گفتگو با کارگردان "غول خودخواه"؛ روایتی مدرن از داستان اسکار وایلد

"غول خودخواه" با فضاسازی و روایت جذاب خود منتقدان در جشنواره فیلم روتردام را به وجد آورد؛ اقتباسی مدرن از داستان اسکار وایلد به همین نام درباره پسری سیزده ساله به نام آربور و بهترین دوستش سوئیفتی، که در مدرسه جایی ندارند و ملاقات شان با مردی به نام کیتن که خریدار اسباب فلزی و آهن پاره است، آنها را به کار جمع کردن فلز و سیم برای این مرد می کشاند. آربور در این کار حرص زیادی از خود نشان می دهد و پایان تراژیکی برای داستان رقم می خورد.

رویکرد رئالیستی کلایو برنارد در ترکیب غریب فضا و آدم هایی واقعی و تلاش برای ثبت زندگی عادی طبقه فرودست از منظر دو پسربچه، جهان جذابی خلق می کند که می تواند با روایت تراژیکش چشم تماشاگران را تر کند. در واقع رویکرد فیلمساز برای رسیدن به سبکی که می توان رئالیسم شاعرانه نامیدش، فیلم جذابی را به کارنامه نسل تازه فیلمسازان بریتانیانی اضافه می کند.

غول خودخواه این روزها در چهل و سومین جشنواره روتردام به نمایش در می آید. این گفت وگو در حاشیه این جشنواره، با کلایو برنارد، کارگردان فیلم صورت گرفته است.

شما به شکلی در این فیلم درباره طبقه کارگر حرف می زنید. طبقه کارگر برای شما چه معنای ویژه ای دارد؟

فیلم قبلی ام مستندی به نام "آلبور" بود که درباره یک مکان خیلی ویژه حرف می زد و این که آن مکان چطور می توانست روی پرده و صحنه منعکس شود و انعکاسی از طبقه کارگر باشد. این برای من جالب بود. به شکلی انتقاد از آنجا بود، نمی توانم بگویم انتقاد، به گمانم توضیح کلمه بهتری است. و دلیل این که این فیلم را ساختم این بود که قبل از این که بروم به آن مکان برای ساختن آلبور، این جامعه را نمی شناختم و بعد از آلبور، می خواستم یک فیلم دیگر هم آنجا بسازم، درباره همان پسر که اسمش متی بود. چیزی که آنجا دیدم این بود که چطور خانواده ها دچار مشکل هستند و دلیلش این است که شغلی وجود ندارد و برای بچه هایی که آنجا بزرگ می شوند، فرصت شغلی خیلی کمی هست.

چقدر خودتان را وامدار داستان اسکار وایلد می دانید؟

می توانم بگویم که تنها یک الهام بود... وقتی که داستان توسعه پیدا کرد و فیلمنامه شکل گرفت، از قصه اصلی اولیه فاصله گرفت. اما یک چیزی درش ماند و به همین دلیل بود که عنوان داستان را نگه داشتم. فکر می کنم داستانی است درباره ارزش های واقعی و این که چطور بچه ها از زندگی کنار گذاشته می شوند و این چیزی است که فیلم هم درباره آن است. همین طور داستانی است درباره نابود شدن عشق، چون به شکلی یک داستان عاشقانه است؛ داستان عشق ازلی و ابدی که یک داستان تراژیک هم هست. از طرف دیگر وقتی که آلبور را می ساختم دیدم که اینها بچه هایی هستند که به طرف خلاف کشیده می شوند و در واقع ما آنها را از دست می دهیم و نه آنها ما را. به این معنی که ما با توجهی به آنها، کمک می کنیم که به کار خلاف کشیده شوند.

Image caption کلایو برنارد،‌کارگردان فیلم، می گوید که می خواسته فیلمش کیفیتی بی زمان داشته باشد

بازی هر دو پسربچه دیدنی است... آنها را چطور انتخاب کردید و کار با آنها چطور بود؟

با همان انتخاب کننده بازیگری کار کردم که قبلاً هم کار کرده بودیم و دقیقاً می دانستیم که باید به کجا برویم. یک تست آزاد انتخاب بازیگر در یک مدرسه در آن حوالی انجام داده بودیم و ما به همان جا برگشتیم و کانر چاپمن را که نقش آلبور را بازی می کند پیدا کردیم و این در همان روز اول اتفاق افتاد. برای پیدا کردن سوئیفتی بیشتر وقت صرف شد چون باید پسری را پیدا می کردیم که روابط خیلی خوبی با اسب ها داشته باشد. در نزدیکی برادفورد جایی هست که کولی ها زندگی می کنند و اسب های زیادی آنجا هست. برای همین می دانستیم که احتمالاً می توانیم چنین پسری را آنجا پیدا کنیم؛ و کردیم!

