درباره‌ جدایی سیمین از دنیا؛ خاطره‌هایی با سیمین بهبهانی

حق نشر عکس isna

که چی؟! که بمانم دویست سال/ به ظلم و تباهی نظر کنم؟!

پیرِ ماه و سال هستم/ پیرِ یارِ بی‌وفا نه...

"اگه می‌دونستم یه روزی پیر می‌شم، هیچ‌وقت به دنیا نمی‌اومدم!" این را گفت و همان‌طور مثل همیشه آرام و با متانت خندید. گفتم: "تصدیق کن که عجیب است!"

گفت: "هشتاد سالگی و عشق؟!" گفتم: "نه! این‌که می‌گین پیر شدین، یه تار موی سپید هم ندارین!"

خندید گفت: "موهای طلایی دوست دارم..." و بعد دیدم چه‌قدر شبیه یک عروسک است. در همان سن و سال و با همان موهایی که رنگ طلایی داشت، چه‌قدر مثل یک عروسک بود. یک عروسک زیبا با چهره‌ای معصوم و چشم‌هایی که می‌گفت به کم‌بینا شدن ناگهانی آن مشکوک هستم! به این‌که یک روز صبح از خواب بلند می‌شود و دیگر تصویر خود را درون آینه نمی‌بیند:

چون بیاید زمانم به سر،

گر کسی جوید از من خبر،

نرگسی در برِ آبدان

خیره در عکس خود: آن منم!

زیاد برای درمان چشم‌های خودش زحمت کشیده بود. مثل همیشه اما صبور و باز هم با طنازی می‌گفت: "تمام قاره‌های جهان برای درمون چشم من زحمت کشیدن، اما کسی که عمل چشم منو توی ایران انجام داد؛ اون‌قدر ماهر بود که یک‌تنه از پس جهانی براومد!"

زاد و مرگ ما دو نقطه است/ در دو سوی طول یک خط

قبل از سالروز تولدش یعنی ۲۸ تیرماه دوباره راهیِ تنهاییِ بیمارستان شد و آن "هوای گریه" که دوست نداشت.

مرخص که شد، مرخصی گرفتم! سَرِ کار هم نرفتم!

علی آقای بهبهانی گوشی را گرفت و گفت از ناهار بیایید. به خانه‌ سیمین رفتیم. دوباره مثل همان عروسک زیبا و معصوم بود که حالا خیلی‌خیلی لاغر شده بود. کتاب تازه‌ام را برای سیمین برده بودم. آن‌قدر برای کتاب ارزش قائل بود. آن‌قدر برای کتابی که به او تقدیم می‌شد، ارزش قائل بود که حد و اندازه نداشت. کتاب را به‌چشم‌های خودش نزدیک کرد تا تصویر تیره‌ای از روی جلد آن دید.

گفت: "خودتی؟!" گفتم: "نه! من که خیلی چاق شدم! روی جلد جا نمی‌شدم!" گفت: "بخون!" و چند شعر کوتاه را برای خواندن انتخاب کردم که اذیت نشود. آن "ارتفاع شکوهناک فروتنی"اش باعث می‌شد که مثل همیشه با احترام و با دقت به شعری که برایش می‌خوانم، گوش کند.

یک دست کوچک برایم زد و گفت: "مگه قرار نبود امیدوار باشی!"

گفتم: "به‌قول صادق هدایت گاهی آدم در همان بیست سالگی پیر می‌شود و می‌میرد!"

گفت: "جوون بمون!" وانمود می‌کرد که حال خوبی دارد. به‌خصوص وقتی جواد مجابی آمد که دوست قدیمی‌اش بود، کلی ذوق کرد. منتها مثل همیشه نبود. انگار حس رهایی داشت. حس رهایی از دردها و... بیشتر از همیشه سکوت می‌کرد. سکوتی که می‌گفت:

حالی‌ست حالم، نگفتنی

امروز سیمینِ دیگرم

گویی که خورشید پیش از این

هرگز نتابیده بر سرم

با این حال آخرین دست‌خط خودش را در تیر ماه ۹۳ برایم به یادگار گذاشت. خیلی عینک عوض کرد. گفتم راضی نیستم این‌قدر زحمت بکشید. کوتاه نمی‌آمد. خودش رفت و عینک دیگری را آورد که شیشه‌هایی تیره‌رنگ داشت و با سختی و در طول زمانی نه چندان کوتاه برای‌م یادگاری نوشت. از روی دست‌خط می‌شود فهمید که با چه سختی و مشقتی نوشته شده، اما آن‌قدر حس خوب و مهربانی در آن هست و آن‌قدر این تواضع نوازنده است که هر بار با نگاه کردن به آن بی‌وقفه گریه می‌کنم.

و بعد روز تولدش رسید که به‌قول جواد مجابی عزیز حتی شده به‌زور و برای خوشحالی جمع حرکات موزون کوتاهی هم انجام داد! می‌گفت: "ببخشید که حال ندارم!" شگفت‌انگیز بود آن‌‌همه مهمان‌نوازی... تولد سیمین آن‌قدر به ما امید داد که به‌کلی از یاد بردیم، در انتظار "تولدی دیگر" است:

همیشه همین‌طور است

کمی به سحر مانده

که دلهره می‌ریزد

درین دل وامانده!

و بامداد سه‌شنبه‌ ۲۸ مرداد...

بشمار برگ‌های گلی را/ چون پاره‌پاره‌یِ تنِ یاران...

