«رباعی ابریقی»

Image caption ابریق «مولوی» شاید یک چیزی بوده است شبیه یکی از این دو تا، یا یک کوزه یا یک خُم سفالی. درستش را «مولوی داند و خدای خودش»!

بگذارید برایتان بگویم که چرا هر وقت این کلمۀ «اِبریق» را از کسی می شنوم یا در جایی به ش برمی خورم، دنیای عقلی و عالم احساسیم به کلّی آشفته می شود. چرای این قضیه دو تا دلیل دارد. دلیل اوّلش اینکه فوراً به یاد رباعیِ «ابریقی» منسوب به «عمر خیّام» می افتم، و دلیل دوّم اینکه توی دلم به همۀ آنهایی که این رباعیِ «ابریقی» را مالِ «خیّام» دانسته اند، یا با شکّ در کنارش نوشته اند «منسوب به خیّام»، می گویم:

اگر در دنیای زبان فارسی، با چند تایی شاعر، مثل فرّخی و، انوری و، مسعود سعد سلمان و، خاقانی و، عراقی و، سعدی (۱)... آشنایی معنوی داشتید، تا بر می خوردید به این رباعی، که آن را نمی دانم کدام چه بگویمی، و با چه نیتی، ساخته بوده است و تهمتِ ساختنش را به عمر خیّام زده است، خشمتان به فریاد می آمد!

ابریق می مرا شکستی ربّی!

بر من درِ عیش را ببستی ربّی!

من مِی خورم و تو می کنی بد مستی؟

خاکم به دهن، مگر که مستی ربّی!

Image caption ابریق «سعدی شیرازی» در هر دو مورد یک چیزی بوده است شبیه این.

حالا زشتی معنی و شلختگی کلام به کنار، کسی که آن قدر اهلیت و ذوق و آگاهی نداشته باشد که برای تُنگ شراب، یا مینا، یا صُراحی، کلمۀ فارسیِ عربی شدۀ «ابریق» را توی رباعی بچپاند، چه کارش باید کرد؟ مکافاتش را شما که خیّام شناس هستید، تعیین بفرمایید (۲).

اصل کلمۀ عربی شدۀ «ابریق» همان «آبریز» فارسی است. برای «آبریز» در لغتنامۀ «دهخدا» این معنیها آمده است: آبدستان، آفتابه، و لولهنگ. یک پسوندِ «گاه» که به ش اضافه بکنیم، می شود «آبریزگاه» که همان «مستراح» یا «مبال» یا «مبرز» (۳) یا «بیت الخلا» باشد . حالا اگر عرب آبریز را کرده است «ابریق» و از شیشه درستش کرده است، عین «تُنگ»، و توش شراب می ریزد، ما چرا باید شراب را بریزیم توی آفتابۀ شیشه ای و بدهیم به دست «عمر خیّام»؟

اگر شاعر بزرگی مثل «مولوی»، در کتاب «مثنوی» دوبار کلمۀ «ابریق» را به کار برده است، یک بار به معنی «کوزه»: «پس فروشد ابله، ایمان را شتاب (۴)/ اندر آن تنگی به یک ابریق آب»، و یک بار هم به معنیِ «جام شراب» یا «خُمِ شراب»: «قُوّتِ مِی بشکند ابریق را»، و در دیوان پنجهزار غزلیِ «شمس» دو بار، یک بار به همان معنی «کوزه»: «از عطش ابریقها آورده‌ایم/ کآبِ خوبی نیست جز در جوی تو!» و یک بار هم به معنیِ صُراحی، تُنگ، جام، یا ساغر: «چنانم کرد آن ابریق پُرمِی/ که چندین خُنب بشکستم من امروز!» ناچاریم که ضعفِ او در ترکیبِ خیلی از بیتهاش را به قُدرتِ معنویِ او در خیلی از شعرهاش ببخشیم، چون می دانیم که مولوی، این صوفیِ در چهل سالگی شاعر شده، مخصوصاَ در «مثنوی»، خیلی دُچارِ تنگیِ وزن و قافیه می شد، و اُستواری و روانیِ کلام را فدایِ ضرورت و فوریتِ معنی و مقصود می کرد.

Image caption بعضیها می خواهند ما فکر کنیم که «عمر خیّام» این شکلی بوده است. حرفی نداریم، چون چه شکلی بودنش برایمان مهمّ نیست!

