کودکیِ یک کودک؛ مروری بر کتاب کودکی مسیح نوشته جان مکسول کوئتزی

«ما اینجا هستیم چون تو مادرت را پیدا کنی و من به تو کمک می‌کنم... ما اینجا هستیم به همان دلیلی که هرکس دیگری اینجا هست. به ما فرصتی داده شده که زندگی کنیم و ما این شانس را پذیرا شدیم. زندگی بهترین چیزهاست. بزرگ‌ترین چیزها. اما باید اینجا زندگی کنیم؟ اینجا در مقابل کجا؟ جایی به غیر از اینجا نیست.» (ص۱۷).

روح حاکم بر رمان‌های جان مکسول کوئتزی، تمثیلی یا نمادین است. او از این طریق دغدغه‌های فلسفی خود را بیان می‌کند. کتاب «کودکی مسیح» آخرین رمان اوست که در سال ۲۰۱۳ به چاپ رسیده است. در این رمان دغدغه‌هایی مانند مرگ، مهاجرت، کار، سکس، خانواده و ارزش‌های انسانی بیان می‌شوند.

مردی همراه با کودکی با قایق به سرزمینی می‎آیند که پس از مدتی زندگی در یک کمپ موقتی، وارد شهری می‌شوند تا در آنجا سکونت کنند. کودک زمانی که در قایق بودند، ورقه‌ای با نشانی از مادرش داشته اما آن را گم کرده و مرد که در همان قایق بوده، داوطبانه متعهد می‌شود که کودک را به مادرش برساند. در رمان گفته می‌شود آنها در اسپانیا هستند اما در واقع سرزمینی که در آن هستند، جای مشخصی نیست.

مشخص نیست مسافران از کجا آمده‌اند، پدر و مادر کودک که بوده‌اند. به آنها گفته می‌شود اگر می‌خواهند زندگی نوینی در اینجا شروع کنند باید سابقه و خاطره زندگی قبلی خود را فراموش کنند.

«وقتی شروع کنی به فراموش کردن، حس ناامنی‌ات کم می‌شود و همه چیز برایت آسان خواهد شد.» (ص۱۴۳)

شهر وضعیت عجیبی دارد، هیچ کس اینجا عصبانی نمی‌شود، نمی‌نوشد، هیچ کس صدایش را بلند نمی‌کند، مردم با نان و آب و حبوبات شکم خود را سیر می‌کنند. (ص ۲۹) اما در عین حال چیزهایی آبزورد در این سرزمین رخ می‌دهد. مرد و کودک به اقامتگاهی می‌روند که برای آنها در نظر گرفته شده اما اتاق آنها کلیدش پیش متصدی است که هیچگاه نیست. از این نظر، این رمان، خصوصیات آثار کافکا و بکت را دارد. مرد و کودک وقتی وارد شهر می‌شوند، نامی ندارند، آنها نامی را انتخاب می‌کنند. کودک، دیوید و مرد، سایمون نامیده می‌شوند.

گفت‌وگوهای سقراطی

رمان بیش از هر چیز بر سوال و جواب‌هایی سوار است که شخصیت‌ها دائم در برابر هم قرار می‌دهند. با آنکه آنها صدای خود را مقابل هم بلند نمی‌کنند اما در یک بده بستانِ مشاجره‌ای هستند.

آنها دائم با هم کلنجار می‌روند. سقراط شیوه «تجاهل» را به کار می‌برد تا با سوال و جواب با مخاطب خود، قدرت عقل و منطق او را به کار گیرد. تجاهل از نظر لغوی یعنی وانمودن به جهل کردن اما در واقع سقراط به این طریق مخاطب خود را هدایت می‌کند. آدم‌های رمان نیز به همین طریق با سوالات بدیهی مرتب عقل و منطق یکدیگر را به چالش می‌گیرند.

دیوید مانند یک کودک سمج و شاید باهوش مرتب درباره همه چیزهای بدیهی زندگی سوال می‌کند و در این سوال و جواب، نافرمانی خود را نشان می‌دهد. طرز کلنجار رفتن او با آدم بزرگ‌ها، یادآور شخصیت «شازده کوچولو» است.

شکل‌گیری خانواده

بدون اینکه دلیلی ارائه شود، مرد (سایمون) خود را متعهد می‌داند که مادر پسر را پیدا کند. در حالیکه اصلا معلوم نیست، مادر دیوید به این سرزمین آمده باشد. مرد بعد از چندبار تلاش، بالاخره زنی را می‌بیند که در حال تنیس بازی است، زن (اینس) با دو برادر سرد و بی‌روح خود در یک مجتمع زندگی می‌کند.

سایمون با دیدن زن، به خود می‌گوید او مادر دیوید است، او بر اساس یک «شهود مقدس» (ص ۱۰۳) تصمیم می‌گیرد که پسر را به‌عنوان فرزند به اینس پیشنهاد کند. اینس یک زن مجرد و باکره است، مثل یک «لوح». در ابتداء او از این پیشنهاد مبهوت است اما سرانجام این مسئولیت را می‌پذیرد و سرانجام خود را مادر دیوید می‌داند به طوری که او را «نور زندگی» خود می‌نامد.

سایمون کار خود را تمام شده می‌پندارد اما با پیشرفت رمان، نمی‎تواند به آینده پسرک بی‌اعتنا باشد، این است که همچنان خود را حامی و پاسدار پسر می‌داند.

