«ما هیچکس را خوب نمی شناسیم»

Image caption چون نبودم تا که بودم، خودشناس، دیگری را کی شناسم در قیاس! (منطق الطّیر عطّار نیشابوری)

سلام.

اگر می بینید هنوز واردِ موضوع نشده، دارم حاشیه می روم، دلیلش این است که وقتی آدم می خواهد از چیزی حرف بزند که یادآوریش هم حالش را به هم می زند و فشارِ خونش را بالا می برد، باید به شنونده اش بگوید:

«ببخشید! خیلی ببخشید! می خواهم دردی را که چند هزار سال است دلم را آشوب می کرده است، بیرون بریزم! امیدوارم خُلق عزیزتان تنگ نشود.»

درست در لحظه ای که من یک حالتِ روحی عجیبی پیدا کرده ام که همه چیز و همه کس برایم پاک و زیبا و دوست داشتنی شده است و انگار نفرت و کینه و دشمنی و زشتی در دنیای آدمیزاد اصلاً وجود نداشته است، یارو بر می گردد با یک لحنِ خشکِ تلخِ تحقیرآمیزِ سرزنش کننده می گوید: «خوب است، خوب است، درش را بگذار! من تو را خوب می شناسم. برو اینها را به کسی بگو که تازه به ت برخورده باشد و نداند با کی طرف است!»

ملاحظه می کنید؟ من ادّعا نمی کنم که خودم را خوب می شناسم، امّا شما خودتان را در آن حالتی که عرض کردم به جای من بگذارید، و از طرف یک همچین حرفی بشنوید! چه حالی پیدا می کنید؟ از پریروز که این واقعه پیش آمد، رفته ام توی فکر و می بینیم در درازیِ این عمرِ کوتاه چه قدر از دیگران شنیده ام: «من تو را خوب می شناسم!»، «تو مرا خوب نمی شناسی!» و بدا به حالم که حتماً خودم هم چه قدر اینها را به دیگران گفته ام و حالیم نبوده است که چه می گویم!

Image caption به من دروغ نگو! من تو را خوب می شناسم! (خودت را خوب می شناسی؟)

این عادت مرضیه مختصّ این قوم یا آن قوم نیست. خصوصیتی است آدمیزادی و کم و بیش همۀ مردم دنیا ازش بهره مند و برخوردارند و به ش مغرور و مُفتَخَر! همنیجا توی انگلیس، مردم تا دلتان بخواهد، در یک موقعیتهایی به همدیگر می گویند: «دُنت لای تو می! آی نُو یو وِل!» (۱) «به من دروغ نگو! من تو را خوب می شناسم!»

می پرسید: «در چه موقعیتهایی؟»

خوب معلوم است دیگر! وقتی من از شما چیزی بشنوم که باب طبعم نباشد و شما را دروغگو خِطاب کنم و با قاطعیت بگویم که شما را خوب می شناسم، در موقعیتی هستم که اصلاً خودم را نمی شناسم!

«شیخ عطّار نیشابوری» در جایی از «منطق الطّیر» خودش از قول «رابعۀ عَدویَه» (۲)، عارفۀ مشهورۀ اوایل قرنِ دوّم هجری، به منظوری «خاصّ» چیزی می گوید که اگر منظورش را «عامّ» کنیم، درست همین نکته ای می شود که خدمتتان عرض کردم. می فرماید: «چون نبودم تا که بودم، خودشناس، دیگری را کی شناسم در قیاس!»

Image caption سگ (عصبانی) : «می بینی؟ چوپانِ تو به من گفت احمق!» گوسفند (خونسرد):«خوب، گفت که گفت!»

حالا نه خیال کنید من با این حرفها می خواهم بگویم که بعد از هفتاد و نه سال و اندی زندگی کردن توی دو تا جامعۀ ایرانی و انگلیسی، خودم را خوب شناخته ام و حقّ خودم می دانم که بگویم دیگران را هم خوب شناخته ام! ولی اقّلاً این را فهمیده ام که هر روز، از وقتی سر از بالش بر می دارم تا دوباره سر بر بالش می گذارم، کمِ کمش ده بار از حرفی که به دیگران زده ام، یا از حکمی که به زبان یا توی دلم دربارۀ دیگران صادر کرده ام، پشیمان شده ام و پیشِ خودم شرمسار شده ام و گاهی حتّی به خودم فحش داده ام! بله، فحش، واقعاً فحش!

مثلاً یک موردش قضیۀ همین آدمی که پریروز، در آن موقعیتِ آزادی روحِ من از همۀ بستگیهای دنیایی، برگشت به من گفت: «درش را بگذار! من تو را خوب می شناسم. برو اینها را به کسی بگو که تازه به ت برخورده باشد و نداند با کی طرف است!» و با این حرفش بی نهایت مرا آشفته و آتشی کرد. حالا بعد از سه روز در حضور شما توی دلم به خودم صدتا فحش می دهم و می گویم: «خوب، گفت که گفت!»

________________________________________________________

۱- Don’t lie to me! I know you well!: به من دروغ نگو! من تو را خوب می شناسم!

۲- رابعۀ عدویه در لغتنامۀ دهخدا این طور معرّفی شده است: «رابعه ٔ عدویه ،دختر اسماعیل عدوی قیسی است که در ۱۳۵ هجری قمری درگذشت . وی مُکَنّی به اُمّ الخیر... و اهل بصره بود... در نیکوکاری مشهور بوده و در زهد و عبادت اخبار بسیار از او رسیده است. در بصره متولد شد و به بیت المقدس کوچ کردو در آنجا مرد. از گفتار اوست: همچنانکه گناهانتان را پنهان می کنید، نیکوییها را نیز پنهان کنید.

مطالب مرتبط