بچه های این سن و سال چرا برایتان اهمیت ویژه ای دارند؟ یک دغدغه شخصی است؟

فکر نمی کردم که از یک چیز شخصی آمده باشد، اما من دو فرزند دارم که آنها هم پسر هستند. البته آنها کوچک تر از بچه های این فیلم هستند، اما شاید ناخودآگاه تاثیر داشته اند، اما مطمئن نیستم. اگر هم این طور باشد ناخوداگاه بوده و بعداً متوجه آن شدم. وقتی که متی را ملاقات کردم، چهارده سالش بود و حالا بیست و یک سالش است و بسیار بزرگ شده و یک فرد بالغ است. آن موقع که چهارده سالش بود، یک چیز ویژه ای داشت. بچه شورشی ای بود که به دبیرستان نرفته بود و فکر می کنم دیگران نمی دانستند که چطور با او رفتار کنند. او شروع کرد به کار برای کسی. برخی از محلی ها فکر می کردند که مورد سوء استفاه قرار گرفته و برخی دیگر فکر می کردند که به او فرصتی داده شده، چون فرصت شغلی برای کسانی مثل او وجود نداشت. فکر می کنم که او کشف کرد که برای کاری خوب است. در حیاط پشتی اش اسب نگه می داشت و این کار را خیلی دوست داشت.

در سبک فیلم شما نوعی شاعرانگی وجود دارد. چقدر عامدانه می خواستید به آن برسید؟

مناظر همیشه برایم اهمیت داشته اند و وقتی داشتم فیلمنامه را می نوشتم فکر می کردم که چطور بسازمش، خیلی درباره مناظر و چشم اندازها نوشتم و فکر کردم. می خواستم یک کیفیت بی زمان داشته باشم که برمی گشت به گذشته یعنی اسب ها و گاری و منظره های برادفورد. در عین حال تصویری از آینده هم بود: استفاده از فلز و آهن در برابر اسب و گاری. برای همین می توانم بگویم بله، می خواستم به این کیفیت برسم.

تحت تاثیر چه کارگردانانی بوده اید؟

وقتی داشتم فیلمنامه را می نوشتم یک رشته از فیلم ها را با بچه های خودم تماشا کردم. از طرفی داشتم فکر می کردم که فیلم ها برای تماشای بچه ها چقدر امکان می دهند. فکر نمی کنم فیلم من برای بچه ها چندان مناسب باشد، ولی فکر می کنم هر بچه ای می تواند با آن ارتباط برقرار کند. ما فیلم های رئالیستی زیادی را درباره بچه ها تماشا کردیم؛ از جمله انتخاب های آشکاری چون دزدان دوچرخه ( دسیکا) ، چهارصد ضربه (تروفو)، پسربچه و دوچرخه (برادران داردن) و همین طور کس (کن لوچ). سیب سمیرا مخملباف را هم تماشا کردیم. من واقعاً دوستش دارم. چون سیب از نمادها و نشانه ها به طرز خیلی درخشانی استفاده می کند و الان خوشحالم که دارم با کسی از ایران حرف می زنم. مخملباف از آدم ها و مکان های واقعی استفاده می کند اما از سمبل سیب هم به عنوان آزادی و به ویژه آزادی زنان سود می جوید.

برخی جاها شاید می شد تاثیر تارکوفسکی را حس کرد...

نه واقعاً... با فیلمبردارم که صحبت می کردم تاکید کردیم که رئالیستی باشد با لبه ای از یک چیز دیگر که رئالیسم را به جای دیگری ببرد. در عین حال می خواستم خیلی فرم گرایانه نباشد. فکر می کنم فیلمبردارم خیلی بااستعداد است و درخشان کار می کند. به چیزی که می خواستم رسیدیم.

و سوال آخر؛ چرا این قدر تراژیک؟

سوال سختی است... اولین نسخه فیلمنامه که آماده شد من چهار ماه روی آن کار کردم و مرتب بازنویسی کردم، اما حس نمی کردم که درست از کار درآمده، تا این که بالاخره راضی ام کرد. از یک طرف، فیلم درباره بچه هایی واقعی است و از طرف دیگر درباره خبر واقعی ای که در روزنامه ها چاپ شد: درباره پسری که در همان حوالی زندگی می کرد و در ایستگاه برق جانش را از دست داد، در شرایطی بسیار شبیه به چیزی که در فیلم می بینید. دوست داشتم مردم این داستان را بدانند.