تصویر یک انقلاب؛ گفت‌وگو با کارگردان مستند میدان

حق نشر عکس a

"میدان"مستند متفاوتی است درباره انقلاب اوکراین، ساخته سرگئی لوزنیتسا یکی از مشهورترین فیلمسازان این کشور که پیشتر برای فیلم "در مه" در جشنواره کن جایزه منتقدان بین المللی را به عنوان بهترین فیلم دریافت کرد و یکی از امیدهای اصلی نخل طلا محسوب می شد.

لوزنیتسا همان سبک و سیاق در مه را در میدان هم ادامه می دهد؛ نماهای بسیار طولانی و دوربین ثابت. هر نما چند دقیقه طول می کشد و در هر کدام از این نماها که همگی در میدان استقلال کیف در زمان های مختلف فیلمبرداری شده اند، وقوع انقلاب را از نقطه آغاز تا پیروزی آن با ما قسمت می کنند.

اما میدان به هیچ وجه قصد قهرمان پروری یا حتی تاریخ نگاری ندارد. قهرمان فیلم نه سخنرانان و رهبران انقلاب، بلکه مردمی هستند که در سرمای کشنده علیه دیکتاتوری تجمع می کنند و حاضر به رفتن به خانه هایشان نیستند. دوربین به هچ وجه علاقه ای به نشان دادن سخنران ها و رهبران نشان نمی دهد، بلکه برعکس فقط روی مردم ثابت می ماند.

با لوزنیتسا در حاشیه جشنواره دوبی گفت و گو کرده ام.

چه زمانی تصمیم به ساخت فیلم درباره انقلاب اوکراین گرفتید؟ ایده اولیه چطور شکل گرفت؟

وقتی انقلاب شروع شد من در لیتوانی بودم و داشتم روی صدای فیلم ام کار می کردم. در تلویزیون می دیدم که چه اتفاقی دارد می افتد. ۲۳ سال پیش من کیف را ترک کردم، اما والدینم آنجا ماندند. این شهر را شهر خودم می دانم و شهروند اوکراین هستم. من همیشه زندگی اجتماعی کشورم را تعقیب کرده ام و خودم را مسئول می دانم درباره آن چه که آنجا اتفاق می افتد.

چطور بعد از موفقیت فیلم سینمایی در مه باز رجوع کردید به مستندسازی؟

من دو فیلم بلند سینمایی ساخته ام و شانزده فیلم مستند. همیشه مستند ساخته ام، قبل از فیلم های بلندم، همزمان با آنها و بعد از آنها. الان هم دارم مستندسازی را ادامه می دهم. یک مستند در روسیه ساختم و یکی در پرتغال و یکی هم در بوسنی.

شیوه مستندسازی شما در میدان بسیار غریب است. دوربین شما جایی می ایستد به تماشای مردم و همین. حتی شما سعی نمی کنید که مهمترین اتفاق میدان را نشان دهید.

فکر کردم درباره این که قهرمان کیست و چطور نشانش خواهم داد. از ابتدا برایم روشن شد که قهرمان من مردم هستند و من باید همه شان را نشان بدهم و تعقیب کنم و نه چند تایی از آنها را. چاره دیگری نداشتم جز دوربین ثابت، نماهای عمومی و طولانی. حالا باید انتخاب می کردم که دوربین را کجا بگذارم و این مهمترین تصمیم برای هر صحنه بود.

به نظر می رسد که شما جدا می ایستید و نمی خواهید دخیل شوید. این طور است؟

این طور به نظر می رسد... نمی خواهم به تماشاگر دیدگاه خودم را عرضه کنم. می خواهم تمشاگر این فرصت را داشته باشد که تصمیم خودش را بگیرد. دوست دارم که تماشاگر را دخیل کنم.

اما شاید در اتفاقاتی از این دست نظیر انقلاب تماشاگر انتظار داشته باشد که نشانه ای از دیدگاه شما را ببیند.

البته. اما فکر می کنم اگر دیدگاه من در فیلم نمود داشت بخشی از تماشاگرانم را از دست می دادم. مردمی که با من هم عقیده نیستند، فکر خواهند کرد که این یک فیلم پروپاگانداست.

اما حالا به طور شخصی درباره این انقلاب چه فکر می کنید؟

حق نشر عکس a

فکر می کنم بعد از فروپاشی شوروی اولین انقلاب مهم بر ضد استعمار بود. اوکراین از قرن هفدهم توسط امپراتوری روسیه استعمار شد و داستان طولانی ای از این نوع رابطه بین اوکراین و روسیه وجود دارد. این هنوز تمام نشده، اما مردم اوکراین در این راه هستند که خود را از دست روسیه آزاد کنند. تاثیر روسیه بسیار قوی بود. رئیس جمهور قبلی اوکراین مرتب به روسیه زنگ می زد و می پرسید که چه باید بکند. این چیز غریبی بود.

