«شادباشِ نوروزی»

Image caption نگاه کنیم به اینها، ببینیم چرا احتیاج به تقویم ندارند: لابد هر روزی که خانوادۀ قبیله خوش باشند، آن روز عیدشان است! [اگر شیطانها بگذارند!]

درود و شادباش برهمۀ انسانهای آزادۀ جهان. آدینه است و نوروز است و نخستین روزِ فروردین ماه و نخستین روزِ بهار. جشنِ فرخندۀ نوروزی بر همۀ کسانی که دوستدار و ستایشگرِ زندگی اند و شادیِ خود را به هیچ نامی و هیچ اندیشه ای وابسته نمی کنند، خجسته باد.

خوب، حالا برگردیم، فکر کنیم، ببینیم آن وقتها که اجدادمان سال نداشتند، ماه نداشتند، هفته نداشتند، تاریخ نداشتند، تقویم نداشتند، روز اوّلِ ژانویه، روزِ اوّلِ محرّم، یا روز اوّلِ فروردین نداشتند، آیا این بود وضعشان که سال می آمد، کهنه می شد، می رفت، و باز سالِ نو می آمد، و این اجدادِ بیچارۀ از همه چیز بی خبرِ ما در جنگلها به دنیا می آمدند و زندگی می کردند و می مردند، بدونِ اینکه اقّلاً در عمرشان یک روزِ عید داشته باشند؟

راستی که بی فرهنگی و بی تقویمی چه قدر بد است! الآن به هر تقویمی از هر قوم و ملّت و اُمّتی نگاه بکنیم، می بینیم غیر از نوروز، پنجاه و دو روز در سال، یعنی هفته ای یک روز براشان روز استراحت و شادی است.

حق نشر عکس Getty
Image caption یک خانوادۀ سنّتی انگلیسی لباس «ساندِی بِست» پوشیده، منتظر پدر که بیاید و با هم برای نماز و دعا به کلیسا بروند.

اینجا که یکی از بِلاد کفر و خاج پرستی است، روزهای یکشنبه برای خانواده ها روزِ عیدِ هفته است. قدیمها روز یکشنبه، که روزِ استراحت خدا، بعد از شش روز کارِ طاقت فرسایِ آفرینش عالم و آدم بوده است، دُرُست مثل عید نوروزِ ما، تمامِ اعضای خانواده، از کوچک و بزرگ، نوترین یا بهترین لباسشان را می پوشیدند و می رفتند کلیسا، خانۀ خدا، هم شکرِ خدا را می گفتند، هم به خیلی از فیضهای دیگرِ زندگی نائل می شدند.

امروز وقتی یک انگلیسی می گوید «ساندِی بِست» (۱)، معنیش فقط همان «بهترین لباس مخصوص یکشنبۀ» فرخنده و مقدّس برای رفتن به کلیسا نیست. یک معنیش که برای ما فارسی زبانهای ایرانی خیلی آشناست، «لباس پلو خوری» (۲) است. خیلی از انگلیسیها به تئاتر و اُپرا، یا به مهمانی و عیش و نوش، یا به قمارخانه هم که می روند، هر روزی از هفته هم که باشد، «ساندِی بِست» تنشان می کنند.

یادمان نرود که داشتیم غصُۀ اجدادمان را می خوردیم که تا همین دوازده هزار سال پیش، نه فقط تقویم نداشتند، بلکه کشاورزی هم نداشتند و با شکار کردنِ بعضی از جانورهای وحشی و جمع کردنِ میوۀ بعضی ازدرختهای وحشی و ریشه و برگ بعضی از گیاههای وحشی جوابِ غُرّ و لُندِشکمِ پُر هنرِ پیچ پیچشان را می دادند.

Image caption باید به یاد بیاوریم که یک وقتی هر روزمان نوروز بود.

گفتم داشتیم غصّۀ اجدادمان را می خوردیم؟ چه غصّه ای؟ غصّۀ اینکه سال نداشتند که سالی یک بار نوروز داشته باشند؟ این را یک دستی زدم، ببینم شما پیشِ خودتان چی می گویید! بله، ما آدمیزادهای این دوازده هزار سالِ اخیر هستیم که کشاورز شدیم و صنعتگر شدیم و شهرنشین شدیم و متمدّن شدیم و هفته ای یک روز استراحت کن شدیم و سالی یک روز عیدِ نوروز دار شدیم.

لطفاً در این حال و هوای نوروزی خوب دقّت بفرمایید، ببینید چی می گویم. واقعیتش این که آن اجدادِ ما فقط «روز» داشتند. سالشان همان روز بود که از صبح شروع می شد تا غروب، و غروب که می شد، باشکم خیلی سیر، یا سیر، یا نیم سیر، دور آتش جمع می شدند و آواز می خواندند و می رقصیدند و از عیدِ آن روز لذّت می بردند. حالا ما، با وجودِ متمدّن بودن، باید به یاد بیاوریم که یک وقتی هر روزمان نوروزبود.

