خون‌آشام ایرانی در 'دختری شب تنها به خانه می‌رود'

درنخستین اکران عمومی فیلم ایرانی "دختری شب تنها خانه می رود" در لس آنجلس، آنا لیلی امیرپور، سینماگر ایرانی ساکن کالیفرنیا، در سالن نیوآرت به پرسش های تماشاگران درباره فیلم خود پاسخ داد.

فیلم ۱۰۵ دقیقه ای "دختری شب تنها خانه می رود" نخستین تجربه بلند این فیلمساز زاده لندن و بزرگ شده میامی است که چند تهیه کننده فیلم های ترسناک هالیوود، از جمله الیجا وود، بازیگر فیلم‌های "ارباب حلقه ها" و دانیل نوا، تهیه کننده ایرانی، در ساخت آن مشارکت داشته اند.

با اعلام نامزدی خانم امیرپور در میان نامزدهای بهترین کارگردان فیلم اول برای جایزه "جان کاساویتیس" ایندیپندنت اسپیریت و توجهی که در چند ماه گذشته در جشنواره هایی چون ساندنس و لندن به این فیلم غیرمتعارف نشان داده شده، سازندگان آن امیدوارند تا با نمایش فیلم در فصل جوایز سینمایی آن را در محور توجه اهدا کنندگان جوایز گلدن گلوب و اسکار هم قرار بدهند.

"خون آشام" و مرگی که با یک نیش دندان یا گازگرفتگی آغاز می شود، یکی از سوژه های مورد علاقه فیلمسازانی است که برای ابراز احساسات و نظراتشان به زبان استعاره روی می آورند.

آنا لیلی امیرپور هم در فیلم خود از طریق شخصیت "دختر" که زنی چادری و خون آشام است، توانسته بیانگر معانی و مفاهیم مورد نظر خود باشد. هرچند فیلمساز در پاسخ به پرسش تماشاگرانی که به جنبه های سیاسی فیلم اشاره کردند گفت که فیلم او "به هیچ وجه سیاسی نیست و تحت تاثیر هیچ نظریه یا ایدئولوژی سیاسی نبوده است."

حق نشر عکس ncrdt

با این همه، این سینماگر با استفاده از موضوع"خون آشام" یا نوعی هیولا و اشباح ترس انگیز در فیلم خود، نه تنها با مسئله سیاست های جنسیتی ایران امروز بلکه با فرهنگ "پاپ" آمریکایی و اروپایی هم ارتباط ایجاد کرده است. موضوع هایی به شدت متفاوت از هم که کارگردان آنها را در کنار هم به نمایش می گذارد.

او در فیلم با استفاده از ایده های پراکنده تخیلی در زمینه هایی واقعی، یک "بدشهر" یا (شهر بد) ساخته است که فضایی خیالی در ایران را نشان می دهد و مکانی که "خون آشام" ها در آن کمین کرده اند.

در این "بدشهر" خالی از سکنه و متروکه، تلنبه های نفتی جلوی پالایشگاه، به غول های مکانیکی می مانند که حرکات ساعت وار و دائمی شان در زمینه فیلم، ازلی - ابدی می نماید. واقعیت هایی که سایه ای از سوداگری و داد و ستد را در کنار باورهای مذهبی در فضایی معلق درکنار هم قرار داده است. شهری صنعتی، که مردم آن را همان چند شخصیت فیلم تشکیل می دهند و در بستر خشک رودخانه اش اجساد مردگان به شیوه گورهای دسته‌جمعی انباشته شده است.

"من فیلمی ساخته ام و شما هم آن را تماشا کرده اید. هرگونه تعبیر شما از این فیلم چیزی است که در ذهن شما اتفاق افتاده است."

دیالوگ های مختصر فیلم به زبان فارسی با زیر نویس انگلیسی و موسیقی متن فیلم هم از "راک" های به یاد ماندنی ایرانی و تکنو پاپ های انگلیسی دهه ۱۹۸۰ برگرفته شده است.

"خون آشام"، دختری بی نام ونشان است و چادری به سر دارد. یا لااقل پوشش سیاهی که همه سرو اندام او را پوشانده و به صورتی او را از بقیه جهان جدا می سازد.

شیلا وند، (یکی از بازیگران فرعی فیلم "آرگو") در نقش این خون آشام بازی می کند.

تنها با نزدیک ترشدن دوربین به این بازیگر است که تماشاگر متوجه می شود پوشش او بیشتر شبیه به یک شنل دراکولایی است تا یک چادر سیاه که با وزش باد پشت سر او تکان تکان می خورد.

اسکیتی که از پسربچه داستان (با بازی میلاد اقبالی، پسر داریوش اقبالی) قاپ زده شده، وسیله نقلیه خون آشام است که در عین حال فضای خیالی "شهر بد" را هم به جایی در زمان حال حاضر گره می زند.

آنا لیلی امیرپور می گوید انگیزه نوشتن این داستان خون آشامی، وقتی به سراغش آمد که پوشیدن یک چادرمشکی را امتحان می کرده است: "وقتی چادر را سرم گذاشتم یکدفعه به سرم زد که اسکیت سواری کنم و بعد احساس کردم این کاراکتر می تواند خون آشام خوبی بشود."

