کتاب شهریار۵۰۰ ساله شد؛ ماکیاولی و تاسیس سیاست مدرن

Image caption کتاب شهریار ترجمه‌های مختلفی به فارسی دارد

برجسته ترین اثر نیکولو ماکیاولی، شهریار، در سال ۱۵۱۳، دقیقا پانصدسال پیش نگاشته شده است و از آن زمان تاکنون الهام بخش رهبران سیاسی درسرتاسر جهان بوده است.

این کتاب در سال ۱۵۵۹ در فهرست کتاب‎های ممنوعه پاپ گنجانده و نویسنده ی آن " ماکیاولیِ شیطان" نامیده شد. این خشم با گذر زمان از میان نرفته است، اما این پرسش همچنان پابرجاست: چرا امروزه زحمت خواندن ماکیاولی را به خود می دهیم؟ چرا شهریار و گفتارها را می خوانیم؟

یک پاسخ ساده این است که ماکیاولی بنیان گذار فلسفه سیاسی مدرن است. پاسخ دیگر این است که وی نخستین نظریه پرداز سیاسیِ جهانی رها شده است که در آن فرد به تنهایی، بی هیچ خدایی و فقط با انگیزه ها و اهدافی که زائیده فردیت اوست، قد علم می کند.

شاید پاسخ دوم به دغدغه های ما در دنیای امروز نزدیکتر باشد. در اندیشه ماکیاولی، آنچه بیش از هر چیز دیگر به ما مربوط می شود نه تنها دانش نوین وی از کشورداری، بلکه چیزی است که می توان آن را "ماکیاولیِ غیر ماکیاولیستی" نامید. دقیقا اینجاست که باید خوانشی غیر ماکیاولیستی از ماکیاولی آغاز شود.

ماکیاولی ماکیاولیست نبود. همچنین طرفداران ماکیاولیسم، خوانندگانی آگاه و تیزبین از ماکیاولی نیستند. البته دشوار است این متفکر برجسته را به دور از اثر مفسران بی شمارش و نظریاتی که بعدها در جهت تشریح افکارش به وی نسبت داده شده است، فهمید. برای انسان معاصر ضروری است دریابد در کجا از نبوغ حیرت انگیز این اندیشمند سیاسی استفاده کند و دریابد از چه منظری گرایش های وی با مواضع سیاسی اش همخوانی دارد.

ماکیاولی مسلما متعلق به عصر ماست. او از زمانی دیگر و فرهنگی دیگر و از گذشته با ما سخن نمی گوید. ماکیاولی ما را از درون جهانی که در آنیم به چالش می کشد و این چالش، چالشی است که باید به آن پاسخ داد. آنچه ماکیاولی را از سیاستمداران زمان ما متمایز می کند این است که او در راس یک حزب، یا به نام طبقه یا نژاد، یا به نمایندگی از بشریت ظاهر نمی شود.

نزد وی هیچ معیاری غیر از خودِ سیاست وجود ندارد. به بیان دیگر اندیشه سیاسی ماکیاولی اساسا با ادعاهای حزبی تعارض دارد؛ ادعاهایی که گمراه کننده هر سیاستمدار یا شهروند ساده ای هستند که آنها را جدی بگیرد.

به عبارت دیگر به جای باور به قدرت تأثیرگذاری منفعت شخصی، که در مورد بسیاری سیاستمداران امروز صادق است، ماکیاولی قدرت فضیلت را باور داشت. البته این فضیلت پیش از آنکه در میان شهریارانی که او نصیحتشان کرده و مردمی که برایشان سیاست را توضیح داده بود توزیع شود، در درون خود او وجود داشت.

برای وی، بر خلاف نظر ارسطو، فضیلت شامل برخورداری از یک فضل نیست. اینجا فضیلت جنبه ای از هنر انسان است که دارنده حقیقی اش را قادر می سازد اعمال را در جهت بهبود ساختار سیاسی جامعه انجام دهد.

تصور ماکیاولی از فضیلت به شکلی از توانایی بازمی گردد که یک فرد خاص را قادر می‌سازد بنیانگذار یک موجودیت سیاسی شود. اینجا ایده اصلی این است که بنیان سیاست و تحول آن، به واسطه تمرین قدرت انتخاب شکل گیرد. اگر این درست باشد که ما تنها از طریق حوزه عمومی و تنها زمانی که در جمع دیگر افراد هستیم انتخاب سیاسی می کنیم، انتخاب سیاسی راهی برای مقابله با افراط در سیاست است.

همچنانکه می بینیم معنای اصلی اندیشه سیاسی ماکیاولی در تقابل با مفهوم رژیم اصلح نزد ارسطو پدیدار می شود.