هر روزتان نوروز باد!

__________________________________________________

۱- دربارۀ اصطلاح «Sunday best» در لغتنامه ها نوشته اند: «بهترین و غالباً رسمی ترین لباس شخص. زمینۀ معنی اصلی این اصطلاح اینکه در میان مسیحیان رسم بوده است که روزهای یکشنبه برای حضور در کلیسا و مراسم دعا و نماز، بهترین و نوترین لباسهاشان را می پوشیدند.»

۲- «لباس پلو خوری» زمینۀ اجتماعی و فرهنگیش این است که قدیمها برنج مادّۀ غذاییِ گرانی بود و بیشتر مردم وقتی که مهمان خاصّی داشتند که لازم می دیدند ازش پذیرایی سنگینی بکنند، غذای اصلی ای که به ش می دادند، پلو و چلو بود با یکی (و گاهی چند تا) از انواع خورشتها. بنابراین، برای مردم طبقۀ متوسّط به پایین، «لباس پلو خوری» لباس مهمانی بود. حکایت لباس پلوخوریِ ملاّ نصرالدّین را حتماً شنیده اید. در اینجا این حکایت را که در سایت «ariane-pegah.com» به صورتی نمایشی نقل شده است، با تشکّر از گردانندگان این سایت، عیناً نقل می کنم:

ملا نصرالدین و لباس نو

بازیگران: ۱- ملا نصرالدین ۲- دربان ۳- مهمانها

ملا نصرالدین درحالی که لباس بسیار کهنه ای بر تن دارد و سر و صورت او ژولیده است وارد صحنه می شود.

ملا: امروز خانه آقای صاحب منصب عجب شلوغ است. بهتر است سر و گوشی آب بدهم و ببینم چه خبر است.

دربان وارد صحنه می شود.

ملا: آقا امروز چرا اینجا اینقدر رفت و آمد زیاد است؟

دربان: امروز آقای صاحب منصب یک مهمانی بزرگ داده اند چون پسرشان از سفر برگشته است.

ملا: خوب حالا که آقا زاده به سلامتی برگشته بد نیست که من هم با او چاق سلامتی بکنم.

ملا قصد رفتن به داخل خانه را دارد که دربان با خشونت جلوی او را می گیرد.

دربان: وایسا آقا فکر کردی اینجا شهر هرت است که همینطوری سرت را انداخته ای پایین و می خواهی به مهمانی بروی؟

ملا:ولم کن! اصلأ تو اینجا چکاره ای که جلوی مرا می گیری؟

دربان: من دربان این خانه هستم و تا زمانی که من اجازه نداده ام کسی نمی تواند وارد این خانه شود.

ملا: خوب پس مرا راه بده، من از دوستان نزدیک صاحب خانه هستم.

دربان نگاهی به سر تا پای ملا می اندازد.

دربان:تو با این ریخت و قیافه ادعای دوستی با آقای صاحب منصب را داری؟

ملا: تو چه کار به سر و وضع من داری! من ملا نصرالدین هستم واز دوستان قدیمی آقای صاحب منصب هستم.

دربان: هر کسی می تواند از این ادعاها بکند. آقای صاحب منصب جزو افراد بزرگ این شهر هستند و با همچین آدمی مثل تو دوست نمی شوند. قبل از اینکه کفرم بالا بیاید، زودتر از اینجا برو چون من خیلی کار دارم.

ملا از صحنه خارج می شود و با لباس نو و سر و وضع مرتب وارد صحنه می شود. چند مهمان به صحنه وارد می شوند و درپشت میز می نشینند.

ملا: آقای صاحب منصب خانه تشریف دارند؟

دربان: بله قربان. ایشان مهمانی داده اند! تشریف بیاورید داخل.

دربان ملا را به کنار میز می برد.

دربان: قربان تشریف بیاورید بالای میز بنشیند. قدمتان روی چشم. من الآن آقای صاحب منصب را خبر می کنم.

ملا پشت میز می نشیند و آستین لباسش را توی بشقاب می گذارد.

ملا: آستین جان، پلو بخور.

یکی از مهمانها: آملا چرا به لباستان پلو می دهید؟

ملا: برای اینکه امروز خودم را به این خانه راه نمی دادند و فقط به خاطر این لباس است که الآن مرا بالای میز نشانده اند. پس حق این لباس است که پلوی مهمانی را بخورد. پلو بخور لباس جان!

مطالب مرتبط