دریا درمانی؛ نگاهی به تازه‌ترین کتاب لوکلزیو

حق نشر عکس AFP
Image caption لوکلزیو در سال ۲۰۰۸ برنده جایزه نوبل ادبیات شد

"جزیره یعنی قطعیت گمراهی، گواهی بر ناتوانی. جزیره، آخرین سکو، آخرین توقف است پیش از پوچی. به جزیره باز می‌گردم نه برای بازیافتن گذشته، بلکه برای اطمینان از اینکه هیچ چیزی را نخواهم شناخت، برای اینکه قطعا توفان همه چیز را محو می‌کند، برای اینکه دریا، تنها حقیقت است."

ژان ماری گوستاو لوکلزیو، یکی از برندگان جایزه نوبل ادبیات، با این جملات، در همان صفحات آغازین تازه‌ترین اثرش با عنوان "توفان"، خواننده را به دنیایی توفان‌خیز می‌برد.

این کتاب که به تازگی از سوی انتشارات گالیمار در پاریس منتشر شده، شامل دو "نوولا" (novella) است.

نوولا، واژه‌ٔ اصالتا ایتالیایی که از سوی آنگلوساکسون‌ها هم به کار می‌رود، در واقع داستان بلندی است که به رمان تنه می‌زند.

لوکلزیو، که بسیار وام‌دار نویسندگان انگلیسی‌زبان است، در پشت جلد تازه‌ترین کتابش، بر نوولا بودن دو داستان این کتاب تأکید و بهترین نمونه نوولا را داستان‌های بلند جوزف کنراد معرفی کرده است.

داستان اول: دختری بی‌پدر و مردی بی‌معشوقه

"در توفان صدایش را می‌شنوم، ضربان قلب و نفس‌اش را حس می‌کنم."

در ابتدا قرار بود "توفان" (عنوان کتاب برگرفته از عنوان این داستان است) به صورت فیلمنامه نوشته شود، اما در نهایت به اولین داستان کتاب جدید لوکلزیو تبدیل شد. این داستان به صورت همزمان با دو راوی روایت می‌شود.

راوی اول، "آقای فیلیپ کیو"، نویسنده‌ای است که به قول خودش تاکنون هیچ کتابی ننوشته و برای نگارش اولین کتابش به "اودو" (Udo) یکی از جزایر کره جنوبی، واقع در دریای ژاپن که کره‌ای‌ها به آن دریای شرق می‌گویند، آمده است.

او سی سال پیش با معشوقه‌اش، ماریا، به همین جزیره آمده بود: "زندگی‌ام، نوشته‌هایم، سال‌های زندان، هیچ‌کدام چیزی به من نیاموختند. اما یک شب، تنها یک شب هم‌آغوشی با زنی در این جزیره، مرا هزارساله کرد."

همان سال، معشوقه "آقای فیلیپ کیو"، یک روز تصمیم می‌گیرد به دریا برود و علی‌رغم این که شناگر ماهری بود خود را به موج‌ها بسپرد: "هرگز دلیل این کارش را نفهمیدم."

"آقای فیلیپ کیو" حالا به این جزیره بازگشته تا ذهنش را از خاطره معشوقه‌اش پاک کند، اما او لابه‌لای روایت چگونگی آشنایی با "ماریا"، از گذشته خودش نیز سخن می‌گوید؛ اینکه قبل از آشنایی با ماریا، روزنامه‌نگار و عکاس جنگی بوده و به جرم مشاهده تجاوز گروهی چند سرباز به یک زن، و عدم دخالت برای جلوگیری از این تجاوز، به زندان محکوم شده بود. او این محکومیت را از معشوقه‌اش پنهان کرده بود و حالا نیز به کسی نمی‌گوید.

راوی دوم، دختر نوجوانی به نام "جون" است که وقتی چهارساله بوده همراه با مادرش به این جزیره پناهنده شده و مادر، مثل خیلی دیگر از زن‌های جزیره که غواص‌اند، برای امرار معاش به صیادی می‌پردازد.

جون هرگز پدر نداشته است: "پدرم مادرم را ترک کرد و رفت آن سوی دنیا، برای این که بچه نمی‌خواست."

