نامه ای از لندن: «ساده ها، آموخته ها، فرهیخته ها»

Image caption تصویر «ولتر» که دوست دانا کم داشت و دشمن نادان زیاد، که تعجّبی هم ندارد!

حتماً برای شما، شاید هم بارها، پیش آمده باشد که به یک همصحبت چیزی گفته اید که به نظر او سخت عجیب و غیر منطقی بوده است. مثلاً برای من بارها پیش آمده است که دربارۀ شخص معتبر و معروفی گفته ام: «من آموخته های دانشگاهی و مهارت حرفه ای این آدم را انکار نمی کنم، ولی او از لحاظ تأمّل فلسفی در مسائل حیات و هستیِ آدمیزاد، درک و تجربه ای ندارد!»

طرف کی هست؟ و چه کاره است؟ به «کی بودنش» کاری نداریم. بیخود چرا اسم ببریم! امّا در بابِ «چه کاره بودنش» می شود خیلی حرف زد. اگر دانشگاههای ما در هشتاد سال گذشته چند تا استاد ممتاز و معتبر واقعی در رشتۀ مهندسی راه و ساختمان به خودشان دیده باشند، یکیش همین شخص محترم است. تألیفات دانشگاهیش به زبان انگلیسی اعتبار جهانی دارد. امّا در گفت و گو با او، همینکه بخواهی دربارۀ یکی از وادیهای عجیب و حیرت انگیز دنیای درونی آدمیزاد حرف بزنی، خمیازه اش می گیرد.

نتیجه ای که آدم می تواند از همچین تجربه ای بگیرد، این است که از همۀ آدمهای دنیا، همه جور انتظاری نداشته باشد، و آنها را، پیشِ خودش، در سه دسته طبقه بندی بکند.

Image caption تصویر روی جلد ترجمۀ انگلیسی کتاب «کیمیای سعادت» (The Alchemy of Happiness)، تألیف حجّة الاسلام امام محمّد غزالی .

یک: آدمهای ساده ای که از مغزشان به اندازۀ احتیاجات طبیعیشان استفاده می کنند و اگر هم سواد داشته باشند، در حدّ خواندن روزنامه است، و نوشتن صورت بدهکاریها و طلبکاریهاشان.

دو: آدمهای دانشگاه رفته و علم آموخته و در رشته های مختلف لیسانسیه و فوق لیسانسیه و دکتر و فوق دکتر شده ای که ذهنشان در بیرون از دایرۀ آموخته هاشان گشت و گذاری ندارد.

سه: آدمهایی که چه از دستۀ یک باشند، چه از دستۀ دو، ذهنشان در همۀ وادیهای عجیب و حیرت انگیز دنیای درونیِ آدمیزاد گشت و گذار دارد، و اهل هر کجای دنیا باشند، از بیغوله های سنّت و خرافات و تعصّب گذشته اند و جز عقل خداداد، به هیچ چیز و هیچ کس دیگر احتیاج نداردند.

اگر به این دستۀ سوّم بگوییم «فرهیخته ها»، می توانیم به دستۀ دوّم بگوییم «آموخته ها»، و به دستۀ اوّل «ساده ها»، و تکرار بکنیم که به یادمان بماند: ساده ها، آموخته ها، فرهیخته ها. و حالا چند تا «حرف» می آورم از چند تا آدم مشهور. شما این حرفها را بزنید به محکّ عقل و منطق و ببینید گوینده های آنها را جزو کدامیک از این سه دسته می شود حساب کرد.

Image caption تصویری از «همای اصفهانی» گیر نیاوردیم، و به جای او تصویر نوه اش، جلال الدّین همایی، استاد معتبر ادبیات دانشگاه تهران را گذاشتیم، که او هم مثل پدرش، «طرب اصفهانی» ، شاعر بود و با تخلّص «سنا» شعر می ساخت.

یکی از اینها «ولتر» (۱)، فیلسوف و نویسندۀ قرن هجدهم فرانسه که گفته است: ۱- مردم معمولاً «فکر» را برای توجیه بیعدالتیهاشان به کار می برند، و «زبان» را برای پنهان کردن فکرهاشان. ۲- «خرافات» دنیا را به آتش می کشد، و «فلسفه» این آتش را خاموش می کند (۲).

یکی دیگر محمّد غزالی، فقیه قرن پنجم هجری، مؤلف کتاب «تهافت الفلاسفه» (۳) در ردّ فلسفه و کتاب «کیمیای سعادت» (۴) که در آن در باب یکی از «فوائد نکاح» می گوید: «فائدۀ چهارم آن بود که زن تیمار خانه بدارد و کارِ رُفتن و پختن و شستن کفایت کند، که اگر مرد بدین مشغول شود، از علم و عمل عبادت بازماند...» (۵)

و یکی دیگر از اینها، مشهورتر از وُلتر و غزالی، والدۀ ماجدۀ بقّال خرزویل (۶) که فرموده است: «چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است!»

