«درک اوضاع تحصیلات عالیه نمی خواهد»

حق نشر عکس Getty
Image caption حوّا و آدم در حال ارتکاب گناه با سرپیچی از امر خداوندگار بهشت و دوزخ.

می خواهم بگویم بعضیها خیال می کنند فقط کسهایی که در طبیعیات و علوم عقلی و تجربی تحصیلات عالیه کرده اند، می توانند به معقولات پی ببرند و چیزهایی را که عقل پسند و منطق پذیر نیست، باور نکنند.

نه خیر! این طورها هم نیست. بگذارید یک مثال بیاورم. می دانید که اینجا توی انگلیس، مردم در برخورد با آشنا و غریبه، همیشه یک چیزی دارند که دربارۀ هوا به همدیگر بگویند:

«صبح از خانه می آیی بیرون، بهار است؛ نزدیک ظهر، می شود تابستان؛ بعد از ظهر پاییز شروع می شود؛ و عصر ابر سیاه و بادِ سرد و جرجرِ باران و زمستان! این هم شد آب و هوا؟»

این را کی می گوید؟ یک مرد یا زنی که مثل من توی صف اتوبوس ایستاده است، یا توی اتوبوس یا توی ترن بغل دست من نشسته است، یا هر جای دیگری که بعضیها از توی خودشان در می آیند و با همنشسته ها یا همایستاده های خودشان هم صحبت می شوند، یا به طور کلّی «مردمِ کوچه و بازار» که بیشترشان در «طبیعیات» و «علوم عقلی و تجربی»، چه عالیه، چه دانیه، تحصیلاتی ندارند، امّا بیشترِ این بیشترِ مردمِ کوچه و بازار، مخصوصاً مسیحیهایِ مؤمنشان، اگر اصول و احکام دین خودشان را ندانند، اسطوره ها و قصّه ها و تمثیلهاش را خوب می دانند.

حق نشر عکس .
Image caption خداوندگار خشمگین در حال بیرون کردن آدم و حوّا از بهشت.

تا آن آقا یا خانمِ کوچه و بازار شروع می کند از آب و هوا نالیدن، یا از زلزلۀ فلانجا، یا طوفان و سیلِ بهمانجا و تلفات و خساراتِ آنها ابرازِ تعجّب و تأسّف کردن، من بر می گردم، به او می گویم: «خوب، همینها خودش یک چیزی را ثابت می کند که ما اصلاً به ش توجّه نمی کنیم!»

حالا از اینجا بشنویم یک نمونه از دنبالۀ این گفت و گو را: «چی را ثابت می کند؟»

من: «این را که این کرۀ زمین از روز اوّلش برای زندگی ما آدمها طرّاحی و مهندسی و معماری نشده است!» (۱)

او: «بله، واقعاً هم ها!»

من: «ما تصادفاً اینجا پیدامان شده است!»

او: «تصادفاً؟ چه طور مگر؟»

من: «راستش، همان طور که در کتاب مقدّس (۲)، در همان فصل آفرینش عالم و آدم نوشته شده است، خدا کرۀ زمین را برای گیاهها و حیوانات خلق کرده بود، نه برای ما آدمها که به هیچ چیز قانع نیستیم!»

او: «پس ما را برای کجا خلق کرده بود؟»

من: «خوب، همان کتاب مقدّس می گوید آدم و حوّا در باغ بهشت زندگی می کردند و از همۀ میوه هاش می خوردند، غیر ازمیوۀ آن دوتا درختی (۳) که خدا خوردنش را برای آنها ممنوع کرده بود! یکی درختِ شعور و معرفت، یکی هم درخت حیاتِ ابدی!»

او: «خوب، لابد خدا صلاح نمی دانست که آدمیزاد شعور و معرفت پیدا کند و عمر جاویدان داشته باشد!»

حق نشر عکس .
Image caption علامتهای هوای ابری، بارانی، رعد و برق، و هوای آفتابی در برنامۀ هواشناسی تلویزیون.

من: «چرا صلاح نمی دانست؟ پس برای چی آدمیزاد را به شکلِ خودش خلق کرد؟ آدم و حوّا تا میوۀ درخت شعور و معرفت را نخورده بودند، عین حیوانات دیگر برهنه بودند و خجالت هم نمی کشیدند، امّا شعور و معرفت که پیدا کردند، خجالت کشیدند و عورتهاشان را با برگ انجیر پوشاندند! پس اگر گناه آدمیزاد اصلاَ این باشد که شعور و معرفت پیدا کرده است، معنیش چی می شود؟»

او: «می خواهید بگویید معنیش این می شود که خدا می خواست ماهم مثل حیوانات بی شعور باشیم و هیچی نفهمیم؟»

و من: «نفهمیم و حیوان باشیم و توی جنگل همدیگر را بخوریم و اصلاً ندانیم دنیا چی هست و خدا کی هست و ما اینجا چه کار می کنیم!»

