«غور و غوصی در بحر جناب»

Image caption نمونه ای از اضافات تعارفاتی معمولۀ متّصل به اسم مخاطب در نامه که در گذشته باب بود، و در دهه های اخیر خیلی باب تر شده است.

سلام. دیروز داشتم برای دوست بزرگواری نامه می نوشتم، شروع کردم با «جناب آقای...» و در همین جا دست نگهداشتم و رفتم تو فکر: جنابِ آقای... عالی جناب ... والا جناب... فلک جناب ... گردون جناب... رفیع جناب ... چی؟ عرش جناب؟ ... این که دیگر جنابِ طرف را به عرش رسانده است! «این» کی باشد؟ عبید زاکانی، که فرموده است:

«جلالِ دولت و دین، تاج ‌بخشِ تخت نشین،

سپهرِ مهر و سخا، پادشاهِ عرش جناب!»

طرف یا ممدوحِ عبید کی باشد؟ جلال‌الدین شاه شجاعِ، پسرِ امیر مبارزالدّینِ مظفّری، مُحتَسِب، و آمِرِ به معروف و ناهی از مُنکَرِ درِ میخانه ببندِ درِ تزویر و ریا بُگشایِ عهد حافظ شیرازی.

ملاحظه می کنید؟ بیخود نیست که نظامی گنجه ای در «لیلی و مجنون»، به پسرِ چارده ساله، قُرِةً العینش، نصیحت می کند که :

«در شعر مپیچ و در فن او

چون اکذب اوست احسن او!»

Image caption «خاکبوسی» در پیش پای شلمانصر سوّم، پادشاه آشوری (824–859 پیش از میلاد)، یکی از عادتهای پلید نظامهای باستانی که هنوز هم در میان بعضی از جامعه ها کاملاً ترک نشده است

شعری که هرچه بهترش، دروغ ترش باشد، همچین مدحهایی است، که شاعر یادش برود که: ای بابا، تو عبید زاکانی هستی، و این یارو که جنابش، یعنی درگاهش را تا عرش، یعنی تا آسمانی که بالای آسمانهاست، و محلّ تخت و بارگاهِ خداوندگار دو عالم است، بالا می بری، امیر مبارزالدّین است!

حالا باز حافظ شیرازی در مدح «شاه نصرةٌ الدّین»، خواهر زادۀ «شاه شجاع» است که «خرد» یا «عقل اوّل» را، یعنی «نخستین چیزی را که از ذات حقّ تعالی صادر شده است»، وادار می کند که «برای کسب شرف» از «بام عرش» صد تا بوسه بر آستانۀ در، یا «درگاه» این صغیرِ منتظرالسّریر بزند: «خرد که ملهم غیب است، بهر کسب شرف، / ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده!»

نه خیر، بابا! اصلاً کارِ «لقب بخشی» و «چاپلوسیِ زبانی» ربطی به عقل وُ منطق وُ اخلاق وُ انسانیت وُ شخصیت وُ حیثیت وُ عزّت وُ شرف وُ این جور چیزها ندارد! می خواهد «حافظ شیرازی» باشد، یا «کفش جفت کن» درِ خانۀ «خادم الدّوله»، هم مدح کننده می داند که دروغ می گوید، هم مدح شونده می داند که دروغ می شنود، امّا از طوفان نوح تا حالا همین دو گروه بوده اند که درِ قدرت را روی پاشنۀ جهل در گردش نگه داشته اند.

Image caption درگاه، آستان، Threshold ، یا «جناب» بیمارستان «چکش کار» (Hammersmith) در لندن

خوب است معجزه ای بشود و خدا به صدای آدم قدرتی بدهد که فریادش از شرق تا غرب، و از قطب تا قطبِ زمین بپیچد و به گوش همه برسد که: «ایّــُها النّاس! تمام مردم دنیا، در هر لباسی و هر مقامی، یا مردند یا زن، و مِن بابِ نزاکتِ اجتماعی و رعایتِ احترامِ متقابل و متساوی، یا «آقا» هستند یا «خانم» و از این مرتبه بالا تر هر لفظی یا عبارتی در پیش یا بعد از اسم هر کسی دروغ و ریا و فریبِ محض است، و گوینده اش مطلقاً احترامی وُ حقّی برای شنونده اش قائل نیست و هدفش از آن فقط و فقط نفعِ شخصی است، و شنونده اش هم هیچ اعتقادی و اعتمادی به گویندۀ آن ندارد، و بنای معامله بر این پایه است که دیگران باورشان بشود که واقعاً خداوندگار عالم، از همان ابتدا سه جور آدمیزاد خلق کرده است: تملّق گو، تملّق شنو، و هیچکاره!

بله، خلاصه بعد از کُلی غور و غوص در بحرِ معنی «جناب» و سایر القاب سایره در اوضاعِ و احوال حاضره، تصمیم گرفتم که بعد از این «جناب» را از پیش «آقا» و «سرکار» را از پیش «خانم» بردارم، و از همۀ آنهایی که می خواهند همچنان «جناب» و «سرکار» بمانند، مستدعی عفوباشم!

مطالب مرتبط