و یکی هم «همای اصفهانی» (۷)، شاعر نامعروف اوایل عهد قاجاریه، که گفته است: «می بخور، مِنبر بسوزان، آتش اندر خرقه زن؛ / ساکن میخانه باش و مردم آزاری مکن .»

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

_______________________________________________

۱- وُلتر (Voltaire) اسم مستعار «فرانسوآ ماری آروئه» (François-Marie Arouet)، نویسنده، مورّخ و فیلسوف فرانسوی قرن هجدهم، عصر خردگرایی و روشنگری در اروپا.

۲- خوب، موزارت، آهنگساز نابغۀ قرن هجدهم اتریش باشد، شاید تعجّب نداشته باشد اگر چنانکه گفته اند، با شنیدن خبر مرگ «وُلتر» در نامه ای به پدر خود نوشته باشد: «یک خبر به شما بدهم، که شاید خودتان شنیده باشید، و آن اینکه ولتر، آن رذل بی خدا مُرد، مُرد عین یک سگ، عین یک جانور، حقّش بود!»

۳- تهافت الفلاسفه یا «تهافة الفلاسفه» (تناقض‌گویی فیلسوفان) عنوان کتابی است از ابوحامد محمد غزالی، دانشمند، فقیه، و متفکر برجسته ایرانی در قرن پنجم هجری که در ردّ آراء و عقاید فلاسفۀ یونان و همین طور در ردّ فلاسفۀ اسلامی (مخصوصا فارابی و ابن سینا) و در واقع و به طور کلی در رد فلسفه، که به زبان عربی نوشته شده‌است. این کتاب را حسن فتحی به فارسی ترجمه کرده‌است. مولف در این کتاب با انگیزه‌های اعتقادی، به شدت از فلاسفه انتقاد کرده و آنها را به طرز شدیداللحنی، مورد سرزنش قرار می‌دهد و در چندین مورد تناقضات اقوال فلاسفه را روشن و بعضی از این تناقضات را مستلزم کفر می‌شمرد. » (ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد)

۴- «کیمیای سعادت»: کتابی است از امام محّمد غزالی دربارۀ اصول دین اسلام که در آخرین سالهای قرن پنجم هجری به زبان فارسی نوشته شده است. کیمیای سعادت چکیده‌ای است از کتاب بزرگ احیاء علوم الدّین،... که غزالی آن را با همان نظم و ترتیب به زبان مادری خود نوشته‌است. مقدمۀ کتاب در چهار عنوان است: خودشناسی، خداشناسی، دنیاشناسی، و آخرت شناسی. متن کتاب مانند احیاء به چهار رکن تقسیم شده: عبادات، معاملات، مُهلکات، و مُنجیات. (ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد)

۵- به عبارت دیگر مرد «انسان» است و «زن» موجودی است که باید با تعهّد وظیفه های لذّت بخشی، تولید مثل، بچه داری، نسل پروری، خانه داری، شامل «رُفتن و پُختن و شُستن» به «او»، خدمت کند تا «او»، یعنی «مرد»، یعنی «انسان»، فارغ باشد و به علم دین و عمل عبادت مشغول بماند. به عبارتِ عبارتِ دیگر «علم دین و عمل عبادت» که وظیفۀ انسانی «مرد» است، بر زن «لازم» و «واجب» و «وظیفه» نیست، چون اگر او هم مثل مرد «انسان» می بود، به قول «غزالی» با مشغول بودن تمام وقت در انجام دادنِ این خدمات، از علم دین و عمل عبادت خدا باز می ماند.

۶- «چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است» یک ضرب المثل است و خدا می داند که اوّلین گویندۀ آن که بوده است، امّا بدیهی است که هر کس بوده است، صدای زمانۀ خودش بوده است، کسی مثل مادر بقال خرزویل که این نصیحت را به پسر خود می کرده است تا خانه را در مقابل مسجد فراموش نکند.

۷- راستش، تا زمان نوشتن این نامه، «همای اصفهانی» را نمی شناختم. دربارۀ او اطلاّعات مبسوطی هم پیدا نکردم. در سایت اینترنتی «عصر نو» آمده است: «رضا قلی همای اصفهانی که گاهی به نام همای شیرازی نیز خوانده می شود، تولدش در شیراز به سال ١٢١٢ قمری برابر با ١١٧٦ خورشیدی و وفاتش در اصفهان به سال ١٢٩٠ قمری برابر با ١٢۵٤ خورشیدی رخ داده است. وی معاصر فتحعلی شاه و محمد شاه قاجار بود و در اوائل سلطنت ناصرالدین شاه قاجار درگذشت. رضا قلی همای اصفهانی پدر میرزا ابوالقاسم محمد نصیر طرب اصفهانی و پدر بزرگ روانشاد جلال‏الدین همایى (١٢٧٨ - ١٣۵٩ خورشیدی) بود.»

مطالب مرتبط