نامه ای از لندن: «هوا هواست!»

Image caption وای، چه هوای گندی! نه، هوا گند نیست! هوا هواست. ما گندش می کنیم

«وات اِ میزرِبل وِدِر!» (۱) با یک علامت تأسّفِ گنده، یعنی: «وای، چه هوای گندی!» این یکی از دهها جور ابرازِ احساساتِ آب و هوایی ای است که در انگلیس، مخصوصاً بیرون از خانه، آدم از رهگذرهای آشنا و غریبه زیاد می شنود: در طول روز، گاهی در تمامِ طولِ روز، و گاهی چند بار در روز، در فاصله های تغییرِ فصلِ روزانه، به این معنی که مثلاً الآن، در هوای وَلَرمِ پاییزی، از پنجره آسمانِ آبی وُ آفتابی را می بینی؛ با عجله لباس می پوشی، فوراً ساک خرید را بر می داری، بدو خودت را می رسانی به بازارچۀ محلّه ...

گفتم بدو؟ شما را گفتم، خودِ زهوار در رفته ام را نگفتم! نصفه راه بازارچه، ابرِ سیاه خورشید را می بلعد، و به سرِ بازارچه که می رسی، رگبار نمی خواهد به‌ت مهلت بدهد که چترت را باز کنی. در همچین موقعیتی همسایه‌ای که سالهاست می بینیش، ولی اسمش را نمی دانی، چشمش که به تو افتاد، بدونِ اینکه لبخندش را فراموش کند، با لحن یک پهلوان شکست خوردۀ بی تقصیر می گوید: «وات اِ میزرِبِل وِدِر!»

این بار، برای اوّلین بار، گله اش از ناسازگاریِ طبیعت را تأیید نکردم، و مثل اینکه بخواهم رازِ بزرگی را به او بسپارم، چترم را کنار بردم، سرم را خوب به‌ش نزدیک کردم، و آهسته گفتم:

Image caption آیا گلبولهای خون ما که ظاهراً زندگی مستقلّی دارند، می دانند کجا هستند و چه می کنند و چرا می کنند؟

«وقتی از هوای این جوری اذیت می بینم، از خودم بدم می آید، به خودم لعنت می کنم!» از نگاهش فهمیدم که منظورم را نفهمیده است. وقتش هم نبود که وایستم در توضیح این اشاره، براش کلّی فلسفه بافی کنم.

خودمانیم، اگر خورشیدِ ارجمند، امروز هم مثل میلیونها سال گذشته، مشغول سوختن خودش باشد وُ، زمینِ ارجمند هم مثل میلیونها سالِ گذشته، در مدارِ بی ارادگیِ خودش مشغول طوافِ خورشید باشد وُ، ابرهایِ ارجمند هم مثلِ میلیونها سالِ گذشته، در سیرِ ادواریِ خودشان باشند، از دریا به آسمان، و از آسمان به زمین، و در راهِ برگشتشان به دریا، پایین بریزند وُ، هیچکدامشان هم از وجودِ منِ اشرفِ مخلوقات که هیچ، از وجودِ ناچیزِ خودشان هم هیچ حسّ و خبری نداشته باشند، چرا منِ آدمیزاد باید به خودم حقّ بدهم که بگویم: «وای! چه هوای گندی؟»

Image caption خورشید ارجمند، امروز هم مثل میلیونها سال گذشته، مشغول سوختن خودش است و از وجود خودش هیچ حسّ و خبری ندارد

شاید سلّولهای قرمز و سفیدِ خونِ من هم که مثل ماهی توی رگهای رودخانه وارِ بدنِ من ظاهراً زندگی مستقلّی دارند، وقتی ترکیباتِ خونی من دچارِ عیب و علّتی می شود، یکدفعه همه شان به وحشت می افتند و فکر می کنند، گناهی کرده اند وُ دنیاشان دارد به آخِر می رسد، و به زبان گلبولی می گویند: «وای، آب زندگیمان چه گند شده است! خدایا، رحمی، نجاتی!»

گاهی وقتها فکر می کنم اگر ما آدمها، بعد از دویست، سیصد هزار سال زندگی در روی زمین، با شناختی که از زندگی جانورهای دیگر پیدا کرده ایم، حالا دیگر مثل آفتاب برامان روشن شده بود که کرۀ زمین برای راحت زندگی کردنِ ما آدمیزادها «طرح» و «مهندسی» نشده است (۲)، و این ماییم که مجبوریم با به کار انداختنِ «فکر» و ساختنِ «وسیله» خودمان را با وضعیت اقلیمی هر جایی از زمین که تصادفاً آنجا هستیم، سازگار کنیم، افاده و اِهِنّ وُ تُلپِّ «اشرفِ مخلوقاتی» (۳) را می گذاشتیم کنار، و به جای اینکه با ترس و نفرت به همدیگر نگاه کنیم، با فروتنی و حیرت به دستگاه کائنات نگاه می کردیم، و یکبارگی دل از «افسانه» می بریدیم وُ، با اعتقاد به «واقعیت»، زمین را «بهشتِ خدا» می کردیم.

می گویید نگویم هوا گند نیست؛ هوا هواست، گندی از ماست! باشد، نمی گویم!

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

___________________________________

۱- وات اِ میزرِبل وِدِر! (What a miserable weather!): چه هوای گندی!

۲- آیۀ ۱۵ و ۱۶ از مزمور ۱۱۵ در «مزامیر» یا «زبور» حضرت داوود علیه السّلام، یکی از سندهای آسمانی متعدّد در تآیید خلق کرۀ زمین برای آدمیزاد: «شما مبارکِ خداوند هستید که آسمان و زمین را آفرید * آسمانها، آسمانهای خداوند است و امّا زمین را به بنی آدم عطا فرمود»

۳- سند آسمانی «اشرف مخلوقات» بودنِ آدمیزاد، آیه های ۲۷ و ۲۸ باب اوّل در «سفر پیدایش» از بخش «عهد عتیق» در «کتاب مقدّس»:

«پس خدا آدم را به صورت خود آفرید. او را به صورت خدا آفرید. ایشان را نر و ماده آفرید؛ و خدا ایشان را برکت داد؛ و خدا بدیشان گفت: «بارور و کثیر شوید؛ و زمین را پُر سازید؛ و در آن تسلّط نمایید؛ و بر ماهیان دریا، و پرندگان آسمان، و همۀ حیواناتی که بر زمین می‌خزند، حکومت کنید!»

مطالب مرتبط