امّا «سعدی»، که استادِ سخن، در لفظ و معنی است، دو بار کلمۀ «ابریق» را به کار برده است، و هر دو بار هم فقط به معنیِ آفتابه، یک بار در یک رباعی: «ابریق گر آب تا به گردن نکنی/ بیرون شدن از لوله تقاضا نکند» و یک بار هم در «گلستان»: «روزی تا به شب رفته بودیم و شبانگه پایِ حصاری خفته، که دزد بی توفیق ابریق رفیق برداشت که به طهارت می رود، به غارت می رفت!»

چی فکر می کنید؟ می گویید با این «رباعی ابریقی» چه کار بکنیم؟ ببخشید که هی می گویم «اب ریق... اب ریق... اب ریق!»

____________________________________________________

۱- به جاست که از هریک از این شاعرها، که هیچکدامشان در حیطۀ رباعی نه شهرتی داشته است، نه ادّعایی، یک رباعی بیاورم تا روح سازندۀ رباعی «ابریقی» در آن دنیا از تهمت ناروای خود شرمسار و سرافکنده بشود.

مسعود سعد سلمان

با همّت باز باش و با کِبر پلنگ،

زیبا به گهِ شکار و پیروز به جنگ؛

کم کن برِ عندلیب و طاووس درنگ،

کآنجا همه بانگ آمد و اینجا همه رنگ!

فرّخی سیستانی

یا ما سرِ خصم را بکوبیم به سنگ،

یا او سرِ ما به دار سازد آونگ؛

القصّه در این زمانۀی پُرنیرنگ،

یک کُشته به نام بِه که صد زنده به ننگ!

خاقانی شروانی

در دل ز طرب شکفته باغی ست مرا،

بر جان ز عدم نهاده داغی ست مرا؛

خالی ز خیالها دِماغی ست مرا،

از هستی و نیستی فراغی ست مرا.

فخرالدّین عراقی

ماییم که «بی‌ماییِ» ما «مایۀ» ماست،

خود طفلِ خودیم و عشقِ ما دایۀ ماست؛

فی‌الجمله عروسِ غیب همسایۀ ماست،

واین طرفه که همسایۀ ما سایۀ ماست!

سعدی شیرازی

آن شب که تو در کنارِ مایی روز است،

وُ آن روز که با تو می‌رود، نوروز است؛

دی رفت و به انتظارِ فردا منشین ،

دریاب! که حاصلِ حیات امروز است.

و یک رباعی هم از «عمر خیّام» می آورم تا فی المجلس آن را با رباعی «ابریقی» منسوب به او مقایسه کنید.

عمر خیّام

ای کاش که جای آرمیدن بودی،

یا این رَه دور را رسیدن بودی؛

کاش از پیِ صد هزار سال، از دل خاک

چون سبزه، امید بر دمیدن بودی!

۲- من هم به سهم خودم این مکافات را برای سازندۀ رباعی «ابریقی» و تهمتِ او روا دانسته ام که هر روز صبح، پیش از خوردن میوۀ «زقّوم» و غوطه زدن و نوشیدنِ «حمیم» و «غسّاق»، رباعی «ابریقی» اش را که با خطِ کوفی روی پوست خوک نوشته اند، به گردنش آویزان کنند و او را یک توکِ پا از جهنّم ببرند به بهشت تا جلو عمر خیّام که روی مبل مخملی نشسته است و دارد «شراباً طهورا» می نوشد و انگور و انجیر تناول می کند، زانو بزند و بگوید: «غلط کردم! غلط کردم! ببخشایید!» اگر کلمه های زقّم و حمیم و غسّاق برایتان تازگی دارد، معنی آنها را از دهخدا بپرسید.

۳- «مَبرَز» بر وزنّ «مَفعَل»، اسم مکان است، به معنی «مَوْضِعُ قَضَاءِ الْحَاجَةِ»، مستراح، آبریزگاه. وسوسه می شوم که فکر کنم که این کلمه هم، ریشه اش باید همان «آبریز» باشد و با «ابریق» خویشاوندی داشته باشد.

۴- به نظر شما در مصراع « پس فروشَد ابله، ایمان را شتاب» از حیث ترکیب کلام نقصی ملاحظه نمی شود؟ این که گفتم «مولوی» مخصوصاً در «مثنوی» خیلی دچار تنگی وزن و قافیه می شود، بر هر فارسی زبان سخندانی معلوم است. لابُد می خوسته است بگوید «با شتاب»، وزن خراب می شده است، «با» را انداخته است! اگر اشتباه می کنم، مطّلعم کنید. ممنون!

مطالب مرتبط