«بچّگیهامان را از یاد نبریم»

Image caption بادکنک خریدم، باد کردم، رفتم سرِ خیابان، توی پیاده رو، امتحان کردم، شوت نشد که نشد! فقط توانستم عکسش را بگیرم.

سلام. راستی، شما تا حالا برایتان پیش آمده است که صبح، با سر و وضعِ مرتّب و سنگین، مثلاً دارید می روید اداره، یکدفعه ببینید روی زمین، جلو پاتان، یک بادکنک افتاده است، دارد با وزشِ بسیار آرامِ هوا در جا وول می خورد، و آنوقت بر خلاف انتظارتان احساس کنید که می خواهید کسی آن اطراف نباشد، وایستید، و بادکنک را مثل توپ فوتبال شوت کنید؟

بله، من دیروز که داشتم از راه میانبُر پارکِ پشتِ خانه مان می رفتم به ایستگاه اتوبوس، درست موقعی در چشم اندازِ یک «آقا»ی میانه سالِ انگلیسی پیدام شد که «طفلک» به اطراف نگاه کرده بود و دیده بود کسی نیست و داشت آن بادکنکِ بی صاحبِ سرِ راه وِل شده را شوت می کرد. لابد طفلک برای اوّلین بار بود که فهمیده بود بادکنک با توپ فرق می کند و خوب شوت نمی شود.

Image caption عدّه ای از پیر مردهای بازنشستۀ یک دهکده در انگلستان که در یک سریال تلویزیونی به اسم «آخرین شراب تابستان»، از صبح تا شب عین بچّه های هفت، هشت ده ساله، بازی و شیطنت می کنند!

همچین که صدای پای من از پشتِ سر به ش نزدیک شد و به گوشش خورد، بدون اینکه سرش را برگرداند، بادکنک را وِل کرد به حال خودش و ادای گره کراوات را مرتّب کردن و دست به موها کشیدن در آورد و قدمهایش را تند کرد، و من قدمهایم را آهسته کردم و روی نیمکت نشستم تا آقایِ یک لحظه از قالبِ بزرگسالی درآمدۀ بچّه شدۀ لَذّت رهایی چشیدۀ از حضورِ من به خود آمدۀ از خود خجالت کشیده، آرامشِ خاطرش را پیدا کند و به بزرگسالیِ جامعه پسندِ خودش ادامه بدهد.

همین را می خواهم بگویم: ما بزرگ می شویم، امّا بچّگیمان را به خاک نمی سپاریم. توی وجودمان حبسش می کنیم، بدونِ اینکه بخواهیم، یا متوجّه باشیم، گرسنگیش می دهیم، شکنجه ش می کنیم، و با وجودِ اینها، طبیعت به بچِگیمان قدرت می دهد و زنده نگهش می دارد. می گویید: «از کجا می دانم؟» خودتان اگر بنشینید و فکرِ همۀ چیزهایی را که به «الآن» مربوط می شود، از ذهنتان بیرون کنید، و چشمهاتان را ببندید و برگردید به دورۀ بچّگیتان، بهتر از من می فهمید اینی را که می گویم، از کجا می دانم.

Image caption نورمن ویزدُم (Norman Wisdom)، هنرپیشۀ معروف فیلمهای کُمدی انگلیسی هم در سنّ 89 سالگی، به عنوان هنرپیشۀ مهمان، در چند برنامه از این سریال، در بازی و شیطنت پیرمردهای دهکده شرکت کرد.

میان هزارها کارِ غیرِ طبیعی ای که ما بزرگسالها می کنیم، که نه طبیعت را خوش می آید، نه خدای طبیعت را، همان چند تا کار طبیعی ای که هنوز می کنیم و به عون و قوّه و برکتِ آنها هنوز حیاتی هست و بشریتی هست و امید به آینده ای، کارهایی است که ریشه شان از بچّگیِ ما آب می خورد، وگرنه، با این سرعت روزافزونی که بعد از انقلابِ صنعتیِ قرن نوزدهم، داریم از طبیعت دور می شویم، حالا جمعیت دنیا به جای هفت هزار میلیون، همان هزار میلیون آن دوره هم نبود و داشتیم آماده می شدیم که به دینوسورها ملحق بشویم.

کاشکی چنگیز و اصحابش، تیمور لنگ و اصحابش، هیتلر و اصحابش، نیکسون و اصحابش، جورج بوشها و اصحابشان، فرانکوها و پینوشه ها و صدّامها و قذّافیها و اسدها و امثالهم و اصحابشان، و صاحبان و مدیران و سهامداران بانکها و شرکتهای نفتی و داروسازی و اسلحه سازی و اتومبیل سازی وامثال اینها و اصحابشان، گاهی وقتها «بچّگی» خودشان را برای هواخوری و شوت کردنِ «بادکنک»، از زندان «بزرگسالیِ» خالی از «حقیقت» و «معنی» شان در می آوردند، و از بازیِ طبیعی با بادکنکهای رنگارنگِ همه را مثلِ خود دیدن و همه را در خود دیدن و خود را در همه دیدن، لذّت می بردند.

اگر همچین می شد، حالا نه یک «گدا» توی دنیا پیدا می شد، نه یک «سرمایه دار»، نه یک «مهاجر»، نه یک «آواره»، نه یک «شهید»، نه یک «مفسد فی الارض»، نه یک «خائن»، نه یک «قهرمان». خودمانیم! چه حرفهای شش من یک غازی می زنم، ها!

مطالب مرتبط