زندگی بازاری، سرگذشتی نادر؛ نگاهی به 'زندگی بازاری، زندگینامه دیوید آلیانس'

حق نشر عکس

لرد دیوید آلیانس که دوستان ایرانی اش او را داوود کاشی صدا می کنند مدت هاست که در محافل تجاری و سیاسی بریتانیا چهره ای است شناخته شده. آنهایی که در جست و جوی شرح حال داوود آلیانس بوده اند می توانستند دریابند که او جوان کلیمی کاشانی ای بود که در سال ۱۹۵۰ میلادی (۱۳۲۹ خورشیدی) با دست خالی به شهر منچستر انگلستان رفت و بعد از پنج سال کارخانۀ پارچه بافی ورشکسته ای را در آن شهر خرید و در مدت کوتاهی آن را سودآور کرد. و اینکه او در سال های بعد کارخانه های بیشتری خرید و به تدریج دامنۀ فعالیت های تجاری اش را به ۶۵ کشوردیگر کشاند تا جایی که شمار کارکنان اش به هشتاد هزار رسید و ثروتش از میلیارد گذشت. این را هم می توانستند دریابند که در نجات صنایع رو به افول نساجی شهر منچستر نقش مؤثری بازی کرده و به همین دلیل به لقب سلطان نساجی ملقب شده و ملکۀ بریتانیا به او نشان های سلطنتی داده و عضو مجلس اعیان شده. این اطلاعات دربارۀ او همیشه در دسترس بوده است.

ولی آلیانس در مقدمۀ کتاب می گوید آنچه از داستان زندگی من عیان بوده چیزی جز استخوان بندی یک تاریخچۀ پیچیده و رنگارنگ نیست. کتاب " زندگی بازاری، زندگی نامۀ دیوید آلیانس " که خود او با کمک ایوان فالون ، روزنامه نگار و نویسندۀ پرخواننده بریتانیایی نوشته به گفتۀ آلیانس شرح زندگی "آلیانس درون" اوست و به راستی هم داوود آلیانس در این کتاب این تاریخچۀ پیچیده را عیان می کند و آن را با همۀ رنگارنگی اش صادقانه و فروتنانه نشان می دهد.

فصل اول کاشان

عنوان فصل اول کتاب "کاشان" است ولی از تهران شروع می شود و اینطور:

" آخرین روز مدرسه ام بد طوری شروع شد و به بدترین روز زندگی ام تبدیل شد."

و شرح می دهد که در آخر سالِ پایانیِ مدرسۀ ابتدایی که همه در حیاط مدرسه جمع شده بودند و آقای مطلوب، مدیر مدرسه اسامی قبول شدگان را اعلام می کرده اسم او اعلام نمی شود و او دلشکسته و نا امید از راه یافتن به دبیرستان به طرف بازار می رود ولی سر راه خواهرش خبر قبولی اش را به او می دهد و او با عجله به مدرسه برمی گردد ، کارنامه اش را می گیرد و خوشحال به خانه می رود و در خانه:

" پدرم مرا به اتاق برد، در را بست و مرا رو به روی خود نشاند. دل تو دلم نبود می دونستم که باید کار خطایی کرده باشم و در حالی که کارنامه ام را با افتخار در مشتم گرفته بودم آماده بودم که از خودم و بی گناهی ام دفاع کنم "

"پدر نباید از دست من عصبانی باشی، تو گفتی که من نمی تونم قبول بشم ولی شدم و حالا می تونم به دبیرستان برم، چرا به جای اینکه به من پاداشت بدی از دست من عصبانی هستی ؟"

آلیانس در ادامه شرح می دهد که چطور چهرۀ پدرش به یکباره عوض شد و با خوشرویی به او می گوید:

"می خواهم بهترین هدیه ای که تا به حال داشتی را به تو بدهم. دوچرخه می خواهی؟ ساعت می خواهی؟"

و فهرست اقلام پدرهمینطورطولانی می شود و او ناباورانه و با شرم و ترس می گوید بله؛ می خواهم و پیش خود فکر می کند که تمام کردن مدرسۀ ابتدایی باید خیلی پدرش را خوشحال کرده باشد که اینطور دست و دلباز شده است. ولی پدرش بی مقدمه می گوید:

"از امروز دیگر صنار هم به تو نمی دهم، اگر اینها را می خواهی باید برایش کار کنی."

