فوتبال، فرهنگ، فقه، فلسفه

حق نشر عکس AFP

در اين روزها که غوغای مسابقات جام جهانی فوتبال ٢٠١٤ برزيل در جريان است، اگر به صفحات فرهنگ و هنر و انديشه روزنامه‌ها، سايت‌های اينترنتی و ديگر رسانه‌ها نيم‌نگاهی بيندازيم، به ابعاد ‌کسادی و رکود بازار بی‌مشتری فرهنگ و فلسفه پی‌می‌بريم. اهل فرهنگ و اصحاب انديشه ديرزمانی است که ميدان رسانه‌ای را خالی کرده و حوزه عمومی را به فوتبال باخته‌اند.

در واقع جذابيتی که امروز فوتبال و به‌ويژه بازی‌های جام جهانی در ميان عامه مردم، به‌خصوص جوانان دارد و همچنين محبوبيتی که فوتباليست‌ها از آن برخوردارند، در دوران طلايی فلسفه در آتن، به فلسفه و فيلسوفان تعلق داشت. جوانانِ دوستدار حکمت و علاقه‌مند به آگاهی از چرايی‌های اين جهانی و آن جهانی، در ميدان‌های شهر گرد سقراط حلقه می‌زند و با پرسش‌های خود پيرامون آفرينش، انسان، عدالت، فضيلت و مرگ، زمينۀ گفت‌وگوهای فلسفی و مناظره در ميهمانی‌ها را فراهم می‌آورند. سرانجام نيز همين گردهم‌آيی‌ها در ميادين شهر بود که سبب شد تا سقراط را به اتهام فريب جوانان به محکمه بخوانند و جام شوکران به دستش دهند.

"صنعت فوتبال"

فوتبال ديرزمانی است که فقط ورزشی نيست که در محدودۀ ورزشگاه‌ها و به‌منظور سرگرمی و تفنن تماشاگران برگزار می‌شود، بلکه امروز سخن از "صنعت فوتبال" در ميان است. "صنعت فوتبال" در نيم قرن گذشته فراگير و به‌سرعت فربه و گهگاه به فساد مالی آلوده شده و امروز به قدرت اقتصادی بزرگی تبديل شده است. اتهام رشوه و فساد به کمیته اجرایی "فيفا" در میزبانی قطر برای جام جهانی و همچنين زندانی شدن رييس باشگاه بايرن مونيخ به جرم فرار از پرداخت ماليات، تنها دو نمونه از فسادهای مالی در عرصۀ فوتبال است.

از سوی ديگر، "صنعت فوتبال" توانسته است صدها هزار شغل در سرتاسر جهان ايجاد کند و گردش سالانه پول ناشی از بازی‌های باشگاهی و جابجايی بازيکنان و تبليغات تجاری و جز اينها، سالانه به ميليارها يورو می‌رسد. محبوبيت بازيگران فوتبال گرچه گاه گذرا و موقتی، ولی همه‌گير است و به‌هيچ وجه قابل قياس با شهرتِ اندکِ چند نويسنده و فيلسوف سرشناس، آنهم در ميان خواص، نيست.

در دوران معاصر البته کم نيستند نويسندگان و فيلسوفانی که آشکار و نهان به تماشای بازی فوتبال می‌نشينند و حتی از اين يا آن باشگاه طرفداری می‌کنند. برای نمونه، والتر يِنز، استاد تاريخ ادبيات و فن بيان دانشگاه توبينگن آلمان يکی از طرفداران پر و پا قرص فوتبال بود. او که خود در دوران جوانی دروازه‌بان يکی از باشگاه‌های سرخ‌پوش فوتبال آلمان بود، می‌گويد: "فوتبال، ورزشی قدرت‌نما و قدرت‌باور است که اقتدار آن اما هر لحظه می‌تواند به‌زير سئوال کشيده شود. خويشتنداری بازيگران و قرار نداشتن زير فشار روحی و اجبار بيرونی، شرايط اوليه يک بازی جالب و جذاب است. من در مرزهای ورزش و هنر، رؤيا و واقعيت، خاصه در دوران سخت و روزهای دشوار زندگی، از سرخ‌پوشان باشگاهم بسيار آموختم و همواره مديون آنانم."

از شوپنهاور تا سارتر، از بورخس تا کامو

ژان پل سارتر، فيلسوف اگزيستانسياليست فرانسوی در پاسخ به پرسش "فوتبال چيست؟" می‌گويد: "فوتبال، بازی ساده‌ای است که البته با حضور تيم حريف همه چيز پيچيده‌ و دشوار می‌شود."

اما اين سخن آلبر کامو اندکی شگفت می‌نمايد، آنجا که می‌گويد: "من همين اندکی اصول اخلاق را که می‌شناسم از عرصۀ فوتبال و صحنۀ تئاتر آموخته‌ام که برای من دانشکده‌هايی واقعی باقی خواهند ماند."

