«نه گله ای، نه انتظاری!»

Image caption غنچۀ گلِ سرخ در بهار، یکی از حرفهای همیشه تازه.

سلام.

اگر وقت داشته باشید و بتوانید با حوصله به عرضِ این بندۀ حقّ توجّه بفرمایید، حرفم این است که هیچ حرفِ تازه ای ندارم، امّا بعضی حرفها هست که همیشه درست است، و همیشه منطقی است، حتّی اگر آن را کسی گفته بوده باشد که هیچ ارتباطی هم با عالم بالا نمی داشته است، درست مثل غنچۀ گلِ سرخ و برگ سبز بیدِ مجنون در بهار، که از حیثِ سابقۀ وجود ... نمی دانم... شاید میلیونها سال کهنه باشند، امّا از حیث معنی همیشه تازه مانده اند.

پس مثلاً نمی شود گفت که چون فلان حرف را که یک فیلسوف در هزار و اندی سالِ پیش زده است، حالا دیگر کهنه است و ارزشِ شنیدن ندارد. چیزی که هست، بعضی از این حرفهایِ «همیشه درست» و «همیشه منطقی» و «همیشه تازه» در موقعیتی و شرایطی زده شده است که با موقعیت و شرایطِ امروز فرق می کرده است، و به همین دلیل باید آنها را متناسب با موقعیت و شرایطِ امروز، از نو گفت تا مردم درستی و منطقیت و تازگیِ آنها را احساس کنند و بفهمند.

بگذارید یک مثال برایتان بیاورم: این دفعه که سوار شدم بروم بیمارستان، دیدنِ همسرِ بیمارتر از خودم، رانندۀ تاکسی تلفنی یک مردِ خوش برخوردِ پاکستانی بود که با من آشنا شده است و تا در جلو را باز می کنم و بغل دستش می نشینم، با هیجانی مَردُمدارانه می گوید: «ان شاء الله که حالتان خیلی خوب است و خانواده خوبند و همه چیز رو به راه است!»

Image caption برگ سبز بیدِ مجنون در بهار، یکی دیگر از حرفهای همیشه تازه.

گفتم: «نه! ابداً! از هیچکس و هیچ چیزهم گله ای وُ انتظاری ندارم!»

و او گفت: «بله، بله، درست می فرمایید! آدم گله کند که چی! انتظار داشته باشد که چی!»

اگر با این رانندۀ خوش برخورد، مثل من، یک بار از لندن بروید کیمبریج، در تمام دو ساعتی که توی راه هستید، خیال می کنید با او همصحبتید، امّا پیاده که می شوید، می روید توی فکر و می بینید هیچ یادتان نمی آید که این آدم با فکرِ خودش، با عقیدۀ خودش، با جهان بینیِ خودش یک کلمه حرف زده باشد. هرچی شما گفته اید، او از درِ همصحبتی با زرنگی تکرار کرده است و قِسِر در رفته است.

حالا که بیماریِ شدیدِ همسرم بالای پیسیِ اوضاعِ عالم و آدم «بزن به سیمِ آخِری»اَم کرده بود، به خودم گفتم: «بیا، چیزی به این رانندۀ خوش برخورد بگو که تکرارش یک خُرده سخت تر از حرفهای معمولی باشد، و ببین باز هم می تواند همصحبت بازی در بیاورد!»

Image caption فریدریش هگل، فیلسوف آلمانی

فکر کردم، دیدم بهترین موضوع تثلیثی بودن یا سه گانگی نظام هستی و آفرینش است. به ش گفتم و یک نفس گفتم: «می دانید که از افلاطون و ارسطو بگیر، بیا تا دِکارت (۱) وُ اسپینوزا (۲) وُ لایبنتز (۳) وُ هیوم (۴) وُ کانت (۵) وُ بارکلی (۶) وُ هگل (۷)، وَ از بوعلی سینا (۸) وُ فارابی (۹) بگیر بیا تا مثلاً ملاّ صدرا (۱۰)، همه شان فکر می کردند این عالم هستی، یا کائنات، یا طبیعت، که شاملِ موجوداتِ زنده، از جمله آدمیزاد، می شود، نمی تواند مستقیماً به دستِ خودِ خدا درست شده باشد. لابُد خدا، که «برتر از قیاس و خیال و گمان و وَهم» (۱۱) است، در «بیگ بنگ» (۱۲) اوّل «صورت» یا «طرح» یا «ایدۀ» هستی یا «عقلِ کلّ» را آفرید، و بعد به تدریج و به ترتیب همۀ کائنات و موجودات و مخلوقات از همین عقلِ کلّ صادر شدند. پس در واقع «خدا» مخترع و طرّاح هستی است، «عقل کلّ»، طبیعت و مهندس هستی است، و زمین «کارخانۀ تولید». یعنی وضعِ تک تکِ محصولاتِ این کارخانه ربطی به مخترع و طرّاح عالم هستی ندارد! بیخود نباید گله کرد! بیخود نباید انتظار داشت!»

و حالا که من ساکت شدم و نفس تازه کردم، او، بعد از «بله- بله» های گیج و پشتِ سرِ هم گفت: «خدا خودش می داند! ما چی می توانیم بگوییم! هیچّی! رضائیم به رضای او!»

___________________________________________

۱- René Descartes، رنه دکارت، فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی (۱۶۵۰-۱۵۹۶).

۲- Baruch Spinoza، باروخ اسپینوزا، فیلسوف هلندی (۱۶۷۷-۱۶۳۲).

۳- Gottfried Wilhelm von Leibniz ، گوتفرید ویلهلم لایبنیتز، فیلسوف، ریاضیدان، و فیزیکدان آلمانی (۱۷۱۶- ۱۶۴۶).

۴- David Hume، دیوید هیوم، فیلسوف اسکاتلندی (۱۷۷۶- ۱۷۱۱).

۵- Immanuel Kant، ایمانوئل کانت، فیلسوف آلمانی (۱۸۰۴-۱۷۲۴).

۶- George Berkeley، جرج برکلی، کشیش و فیلسوف ایرلندی (۱۷۵۳- ۱۶۸۵).

۷- Friedrich Hegel، فریدریش هگل، فیلسوف آلمانی (۱۷۵۳-۱۶۸۵).

۸- ابوعلی حسین بن عبدالله بن سینا، مشهور به ابوعلی سینا و ابن سینا (۴۱۶- ۳۵۹ هـ - ش).

۹- ابو نصر محمد بن محمد فارابی آثار ارسطو، معروف به معلّم ثانی (۳۲۸- ۲۴۸ هـ.ش).

۱۰- صدرالّدین محمّد بن ابراهیم قوام شیرازی، مُلاصَدرا، صدرالمتألّهین (۱۰۱۸-۹۵۰ هـ.ش)

۱۱- سعدی شیرازی که شاعر بود و هرگز ادّعای فیلسوف بود نکرد، در دیباچۀ «گلستان» گفته است:

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم،

وَ ز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم،

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر،

ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم.

۱۲- Big Bang ، انفجار بزرگ، فرضیۀ پیدایش جهان هستی در پی یک انفجار بزرگ و گسترش این انفجار به صورت کهکشانها...

مطالب مرتبط