«مخالف خوانی بیغرضانه»

Image caption سگ صاحبش دزد باشد، قاتل باشد، جلاّد باشد، قوّاد باشد، شکنجه گر باشد، خائن باشد، هیتلر باشد، هرکه باشد، صاحبش است، و او تربیت شده است که مطیع و خادم و جان نثار صاحبش باشد.

سلام. یادم هست که قبلاً، یادم نیست کِی، راجع به سگداری و سگدوستیِ انگلیسیها چیزی یا چیزهای گفته بودم، امّا این واقعه ای که حالا می خواهم بگویم، برای خودم هم خیلی تازگی دارد. منظورم خودِ واقعه نیست، نتیجه ای است که از این واقعه گرفته ام.

از راهِ میان بُرِ پارک داشتم می رفتم ... کجا؟ کجاش مهمّ نیست ... یک زوج جوان داشتند با سگهاشان از گشتِ عصرانه بر می گشتند خانه. یک سگ سفیدِ کوچولویِ پُر جنب و جوش، و یک سگِ قهوه ای، با جثّه ای دو برابرِ سگ سفیده، امّا خیلی آرام و با وقار. حدس زدم سفیده مالِ خانمه باشد، قهوه ایه مال آقائه. خانم و آقا به «ورودی- خروجیِ» پارک که رسیدند، همدیگر را بغل کردند و خیلی گرم بوسیدند، که خوب، یعنی همسر و همخانه نبودند و راهشان از آنجا جدا می شد.

به بهانۀ خستگی در کردن، در چند قدمی آنها روی نیمکت نشستم و رفتم توی بحرِ چهار نفریشان. زن و مرد جوان که شاید نامزد همدیگر بودند، یا دوستِ همدیگر، بعد از روبوسی و خدا حافظی و گذاشتنِ قرارِ دیدارِ بعدی، پنج شش قدم، در دو جهتِ مخالف، از هم دور شدند و با صدای بلند سگهاشان را احضار کردند: خانمه سگ قهوه ایه را، آقائه سگ سفیده را.

Image caption زن جوان و سگِ قهوه ایِ او. (با اجازۀ خانم، از سگ ایشان عکس گرفتم! می بینید چه قدر مطیع و سر به زیر است!)

یک دقیقه ای گذشت و سگها که دور از صاحبهاشان، بی صدا و نجیبانه، مشغول بذلِ محبّت بودند، هنوز برای اطاعت از امرِ صاحبهاشان آماده نشده بودند. خانمه راه افتاد و رفت و سگش را از دور صدا کرد، و سگ قهوه ایه سرش بر گرداند، دید صاحبش دارد به سر کوچه می رسد، و بدونِ خدا حافظی کردن با سگ سفیده، با چند تا جستِ خدمتکارانه خودش را رساند به خانمه.

امّا سگ سفیده همانجا که معشوقه خداحافظی نکرده، ترکش کرده بود، وایستاده بود، بیقرار، سرش را می گرداند طرفِ صاحبش آقائه که می رفت طرف کوچۀ دستِ چپِ پارک، و باز با حسرت سرش را می گرداند طرف سگ قهوه ایه که با خانمه داشتند می رسیدند به سرِ خیابان. در ده، بیست ثانیۀ آخر وضع برای سگ سفیده به اندازه ای دردناک شده بود که من آرزو کردم هرگز همچین وضعی نصیب هیچ آدمیزادی نشود که نداند در عرض ده بیست ثانیه بین معشوق و اربابش، کدامیکی را انتخاب کند. در این ده بیست ثانیه سرِ سگ سفیدۀ بیچاره عین برف پاک کن اتومبیل تند تند روی گردنش نوسان می کرد.

Image caption پنج تا سگ نازنین تربیت شدۀ صاحبدار که نمی دانم چرا اینجا نشسته اند و منتظر چی هستند!

وقتی بالاخره «تربیت» بر «طبیعت» غالب شد و او مأیوس و دلشکسته، خیلی آهسته، راه افتاد به طرفِ صاحبش، من پیشِ خودم گفتم: هرکی هرچی بگوید، صد در صد حقّ با اوست! امّا من، به سهم یک از هفت هزار میلیونی خودم عرض می کنم که:

سگ، بر خلافِ نظر و تصوّر و تعبیرِ مسلّماً درست و منطقیِ همۀ مردم دنیا، «طبیعةً» موجودِ وفاداری نیست، بلکه «تربیت» شده است که وفادار باشد، صاحب شناس باشد. صاحبش اخته اش هم بکند، تربیت شده است که اعتراضی نکند، و «راضی» به «رضا»ی صاحبش باشد! صاحبش دزد باشد، قاتل باشد، جلاّد باشد، قوّاد باشد، شکنجه گر باشد، خائن باشد، هیتلر باشد، شمر ملعون باشد، هرکه باشد، صاحبش است، «تربیت» شده است که مطیع و خادم و جان نثار صاحبش باشد. (۱)

من، زبانم لال، اگر یکی از این جور آدمهایی که اسم بردم می بودم، و می آمدم به یک لومپنِ لات و بیسواد و هیچی ندان مسکن می دادم، اسباب زندگی می دادم، اتومبیل می دادم، مزد می دادم، پاداش می دادم، قدرت و مقام می دادم، آنوقت می خواستید یارو به منِ فرضی که صاحبش هستم وفادار نباشد، و بیاید به شمای غریبه خدمت کند، چون شما بر عکسِ من، یعنی صاحبش، انسان نجیب و شریف و با فرهنگی هستید؟

______________________________________________

۱- برای عذرخواهی از همۀ سگ دوستانِ بزرگوار و دلجویی از همۀ سگهای تربیت شدۀ وفادار، در اینجا در منقبت «سگ»، که در عربی به آن «کلب» گویند، بیتی چند از بزرگان می آورم:

*** زمامِ حلّ و عقدِ خود نهادی در کف جمعی

که از روی خِرد باشد بر ایشان صد شرف سگ را!

(انوری ابیوردی)

*** با این پلنگ همّتی از سگ بَتَر بُوَم

گر زین سپس چو سگ دَوَم اندر قفایِ نان.

(خاقانی شروانی)

*** بَدان را نوازش کن، ای نیکمرد

که سگ پاس دارد چو نانِ تو خورد.

(سعدی شیرازی)

*** سگ بر آن آدمی شرف دارد

که چو خَر دیده بر علف دارد! (نظامی گنجه ای)

*** بر چهره ندارم ز «مسلمانی» رنگ،

بر من دارد شرف «سگِ اهل فرنگ».

آن رو سیهم که باشد از بودنِ من

دوزخ را ننگ و اهل دوزخ را ننگ! (شیخ بهائی)

*** دلِ رقیب نسوزد ز آهِ من، چه کنم ؛

نمی‌توان سگ دیوانه را وفا آموخت ؟ (امیر خسرو دهلوی)

*** وای شبانی که کند کار، گرگ ؛

همچو سگ زرد شود یار گرگ . (عبدالرّحمن جامی)

*** عمری بپروریدی این نفسِ سگ صفت را (عطّار نیشابوری)

چه سود، چون ز مکرش یک ‌دم امان ندیدی!

مطالب مرتبط