بگذريم که عمر بسياری از فيلسوفان کفايت نکرد تا پديدۀ فوتبال را تجربه و دربارۀ آن فلسفه‌ورزی کنند؛ برای مثال آرتور شوپنهاور. او دربارۀ ويژگی فيلسوفان می‌گويد: "مشکل فيلسوفان آن است که برای يافتن آنچه پيش پايشان قرار دارد، در آسمان‌ها و ابرها جست‌وجو می‌کنند."

شايد اگر شوپنهاور با ورزش فوتبال آشنايی پيدا می‌کرد، در ادامۀ سخن خود می‌گفت: "و مشکل بازيکنان فوتبال آن است که بيش از اندازه به آنچه پيش پايشان است توجه می‌کنند و کمتر به آنچه در فکر و ذهن رقيب می‌گذرد."

جورج اورول دربارۀ برخوردهای خشونت‌آميز ميان بازيکنان، به‌ويژه در انگلستان، که در قرن نوزدهم در واقع بخشی جداناپذير از بازی فوتبال بشمار می‌رفت، می‌گفت: "فوتبال جنگ است بدون تيراندازی. فوتبال با نفرت، حسادت، خودنمايی و بی‌توجهی به همه قواعد و مقررات پيوند خورده است." اما امروز خشونت از زمين بازی به سکوهای تماشاگران و به ميان هواداران باشگاه‌ها کشيده شده است.

خورخه لوئيس بورخس، چهرۀ برجستۀ ادبيات اسپانيايی، پا را از اين نيز فراتر می‌گذارد و "فوتبال را بزرگترين جنايت انگلستان" می‌نامد. بورخس معتقد است که فوتبال با مردانگی و جربزه نسبتی ندارد و "محبوبيت فوتبال در ميان توده‌ها به اين جهت است که تودۀ مردم حماقت را دوست می‌دارند."

اما فاتو ديومه، نويسندۀ سنگالی و خالق کتاب "در دلِ اقيانوس"، فوتبال را نمود اميدواری ميليون‌ها نوجوان آفريقايی و ديگر سرزمين‌های فقير می‌داند که در رؤيای دنيايی بهتر بسر می‌برند. اين نويسندۀ زن سنگالی در رُمان خود داستان زندگی جوانانی را به تصوير کشيده است که تمام توان و تلاش خود را به کار می‌بندند تا به دنيای فوتبال حرفه‌ای راه بيابند و بتوانند در يکی از بازشگاه‌های کشورهای اروپايی بازی کنند.

فوتبال، دين و آئينی جديد؟

تماشای فوتبال و طرفداری و تعصبِ در حدِ جنون به تيم ملی يا باشگاهی، برای جوانان جوامع گوناگون، به‌ويژه جوانان جوامع عقب‌مانده و بعضاً فقير، به هويتی جديد و آئينی تازه و به نوعی "دين سکولار‌شدۀ" تبديل شده است. آنان آينده‌ای ناروشن و چشم‌اندازی تيره در برابر خود می‌بينند؛ زيرا نه گوش شنوايی برای شنيدن حرف‌ها و نيازهايشان يافت می‌شود، نه امکان و اجازۀ اعتراض دارند و نه جايی که آزادانه خواسته‌هايشان را فرياد کنند. ناگزير، ورزشگاه‌ها و ميدان‌های فوتبال مکانی مناسب برای تخليه روانی اين جوانان عاصی و عصبی شده است.

آيا به راستی فوتبال می‌تواند چنين کارکردی داشته باشد؟ يا آنکه فوتبال هم مانند دين که فلسفۀ وجودی‌اش در برآوردن نيازهای معنوی انسان‌هاست، اکنون نه تنها از هدف‌های اوليه خود دور شده، بلکه با جهانِ واقعی نيز بيگانه شده است؛ تا جايی که امروز از هستۀ اصلی آن چه بسا فقط پوسته‌ای بجا مانده که نمود خود را تنها در مراسم و مناسک دوره‌ای و اعياد و عزاداری‌ها بازمی‌يابد.

شيفتگی هواداران فوتبال به بازيکنان اسطوره‌ای، از ظهور آيين‌ها، مراسم، مناسک و سرودهايی خبر می‌هد که تاکنون فقط در حوزۀ دين وجود داشت. از اين‌رو شگفت نيست وقتی از زبان پدر روحانی شهر سن‌خوزه، پايتخت کاستاريکا، می‌شنويم که فوتبال نه تنها کيش و آيين که "مهمترين مذهب آمريکای لاتين شده است".

