نامه ای از لندن: «نور که باشد، گربه سمور نیست! »

حق نشر عکس .
Image caption جورج واشنگتن که رهبر جنگ استقلال آمریکا علیه بریتانیا بود، کارهای مزرعه اش در ویرجینیا را برده های سیاهپوست او انجام می دادند

سلام. راستی، وقتی ما، مثلاً، می گوییم: «جورج واشنگتن» (۱)، اوّلین رئیس جمهوری آمریکا، سردار جنگ استقلال آمریکا، یکی از بنیادگذاران ایالاتِ متّحد آمریکا، و رئیس مجمع تنظیم قانون اساسی آمریکا را می شناسیم، منظورمان غیر از این است که چون دربارۀ او زیاد شنیده ایم وُ خوانده ایم وُ فیلم دیده ایم، فکر می کنیم او را می شناسیم؟ خودمان که در زمان او، در همسایگی او، در نشست و برخاست با او، زندگی نکرده ایم تا منظورمان از «او را می شناسیم» این باشد که با تجربۀ شخصی و مستقیم، از ظاهر و باطنِ او سر درآورده ایم، و فهمیده ایم که چه جور آدمی است.

حالا اگر، مثلاً، «تامس پین» (۲) بودیم و می گفتیم «جورج واشنگتن» را می شناسیم، قضیه فرق می کرد. مثل این بود که زنده نام، «صادق هدایت»، گفته باشد «بزرگ علوی» (۳) را می شناسد. خوب، این دو نفر با چند نفر دیگر، از جمله «مسعود فرزاد» (۴) و «مجتبی مینوی»، اعضای قسم نخوردۀ یک انجمن بی آیین نامه بودند و بیشتر عصرها، تا پاسی از شب گذشته، محفلشان کافۀ «رُز نوار» (۵) توی خیابان «لاله زار نو» بود.

حق نشر عکس .
Image caption مجسّمۀ تامس پین در زادگاهش، شهرک «تتفورد» (Thetford)، در نورفولک انگلستان. افکار او در زمینۀ جمهوریت، دموکراسی، و الغای برده داری بریتانیا را به وحشت انداخته بود.

تازه نه خیال کنید که همه شان یک خلق و خو داشتند و یک جور فکر می کردند. نه! از نسلِ هفتاد-هشتاد ساله های امروز، آنهایی که با این چهار نفر از راه خواندن آثارشان آشنایی دارند، می دانند که این گروه، از لحاظ فکر و اخلاق و فلسفه، تفاوتهاشان خیلی بیشتر از شباهتهاشان بود. شاید همان «صادق هدایت»، در کمال دوستی با «بزرگ علوی»، نه حتماً به آنهای دیگر، بلکه یکوقت پیش خودش گفته بوده باشد: «این چهره ای که مردم از این دوست نازنین ما می شناسند، هیچ ربطی به چهرۀ واقعی او ندارد.» (۶)

فرض کنیم که اینها همه شان، پیش رو کمتر و پشت سر بیشتر، از همدیگر انتقاد می کردند و همدیگر را مسخره می کردند و قاه قاه هم می خندیدند. امّا این جوری بودنِ اینها که اهل فکر و قلم بودند، با این جوری بودنِ اهلِ سیاست و حکومت، از لحاظ تأثیری که در طرزِ نگاه و طرز فکر جامعه دارد، خیلی فرق می کند. یکدفعه می بینی ای دل غافل، ای عقلِ عاطل، ای فکر باطل، دهها، یا صدها، سال است که یک «گربۀ» دغلباز کوچه و پسکوچۀ سیاست را، در تاریکیِ جهل و بیفکری، «سمورِ» نجابت و آزادی و حقوق بشر می دیده ای.

حق نشر عکس .
Image caption مسعود فرزاد که بنا بر نوشتۀ بزرگ علوی، جدل علمی اش با مجتبی مینوی به دشمنی کشید.

