توهمات بزرگ یک امپراتور کوچک؛ کتابی تازه درباره هایله سلاسی

Image caption دیدار هایله سلاسی از الکساندرا پالاس لندن، ۱۹۳۸

هایله سلاسی آخرین شاه افریقا بود که نزدیک شصت سال با قدرت و جبروت بر اتیوپی حکمرانی کرد. او مانند دوست خود محمدرضاشاه پهلوی یکی از آخرین رهبران "عظیم‌الشأن" جهان تلقی می‌شد، هرچند بر ملت گرسنه و فقیر خود مانند رئیس یک قبیله حکومت می‌کرد. هایله سلاسی چهل سال پیش از سلطنت برکنار و به احتمال "کشته" شد. یک بیوگرافی تازه به زوایای ناشناخته زندگی او نوری تازه افکنده است.

هایله سلاسی که در سال ۱۸۹۲ با نام تافاری ماکونن ولدمیکائل تولد یافت، صاحب "فره" و فیض الهی بود و مانند همه قدیسان نامی قدسی بر خود نهاد که به معنای "قدرت ثلاثی" یا نیروی سه‌گانه است، با همان بار معنایی در تثلیث مقدس آیین عیسی.

هایله سلاسی که پیرو کلیسای ارتودوکس بود، خود را از اعقاب سلیمان و داوود، پیامبران بزرگ بنی‌اسرائیل می‌دانست و بسیاری از زیردستانش او را به عنوان تجسم خداوند بر روی زمین می‌پرستیدند. تا امروز برخی از پیروان آیین "راس‌تافاری" در اتیوپی و جامایکا، او را همان "مسیح موعود" می‌دانند.

هایله سلاسی از سال ۱۹۱۶ نایب‌السلطنه اتیوپی بود و از سال ۱۹۳۰ بر تخت سلطنت نشست. در سال ۱۹۳۶ سه سال پیش از آغاز جنگ جهانی دوم، بنیتو موسولینی، رهبر ایتالیای فاشیست، با حمله به اتیوپی، سرزمین عقب‌مانده را تسخیر کرد. هایله سلاسی کشور را به فاتحان سپرد و به انگلستان فرار کرد. اشغال کشورش برای مردم فاجعه‌بار بود اما برای شخص او فایده زیادی داشت، زیرا پنج سال بعد توانست به کمک نیروهای متفقین به عنوان "قهرمان و ناجی کشور" به تخت سلطنت برگردد. از آن پس او از یاوران گوش به فرمان غرب در افریقا بود، هرچند القابی مانند "امپراتور دوران"، "شیر افریقا" و "پرچمدار استقلال و وحدت افریقا" به خود بسته بود.

حق نشر عکس ncdt
Image caption شاهزاده آسفا ووسن آسرات بیوگرافی تازه‌ای از زندگی هایله سلاسی با عنوان 'آخرین پادشاه آفریقا، پیروزی و تراژدی هایله سلاسی' در آلمان منتشر کرده است

در اوایل دهه ۱۹۶۰ که لایه‌های ناراضی به ویژه دانشجویان با خواست آزادی و عدالت به میدان مبارزه آمدند، هایله سلاسی به سرکوب بیرحمانه اعتراضات فرمان داد و در نطقی اعلام کرد تا زمانی که حیات دارد، "قادر متعال" زمام امور کشور را به دست او سپرده و پس از او نیز خداوند به مشیت خود عمل خواهد کرد.

هایله سلاسی استبداد فردی را با شیوه‌‌های کهن قبیله‌سالاری آمیخته بود و از هرگونه اصلاح سیاسی یا مشارکت مردم در اداره جامعه به شدت جلوگیری کرد. اما در عین حال با نوسازی و پیشرفت کشور مخالفتی نداشت و برخی از مظاهر مدرن را وارد کشور کرد.

در اوایل دهه ۱۹۷۰ درحالی که گرانی، کمبود سوخت و مواد غذایی در شهرها بیداد می‌کرد، خشک‌سالی وحشتناک و گرسنگی فراگیر هزاران نفر از مردم روستاها و صحرانشینان را به کام مرگ فرستاد. به ویژه مرگ و میر کودکان ابعادی مهیب پیدا کرد. بسیاری از مردم شخص "امپراتور" را گناهکار می‌دانستند که راحت در کاخ خود نشسته بود یا به سفرهای خارجی می‌رفت؛ اما برخی از هواداران او، گناه را به گردن "اطرافیان" می‌انداختند که نمی‌گذاشتند پادشاه از واقعیات کشور باخبر شود.

اصلاحات دیرهنگام

جنبش خلق‌گرایی با چاشنی "مبارزه ضدامپریالیستی" که در اواخر دوران "جنگ سرد" سراسر "جهان سوم" را در نوردیده بود، سرانجام به اتیوپی هم رسید.

هایله سلاسی در فوریه ۱۹۷۴ برای مقابله با ناخرسندی و بحران گسترده، قول رسیدگی به نابسامانی‌ها را داد، نخست وزیری تازه تعیین کرد تا به خواسته‌های معترضان رسیدگی کند. اما زمان چنین اصلاحاتی گذشته بود و امواج اعتراض و شورش که در همه بخش‌های جامعه به ویژه در ارتش گسترش یافته بود، اکنون خواهان کناره‌گیری خود او بود.