آيا عشق و علاقه و گاه اعتياد به فوتبال و هم‌ذات‌پنداری با باشگاه‌ها و بازيکنان، جايگزينی شده است برای ايمان و اعتقادات و مناسک مذهبی که باور به آنها هر روز کم‌رنگ‌تر می‌شود؟

فقه، فيلم، فوتبال

فقه هم که به‌گونه‌ای با فلسفۀ حقوق نسبت دارد، در اين ميان با فوتبال نيز سر و کار پيدا کرده‌ است. اعتراض و فتاوی چند تن از فقيهان به‌حکمی مبنی بر آزادی حضور زنان در ورزشگاه‌ها و تماشای مسابقات فوتبال، هنوز کم‌وبيش در يادها مانده است. اين رويداد جنجال‌برانگيز که در پی "تب فمينيستی فوتبال" در ايران پديد آمد، يکی از مواردی است که نشان می‌دهد، فوتبال همه مرزهای را درنورديده و تمام ابعاد زندگی اجتماعی و فرهنگی ما را دربرگرفته و ناگزير، گريزی از آن نيست.

در اين ميان هنر هفتم نيز از تبعات تب فوتبال در ايران در امان نمانده است. بی‌شک هنوز در يادها مانده است که کارگردانی خطر کرد و با تهيه فيلم سينمايی هنوز اکران نشدۀ آفسايد به ماجرا ممنوعيت حضور زنان در بازی‌های فوتبال واکنش نشان داد. بسيار پيش‌تر نيز فيلم سينمايی معجزه بِرن به‌حضور تيم فوتبال آلمان در مسابقات جام جهانی سال 1954 در سوئيس و پيروزی معجزه‌آسای تيم آلمان بعد از جنگ جهانی دوم پرداخته بود. جان هيوستن، فيلم‌ساز شهير آمريکايی هم فيلمی به‌نام فرار به‌سوی پيروزی ساخت که فوتباليست‌هايی چون په‌له، ارديلس و بابی مور در کنار هنرپيشگانی چون مايکل کين و سيلوستر استالونه در آن نقش داشتند.

مِسی، رولاندو، اوزيل؛ نبرد گلادياتورهای مدرن

آيا فوتبال نمايشی است جاوديی که بر زمينی سبز و سترگ و تنها به‌منظور افسون توده‌ها به اجرا درمی‌آيد؟ نمايشی که خالی از بن‌مايه‌های ورزش‌دوستانۀ مخترعان و مبتکران اوليه آن است؟ فوتبال آيا ديگر انگيزه‌های لذت‌جويانه را نيز ارضاء نمی‌کند و تنها بازيچه‌ای شده است در دست قدرتمندان و يا ابزاری در دست باندهای مافيای اقتصادی؟ عجيب نيست که نام برخی از ملت‌ها و کشورها، تنها هر چهار سال يک‌بار و آنهم در رابطه با فوتبال در يادها زنده می‌شود؟ راستی آخرين باری که نام اکوادور، کامرون يا کاستاريکا را در رابطه‌ای ديگر جز فوتبال شنيده‌ايد به ياد داريد؟

آيا فوتبال همان نبرد گلادياتورهای مدرن عصر ماست؟ شور و هيجان تماشاچيان و از خود بی‌خود شدن و تنش‌های "طرفداران از جان گذشته فوتبال" در برخی از کشورهای فقير، يادآور سال‌های پايانی و سقوط امپراتوری روم است که توده‌ها را با "نان و نبرد گلادياتورها" سرگرم و بی‌خطر نگه می‌داشتند. آيا امروز در "ورزش توده‌وار" فوتبال خطری برای دولت‌ها نهفته است يا خود حايل و مانع بروز جنبش‌های اجتماعی است؟ کشش و جذبه فوتبال و تحريکات عصبی آن از کجا ناشی می‌شود؟ آيا فوتبال می‌تواند راهکاری مناسب برای درمان ناهنجاری‌های روانی انسانِ تک‌هويتی عصر ما باشد؟

چنين به نظر می‌رسد که فيلسوفان و جامعه‌شناسانان و روانکاوان برای پاسخگويی به اين گونه پرسش‌ها ناگزيرند خود را به‌طور جدی با پديدۀ فوتبال مشغول دارند. آنان بايد از برج عاج تحقيقات دانشگاهی خود به‌زير آيند و به‌منظور پژوهش‌های ميدانی، به ورزشگاه‌ها و به ميان تماشاگران فوتبال بروند. با اين همه، اين پرسش مطرح می‌شود که آيا اصولاً می‌توان با ابزاری چون فلسفه و جامعه‌شناسی و روان‌کاوی، به سراغ پديدۀ فوتبال رفت و آن را ‌تجزيه و تحليل کرد و روانِ شيفتگان به فوتبال را کاويد؟ اين پرسش و ديگر پرسش‌هايی که در ارتباط با فوتبال طرح می‌شوند، حداقل در هيجان‌ها و تنش‌های ناشی از بازی‌های جام جهانی فوتبال، خريدار چندانی ندارند. ناگزير بايد به‌انتظار روزهايی نشست که تب جام جهانی فوتبال فرومی‌نشيند. تا آن زمان، ما هم همرنگ با جماعت فرياد می‌زنيم: گُگُگُگُگُل!