نامه ای از لندن: «غرور کبریایی حوّا»

Image caption اشک غفلت در چشم بانوی آهنین، مارگارت تاچر، در ماتم مرگ دورۀ دراز نخست وزیری

در این نامه می خواهم از حقیقتِ بزرگی حرف بزنم که در برابرِ درخششِ معنای آن خورشیدِ خدا کورسوی بی معنایی است در فضای سرگردان. شاید تا به حال به شما نگفته باشم، شاید به هیچکس نگفته باشم که من چهل، پنجاه سالی است که دیگر برای مُرده ها گریه نکرده ام، یعنی من دیگر برای مُرده ها گریه نمی کنم.

مُرده ها هرکه بوده اند وُ هر چه بوده اند، خاک شده اند وُ پاک شده اند وُ انگار هرگز نبوده اند، وَ در نتیجه به هیچ چیز احتیاج ندارند، وَ آفرینها یا نفرینهایی هم که نثار آنها می کنیم، بر می گردد به خودمان تا عبرتی بگیریم، که نمی گیریم.

بله، مهمّ فقط زنده ها هستند. عالم هستی وُ همۀ رمزها وُ رازها وُ شگفتیهاش فقط در زنده ها وُ با زنده ها وُ برای زنده ها وجود دارد. بنابراین گریه هم وقتی معنی دارد که از زنده ها و برای زنده ها باشد. خوب که فکر کنیم، می بینیم «گریه» هایی که برای مرده ها می کنیم، شباهت به «قدر دانی» از مرده ها دارد! «قدر دانی» از مرده ها همان قدر بی معنی است، که «گریه کردن» برای مرده ها.

Image caption انسان در چشم خدا از دید «میکل آنژ»، نقاش، مجسّمه ساز، شاعر، معمار و مهندس ایتالیایی در قرن شانزدهم میلادی

این را هم همه مان خوب می دانیم که «گریه» هم دو جور داریم(۱)، یک جورش گریه ای است که از درد جاری می شود، از ناتوانی وُ ستمدیدگی وُ بی پناهی وُ بی کسی جاری می شود، که طبیعی است، واکنشی است، شخصی است، و ریشه اش در، به اصطلاح، حسّ صیانتِ ذات است، که حقّ مسلّم همۀ موجودهای زنده است.

یک جورِ دیگرش «گریه» ای است که به ندرت، آن هم فقط در لحظه هایی از زندگی بعضی از انسانها از دلشان، از اعماقِ روحشان، از سراپردۀ شعور انسانیشان، به چشمشان فوران می کند، و هیچوقت هم به زار زدن تبدیل نمی شود. فقط به چشم می آید تا روحِ لطیف انسان از نیرویِ طوفانیِ «احساسِ» او، در اوجِ «معنویتِ خداییِ» او، در هم نشکند.

بغضِ همچین احساسی، اگر در گلو بماند، و سینه را بگیرد، و با یک یا دو هقهقه از گلو، و یک یا دو قطره اشک از چشم بیرون نیاید، نفس بند می آید و قلب می ایستد و شمع حیات خاموش می شود. در همچین لحظه هایی است که بر ما معلوم می شود که چرا تک و توکی از اجداد ما، در چند هزار سالِ پیش، وقتی به عظمتِ مقام انسان در کائنات پی بردند، به تصوّرِ خدایی رسیدند که باید انسان را به صورتِ خودش خلق کرده باشد(۲).

Image caption صحنه ای از نمایش غرور کبریایی «حوّا»، در گوشه ای از خاک «خدا» در عصر «دروغ»

شما که برخورد با همچین لحظه هایی را در زندگی خودتان تجربه کرده اید، می دانید که گاهی این تجلّی شکوهِ خدایی در روحِ انسان می تواند به طرزی بسیار ساده پیش بیاید، به طوری که از هر هزار شاهد عینی، شاید فقط یکی باشد که در برابر واقعه درنگ بکند و از ملاحظۀ آن اشک به چشمش بیاید، نه اشکِ ترحّم، بلکه اشکِ سعادتِ درک عظمت خدایی انسان.

بر کفِ آسفالتۀ پیاده رو یکی از خیابانهای شهری از شهرهای جهان، دختری در سنّ «دانشجویی»، با فخر و غرور کبریایی «حوّا»، با رو سری سفیدِ بلندِ از پشت بر روپوش سیاه آویخته، چهار زانو نشسته، دستی از سمت راست حایل صورت و در دست دیگر، روی زانوها دفتر بزرگی گشوده، و نگاهِ چشمهای از نظر پنهانِ او بر نوشته های دفتر در حرکت، و در کنار او کیف سیاه برزنتی او نهاده، و در جلو او... خوب نگاه کنید: در جلو او بساط سادۀ واکس زدن کفش رهگذران، خاموش و منتظر. آهای، مولتی میلیاردهای حقیرِ ذلیلِ مستأصلِ دنیا، لعنت را از شکوه خدایی این روح بی نیاز بشنوید! اشکهای شما در پیشواز مرگ می ریزد! در خورِ زندگیِ هیچکس نیست!

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

_____________________________________________

۱- البتّه «اشک» یا «گریه» را در نوعبندی علمی، سه نوع دانسته اند: اوّل «اشک نهادی» که قرنیۀ چشم را مدام نمناک و تازه نگاه می دارد. دوّم «اشک واکنشی»، که ناشی از واکنش چشم است در مقابل شیء آزار دهنده ای که وارد چشم شده باشد، مثل خاشاک، دود، ذرّات آب پیاز و مانند اینها. و سوّم «اشک روانی» که از هیجانِ زیاد، فشار روحی، درد شدید، غم عمیق، شادی بزرگ، و مانند اینها ناشی می شود.

۲- موضوع آفریده شدن انسان به شکل خدا، که در یهودیت، مسیحیت، و عرفان اسلامی مطرح شده است، تعبیری است از وجود صفاتی در انسان که در هیچیک از حیوانات دیگر نیست، و انسان با داشتنِ این صفات است که خدا جو شده است، و خود را تجلّیگاه صفات خدایی دانسته است.

۳- تصویر این دختر دانشجو را دوستی با ایمیل برای دوستان و آشنایانش، از آن جمله من، فرستاده است. من نمی دانم که عکّاس آن کیست، و کاری هم به این ندارم که صحنۀ تصویر واقعی یا ساختگی است. اگر کسی با توجّه دقیق به اوضاع و احوال یک جامعه، داستانی عمیق و رسا و گیرا نوشته باشد، کسی از نویسندۀ آن مدرک واقعی بودن نمی خواهد. مدرک آن ملاحظۀ اوضاع و احوال آن جامعه است.

مطالب مرتبط