آنها از نظر قانون هیچ نسبت قانونی ندارند، در حالیکه پسرک چندین بار اظهار می‌کند که آنها والدین او نیستند، اما سایمون مرتب تاکید می‌کند که اینس مادر اوست و خود او هم چیزی مانند عمو یا پدر خوانده و حامی است. ابتداء آنها در رابطه خود با چالش روبرو هستند اما اواخر رمان می‌پذیرند که این نوعی خانواده است. چیزی که قانون هنوز از آنها نمی‌پذیرد.

پداگوژی

پسرک که دائم با بزرگ‌ترهای خود کلنجار می‌رود، هر چیزی را به آسانی نمی‌پذیرد. او می‌پرسد چرا باید کار کرد در حالیکه می‌شود رفت فروشگاه و آذوقه برداشت. البته سایمون تلاش می‌کند دیوید را با نظم آن سرزمین تطبیق دهد، حال آنکه خودش هم چندان نظم آنجا را نمی‌پذیرد و با کارگران دیگر در بارانداز درباره نوع کار چون و چرا دارد.

مرد تصمیم می‌گیرد که به پسرک خواندن و نوشتن یاد دهد. زن مخالف فرستادن دیوید به مدرسه است زیرا او را «استثنایی» می‌داند. برای شروع مرد کتاب «دن کیشون» را برای پسرک می‌آورد. آنها هنوز با هم زندگی نمی‌کنند. پسر از خواندن و نوشتن امتناع می‌کند. او زبان خود را ابداع می‌کند. و فانتزی خود را دارد.

مدرسه رفتن اجباری است و در زمانی مشخص، متصدیان امور از اینس می‌خواهند پسر را به مدرسه بفرستد. به اکراه قبول می‌کند اما دیوید در مدرسه از طرف معلم و مسئولان مدرسه، «سرکش و یاغی» تشخیص داده می‌شود.

معلم به پسر می‌گوید: بنویس، من باید حقیقت را بگویم. و پسر می‌نویسد «من، حقیقت هستم.» این جمله عیسی مسیح است.

روانشناس مدرسه می‌گوید باید او به مدرسه شبانه‌روزی خاصی فرستاده شود. پسر می‌تواند به زبان مرسوم بخواند و بنویسد و بشمارد اما نمی‌خواهد مانند دیگران عمل کند. در نهایت به تشخیص دادگاه او باید به مدرسه خاص برود تا نظم‌پذیر شود.

دیوید یکبار از مدرسه شبانه‌روزی فرار می‌کند، آنجا بچه‌های دیگر چاقو دارند. پسرک را به عنوان«چیزی خوش یمن» می‌پندارند.

این چیز خوش یمین (mascot) شخص یا حیوانی است که حلقه گل به سر او می‌زدند و او را با ریسمان می‌چرخانند (ص۲۵۵) که اشاره به تاج خار مسیح است. مادر و پدر تصمیم می‌گیرند از دست قانون فرار کنند و پسر را مخفی کنند و مثل کولی‌ها زندگی کنند.

خانواده کم کم شکل گرفته، با ماشینی سرگردان در جاده‌ها ، پسرک سعی می‌کند غریبه‌های بین راه را همچون حواریون با خود همراه کند. آنها به دنبال زندگی نوینی هستند. زندگی‌ای که به خاطر آن به این سرزمین آمده بودند، همدیگر را پیدا کرده بودند و حالا باز باید به دنبال زندگی نوین دیگری باشند.

داستانی از کودکی مسیح است؟

آیا دیوید، مسیح است، اینس، مریم باکره، و سایمون، یوسف؟ در واقع اگر نام رمان به صراحت به مسیح اشاره نمی‌کرد، ذهن خواننده به سرعت متوجه مسیح نمی‌شد زیرا که دیوید مانند هر کودکی می‌توانست باشد، که دنیای موجود را به راحتی نمی‌پذیرد، او دنیای فانتزی خود را مانند دن کیشون می‌سازد. خیلی از کودکان دست به چنین کاری می‌زنند اما آنها لزوما کودکی مسیح نیستند.

رمان کوئتزی، هجویاتی دارد که به آسانی نمی‌تواند تقدس مسیح را با آن یکی دانست. درست است کودک از مردن قاطری ناراحت است و می‌خواهد او را زنده کند (ص۱۵۹)، او می‌خواهد ساحر شود و کارهای اعجاب‌انگیز کند اما مثل هر بچه‌ای هم خودخواهی‌های خود را دارد و در برخی موارد اصلا به دیگران توجه ندارد و فرمان می‌دهد. گاهی حتی می‌توان او را لوس دانست.

بی‌جهت نیست که نویسنده دن کیشوت را در کنار مسیح در رمان گنجانده است.

با این حال می‌توان درک کرد که چرا کوئتزی نام مسیح را در عنوان کتاب آورده است: اول اینکه خواننده از خود می‌پرسد آیا کودکی مسیح می‌توانسته چنان باشد که رمان ترسیم کرده است؟

دوم و مهمتر اینکه مسیح در اصل خود نمی‌دانسته است که مسیح است، او تا دم مصلوب شدن از رسالت خود خبر ندارد، او در تردید است که آیا «مسیح» و نجات‌بخش است. و این مسئله‌ای است که خواننده پس از خواندن رمان می‌پرسد.

مطالب مرتبط