این دختر سیزده ساله حالا با برخورد با "آقای فیلیپ کیو" در ساحل جزیره اودو، بیش از همیشه به فکر پدر افتاده و در جست‌وجوی اوست. حتی گاهی خیال می‌کند که "آقای فیلیپ کیو"، همان پدرش است: "خواب دیدم که آقای کیو پدرم است. نه به خاطر شباهت‌مان در رنگ پوست یا موهای فرفری‌، بلکه به این دلیل که فکر می‌کنم او مثل یک پدر واقعی‌‌، نگران من است."

داستان با ملاقات‌های روزانه جون و "آقای فیلیپ کیو" پیش می‌رود هر یک از دو راوی، تصور و تفکراتشان را درباره دیگری بیان می‌کنند. در این میان، رازآلودگی "آقای فیلیپ کیو"، حدس‌ها و خیال‌های جون را درباره او بیشتر می‌کند.

هر دو راوی "توفان"، گمشده‌ای دارند و این گمشده، حتی رؤیاهای آنها را تلخ کرده‌ است: "تمام رؤیاها غمگین‌اند."

همچنین آنها، هر دو، علی‌رغم اختلاف سنی بسیار، به مرگ می‌اندیشند، به مرگ در دریا. "جون" در جایی از داستان، بدون آن که بداند، درست از مرگی حرف می‌زند که برای معشوقه "آقای فیلیپ کیو" اتفاق افتاده بود: "من، من دوست دارم در دریا بمیرم. دوست دارم در دریا ناپدید بشوم و هرگز بازنگردم. دوست دارم موج‌ها مرا با خود به آن دورها ببرند."

در پایان نیز هر دو راوی داستان "توفان" از جزیره اودو می‌روند؛ بدون یافتن پاسخی مشخص برای جست‌وجویشان، اما فیلیپ کیو "جوان‌تر"، و جون "شجاع‌تر" از همیشه است.

داستان دوم: دختری بی‌مادر یا زنی بی‌هویت

"زنی‌ بی‌هویت" که نسبتا کوتاه‌تر از داستان "توفان" است، قصه راشل دختری است که در "تاکورادی"، بندری در کشور آفریقایی غنا به دنیا آمده، اما سرانجام، ورشکستگی پدرش او را همراه با خانواده به پاریس می‌کشاند.

راشل کودکی و نوجوانی را کنار پدر و نامادری و خواهر ناتنی‌اش گذرانده و تا سال‌ها نمی‌دانسته مادر ندارد.

تا این که در یکی از دعواها میان پدر و نامادری‌اش، متوجه ‌شد فرزند یک تجاوز است و مادرش پس از تولد، او را رها کرده: "وقتی به آن زمان فکر می‌کنم، انگار یک قبل و بعدی وجود داشت. قبل از آن، من کودکی بودم که چیزی از زندگی نمی‌دانستم، بدجنسی بزرگ‌ترها را نمی‌فهمیدم. اما پس از آن، بالغ شدم. من هم مثل دیگران، بدجنس شدم."

همچنین وقتی راشل می‌فهمد که به قول دیگران "تخم شیطان" است، برای اولین بار از دیگران متنفر می‌شود. برای او، "تنفر" نیز مانند "بدجنسی"، مرز دو دنیای کودکی و بزرگسالی است.

راشل نیز مانند جون، در همان سال‌های نوجوانی به مرگ می‌اندیشد: "پدرم به من ماده‌ای می‌داد تا نمونه گیاهان را به آن آغشته کنم. بوی زننده‌ای می‌داد، اما آموخته بودم که دوستش داشته باشم. بوی مرگ بود، بوی آن سال‌ها."

راشل وقتی به پاریس می‌آید همان خانواده‌ نصف و نیمه‌اش هم متلاشی می‌شود. پدرش به بروکسل می‌رود و خدمتکار یک رستوران می‌شود. نامادری‌اش منشی پزشکی می‌شود که راشل می‌گوید فاسق‌اش است. و خواهر ناتنی‌اش هم به شهر دیگری می‌رود و از او بی‌خبر می‌ماند. خود راشل نیز همچون یک آواره بی‌هویت در شهر پرسه می‌زند.