او می گوید: "نمی خواستم این یک خون آشام معمولی که دست به قتل و خونریزی می زند باشد. می خواستم بی کنش و آرام باشد."

در فیلم، شخصیت "دختر" (خون آشام ) با گوش دادن به ترانه های "رترو" روی صفحه های گرامافون با عشقش "پرشن" (با بازی آرش مرندی) ارتباط برقرار می کند. "پرشن" نسخه ایرانی جیمز دین است که با تی شرتی سفید، شلوار جین و کت چرمی خاطره این ستاره دهه ۱۹۵۰ را در تماشاگر زنده می کند.

در این قصه غیرمتعارف، همه چیز ممکن است. "آرش"، نشئه، سرمست و راه گم کرده، در حال بازگشت از یک ماسک پارتی در لباس دراکولا، با "دختر" رویارو می شود.

در این ملاقات سوررئالیستی، جاذبه جنسی متقابلی بین این دو جرقه می زند. دو غریبه که هریک به نوبه خود با افراد و اشخاص مشابهی در "شهر بد" که مکان کوچکی است و ساکنان آن به هم پیوسته و و ابسته اند برخورد دارند.

پرشن، نزدیک ترین شخصیت به سمبل بی گناهی در فیلم است درحالی که شخصیت های فیلم در رده بندی هایی از انواع بد، بدتر و بدترین هستند و هریک چون لایه تازه ای به فیلمساز کمک می کنند تا در روایتگری داستان به هدفش نزدیک تر شود.

اشخاصی چون شخصیت لحاف کش (با بازی دومینیک رینز) که فحشا و مواد مخدر را تحت کنترل خود دارد. فاحشه پا به سن گذاشته با بازی موژان مارنو، که از طریق تنها شغلی که بلد است برای او کار می کند و حسین، پدر "پرشن" (با بازی مارشال منش، بازیگر ایرانی هالیوود) در نقش معتادی قمار باز، که عشق را در آغوش "فاحشه" جستجو کرده و هروئینش را ازطریق لحاف کش مهیا می کند.

فیلم، تجربه تماشای سینماگری ایرانی را با ارجاعاتی به جنبه های آشنای ژانرهای مختلف از "کله پاک کن" و "جاده مالهالند" دیوید لینچ گرفته ، تا "شهر چینی" رومن پولانسکی و "بلید رانر" ریدلی اسکات تا "تریلر" مایکل جکسون، و آثار اسپاگتی وسترن سرجیو لیونه و حتی قصه "بوف کور" صادق هدایت ، به بیان سینمایی متفاوتی می رساند:

Image caption آرش مرندی و الیجا وود

"فضا و کاراکترهای فیلم من ایرانی هستند اما من با فرهنگ پاپ آمریکا بزرگ شده ام و اگر پدر و مادرم به این کشور مهاجرت نکرده بودند من هرگز فیلمساز نمی شدم و هرگز نمیتوانستم چنین فیلمی را در داخل ایران بسازم."

در "شهر بد" این "دختر" است که تصمیم می گیرد چه کسی بماند و چه کسی بمیرد. انگیزه او تنها خون آشامی نیست بلکه عطشی دارد که او را به جستجوی خوبی و راستی درخیابان های تاریک شهر کشانده و این سئوال ذهن تماشاگر را به خود مشغول می کند که آیا عشق می تواند همه چیز را عوض کند؟

در چنین زمینه ای، با فیلمبرداری لایل وینسنت (نامزد جایزه بهترین فیلمبرداری اسپیریت) و طراحی بصری ناتالی اوبراین است که بازیگران، از جمله یک گربه خیابانی، تم بازی را تعیین می کنند و درکنار یکدیگر در حول و حوش مسائل مختلف فیلم به حرکت درمی آیند.

آنا لیلی امیرپور درباره بازی گرفتن از گربه که در سالن سینما حضور دارد با همان بیان طنزگونه دیالوگ فیلمش می گوید: "بازی گرفتن از این گربه آسان بود. او مثل مارلون براندوست. باید آزاد بگذاریدش تا هرکاری که دلش می خواهد بکند."

خانم امیرپور که کار فیلمسازی را با ساختن فیلم های کوتاه آغاز کرده می گوید از همان زمان به قصه های ترسناک علاقمند بوده است: "فیلم کوتاه 'یک خودکشی کوچک' را در برلین ساختم. این ماجرای یک سوسک دچار افسردگی است که چون کسی او را دوست ندارد می خواهد خودکشی کند اما در همان روز خودکشی همه با او مهربان می شوند. نمی دانم چرا؟ اما آلمانی ها دوست دارند برای تهیه فیلم های عجیب و غریب پول خرج کنند. من چندین روز با دوربین و زانو بند کف خیابان های برلین چهاردست و پا یک سوسک کوچک را دنبال می کردم."

پروژه بعدی آنا لیلی امیرپور، فیلمی است درباره عشق و آدم خواری یا کانیبالیسم.