او: «همین؟ اگر این طور باشد که خیلی مسخره است!»

و من دست آخر می گویم: «مسخره نیست! امّا آن جوری هم که ما همیشه خیال می کرده ایم و خیلیهامان هنوز هم خیال می کنیم، نیست!»

و او هم دست آخر با تردید می گوید: «نمی دانم! نمی دانم!» (۴)

_______________________________________________

۱- جمله ای که معمولاً در این مورد به انگلیسیها می گویم، این است:

The planet Earth is not designed, engineered and constructed for human beings to live on.

۲- در کتاب «عهد عتیق»، «سِفر پیدایش» دربارۀ «گناهِ آدم و حوّا» آمده است: «... و چون زن [حوّا] دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و بنظر خوشنما و درختی دلپذیر و دانش‌افزا، پس از میوه‌اش گرفته، بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد* آنگاه چشمان هر دوِ ایشان باز شد و فهمیدند که عریانند. پس برگهای انجیر به هم دوخته، سِترها برای خویشتن ساختند * و آواز خداوند خدا را شنیدند که در هنگام وزیدن نسیم نهار در باغ می‌خرامید، و آدم و زنش خویشتن را از حضور خداوند خدا در میان درختان باغ پنهان کردند * و خداوند خدا آدم را ندا در داد و گفت: «کجا هستی؟» * گفت: «چون آوازت را در باغ شنیدم، ترسان گشتم، زیرا که عریانم. پس خود را پنهان کردم.» * گفت: «که تو را آگاهانید که عریانی؟ آیا از آن درختی که تو را قدغن کردم که از آن نخوری، خوردی؟» * آدم گفت: «این زنی که قرین من ساختی، وی از میوه درخت به من داد که خوردم.» * پس خداوند خدا به زن گفت: «این چه کار است که کردی؟» زن گفت: «مار [شیطان] مرا اغوا نمود که خوردم.» * ... و [خدا] به زن گفت: «اَلَم و حمل تو را بسیار افزون گردانم؛ با الم فرزندان خواهی زایید و اشتیاق تو به شوهرت خواهد بود و او بر تو حکمرانی خواهد کرد.» * و به آدم گفت: «چونکه سخن زوجه‌ات را شنیدی و از آن درخت خوردی که امر فرموده، گفتم از آن نخوری، پس بسبب تو زمین ملعون شـد، و تمام ایّام عمرت از آن با رنج خواهی خورد * خار و خس نیز برایت خواهد رویانید و سبزه‌های صحرا را خواهی خورد * و به عرق پیشانی‌ات نان خواهی خورد تا حینی که به خاک راجع گردی، که از آن گرفته شدی زیرا که تو خاک هستی و به خاک خواهی برگشت.» * ... و خداوند خدا گفت: «همانا انسان مثل یکی از ما شده است، که عارف نیک و بد گردیده. اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته بخورَد، و تا به ابد زنده ماند.» * پس خداوند خدا، او را از باغ عدن بیرون کرد تا کار زمینی را که از آن گرفته شده بود، بکند. * پس آدم را بیرون کرد و به طرف شرقی باغ عدن، کروبیان را مسکن داد و شمشیر آتشباری را که به هر سو گردش می‌کرد تا طریق درخت حیات را محافظت کند.» *

۳- دربارۀ احداث «باغ عدن» هم در «سفر پیدایش» آمده است: «و خداوند خدا باغی در عدن به طرف مشرق غَرْس نمود و آن آدم را که سرشته بود، در آنجا گذاشت * و خداوند خدا هر درخت خوش‌نما و خوش‌خوراک را از زمین رویانید، و درخت حیات [جاویدان] را در وسط باغ و درخت معرفت نیک و بد را »*

۴- این «نمی دانم! نمی دانم!» که به عربی می شود «لا اَدری» و به انگلیسی «I do not know»، پایۀ فلسفۀ «لا ادریه» یا «لا ادریون» است، که اصطلاحاً «اگنوستیسیسم» (agnosticism) خوانده می شود، با این تعریف: «نظریه ای مبتنی بر اینکه حقیقتِ بعضی عقیده ها، مخصوصاً عقیده های مربوط به وجود یا عدم خدا، و همچنین سایر عقاید مذهبی و ماوراء طبیعی شناختنی و دانستنی نیست. به عبارت دیگر «اگنوستیک» (لا ادری) به کسی می گویند که نه معتقد به وجود خداست، نه معتقد به عدم او، بلکه معتقد است که انسان هرگز به حقیقت موضاعات ماورای طبیعی پی نخواهد برد. در مورد گویندۀ «نمی دانم! نمی دانم!» در این نامه، تلویحاً احساس می کنیم که او در ابتدا ماجرای آدم و حوّا در سِفر آفرینش را باور دارد، امّا همینکه تحلیل و استدلال پیش می آید، ذهنش آشفته می شود و احساس می کند که «نمی داند»! اصلاً این توضیح لازم نبود!

مطالب مرتبط