سیمین درد بود. خودِ خودِ درد بود. از همان "درد"ها که شاعر می‌سازد. از همان دردها که از "زخم‌های روح" می‌آید. از همان زخم‌ها که صادق هدایت می‌گفت. دردِ سیمین تنها برآمده از جسم او نبود. جسم سیمین تازه به درد نرسیده بود. درد را از اولین باری که او را در نوجوانی دیدم، یادم می‌آید. از سال ۸۳ و وقتی با عمران صلاحی به خانه‌اش می‌رفتم. کمی بعد، سال ۸۵ و در مراسم بزرگداشت عمران صلاحی در "فرهنگسرای ارسباران" باز هم حال‌ندار بود. یادم می‌آید، وقتی که می‌خواست برای سخنرانی روی سن بیاید، مجری مراسم که مدیا کاشیگر بود، دست او را گرفت و با کمک مدیا از پله‌ها بالا رفت. آمد روی سن. مثل همیشه، مثل وقت‌هایی که عزیزی را از دست می‌داد. عزیزی که از دوستان هنرمند یا فرهیخته‌ی او بود، بغض کرد و کوتاه اما به‌غم‌انگیزی یک آه... گفت: "نمی‌دانم چرا مهربانان یکی‌یکی ما را تنها می‌گذارند..."

او کسی نبود که از مرگ بترسد یا بابتِ دردِ جسمی خودش را خانه‌نشین کند:

هرگز نزیستم با مرگ

با زندگی قرارم هست

گیرم که در زمستانم

میعاد با بهارم هست

وقتی به او خبر دادم که یکی از اساتید دانشگاهم یعنی مهردخت برومند از دنیا رفته است، خودش را رساند. استاد برومند که به بیمارستان رفت، از من خواست لحظه‌لحظه او را از وضعیت جسمی‌اش با خبر کنم.

روز مراسم آمد. بدون هیچ سروصدایی نشسته بود تا از دور او را دیدم. نیامده بود که سخنرانی کند. آمده بود مثل همیشه برای بدرقه‌ی دوستان خودش. خیلی غمگین شدم. رفتم و به مجری مراسم گفتم که یک مهلت کوچک به میکروفن بدهد! سیمین بانو آمد و باز هم کوتاه اما تاثیرگذار از زندگی پربار استاد برومند گفت و به‌آهستگی رفت.

سمین عمیقانه معتقد بود که "مرگ پایان کبوتر نیست" و یک‌بار نیز در پاسخ به شایعه‌های متوالی درباره‌ درگذشت خودش گفته بود: "انتشار این شایعات چه فایده دارد؟! با حلواحلوا کردن که دهان شیرین نمی‌شود. من زنده هستم و مرگ هم حق است و پیوستن به حق. بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم که من بعد از مرگم هم در خدمت مردم خواهم بود و مرگ نمی‌تواند مرا از مردمی که به آن‌ها عشق می‌ورزم جدا کند. به‌نظرم می‌رسد که با پخش این شایعات آرام‌آرام دارند مردم را آماده می‌کنند برای روز مبادا!"

مهربانی‌اش حسادت تو را برمی‌انگیخت. دوست داشتی مثل او باشی... مثل او که هیچ بغض و کینه‌ای نسبت به هیچ‌کس نداشت و "از خوشه‌های خشم" دیگران، یک "چلچراغ" می‌ساخت که همه زیر نور آن دنیا را درست‌تر ببینند. از تغییر انسان‌ها استقبال می‌کرد؛ اگر حتی با انتقاد همقطاران خودش مواجه می‌شد. برای همین وقتی "قیصر امین‌پور" درگذشت، درباره‌ی او نوشت و پیام تسلیت داد. اعتقاد داشت که قیصر انسان دیگری شده، شاعر دیگری شده و قلب دیگری دارد که اگر بود، از این هم بیشتر تغییر می‌کرد.

چه پای سختی فشرده‌ام!

ایران را دوست داشت. این شعار او نبود. یک حس درونی و قلبی بود که هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌توانست آن را از کشورش جدا کند. شعار نبود. شعار نبود و عاشقانه با خشت جان خویش، فصد دوباره ساختن وطن خودش را داشت. از آن دست روشنفکرانی که معتقد هستند نباید کشور و مردم را به حال خود گذاشت و به‌بهانه‌ی اعتراض مهاجرت کرد. یک وطن‌پرست به‌معنای واقعی:

مار اگر مار خانگی‌ست

در امان می‌گذارمش

گرچه بیداد می‌کند

همچنان دوست دارمش.

مسخ آن چنان شدیم که گرید برای ما...

بعضی‌ها اعتقاد دارند که ادبیات و هنر صنعت است و می‌گویند باید صاحب اثر را از اثر جدا کرد. شاید مجبور باشیم برای لذت بردن از اغلب آثار ارزنده همین کار را کنیم! من اما مثل فروغ فکر می‌کنم که "شعر" را برآمده از "شعور" می‌دانست و "شعور" را سازنده‌ "انسان" و تمایز او با دیگر موجودات... از طرفی اعتقاد دارم همان‌طور که شاملو می‌گفت شعر یک‌سره باید خود زندگی باشد و شعر سیمین یک‌سره خود زندگی‌اش بود. بدون شعار، بدون ریا و سرشار از حس و عاطفه و زنانگی و همچنین امید به آینده، مبارزه، جسارت و شجاعت و سرشار از وطن‌پرستی:

در نور پیسه‌سوز شما جز دروغ نیست

خورشید راستین من آیینه‌دار کیست؟!

ـ‌‌ پی‌نوشت:

تیتر، عناوین و مصراع‌ها و ابیات یادداشت همگی از سروده‌های سیمین است.

مطالب مرتبط