«در حاشیۀ شطحیات»

Image caption ما فارسی زبانها برای راندن گربه می گوییم «پیشششت!» و برای راندن سگ می گوییم «چخ خ خ!»

دیروز بعد از چند ماه چشم و دلِ ما به جمال با کمال «استاد زشکی» روشن شد. توی چشمهاش یک نور تازه پیدا شده بود. فکر کردم باید بعد از سالها خاموشی، باز سر ذوق آمده باشد و شروع کرده باشد به شعر ساختن.

لبخندی زد و گفت: «حدست درست است! خوشحالیم از این است که دوباره دارم قلمی روی کاغذ می اندازم، امّا به نظم نه! حرفهایی را که حالا برای گفتن دارم، توی قالبهای تنگِ «مُفتَعِلَن» هایی که شاعرهایی مثل «مولوی» را کشت (۱)، نمی شود پیاده کرد! فقط «نثر» می خواهد، نثری ساده و روان و طبیعی مثل مالِ تو!»

خیلی خوشحال شدم، نه از این تعارفش، بلکه از مژده ای که داد و گفت دارد رساله ای دربارۀ «انسان، خدا، و روز قیامت» می نویسد. از توضیحی که دربارۀ موضوع رساله اش داد، فهمیدم که در حیطۀ «تصوّف ایرانی» (۲) کشف تازه ای کرده است که درباره اش اگر کسی به فارسی چیزی نوشته باشد، من خبر ندارم.

Image caption به جای «منصورحلاّج» که نمی دانیم چه شکلی بود، نگاهی به تصویر «میشل دو مونتی» (Michel de Montaigne))، از متفکّران و نویسندگان بزرگ قرن شانزدهم فرانسه، می اندازیم که «شکّ» را راهتوشۀ جُستنِ «حقیقت» می دانست.

مقدّمتاً این را بگویم که کشفِ استاد زشکی مربوط می شود به قضیه ای که در تصوّف به ش می گویند «شَطحیات» (۳) که جمع است، و مُفردش می شود «شَطحیه»، و یک معنیش آن قدر خنده دار است که آدم خیال می کند «لغت شناس» بزرگواری مثل «دکتر محمّد معین» شوخیش گرفته است که در «فرهنگ فارسی» خودش نوشته است: «شَطح: کلمه ای که بِدان بزغالۀ یکساله را رانند و زجر کنند»، و این را هم بگویم که معنی «زجر» (۴) در اینجا همان راندن و دور کردن است. حالا چرا برای دور کردنِ بزغالۀ یکساله، نه یک روز کم، نه یک روز زیاد، می گویند «شَطح!»، خدا می داند! ما فارسی زبانها برای راندنِ گربه می گوییم «پیشت»، می خواهد این گربه یک روزه باشد، می خواهد هجده ساله!

Image caption چیزی شبیه جُبّۀ «خالی از خودِ» منصور حلاّج که گفته بود: «لَیسَ فی جُبَّتی سِوَی الله»

از اصل موضع دور افتادم. بله، «شطحیات» در تصوّف ایرانی، به گفتۀ شخصِ «علاّمه دهخدا» یعنی: «آنچه صوفیان گاهِ وَجد و حال، بیرون از شرع گویند!» و شایانِ توجّهِ اهلِ شکّ و طالبِ حقیقت آنکه کشفِ استاد زشکی پایه اش همین یک جمله است! شما آقای منصور حلاّج (۵) هستی، باش! وقتی می گویی « أنا الحق»، یعنی «من حقّ هستم» (۶) ، یا می گویی «لَیسَ فی جُبَّتی سِوَی الله»، یعنی «نیست در جُامۀ من کسی غیر از خدا»، چه در «وَجد و حال» گفته باشی، چه در «غم و بی حالی»، حرفت بیرون از «شرع» (۷) است، و مجازاتت این است که مأمورهای خلیفه، بعد از شکنجه و تازیانه، در ملأ عامّ به دارت می زنند، سلاّخیت می کنند و دست و پا و سرت را می برّند و تکّه پاره های بدنت را می سوزانند و خاکسترت را می ریزند تو رود دجله.

استاد زشکی می خواهد توی رساله اش بگوید که در در دورۀ خلفا و نماینده های محلّیشان سانسور آن قدر شدید بوده است که این بیچاره ها می خواسته بودند چیزهایی مثل حرفهای سقراط وُ، گالیله وُ، اسحاق نیوتُن وُ، چارلز داروین وُ، کارل مارکس وُ، ژان ژاک روسو وُ، میشل دو مونتی وُ لویی پاستور وُ، تامس جفرسون وُ، امثال اینها بگویند، از ترس زندان و شکنجه و اعدام، این حرفها را آن قدر توی دلشان نگه می داشتند که مقدارِ یک کتاب هزار صفحه ایش، می شد یک ریگ کوچولو، و به این ریگهای کوچولو می گفتند «شطحیات» که دیگر نه به درد دنیای مردم می خورد، نه به درد آخرت خودشان (۸).

