مسخ 'مبارز' در زندان خودساخته؛ نگاهی به رمان 'سگ‌سالی'

حق نشر عکس ncdt
Image caption این رمان به تازگی در غرفه جمعی ایران در نمایشگاه کتاب فرانکفورت هم عرضه شده بود

رمان کوتاه "سگ‌سالی" آخرین اثر بلقیس سلیمانی، زاده ۱۳۴۲ و از داستان‌نویسان مطرح پس از انقلاب، را نماینده ادبیات امروز ایران نمی توان دانست اما نمی‌توان آن را نادیده هم گرفت زیرا از مرز سیاسی معینی عبور کرده است.

نوشتن درباره گروه‌های سیاسی گوناگونی که در دهه ۱۳۶۰ یکی پس از دیگری به دست حاکمیت نوپای اسلامی قلع و قمع شدند، امری نادر است. درباره جریان‌های "ضدانقلاب" حداکثر افراد "خودی" حق اظهارنظر دارند که آن هم از شعارپراکنی متعارف فراتر نمی‌رود.

رمان "سگ‌سالی" از پیش‌داوری‌های تبلیغاتی در نگاه به "گروهک‌های سیاسی" کاملا دور نیست، اما باز از نادر آثاری است که موفق شده با عبور از "خط قرمز"، یک فعال سیاسی مخالف رژیم را با سرشت و خصوصیات انسانی تصویر کند.

شخصیت محوری رمان، که داستان نه از زبان، اما از دید او روایت می‌شود، جوانی روستایی به نام قلندر است که برای تحصیل به تهران رفته، در جریان انقلاب به "سازمان مجاهدین خلق" پیوسته و مثل هزاران جوان و دانشجوی دیگر تحت‌تعقیب قرار گرفته است.

قلندر عضو چندان فعالی نبوده است: "هوادار منافقین بوده. از آن‌هایی که کتاب و روزنامه می‌فروختند و اعلامیه پخش می‌کردند. اصلا سر کلاس‌ها حاضر نمی‌شده؟" (۳۸)

او پسر یکی‌یک دانه دادالله و ماه‌سلطان، اهالی روستایی به نام شمس‌آباد است، ظاهرا در جنوب شرقی ایران. او پس از ناآرامی‌های ۳۰ خرداد سال ۱۳۶۰ و رویارویی خشونت‌آمیز حکومت با "مجاهدین"، از ترس دستگیری به زادگاه خود پناه می‌برد. به گفته خودش: "به خاطر مادرش، به خاطر پدرش، به خاطر این که یکی یک دانه بود و نمی‌خواست این پیرزن و پیرمرد را سر پیری آلاخون والاخون کند و بکشاند تهران، پشت دیوارهای زندان اوین یا لعنت‌آباد. نمی‌خواست خوار و خفیف‌شان کند." (۲۳)

حق نشر عکس MEHR
Image caption بلقیس سلیمانی

آغاز رمان با ورود قلندر به روستاست که از پدر و مادر پناهگاهی می‌خواهد، و آنها برای مخفی کردن او جایی ندارند مگر طویله چارپایان. او که با خوش‌خیالی گمان می‌کند این زندگی مخفیانه چند روزی بیشتر نخواهد بود، ناچار به دوران پرعذابی تن می‌دهد که بیست و چهار سال تمام طول می‌کشد.

قلندر در انتهای طویله گودالی حفر می‌کند و روی آن را با چوب و خاشاک می‌پوشاند. لای گند و کثافت، در میان انبوه پشکل و پهن و خاک آلوده، همخانه با موش‌ها و حشرات موذی مخفیگاهی برای خود می‌سازد. بهترین سالهای زندگی را در جهنمی می‌گذراند که جسم و جانش فرسوده می‌کند. روزی هزار بار مرگ را آرزو می‌کند، اما روحیه و اراده او چنان تباه شده، که حتی توان خودکشی نیز در او باقی نمانده است. سرانجام به تدریج به "حیوانی خطرناک یا کمیاب" (۱۳۷) بدل می‌شود.

گفتن از سیاست با دهان بسته

این رمان نمی‌گوید یا نمی‌تواند بگوید که قلندر در وحشت خود از دستگیر شدن، تا چه حد بر حق است که حاضر است به شرایطی بدتر از مرگ تن دهد. بی‌گمان انتظار نابجایی است که از نویسنده بخواهیم شرایط را چنان که بود وصف کند و رمان نیز آزادانه در ایران به چاپ برسد. می‌دانیم که جمهوری اسلامی تا امروز به ویژه در برخورد با "مجاهدین" همچنان سختگیر است و در سرکوب آنها از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کند.

قلندر که خود را در کنج طویله‌ای تاریک و کثیف زنده به گور کرده، تنها جسته و گریخته از وحشت بیکران خود حرف می‌زند: "این زندان خودخواسته معلوم نیست از آن زندان بهتر باشد. زندان؟ کدام زندان؟ مگر خیلی‌ها را بیست و چهار ساعت بعد از گرفتن‌شان اعدام نکردند؟ چه معلوم که او را بیست و چهارساعته اعدام نمی‌کردند؟ مگر نه این که او هم یک تیغ موکت‌بری داشت." (۷۳)

در قعر زندانی وحشتناک‌تر

قلندر تنها با هیکل خود در کنج طویله‌ای تاریک و کثیف اسیر نیست، ذهن او نیز انباشته از اوهامی است که عقل و تفکر او را به بند کشیده تا آنجا که در طول بیست و چهار سال به کمترین تلاشی برای خلاصی از وضعیت وحشتناکی که به آن دچار شده، دست نمی‌زند.

