«شهروند کرۀ زمین در منظومۀ شمسی »

Image caption از علیزادۀ طوسی پرسیدند: اهل کجایی؟ گفت: اهل کرۀ زمین، در منظومۀ شمسی، در جایی از فضای لایتناهی

سلام. این اوّلین بار بود که یک جنتلمنِ انگلیسی، بعد از آنکه پرسید: «شما اهلِ کجایید؟» (۱) و من با فوتِ آب شدگی گفتم: «اهلِ کِرۀ زمین در منظومۀ شمسی!» (۲)، نگاهِ گیجِ تعجّب زده ای به من کرد و پرسید: «چه مذهبی دارید؟» (۳)

نمی گویم که قبلاً در این چهل سال گذشته هیچ انگلیسی ای ازم نپرسیده بود چه مذهبی دارم، امّا آنهایی که پرسیده بودند، آشنا بودند، و طوری پرسیده بودند که انگار پرسیده باشند: «شما از چه جور موسیقی ای خوشتان می آید؟»

واقعاً غافلگیر شده بودم. شاید اگر همین آدم سی چهل سال پیش همین سؤال را از من کرده بود، این طور در جوابش وانمی ماندم. بعد از چند لحظه سکوت، با یک لبخندِ زورکیِ مثلاً دوستانه، به ش گفتم:

«سؤال خوبی کردید، امّا مذهب یک چیزی نیست که آدم بتواند در یک کلمه مثلاً بگوید: بودایی هستم. من ایستگاه بعدی پیاده می شوم. اگر مایل هستید بدانید من چه مذهبی دارم، لطفاً شمارۀ تلفن یا نشانی ایمیلتان را بگویید، تا من یادداشت کنم و سر فرصت براتان توضیح بدهم چه مذهبی دارم.»

Image caption بعضیها فکر می کنند که «ابو سعید ابوالخیر» این شکلی بوده است! از کجا می دانند؟ لابد از آنجایی که هیچکس نمی داند!

از گیجی و تعجّب زدگیِ نگاهش فهمیدم که در جواب یک همچین سؤالِ ساده ای، انتظارِ شنیدنِ یک همچین جوابِ پیچیده ای را نداشته است. سرش را تکان داد و گفت:

«نه، متشکّرم! اصراری ندارم بدانم شما چه مذهبی دارید. پرسیدم اهل کجایید، شما گفتید اهل کرۀ زمین در منظومۀ شمسی. با این حساب کنجکاو شدم، خواستم ببینم اگر ازتان بپرسند چه مذهبی دارید، چی جواب می دهید!»

اتوبوس به ایستگاه رسید و دیگر وقت نداشتم که به ش بگویم می خواهم بروم سر فرصت برای «اهل کرۀ زمین در منظومۀ شمسی» یک مذهب مناسب پیدا کنم. گفتم: «خیلی ببخشید! خدای خودتان نگهدارتان باشد!»

و پیاده شدم. حالا که پیاده شده بودم، رفتم توی فکر تا اینکه اوّلاً فهمیدم که یارو انگلیسیه، در این دورۀ احیای ناسیونالیسم مذهبی و به جانِ هم افتادنِ خداهای جبّار و غیور و مُنتَقِم و شدید الِعقاب، از هول و هراس نبود که از منِ خارجیِ لعنتی (۴) پرسیده بود «چه مذهبی دارید؟»

Image caption این کتاب را باید با دقّت خواند و کشف کرامات کرد و روشن شد.

و ثانیاً به یاد یک پیرزنِ انگلیسی افتام، که چند وقت پیش توی اتوبوس آمد بغل دستم نشست و تا چشمش به کتاب فارسی ای که داشتم می خواندم، افتاد، با لحنِ عجیبی ازم پرسید: «شما اهل کجایید؟»

و من جوابِ فوتِ آب شده ام را به او دادم، و او با صدای بلند و مقتدرانه ای گفت: «می ترسی بگویی اهل کجایی؟ یا خجالت می کشی؟»

و ثالثاً یادم آمد که آن روز از حرفِ شلاّقی و غُل و زنجیریِ آن پیرزنِ انگلیسی به یاد حکایت برخوردِ عارفِ ربّانی، شیخ ابو سعید ابوالخیر، با یک کلیمی افتادم، که بر طبق روایتِ محمّد بن منوّر (۵)، نوۀ شیخ، فرد کلیمی روز شنبه، روزِ سَبَت، داشت می رفت کنیسه، تا چشمش به شیخ و «جمع صوفیان» افتاد، پا گذاشت به فرار، و او بِدُو، شیخ به دنبالش بِدُو، تا رسیدند به تهِ یک کوچۀ بُن بست و فرد کلیمی که به نظرِ من از «ترس»، و به قولِ نوۀ شیخ از «خجالت» فرار کرده بود، تا شیخ «دستِ مبارک بر تارَکِ او نهاد و گفت: ای بیچاره ... بی او چگونه ای و چه می باشی؟»، فرد کلیمی «در پای شیخ افتاد» و مسلمان شد و به جای کنیسه، همراهِ شیخ رفت به خانقاه و مجاور شد.

چی؟ نه خیر، یادم نرفته است! رفتم و سر فرصت فکر کردم و کردم تا بالاخره برای «اهل کرۀ زمین در منظومۀ شمسی» یک مذهبِ مناسب به دلم برات شد! مذهبِ یگانۀ بچّه های آدم در سراسر عالم! (۶)

___________________________________________

۱- Where are you coming from?

۲- A citizen if the planet Earth in the Solar System!

۳-What is your religion?

۴- «خارجیِ لعنتی» ترجمۀ «bloody foreigner» ست.

۵- شاید مایل باشید این حکایت را به تمامی بخوانید. آن را عیناً (بدون تصحیح) از سایت فرهنگی، اجتماعی، خبری تربت جام دات کام (www.TorbatJam.com) در اینجا نقل می کنم: «هم در آن عهد کی شیخ بنشابور بود روزی شنبه بود، جمع صوفیان در راهی می رفتند. جهودی در راه می آمد طیلسان برافگنده و جامِهای خوب پوشیده، خدای عزّ و جلّ جهود را بینایی داد تا عزّت شیخ و ذُلّ خویش بدید از خجالت از پیش شیخ بگریخت. شیخ بر اثر جهود روان شد تا وقتی کی جهود بآخر کویی رسید کی راه نبود، به ضرورت توقّف کرد، شیخ بدو رسید و دست مبارک بر تارک او نهاد و گفت:

اشتربانرا سرد نباید گفتن

او را چه خوش است غریبی و شب رفتن

ای بیچاره اطال الله بقاک، بی او چگونۀ و چگونه می باشی؟ شیخ چون این بگفت و بازگشت، جهود فریاد برداشت و بر عقب شیخ می دوید و بآواز بلند می گفت که أشهد أن لا إله إلا الله وأشهَدُ أنّ محمد رسول الله و چون به شیخ رسید در پای شیخ افتاد و با شیخ بخانقاه آمد و از مجاوران او شد. (صفحه های ۷۱ و ۷۲)

۶- All-the-babies-of-the-world’s-the one-and-only-religion

مطالب مرتبط