نامه ای از لندن: «اندر فهمیدن حرف دهن»

Image caption اینها حرف دهن همدیگر را خوب می فهمند

سلام. محض اطّلاع عرض می کنم که در گذشته خیلی بیشتر از این اواخر از یک «بزرگتر» می شنیدیم که به یک «کوچکتر»، از بابِ نصیحت، می گوید: «آدم باید حرف دهنش را بفهمد!» یا دو نفر که سر چیزی با هم حرفشان می شد و یکیشان حرف بدی از دهنش در می آمد، آن یکی سخت عصبانی می شد و با تَشَر به ش می گفت: «مرد حسابی، حرف دهنت را بفهم!»

چند روز پیش، اینجا تو لندن، موردی پیش آمد که مرا به یاد چهل سال پیش در تهرانِ خودمان انداخت و «فهمیدنِ حرفِ دهن». اگر مثل من شما هم تا حالا همین طوری از این نصیحت معنی ای برداشت می کرده اید، امّا تو بحرِ این معنی نمی رفته اید، بیایید همین الآن با هم این کار را بکنیم.

خوب، واضح و طبیعی است که «حرف» فقط مال «دهن» است. پس چه لزومی دارد که بگویند «حرفِ دهن»؟ لابُد وقتی می گوییم «حرف دهن»، باید در مقابلش «حرفِ شعور»، یا «حرفِ خِرَد»، یا «حرفِ عقل» و صد البتّه «حرفِ دل» و «حرفِ زبان» هم داشته باشیم، که داریم.

چیزی که احتیاج به توضیح ندارد، این است که آدمیزاد، به خیلی دلیلها، خیلی وقتها حرف زبانش با حرف دلش فرق می کند. چه بسا همین الآن یک بیچارۀ بی قدرتِ بد آورده، دارد توی خیابان به یک نادانِ با قدرتِ عُقده ای می گوید: «اختیار دارید، قربان، بنده چاکر شما هم هستم!» و خوب، این «حرف زبانِ» اوست، نه «حرفِ دلِ» او. خودتان حدس بزنید که حرفِ دل او چی می تواند باشد. بی خود نیست که «مولوی» فرموده است:

ای بسا هندو و ترکِ همزبان،

ای بسا دو ترک، چون بیگانگان:

پس زبان محرمی خود دیگرست،

«همدلی» از «همزبانی» بهتر است!

Image caption مولانا جلال الدّین محمّد مولوی بلخی رومی با عبای مغز فُستُقی

فکر نمی کنم که هیچکس انتظار داشته باشد که یک دفعه معجزه ای بشود و در یکی از جامعه های پرت افتادۀ دنیای گیج و گول امروز یکدفعه همۀ افراد آن، از بزرگ و کوچک، دارا و فقیر، با قدرت و بی قدرت، با زبانِ دلشان حرف بزنند، و باز هم چرخ روزگار آن جامعه بگردد و محشر کُبری (۱) بر پا نشود. تجربه به مردم یاد می دهد که باید جلو «زبانِ» شان را بگیرند و نگذارند حرفِ نسنجیده یا خِلافِ مصلحتی که توی «دهانِ» شان آمده است، بی ملاحظه بیرون بیاید، چون اگر بیرون بیاید و درست همان چیزی نباشد که «فکر» آنها می خواسته است، دیگر نمی شود آن را پس گرفت.

خدا بیامرز، پدرِ این بندۀ حقّ، نه فقط وقتی بچّه بودیم، بلکه همیشه هر وقت لازم می دید، می گفت: «وقتی حرفی می آید توی دهنتان، اوّل خوب مزمزه (۲) اش کنید، بفهمید چی می خواهید بگویید، آنوقت به زبان بیاورید تا کارتان به پشیمانی نکشد!»

