نامه ای از لندن: «از شما چه پنهان!»

Image caption «چهار صد و شانزده هفته» بخش بر «پنجاه و دو»، می شود «هشت سال» تمام، عمر «نامه ای از لندن».

سلام. راستی هم ها! حالا آمدم و گفتم که با این نامه، که چهارصد و شانزدهمین «نامه ای از لندن» است، «نامه ای از لندن نویسیِ» این بندۀ حقّ هشت ساله می شود، و خودِ این بندۀ حقّ هشتاد ساله! خوب، که چی؟ چیزی که برای هیچکس مهمّ نیست و هیچ دردی از کسی را دوا نمی کند، گفتن ندارد!

پس برویم سرِ اصلِ مطلبِ این هفته، از این قرار که چند روز پیش، نرسیده به سر چهار راه شلوغِ بازار محلّه، دیدم دو تا خانمِ مُسنّ موقّرِ محترمِ، با سر و لباسِ سنگین و رنگین، دارند از روبه رو می آیند. تا اینجا، همین و هیچی! امّا در چند قدمی من یکدفعه رأی عوض کردند و برگشتند به همان مسیرِ من. با هم رسیدیم به چراغ راهنمایی، که قرمز شد، و ایستادیم.

داشتند با هم آهسته فارسی حرف می زدند. نمی شنیدم چی می گویند. یک دقیقه پیش که از روبه روم می آمدند، از هالۀ حال و حرکت آشناشان حدس زده بودم که باید ایرانی باشند. نمی دانم چی باعث شد که بی اختیار بشوم و جسارت کنم و به زبان شیرین فارسی بگویم: «ببخشید، خانمها! اجازه می دهید که بگویم من هم ایرانی هستم!»

Image caption در ورودی یکی از فروشگاههای زنجیره ای «مارکس اند اسپنسر» در سر یکی از چهار راههای لندن.

یکیشان با حالت جاخوردگی به من نگاه کرد و ساکت ماند و آن یکیشان گفت: «اختیار دارید. خیلی هم خوشحال می شویم!» و چراغ عابر پیاده سبز شد. آنها هم می رفتند توی فروشگاه «مارکس اند اسپنسر» (۱). توی فروشگاه همراهشان نشدم. ایستادم. آنها هم ایستادند. گفتم: «می بخشید. شاید اشتباه بکنم، امّا توی این چهل سالی که اینجا زندگی کرده ام، کم کم برداشتم این شده است که اینجا بیشتر ایرانیها، برعکسِ خیلی از مهاجرهایِ دیگر، از دیدن و حرف زدن و آشنا شدنِ با هم پرهیز می کنند. می خواستم ببینم شما هم همچین احساسی می کنید؟»

آن یکی که ساکت مانده بود، لبخندی زد و آهسته گفت: «شاید برای این است، که ایرانیها همیشه از هم می ترسیده اند!» گفتم: «اینجا هم؟» آن یکی که ابراز خوشحالی کرده بود، گفت: «آقای عزیز، فرق نمی کند، همه جا!»

باشان خدا حافظی کردم و به یاد یک خانوادۀ ایرانی افتادم که دو سه هفته پیش تو کافۀ بیمارستان محلّه به شان برخوردم. دور میز پهلویی نشسته بودند. زن سی و پنج شش ساله، با روپوش سیاه بلند و روسری سبز. مرد چهل و دو سه ساله، با کت و شلوار، بی کراوات. پسر ده یازده ساله، یک پارچه شور و نشاط، ایستاده و یک بند با لهجۀ غلیظ تهرانی مشغول حرف زدن.

Image caption یکی دیگر از جاهایی که مهاجرهای هفتاد و دو ملّیتی لندن به هم برمی خورند، بازارها و بازارچه های محلّه است.

فضولیم گرفت، برگشتم با لحنی دوستانه گفتم: «ببخشید ها، من اینجا وقتی به ایرانیها بر می خورم، خوشحال می شوم و دلم می خواهد باشان صحبت کنم، امّا خیلیهاشان، می بینید دارند با هم فارسی حرف می زنند، تا بو می برند که شما ایرانی هستید، فوراً می شوند انگلیسی!»

مَرده، مثل کسی که تازه به لندن آمده باشد، ابراز تعجّب کرد. باورش نمی شد. آنوقت من با «دل پُری» و «بی ملاحظگی» ، شروع کردم از عادت و علّتِ «آشنا گریزی» و «بیگانه دوستیِ» تاریخی خودمان حرف زدن، و ضمناَ گفتم که چهل سالی هست که اینجا زندگی می کنم.

چند دقیقه بعد که از جا بلند شدند، مَرده با خوشرویی گفت: «ما هم سی سالی هست که اینجا زندگی می کنیم! خوب، با اجازه تان. باید مرخّص بشویم. خیلی مستفیض شدیم.»

سی سال؟ پیش خودم شروع کردم به جمع و تفریق. هر جور حدسش را زدم، درست درنیامد! پیشِ خودم گفتم واقعاً وقتی ما می گوییم: «از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان!» مطمئنّیم که طرف حالا حرفمان را باور می کند؟

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

__________________________________________

۱- مارکس اند اِسپِنسِر (Marks and Spenser)، یکی از معروفترین فروشگاههای زنجیره ای خوراک و پوشاک انگلیس.

مطالب مرتبط