این قضیه وقتی به ذهنم آمد که دیدم «تامس پین»، این آمریکایی-انگلیسی، این مبارزِ سیاسی وُ انقلابی، این فیلسوف وُ نظریه پردازِ اجتماعی، نویسندۀ کتابهای خفته بیدارکنِ «حقوقِ انسان» وُ «عصر خرد» و «عقل سلیم»، مفتخر به لقبِ ملّی «پدر انقلاب و استقلال آمریکا»، در نامۀ سر گشاده اش به رفیقِ همفکر و همرزمش، «جورج واشنگتن» می گوید:

«و امّا تو، حضرت، ای در دوستیِ خصوصی خائن... ای در ادارۀ امورِ دولت ریاکار، مردم دنیا در خواهند ماند که تو سُست عقیده بودی یا دغلباز؛ اصولِ پاکِ اعتقادیِ خودت را زیر پا گذاشتی، یا هرگز به هیچ اصولی پا بند نبودی...!»

دو تا شخصیتِ بزرگ تاریخ آمریکا، دو تا دوست دیده و شناخته! آدم چی می تواند فکر بکند؟ من که فکر می کنم از اوّل خلقت تا حالا، هر کس که روی این زمینِ خدا، از صُلبِ یک مرد و در رَحِمِ یک زن به وجود آمده باشد، نه معصوم بوده است، نه فرشته. آدمها همه تابع موقعیتهاشان هستند، و بهترینهاشان آنهایند که خوبیهاشان، برای جامعۀ انسانی، بر بدیهاشان بچربد.

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

______________________________________________________

۱- جورج واشنگتن (George Washington) اوّلین رئیس جمهوری آمریکا، که او و جان آدامز (John Adams)، تامس جفرسون (Thomas Jefferson)، و جیمز مدیسون (James Madison)، «رؤسای راشدین» در صدر جمهوریت ایالات متّحد آمریکا را تشکیل می دهند.

۲- تامس پین (Thomas Paine) ۱۸۰۹-۱۷۳۷

۳- صادق هدایت و بزرگ علوی در حدّی با هم دوست بودند که در سال ۱۳۱۰ با شین پرتو مشترکاً کتابی با عنوان «انیران»، یعنی بیگانه و غیر ایران، شامل سه داستان کوتاه ناسیونالیستی منتشر کردند: «سایۀ مغول» از صادق هدایت، «دیو» (دربارۀ هجوم اعراب به ایران) از بزرگ علوی، و «شب بدمستی» (دربارۀ حملۀ اسکندر به ایران) از «شین پرتو).

۴- دوستی صادق هدایت با «مسعود فرزاد» هم در حدّی بود که مشترکاً قضیه های کتاب «وغ وغ ساهاب» را نوشتند و منتشر کردند.

۵- کافۀ «رُز نوآر» (Rose Noire)، از کافه های شبه پاریسی در خیابان لاله زار نو عهد صادق هدایت و یارانش.

۶- اگر به نامه ها و خاطرات صادق هدایت، بزرگ علوی، مسعود فرزاد، مجتبی مینوی، و یاران دیگر این جمع رفیقِ شفیقِ درست پیمان، و حریف حجره و گرمابه و گلستان، دسترسی داشته باشید، به نکته هایی بر می خورید از قبیل این نکته در خاطرات بزرگ علوی: « درسال ۱۳۱۶ و بعد واقعاَ گاومیری در « ربعه» افتاد. [مجتبی] مینوی به لندن رفت. من در زندان به‌ سر می‌بردم، جنگ درگرفت و [مسعود] فرزاد هم به دنبال تنقیح حافظ و سرنوشتش رفت. در سال ۱۹۵۱ [صادق]هدایت در پاریس خودکشی کرد. دشمنی میان مینوی و فرزاد رخنه کرد . دوستان دیرین تبدیل به دشمنانی خونین شدند. فرزاد شعری گفت: «هدایت مرد و فرزاد مردار شد/ علوی به کوچۀ علی چپ زد و گرفتار شد/ مینوی به لندن رفت و پول‌دار شد.» وقتی این شعر را در مجله ‌ای در غربت خواندم، شستم خبردار شد که میان مینوی ستیهنده و فرزاد ستیزگر سر شعرهای حافظ شکرآب شده است. بعدها دریافتم که این جدل علمی به دشمنی کشیده و از پدرکشتگی هم گذشته است.»

مطالب مرتبط