سرگذشت قلندر از فرط هیبت گاه باورنکردنی می‌نماید، هرچند نویسنده کوشیده است با توصیف‌هایی گاه مؤثر و گویا، نابودی روحی او را قابل لمس کند، از قبیل ناتوانی او در ارتباط با پیرامون، تسلیم‌پذیری او در برابر سیر حوادث و آویختن او به خیالات و اوهام بیهوده، اما این همه برای درک سقوط قلندر کافی نیست.

در سالهای اول که او هنوز در توهمات خود گرفتار است، انزوای بزدلانه خود را "مقاومت" می‌داند و چشم به راه پیروزی "ارتش آزادیبخش" است، اما در طول سالیان به شناخت واقعی‌تری از وضعیت خود می‌رسد: "اگر همین الآن از طویله بیرون می‌رفت، در سرای عمویش را می‌زد و داخل می‌شد، کسی او را نمی‌دید. اگر هم می‌دید نمی‌شناخت. این مرتیکه‌ی کمرخمیده، شکم‌برآمده‌ی کچل، نمی‌توانست قلندر باشد. از آن گذشته، او برای مردم شمس‌آباد مرده بود." (۷۸)

جای خالی شرایط اجتماعی

اما انتظاری که به حق می‌توان از نویسنده داشت و در کتاب برآورده نشده، توصیف شرایط اجتماعی محیط داستان است.

بازگشت قلندر به روستا نشانه پیوند همچنان استوار او با زادوبوم است، اما عجیب این است که او به سرنوشت روستا و روستاییان کمترین توجهی نشان نمی‌دهد. او که بهرحال روشنفکر بوده و دغدغه سیاسی داشته، می‌توانست از درون همان طویله دستکم ناظری دقیق باشد و زندگی روستا را با نگاهی کاوشگر و کنجکاو دنبال کند. سرنخ‌های چنین تلاشی در دست است، مثلا زندگی صنم، دختر عموی قلندر که بنا به سنتی قدیمی نامزد اوست و پس از "ناپدید شدن" او به سرنوشت تلخی دچار می‌شود و سرانجام خودکشی می‌کند. یا خواهر خودش ملیحه، زنی ساده که شیفته زرق‌وبرق‌های زندگی شهری است و به دام همسری آزمند و زنباره گرفتار شده.

قلندر در مخفیگاه خود کمابیش از اوضاع پیرامون باخبر است. "احساس می‌کرد از جایی خارج از این جهان، آن را می‌پاید و شاهد اتفاقات آن است. او همه را می‌دید و کسی او را نمی‌دید و از همه مهمتر، او شاهد مرگ شمس‌آبادی‌ها بود. خیلی‌ها مرده بودند و او خبرشان را شنیده بود. فکر می‌کرد آن قدر زنده خواهد ماند که پایان شمس‌آباد را ببیند و حتا پایان جهان را." (۹۲)

اما رمان در ترسیم زندگی اجتماعی و محیط پیشرفت داستان ناتوان است و گاه بیگانه با واقعیت تاریخی. برای نمونه در سالهای جنگ که کمبود آذوقه و "اقتصاد کوپنی" رواج دارد، در روستا کمتر کسی را در بند معاش می‌بینیم؛ برعکس روستاییان به هر بهانه گوسپندی بسمل می‌کنند و بساط سورچرانی راه می‌اندازند!

شاید سرچشمه این کاستی‌ها در آن است که نویسنده جایگاه اجتماعی و پایگاه طبقاتی خانواده قلندر را روشن نکرده است. پدر قلندر، مثل بیشتر روستاییان از راه دامداری و کشاورزی روزگار می‌گذراند؛ ظاهرا خرده‌مالکی است که موفق شده پسر خود را برای تحصیل به دانشگاه بفرستد. اما روشن نیست که چرا برای اداره احشام و زمین خود هیچ رعیت و کارگری در اختیار ندارد، تا آنجا که حتی در پیری کارهای سختی مانند "شب‌چره" را خود به تنهایی انجام می‌دهد.

ضربه مهیب بیداری

پایان سرگذشت حیرت‌انگیز قلندر را ضربه‌ای تکان‌دهنده رقم می‌زند. او که پس از مرگ پدر و کوچ مادر به شهر، دیگر در روستا پناهی ندارد، به سادگی "لو" می‌رود. ذهن خموده و خفته او که از مدتها پیش حساسیت خود را در برابر تأثرات بیرونی از دست داده، ناگهان بیدار می‌شود. فکر او از زیر بار موهومات بیرون می‌آید و با زندگی واقعی آشنا می‌شود: "ذهنش باز شده بود. خاطرات و حوادث تمام ذهنش را پر کرده بودند. همه آن بیست و چهار سال یک طرف، حوادث آن روز صبح یک طرف." (۱۴۰)

قلندر سرانجام با واقعیت تلخ باخت در قماری بزرگ روبرو می‌شود. تمام رنج و عذاب ۲۴ ساله‌ی او پوچ و بیهوده بوده و با تنها شش روز مکافات برابر بوده است. لحن سرد و خونسرد پایان داستان، با حس و التهابی کافکایی همراه است: "بعد از شش روز همان بازجوها او را به شمس‌آباد برگرداندند. در طول راه با او شوخی کردند و البته گفتند که باز هم به سراغش می‌آیند... جلو در پیاده‌اش کردند. همان جا که شش روز قبل سوارش کرده بودند." (۱۴۲)