«سار از درخت پرید»

Image caption سارها از درختها پریدند، امّا آشهای آدمها همچنان داغ ماند. (با تشکّر از Graham Jones که این تصویر را برای بی بی سی فرستاده است)

سلام.

امروز صبح، دم ایستگاهِ قطارِ زیرزمینیِ محلّه چیزی دیدم که یکدفعه مرا به یاد شصت، هفتاد سالِ پیش انداخت که هنوز «طوسی» بودیم، و بابامان به کلّه اش نزده بود که ما را «تهرانی» کند، و ... چی فرمودید؟ نه، قربان، خودمان با اینکه چهل سالی است عطای «تهران» را به لقایِ مقدّسش بخشیده ایم و اینجا، در «لندن»، زندگی می کنیم، اصلاً «لندنی» نشده ایم، و همان طور «طوسی» مانده ایم.

بله، چیزی که مرا به یادِ شصت، هفتاد سالِ پیشِ خراسان انداختِ دیدنِ یک جفت «سار» بود که توی پیاده رو و در حاشیۀ خیابان، بدونِ هیچ ترس و وحشتی از مردم، از روی زمینِ آسفالت شدۀ عقیم نمی دانم چه ریزه آشغالی ورمی چیدند که جوابِ شکمِ گرسنه شان را بدهند.

علاّمه دهخدا دربارۀ سار می گوید: « سار پرنده ای است سیاه و خوش آواز که خالهای سفیدِ ریزه دارد، و مرغ ملخ خوار نوعی از آن است.» در «دانشنامۀ آزادِ ویکیپدیا» هم آورده اند که سار، که انگلیسی زبانها به ش می گویند «استارلینگ» (۱)، زیستگاهش «جنگلها، روستاها، باغها، علفزارها و نیزارهاست»، و معمولاً حشرات و دانه هایِ ریزِ گیاهها را می خورد.

Image caption این کاکاییِ بی ماهی ماندۀ گرسنه، آمده است پیش یک آدمیزاد به گدایی.

به عبارتِ دیگر ، این پرندۀ نازنین، که او را در روزگارِ بچّگی، در ردیفِ «گنجشک» و «سبز قبا» و «دُم جنبانک» و «سِهره» و «چلچله» و «شانه به سر» و «کفتر» (۲) ، می دیدیم و می شناختیم، نباید برای سیر کردنِ شکم با آشغال ریزه، توی لندن، دم ایستگاهِ قطارِ زیرزمینی پیداش بشود. همان طور که نباید «کاکایی» (۳) که از مرغهای ماهیخوار است، در شهرهای ساحلی همین انگلستان آشغال خور بشود و برود سراغِ زباله ها، یا از دست «آدمهایی که در ساحل نشسته، شاد و خندانند»، با مهارتِ کوماندویی بستنی یا نان خامه ای بقاپد، یا میمون نباید مثلاً در کوچه خیابانهای «دهلی نو» از سر و کولِ مردم بالا برود و از دست هر کس، از مغازۀ هرکس، از زنبیل هرکس، هر چه را که می شود، با وقاحتِ تمام بدزدد و پا بگذارد به فرار.

فقط «سارها» و «کاکاییها» و «میمونها» نیستند که آدمیزاد محیط زندگی آنها را اشغال کرده است و غصب کرده است و از خود کرده است. مرضِ خطرناکِ طمع بدجوری به مغزآدمیزاد زده است. اصلاَ هیچ چیز حالیش نیست. با وجودِ احتیاجی که برای حفظ حیاتِ خودش به وجودِ همۀ حیوانات و گیاهها دارد، این «ظلوماَ جهولا»ی بدعاقبت (۴)، با این همه هُشدارهایی که تک و توک هُشیارهای جامعۀ جهانی به ش داده اند و می دهند، هنوزهم به هوش نیامده است که بفهمد حیات یکپارچه است و زمین سفرۀ عامّ همۀ جاندارهاست، و او باید در این سفره با همۀ آنها شریک باشد. اگر بخواهد صاحبِ خسیس و خبیثِ مطلقِ این سفره بشود، سفره از نعمت خالی خواهد شد و حیات، یکپارچه نابود!

حق نشر عکس AP
Image caption این میمونهای آواره از خان و مان در شهر، هم گدایی می کنند، هم دزدی!

الآن چهل سالی است که من، بندۀ حقّ، از «تهران» و «تهرانیها» خبری که هوش و حواسّ خودم شاهدش باشد، ندارم، امّا این را یادم هست که آنوقتها که هنوز جمعیت تهران، مرکز تقسیم غنائم، به روایتهای مختلف، بین هشت میلیون تا چهارده میلیون نفر نبود، و همان حدود سه میلیون نفرش داشت این شهرِ مافنگیِ آلافرنگی را خفه می کرد، آلودگی هوا و کمیِ آبش آن قدر زیاد بود که آدم به ندرت صدایی از گنجشک یا کلاغ به گوشش می خورد، چه رسد به اینکه چشمش در بهار به دیدار سبزقباها روشن بشود.

در دنیای بد آیین این روزگار تا آدم بخواهد ببیند غصّۀ چی را بخورد، غصّه آدم را خورده است!

__________________________________________________

۱- Starling، سار.

۲- در خراسان به گنجشک می گفتیم «چُغوک». به چلچله «پرستو» و «بادقُپک»، و به شانه به سر «هُدهُد» هم می گویند.

۳- seagull، کاکایی، یاعو، مرغ نوروزی، نوعی مرغ دریایی.

۴- «ظلوماً جهولایی» اشاره به آدمیزاد است، در آیۀ ۷۲، سورۀ احزاب: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا» ترجمۀ فارسی از سایت «پارس قرآن»: «ما امانت [الهى و بار تکلیف] را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم، پس از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناک شدند و[لى] انسان آن را برداشت، راستى او ستمگرى نادان بود. «ستمگر نادان».

۷- در پایان خوب است دو بیت شعری هم از اوحدی مراغه ای، شاعرِ عارف مشرب قرنِ هشتم هجری بخوانیم که از سار در ردیف بلبل و قمری و فاخته یاد کرده است:

بلبل شیرین سخن شکر فشانی پیشه کرد،

تا بساط فُستُقی (*) بر جویبار انداختند...

صبحدم بزم چمن گرم است، زیرا کاندر او

نالۀ موسیچه (**) و قمری و سار انداختند...

*- فُستُق، معرّبِ پسته، یعنی سبز رنگ، مغز پسته ای.

**- موسیچه یا موسیجه، نوعی فاخته، کوکو.

مطالب مرتبط