و نتیجه اش این شد که روشنگریِ «خودت را بشناس» که در واقع از عهد سقراط شروع شده بود، همچنان توی صندوق شطحیاتِ «اَنَا الحقّی» و «لیس فی جُبّتی سِوَی اللهی» ماند که ماند.

___________________________________________________

۱- اشاره ای است به این بیت از یک غزل جلال الدّین مولوی:

رَسَتم از این بیت و غزل، ای شه و سلطان ازل،

مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا

که معنی آن با بیت بعدی تکمیل می شود:

قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر،

پوست بُوَد، پوست بُوَد درخورِ مغزِ شعرا!

جالبِ توجّه اینکه این حرف را کسی می زند که نه ۵۰ تا، نه ۵۰۰ تا، بلکه بیش از ۳۲۰۰ غزل گفته است، و نه ۱۰۰ تا، نه ۱۰۰۰ تا، بلکه بیش از ۱۹۰۰ رباعی گفته است! به اضافه «مثنوی» در هفت دفتر!

۲- تصوّف ایرانی می گویم، چون «تصوّف»، در معنای نزدیک به «عرفان» و مترادف با «mysticism»، نوعی جهان بینی فلسفی است، در مقابل جهان بینی مذهبی، که در میان همۀ قومها و ملّتهای جهان وجود داشته است و دارد، امّا با تفاوتهایی آشکار، و بنا بر این با این همه قومها و ملّتهای مختلفی که «جهان اسلام» را تشکیل می دهند، تصوّفِ یک یکِ آنها را نمی توانیم به اعتبار شباهتهای آنها در جمع «تصوّف اسلامی» بدانیم.

۳- یک نمونه از شطحیات «بایزید بسطامی»، صوفی معروف ایرانی، در کتاب «تذکرة الاولیاء» شیخ عطّار نیشابوری به این صورت روایت شده است: «بایزید را گفتند فردای قیامت خلایق در تحت لوای محمّد علیه الصلوة و السّلام باشند.» گفت: «به خداییِ خدای که لوای من از لوای محمّد زیادت است که پیغامبران و خلایق در تحت لوای من باشند.»

۴- کلمه های مخصوص دور کردن، راندن، یا به قول عربها، زجر حیوانات در فارسی به «پیشت» کردنِ «گربه»، منحصر نمی شود. «سگ» را «چِخ» می کنیم، «مرغ» را «کیش»، و ... و ...

۵- «ابوالمغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر مشهور به حسین بن منصور حلاّج (کنیه: ابوالمغیث) از معروف ‏ترین عرفا و شاعران قرن سوّم هجری قمری بوده‌است... شاعران فارسی ‌زبانی همچون عطار نیشابوری، حافظ، سنایی، مولوی، فخرالدّین عراقی، مغربی تبریزی، محمود شبستری، قاسم انوار، شاه نعمت‌الله ولی و اقبال لاهوری دربارۀ او بیتهایی سروده‌اند. (ویکیپدیای فارسی) مولوی در یک غزل می گوید:

بلبل نگر که جانب گلزار می‌رود

گلگونه بین که بر رخ گلنار می‌رود

میوه تمام گشته و بیرون شده ز خویش

منصوروار خوش به سر دار می‌رود

و یک شاعر دیگر که بازی هنرمندانه با کلمات را دوست می داشته است، فرموده است:

دردا که در دیار شما دردِ یار نیست

آنجا که دردِ یار نباشد دیار نیست

منصوروار گر ببرندم به پای دار

مردانه جان دهم که جهان پایدار نیست

۶- کلمۀ «حقّ» معنیهای متعدّدی دارد، از آن جمله «راست»، «درست»، «دادگر»، «منصف»، «سزاوار»، که اینها می تواند از صفات خدا هم باشد.

۷- معنی اصلی «شرع» قانون مذهبی است و در لغتنامۀ دهخدا این طور تعریف شده است: « دین و مذهب راست و آشکار؛ دین و آیین و کیش و مذهب (ناظم الاطباء)؛ آیینی که از جانب خداوند عالمیان به توسّط پیغمبران بر بندگان آمده (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد)؛ راه دین؛ راه راست که حقّ تعالی برای بندگان نهاده و بدان امر کرده (آنندراج )؛ مقابل عرف؛ راه پیداکردۀٔ خدا بر بندگان؛ سّنت؛ شریعت؛ طریقت.»

۸- خوب، واقعاً هم وقتی یک نفر بخواهد مثلاً کتابی در ۵۰۰ صفحه بنویسد، و دستگاه سانسور خلفایی ۴۹۰ صفحۀ آن را کفر بداند و جزای کفر هم اعدام باشد، و آن ۱۰ صفحۀ مجاز البیان و الانتشار حرف ربط و حرف عطف و حرف اضافه و امثال اینها باشد، و این آدم آن ۱۰ صفحه را تف کند بیرون و آن ۴۹۰ صفحه را توی دلش نگهدارد، بعد از مدّتی با فشارِ «خدایا، دق کردم!» تبدیل به یک ریگ می شود به کوچکی یک فندق، امّا به وزن ۴۹۰ خروار!

مطالب مرتبط