ماکیاولی با ایده دولت غیر مستقیم خود در برابر ایده ارسطویی رژیم های مستقیم (پولیتیا) به مفهوم کلاسیک، که در کتاب سوم سیاست ارسطو آمده، مخالفت می کند. رژیم اصلح که موضوع فلسفه سیاسی کلاسیک است، به نظر ماکیاولی وجود ندارد. همچنین حق طبیعی ای که لازمه تشریح رژیم اصلح است وجود ندارد. این موضع گویای این است که نه خیر عمومی، بلکه رژیم های واقعی دغدغه ماکیاولی اند.

Image caption ماکیاولی در پی پاسخ این پرسش بود که چگونه باید حکومت کرد

همچنین ماکیاولی طبقه بندی یونانی از رژیم های شش‌گانه را رها و سنت رومی تمایز میان جمهوری و شهریاری را اتخاذ می کند. اما در استفاده از این تمایز، او تأکید می کند که سیاست متنوع تر از آن است که با طبیعت انسان تعیین شود. این واقعیت اساسی برای ماکیاولی نه در پرسش "چه کسی حکم می راند؟" بلکه در پرسش "چگونه باید حکمرانی کرد؟" نهفته است.

هنگامی که بنیانگذار به منظور اینکه شکوه و جلالی برای خود حاصل کند رژیمی کاملا نوین بنا می نهد، به اعتقاد ماکیاولی شیوه درستِ زندگی سیاسیِ برقرارخواهد شد.

این استدلال ماکیاولی است که امور انسانی در حرکت اند و در نتیجه الزاما دچار فراز و نشیب هایی خواهند شد. از تغییر نمی توان اجتناب کرد، اما مهارت سیاسی افراد باید به این امر اختصاص یابد که خود را در جریان تغییر مصون نگاه دارند. به همین دلیل است که او گسترش قدرت انسانی را مطرح می کند. به جای استفاده از مدل دولت های کلاسیک شش‌گانه برای نشان دادن چرخه ناگزیر خیر و شر در سیاست، ماکیاولی یک "جمهوری مستمر" را شرط پیشرفت نوع بشر می داند.

به واسطه این "جمهوری مستمر" وی گسترش قدرت اجرایی را درمی یابد. از آنجا که طبیعت به انسان ها دانش را بدون قوه اجرایی اعطا می کند، خود آنها باید این دانش را به مرحله عمل درآورند و نباید منتظر کمکی از جانب خدا یا طبیعت باشند.

خدا یا طبیعت در عملی کردن قدرت یاری رسان بشر نیست؛ بنابراین هیچ قانون یا حق طبیعی در پسِ قلمرو سیاست نهفته نیست. به بیان دیگر، نظریه مدرن حاکمیت با تخصیص قدرت آغاز می شود؛ قدرتی که به مردم گفته شده بود آن را در جهت اجرای اراده خدا به کار گیرند.

بر خلاف متفکران کلاسیک، ماکیاولی باور دارد که سیاست، ساختاری غیر طبیعی و آفریده هنر انسانی است. درک این نکته مستلزم در ذهن داشتن این موضوع است که نظریه سیاسی ماکیاولی، خود را تحت عنوان نظریه ای "سکولار" و این دنیایی ارائه می دهد؛ به علاوه کاربرد عملی آن مستلزم بُعدی نو در هستی شناسی است.

این بعد هستی شناسی سیاسی نوین که باب آن توسط ماکیاولی گشوده شد می تواند به مثابه لحظه گذار به مدرنیته نگریسته شود. ماکیاولی اصول بنیادی مدرنیته را بدون رها کردن حکمت پیشینیان تدارک می بیند.

وقتی ماکیاولی در مقدمه اثر شهریار اظهار می کند که دانش وی بر پایه "تجربه طولانی در امور مدرن و خواندن مداوم متفکران باستان" بنا نهاده شده است، وی به این نکته اشاره دارد که دانش عهد باستان با دوران مدرن مرتبط است.

Image caption نسخه اصلی کتاب شهریار در موزه‌ای در ایتالیا

ماکیاولی توجه و تمرکز خود بر دوران باستان را تلاشی برای نشان دادن این موضوع می داند که هم عصرانش در باور به اینکه دنباله روی از رومی های بت پرست ناممکن است، در اشتباه اند.

او اخلاق انسانی و سیاست انسانی را از زیر سایه خدا بیرون کشیده و رها می کند. چنین دیدگاهی بر این مسأله دلالت دارد که نزد ماکیاولی پایه های اخلاق سیاسی سکولار است.

جهان ماکیاولی نظامی است که در آن تنها عمل ارزشمند است. این جهان، جهانِ آغازهای سیاسی است. این قلمروِ آغاز، به پرسش از دامنه انتخاب انسان و چگونگی استفاده از آن منجر می شود.

پرسش اساسی در اینجا خود- سامان دهی سیاست به مثابه لحظه آغاز دولت است. برای ماکیاولی غایت حیات سیاسی، ثبات دولت و حفظ نظم و افزایش رفاه عمومی است.

از دیدگاه او تنها امکان سازگار با چنین وضعیتی، تولید و آموزش نسلی نو از نخبگان خواهد بود که قادر به درک پیچیدگی های سیاست مدرن باشند.