در فیلم می توان ستایش شما را نسبت به این مردم حس کرد، اما احساس کردم پایان فیلم غمگین است. چرا؟

در ابتدا با تظاهرات آرام و نوعی کارناوال شروع شد که در آن مردم آواز می خواندند و سال نو را جشن می گرفتند. گروه های موسیقی می نواختند. اما به شکل تراژدی به پایان رسید. وقتی از تراژدی حرف می زنید البته که غمگین است. اما کی به شما حتی یک قنجان قهوه می دهد بدون پول؟ باید بهایش را پرداخت. این هم بهای انقلاب است؛ مردن برای چیزی که می خواهی. می خواهی قدرت را عوض کنی، باید آماده باشی که برایش بمیری، آن وقت است که به دستش می آوری.

نکته ای که عجیب بود این است که در انتها مردم یعنی قهرمانان شما پیروز شده اند، اما چیزی که شما نشان می دهید سوگواری برای از دست رفتگان است. چرا جشن پیروزی را نشان ندادید؟

پایان فیلم بسته به ایده کل فیلم دارد. فیلم با گل ها و شمع ها در میدان به یاد از دست رفتگان انقلاب به پایان می رسد. برای من این بخش مهمترین بخش بود. ما باید یادمان باشد که آدم های برای این انقلاب مردند. این از هر جشنی مهمتر است. این یک تراژدی بود. هر نوع خشونتی تنها از سوی آدم های بیمار ناشی می شود.

بدبختانه مردم باید می جنگیدند وگرنه باید مثل برده زندگی می کردند. هر جامعه ای که نمی تواند راهی صلح آمیز برای ماجرا پیدا کند، مجبور است که این تراژدی را از سر بگذراند.

در تمام فیلم هایی که از شما دیده ام، سبک تان بر مبنای دوربین ثابت و نماهای بسیار طولانی بنا شده و دوربین شما به شکلی با فاصله ناظر است. این از کجا می آید؟ از چه فیلمسازانی تاثیر گرفته اید؟ برای مثال از اوزو و تارکوفسکی؟

البته من نماهای خیلی طولانی ندارم، ساخوروف نماهای بلندتری دارد [می خندد]. "کشتی نوح" یک نما در دو ساعت است. من نماهای کوتاه تری دارم.

نماهای طولانی من از این ایده نشات گرفته اند که به تماشاگر فرصت حس کردن زمان داده شود. موسیقی و تئاتر و ادبیات و سینما در زمان وجود دارند، مجسمه و نقاشی نه. مثلاً شما که به نقاشی یا عکس نگاه می کنید در یک لحظه وجود دارد. شما به زمان احتیاج دارید که درباره اش فکر کنید اما نیاز به زمان برای تماشایش ندارید. اما یک فیلم را نمی توانید در یک لحظه ببینید. موسیقی و ادبیات هم همین طور. اما تنها سینما می تواند به شما احساس حس کردن زمان را بدهد و تاکید کند که آن زمان وجود دارد.

در زندگی واقعی روی این زمان تاکید نمی کنیم، مگر در زندان. سینما هم نوعی زندان است. روی صندلی ات نشسته ای رو به دیوار. باید زمان را حس کنی. در این شکل تماشاگر را در زمان شریک می کنم و این تصور را به وجود می آورم که شما هم در داخل این زمان و مکان هستی. ممکن است در وهله اول طولانی و خسته کننده به نظر برسد، اما وقتی داخل فیلم "میدان" شوی، با این مردم شنا می کنی.

و تاثیرپذیری ای هست از فیلمساز مشخصی؟

آنتونیونی این کار را می کند و خیلی های دیگر. کارل تئودور درایر را دوست دارم. روبر برسون فیلمساز بزرگی است و از این موضوع استفاده خوبی می کند.

درباره سینمای ایران چه فکر می کنید؟

البته که سینمای بزرگی است... فرهنگ بزرگی است که تو می توانی حسش کنی. فرهنگی است که بر اساس اسطوره ها بنا شده و مردم هم به شکلی با آنها زندگی می کنند. سینمایش هم بر زمین محکمی شکل گرفته. از طرفی از نظر بصری هم ایران کشور بسیار جذابی است برای فیلمسازی. فیلم های خانواده مخملباف هست، عباس کیارستمی، جعفر پناهی و امیر نادری که در ژاپن به تازگی فیلم ساخت.

دوست دارم فیلم "کات" را به هر دانشجویی که می خواهد کارگردان شود نشان بدهم و بگویم که اگر حاضری برای فیلمساز شدن این بها را بدهی که مثل این فیلم کتکت بزنند، شروع کن! حیف که فیلمسازان ایرانی هر کدام مجبور شده اند درجای دیگری به غیر از ایران زندگی کنند... فیلمی هم بود که در برلین خرس طلایی برد...

جدایی نادر از سیمین از اصغر فرهادی.

بله... این ها نام هایی است که در وهله اول همین طور یادم آمد که هر کدام با دیگری فرق دارند و همه هم شگفت انگیز هستند. از آنها هم تاثیر زیادی گرفته ام. من وقتی شروع کردم به تحصیل سینما فیلم های ایرانی را هم دیدم، همین طور در موزه سینما در مسکو و از خیلی هایشان تاثیر گرفتم.