Image caption یک مشت «فُستُق» رفسنگانی، روی یک «تایل» ایطالیایی

معلوم می شود آدم وقتی حرف دهن خودش را می فهمد که هنوز آن را نگفته باشد و چند لحظه ای توی دهنش نگه داشته باشد، و لفظ و معنیش را خوب با هم سنجیده باشد، و آنوقت اگر دید آن حرف، گفتنش به همان صورت، مطابقِ مقصود نیست، یا عوضش کند، یا از خیرش بگذرد.

آن موردی که چند روز پیش موجب شد من به یاد این «اندرزِ» پاک و خالص ایرانی بیفتم، این بود که زن همسایۀ همدیوارِ انگلیسی ما، که تصادفاً سگ ندارند، در چند ماهی که همسر بیچارۀ من در بیمارستان بود، چند باری آمد در زد و با حوصله و همدلی حال او را پرسید.

امّا شوهر همسایۀ روبه روییمان که ایرانی است و بسیار آدم خوبی است، چند روز پیش برای اوّلین بار در زد و بعد از سلام و علیک گفت: «راستش دارم می روم سگمان را توی پارک بدوانم (۳)، گفتم بیایم در بزنم و حال همسرتان را بپرسم!»

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

________________________________

۱- مَحشَر، محشر اکبر، محشر کُبری: (عربی، اِسم) جای گرد آمدن؛ گردآمدن جای؛ جای گرد آمدن مردم در روز قیامت؛ روز رستخیز؛ آن روز که مردمان را گرد آرند (یادداشت مرحوم دهخدا)؛ در تداول محشرکبری ؛ در تداول جای پر ازدحام و انبوه از مردمان. ( از لغتنامۀ دهخدا). «کُبرا» را به صورت «کبری» نوشتم تا بعضیها که هنوز هم «اعلا» را به صورت «اعلی» می نویسند و «معمّا» را به صورت «مُعَمّی»، از بیسوادی ما خشمگین یا خوشحال نشوند.

۲- بعضی از آنهایی که هنوز هم «اعلا» را «اعلی» می نویسند، معتقدند که ما فارسی زبانها «مضمضۀ» عربی را گرفته ایم و آن را کرده ایم «مزمزه» و غلط می نویسیم. ابوالحسن نجفی، زبانشناس، در کتاب «غلط ننویسیم» خودش گفته است: «مزمزه / مضمضه: چون کلمۀ «مضمضۀ» عربی با «مزمزۀ» فارسی مشابهت آوایی و معنایی دارد بعضی گمان می کنند «مزمزه» غلط و صحیح آن «مضمضه» است. امّا این دو کلمه با هم تفاوت معنایی دارند. مضمضۀ عربـی به معنای گرداندن آب در دهان برای شستن آن است و حال آن که «مـزه مزه کردن» و مخفّف آن «مـزمزه کردن» یعنی چشیدن و نرم نرم خوردن چیزی است.» محض تفریح عرض شود که عربها «پِسته» فارسی را کرده اند «فُستّق» و لابُد به همین دلیل بوده است که «مولوی» در دفتر سوّم «مثنوی» گفته است: «قشر جوز و فُستُق و بادام هم/ مغز چون آگندشان، شد پوست کم؛ / مغز علم افزود، کم شد پوستش،/ زانکه عاشق را بسوزد دوستش!» و نیز در دفتر چهارم «مثنوی» گفته است: «چونکه با کودک سر و کارم فتاد/ هم زبان کودکان باید گشاد: که برو کُتّاب (مکتب) تا مُرغت خرم،/ یا مویز و جوز و فُستُق آورم!» و نیز در دفتر ششم گفته است: «طعمه‌ جوی و خائن و ظلمت ‌پرست،/ از پنیر و فُستُق و دوشاب مست.» لابُد آنوقتها «فُستُق» طعم و عطرش بهتر از طعم و عطر «پسته» می بوده است!

۳- این را هم بگویم که اینجا سگها برای «دوانیده شدن» در پارک سخت بیقراری نشان می دهند و مهلت نمی دهند که صاحبشان از همسایۀ رو به رویی درست احوالپرسی کند!

مطالب مرتبط