» نه جنگِ جهانی اوّل، بلکه جنگِ جهانی دوّم، که از پلیدی و زشتی رو سفید کنِ جنگ اوّل بود؟ آن هم کجای این جنگ؟ نه توی «اروپا»، توی یکی از ده کوره های «برمه»؟ که یک دسته سرباز ژاپنی اشغالش کرده اند؟»

حقّ با شماست. امّا راستش همچین که دیدم چند تا سرباز انگلیسی ای که خدا فرستاده است، یواشکی بروند، با فوت و فنِّ «کُماندویی»، از پشت در دهن سربازهای ژاپنی را بگیرند، و کارد را فرو کنند توی سینه شان، یا لبۀ تیزِ کارد را بگذارند زیر چانۀ آنها و فِششششی گلوشان را ببرّند، کانال را عوض کردم.

چی فرمودید؟ فیلم کمدی؟ نه! حوصله اش را ندارم. درست می فرمایید. خودم هم می دانم که از هر صد تا کانالِ تلویزیونی، اقّلاً پنجاه تاشان فیلمها و سریالهای کمدی نشان می دهند.

Image caption به جای دیدن صحنه ای از جنگ در خیمه گاه بیابانی «سرهنگ قذافی»، بقایای یکی از بناهای امپراتوری «روم باستان» در کشور «لیبی» امروز را تماشا می کنیم.

صلاً موضوع فیلم مطرح نیست، چه کُمدیش، چه تراژدیش، چه جورای دیگرش. خواستم بگویم که چه طور شد که من تا سرجوخۀ «کُماندو» های انگلیسی از پشت درخت یک سرباز ژاپنی را که روی یک تخته سنگ نشسته بود، داشت لعاب اسفرزه اش را می خورد، با انگشت به افرادش نشان داد و بعد همان انگشتش را «کارد» کرد و به گلوی خودش کشید و افرادش کاردهای گاوکُشی»شان را از غلاف درآوردند و بی صدا، مثل اشباح، راه افتادند، من کانال را عوض کردم و چشمهام را هم گذاشتم و رفتم تو فکر «سرباز» و حرفه و شخصیت «سربازی».

آدم اصلاً حواسّش نیست که ببیند کی حقّ دارد کی را بکشد، کی حقّش است که کشته بشود! فیلم از اوّل برایش معیّن و معلوم کرده است که سرباز انگلیسی «فرشتۀ نجات» است، سرباز ژاپنی «دیو ملعون» است و روستایی برمه ای «برّۀ معصوم» است!

Image caption و بعد هم به جای دیدن صحنه ای از جنگ جنون آمیز آمریکا در «ویتنام»، می رویم در یکی از رستورانهای امروزی این کشور کمونیستی، غذاهای کاپیتالیستی می خوریم.

می نشینی و تماشا می کنی، و بدون اینکه بدانی، می شوی سرباز انگلیسی، و همین طور توی دلهره هستی، تا خون فِششششی از گلوی سرباز ژاپنی می زند بیرون و کاسۀ لعاب اسفرزه می ریزد روی خاک و حالا نفس راحتی می کشی و خودت را برای به درک واصل کردنِ سرباز ژاپنیِ بعدی آماده می کنی.

هر جنگی دو طرف دارد. هر طرفی سربازِ خودش را دارد. هر سربازی با پاهاش «پادو» فرماندهّ خودش است، با دستهاش «آلت دستِ» فرمانده، و با سرش «سر سپردۀ» فرمانده، و فرمانده ها همه فرمان برِ «فرمانده کل»، و فرماندهِ کلّ، با دست و پا و سرش «دستیار و نگهدارِ حکومت»، می خواهد انگلیسی باشد، می خواهد ژاپنی باشد، یا آلمانی، یا فرانسوی، یا دالغوزستانی!

سرباز قرار نیست سرش مال خودش باشد، وگرنه اسمش «سرباز» نمی شد، می شد «سربان»! سرباز «این طرف» فقط این را می داند که در وطنش، یا بیرون از وطنش، دارد برای وطنش با «دشمن» می جنگد و حالیش نیست که سرباز «آن طرف» هم همین حال را دارد.

ملاحظه می کنید؟ «سرباز» یعنی «دشمن». پس جنگ یعنی «دشمن کُشی»! بیچاره سرباز!

مطالب مرتبط