«تجربه ای تازه در غربتی کهنه»

حق نشر عکس .
Image caption سفرۀ افطار

حالا که چند وقتی از ماه مبارک رمضان گذشته است و مؤمنین و مؤمنات محنتِ فریضۀ روزه داری را، بدون اینکه به روزه های مقدّسشان خدشه ای وارد بشود، یا جسم گرامیشان لطمه ای ببیند، پشت سر گذاشته اند، با امنیتِ خاطرِ بیشتری می توانم از یک تجربۀ تازۀ «رمضانی» در غربتِ کهنۀ «لندنی» چند کلمه ای به حضور مبارکتان عرض کنم.

غربتِ کهنۀ لندنی که می گویم، یعنی چهل سال، از فروردینها تا اسفندها، از ژانویه ها تا دسامبرها، از محرّم الحرامها تا ذی الحجّةُ المُبارکها، در میان خاج پرستان زندگی کردن و از معاشرت با کعبه پرستان محروم بودن.

و تجربۀ تازۀ رمضانی که می گویم، یعنی پنج ماهی، از جمله در ماه رمضان، تقریباً هر روز، از همسر بیمار، در بیمارستانی دور از خانه، عیادت کردن، و هرروز حدّ اقلّ یک بار سوار تاکسی تلفنی شدن، و برخوردنِ آدم به راننده های مسلمان از ملیتهای مختلف که روزه اند، آن هم در چلّۀ تابستانِ لندن که طول روزها از سپیدۀ سحر تا غروب افطار هفده ساعتی می شود.

حرف روزه پیش می آید و رانندۀ بنگلادشی، که می بیند من دارم از بطری پلاستیکی آب می خورم، می گوید: «شما روزه نیستید! لابُد مریض هستید! عذر موجّه دارید؟»

می گویم: «نه، روزه نمی گیرم. البتّه بیست سالی است که از صبح تا ساعت ده شب، سه نوبت باید دواهای مختلف بخورم، ولی پیش از این بیست سال هم روزه نمی گرفتم!»

حق نشر عکس .
Image caption یکی از راههای گذراندن داغ ترین روزهای تابستان در لندن

می پرسد، نه مثل اوّل با لبخند، بلکه با نگاهِ خشکِ طلبکار: «مگر مسلمان نیستید؟»

می گویم: «خدا که باید بداند، می داند چه مذهبی دارم. من از بندۀ خدا انتظار ندارم از من همچین سؤالی بکند.» و به یاد «نکیر» و «مُنکـَر» می افتم. و حالا من لبخند می زنم و بدونِ اینکه منتظرِ جوابش باشم، می گویم: «شما حتماً سنّی هستید. نمی دانم سنّیها هم مثل شیعه ها نکیر و مُنکر دارند یا نه؟» و باز هم بدون اینکه منتظر جوابش باشم، می پرسم: «شما که زبانتان بنگالی است، عربی هم بلدید؟»

می گوید: «عربی بلد نیستم، ولی قرآن را می خوانم.»

دل به دریا می زنم و می پرسم: «معنی آیه ها را هم می فهمید؟»

گردنش را می خاراند و می گوید: «معنیش هرچه باشد، خیر است!»

حق نشر عکس .
Image caption اگر از «تاگور» می پرسیدند کجایی هستی، شاید در جواب می گفت جسمم بنگالی است، روحم جهانی

حالا می فهمم که بیشتر از این نمی خواهم بفهمم، ولی برای اینکه خیال نکند، چون روزه می گیرد، خدا این حقّ را به او داده است که نکیر و منکرِ آدمهای زنده باشد و آنها را استنطاق کند (۲)، گفتم: «خوش به حال شما که زبان مادریتان بنگالی است و می توانید شعرهای رابیندرانات تاگور(۳) را به زبان اصلی بخوانید.»

می گوید: «شعرهای کی؟»

حالا شمرده می گویم: «رابین درانات تاگُور!» می گوید: «نه، من شعر نمی خوانم!» می گویم: «من فکر می کردم بنگالیها، مخصوصاً نسل جوانشان، اگر نوشته های هیچکس را نخوانند، شعرها، داستانهای کوتاه، رمانها، نمایشنامه ها، و مقاله های تاگور را می خوانند و افتخار می کنند که اوّلین آسیایی ای که صد و یک سال پیش جایزۀ ادبی نوبل گرفت، بنگالی بود!»

می گوید: «جایزۀ چی؟» به خودم می آیم و از خودم خجالت می کشم. می خواهم از او عذرخواهی کنم، امّا نمی دانم به چه زبانی! به م الهام می شود که بگویم: «امروز واقعاً روز داغی بود. عین هوای جهنّم!»

_____________________________________________________

۱- نکیر و منکر، دو فرشته ای که پس از مرگ انسان، دربارة اعمالش از او پرسش می کنند (فرهنگ فارسی معین). نکیر و منکر، دو فرشته ای که پس از مرگ انسان دربارة اعمالش از او پرسش می کنند (از یادداشتهای دهخدا).

۲- دربارۀ چند و چون سؤالهای نکیر و منکر در شب اوّل قبر روایتهای مختلف زیادی نقل شده است، از آن جمله اینکه : «از انسان در قبرش، پرسیده می‌شود: «مَنْ رَبُّک» خدایت کیست؟ «مَا دِینُک» دینت چیست؟ «مَنْ نَبِیُّک» پیامبر تو کیست؟ «مَنْ إِمَامُک» امام و پیشوای تو کیست؟».

۳- رابیندرانات تاگور (Rabindranath Tagore) شاعر، داستان و نمایشنامه نویس، موسیقیدان، نقاش و فیلسوف بنگالی (۱۹۴۱-۱۸۶۱).

مطالب مرتبط