در سپتامبر ۱۹۷۴ گروهی از افسران انقلابی هوادار اتحاد شوروی (سابق) به رهبری منگیستو هایله ماریام با حمله به کاخ سلطنتی، هایله سلاسی را دستگیر کردند و به حکومت دودمان "سلیمان نبی" پایان دادند. در درگیری‌های خونین عده بیشماری از نزدیکان و افسران وفادار به هایله سلاسی دستگیر و برخی از آنها تیرباران شدند، اما خود او تا یک سال در کاخی زندانی بود.

در ۲۸ اوت ۱۹۷۵ دولت انقلابی به طور رسمی اعلام کرد که امپراتور پیشین درگذشته است. درباره شرایط مرگ او تا امروز حرف و حدیث فراوان است. عده‌ای بر آن بودند که او را کشته‌اند و برخی گفتند که پس از یک عمل پروستات، از رسیدگی کافی محروم مانده و همین به مرگ او انجامیده است. زیردستانی که او را "خدا" می‌دانستند طبعا عقیده داشتند که او نه دستگیر و نه اعدام شده و هنوز زنده است.

پس از سقوط رژیم چپ‌گرا در سال ۱۹۹۱ کاشف به عمل آمد که "افسران انقلابی" هایله سلاسی را زیر آبریزگاهی دفن کرده‌اند. با تلاش کلیسای ارتودوکس اتیوپی، بقایای جسد امپراتور پیشین به "گوری شایسته" منتقل شد.

حبابی که ترکید!

هایله سلاسی نمونه اعلای رهبران خودکامه "جهان سوم" بود که با ادعاهای عجیب و موهوم برای خود مقامی بلند و البته پوشالی ساخته بود که شاید تنها خود او و عده‌ای از اطرافیان باورش داشتند. این رهبران با زور و قلدری فرمان می‌رانند، اما از اتوریته و اقتدار واقعی محروم هستند و در برابر کمترین فشار سست‌عنصری خود را نشان می‌دهند.

وجه دوگانه شخصیت هایله سلاسی و شکوه ظاهری و ضعف درونی او را ریشارد کاپوشینسکی (۱۹۳۲ – ۲۰۰۷) در کتابی به عنوان امپراطور بررسی کرده است. روزنامه‌نگار و نویسنده نامی لهستانی نشان می‌دهد که هایله سلاسی با تمام لاف و گزاف‌هایش در حد یک رئیس قبیله بود. او در حکمرانی و اداره کشور هیچ مهارتی نداشت و اگر هوش و استعدادی داشت، در تشبث به رشته‌ای از نیرنگ‌ها و توطئه‌ها بود برای حفظ قدرت.

تا امروز این موفق‌ترین کتاب کاپوشینسکی که به فارسی نیز ترجمه شده است، منبعی مهم درباره زندگی و روزگار هایله سلاسی به شمار می‌رفت. در چند سال گذشته بر کارهای "گزارشگر قرن" شبهاتی وارد شده و بسیاری در اعتبار آنها شک کرده‌اند. عده‌ای از منتقدان گفته‌اند که کاپوشینسکی به حقیقت چندان پای‌بند نبوده و در بیشتر کارهای خود به برداشت‌های شخصی و ذهنی خود میدان داده و از واقعیات تصویری ساخته و پرداخته که خود در تصور داشته است.

یکی از وابستگان خاندان سلطنتی اتیوپی، که پدر و پدربزرگش در خدمت هایله سلاسی بوده‌اند، با منتقدان همداستان است و "بیوگرافی" نوشته کاپوشینسکی را یکسره خیال‌بافی می‌خواند. همین انگیزه در کنار دلایل دیگر، شاهزاده آسفا ووسن آسرات، را وا داشته که بیوگرافی تازه‌ای از زندگی هایله سلاسی ارائه دهد که با عنوان آخرین پادشاه آفریقا، پیروزی و تراژدی هایله سلاسی در آلمان به بازار آمده است.

نویسنده که از سال‌های جوانی در آلمان زندگی می‌کند، می‌کوشد، در عین وابستگی خانوادگی، گزارشی زنده و معتبر از زندگی هایله سلاسی ارائه دهد. او با تکیه بر آشنایی نزدیکی که با دربار و شخص پادشاه داشته، به نکات تازه‌ای از زندگی هایله سلاسی و به ویژه خلق و خوی شخصی و شیوه رهبری او مطرح می‌کند که بسیار جالب توجه است.

کتاب به دوران آرام حکمرانی هایله سلاسی، تا پیش از التهابات دهه ۱۹۷۰ نگاهی همدلانه و تا حدی نوستالژیک دارد اما نمی‌توان گفت که در گزارش آن دنیای گم‌شده، از جاده بی‌طرفی منحرف شده است. او هم زندگی توده‌های فقیر را گزارش می‌کند که جز نگاه به آسمان و توسل به خرافه و جادو چاره‌ای نداشتند و هم از زندگی پرناز و نعمت درباریان و اشراف که در سایه پادشاه به همه چیز رسیده بودند و از فقر و محرومیت زیردستان خود هیچ درکی نداشتند.

نویسنده در بررسی کارنامه سیاسی هایله سلاسی، دیدی نسبی‌نگر دارد و می‌کوشد با تشریح شرایط زمانی و مکانی برخوردها و رویکردهای او را قابل فهم کند. از این نظر او خطاها و لغزش‌های پادشاه را با "درک مناسبات مسلط بر جامعه افریقایی" بازگو کرده است.