در جایی از داستان، راشل در جواب کسی که او را به خدا دعوت می‌کند، می‌گوید: "ولی من دنبال خدا نیستم. آن کسی که مرا آفریده، از خون و شیرش غذا به من داده، مادرم است. اوست که مرا به این دنیا آورده. باقی چه اهمیت دارد؟ جنگ‌ها و جنایت‌ها و قحطی‌ها، چه ربطی به من دارد؟ شاید اینها به خدای تو مربوط باشد که به قول تو همه چیز را می‌بیند."

در پایان داستان، راشل به بندر تاکورادی باز می‌گردد و به خانه قابله پیری می‌رود که او را به دنیا آورده. این قابله پیر، تنها چیزی که برای راشل دارد عکسی است مربوط به همان سال‌ها. در آن عکس، پشت سر قابله، که آن موقع زنی جوان بود، گهواره‌هایی است که ردیف شده: "برای اولین بار، خودم را این قدر نزدیک به تولدم حس می‌کنم."

دنیای مشترک دو داستان

دو داستان "توفان" و "زنی‌ بی‌هویت" علی‌رغم تفاوت‌های ظاهری، در واقع از وقایع و موضوع‌های مشترکی سخن می‌گویند.

در این دو داستان، مثل تقریبا تمامی داستان‌های لوکلزیو، کودک و کودکی، جایگاه و نقش مهمی دارد. از نظر لوکلزیو، کودک، تنها موجود انسانی است. فیلیپ کیو، یکی از راویان "توفان" در جایی می‌گوید: "سرنوشت سر راهم، کودک بی‌گناهی را قرار داده. برای اولین بار با موجودی انسانی برخورد کرده‌ام."

حق نشر عکس AFP

"جنگ"، از جنگ ویتنام گرفته تا جنگ‌های آفریقا، و همچنین "تجاوز" از دیگر مضامین اصلی دو داستان کتاب "توفان" است.

علاوه بر فیلیپ کیو که به خاطر یک تجاوز گروهی در جنگ محکوم شده، و راشل که فرزند تجاوز است، معشوقه فیلیپ کیو نیز از یک تجاوز به دنیا آمده و در جایی از داستان "زنی بی‌هویت" نیز به خواهر ناتنی راشل در پاریس تجاوز می‌شود.

لوکلزیو بدون آن که از زبانی خشن بهره ببرد، خشونت دهشتناک عصر حاضر را به تصویر می‌کشد؛ خشونتی که به آوارگی و قطع شدن ریشه‌ها می‌انجامد، خشونتی که بر حقیقت دنیا سایه می‌اندازد و گاه آن را دگرگون می‌کند.

لوکلزیو در این دو داستان به هیچ وجه به تحلیل رویدادها، بررسی احساسات شخصیت‌ها و دلیل اقدامات آنها نمی‌پردازد، فقط ترجیح می‌دهد همه چیز را با جملاتی ساده و نثری روان که در بعضی جاها به شعر می‌ماند، توصیف کند.

همچنین این دو داستان نیز در "جغرافیای داستانی" لوکلزیو اتفاق می‌افتد؛ جغرافیایی به وسعت تمام زمین، که در آن اجزای طبیعت نقشی مؤثر دارد.

مثلا هر کدام از شخصیت‌های کتاب "توفان" به گونه‌ای عاشق دریا هستند. ساعت‌ها می‌نشینند روبه‌روی دریا و زندگی و مرگشان را در آن می‌بینند. برای آنها دریا، تولدی دوباره است، نوعی تصفیه معنوی و پاکسازی درونی.

در بعضی از توصیفات کتاب "توفان"، دریا با وجود انسانی گره می‌خورد: "چشم‌هاش، دریچه‌هایی رو به دریا بود"، یا "چشم‌هاش شبیه شیشه‌هایی بود که در دریا صیقل خورده".

برای هر یک از شخصیت‌های کتاب "توفان"، دریا، بوی گمشده‌ها را می‌دهد و انسان را به ریشه‌های قطع‌شده‌اش وصل می‌کند: "دریا رازی دارد که کشف‌اش نمی‌کنم، با این حال، هر روز بیشتر می‌گردم. من ریشه‌هایم را در صخره‌های سیاه کنار دریا می‌بینم، روی شن‌زار ساحل. صدایشان را می‌شنوم که آهسته می‌گویند: بیا، به ما ملحق شو، به دنیای خودت، که از این پس مال توست."

مطالب مرتبط