آلیانس می گوید شاید این گفت و گوی کوتاه به تنهایی آینده اش را رقم زده باشد. می گوید شوکی که آن روز از این بی عدالتی بر او وارد شد بعد از هفتاد سال هنوز هم حس می کند و با جزئیات در خاطرش باقی مانده است. اقدام پدر البته به آنجا ختم نشد و از آن روز او را از مدرسه می گیرد و برای کار به بازار می فرست. می گوید سال ها طول کشید تا توانست پدرش را ببخشد و بعد ها فهمید که پدرش خلق و خوی و استعداد او را شناخته بود و با آن تصمیم در حقیقت خیر او را می خواست. از آن روز بود که داوود سیزده ساله تصمیم می گیرد که روی پای خودش به ایستد و دستش را نه فقط پیش پدرش بلکه پیش هیچکس دراز نکند. تصمیمی که می گوید حتی در دوران سخت نداری و گاهی بی خانمانی در منچستر هم به آن پای بند مانده است.

آلیانس بعد از شرح این واقعۀ به کاشان می رود و بعد از نگاه کوتاهی به تاریخ حضور کلیمی ها در این شهر خانه اش را برای خواننده اش تشریح می کند:

"خانه ای بود خشت و گلی با حیاطی خاکی، با زیر زمینی نسبتا خنک که در آنجا غذا نگه می داشتیم.... آب جاری در خانه نبود و از حمام عمومی که نزدیک خانه مان بود استفاده می کردیم. بیشتر وقت مان در حیاط خانه می گذشت و عملا با حیواناتی که در حیاط نگه می داشتیم زندگی می کردیم... گوسفند ، مرغ ، کبوتر و حتی گنجشک که خودم آنها را می گرفتم."

همانقدر که خاطرات دوران کودکی و نو جوانی در کاشان برای آلیانس شیرین است دوران کار در بازار در تهران تلخ و دشوار است.

می گوید از آن زمان تا به حال خانه های مجللی داشته ولی خانۀ کودکی اش در کاشان همیشه پناهگاه ساعات سخت زندگی اش بوده :

"بعدها در زندگی ام آنگاه که کار بی رقم می کرد برای لحظاتی چشم هایم را می بستم و می شدم همان پسربچه درخانه مان در کاشان ، با خانواده ام ، پاهای برهنه ام که از گرمای زمین حیاط می شوخت و حیوان هایی که در حیات بودند.... و چشمهایم را که باز می کردم باز در دفتر کارم در منچستر بودم ولی اینبار سرخوش و پر انرژی."

حق نشر عکس

کاشان، کودکی، بازار و منچستر

کتاب در بیست و هفت فصل تنظیم شده است. چهار فصل اول کتاب زیر عنوان های کاشان، کودکی، بازار و منچستر شاید جذاب ترین فصل های کتاب به خصوص برای خواننده های عادی کتاب باشد و سرشار است از بازیگوشی های گاه غیرعادی با دوستانش از جمله تریاکی کردن و فروختن گنجشکی که می دانست برای موعد تریاکش به پیشش بر خواهد گشت. در فصل بازار با داوودی آشنا می شویم که راه دبیرستان به رویش بسته شده و پدرش اورا به دست الیاهو بروخیم در بازار سپرده تا تجارت بیاموزد. داوود ناامید و سرخورده هر روز کلۀ سحر راهی بازار می شود تا بار دیگر در راه با همشاگردی های سابقش که حالا به دبیرستان می روند روبرو نشود. یکبار که با آنها رو به رو شده بود مجبور شده بود شرمگینانه به آنها به گوید که دیگر به مدرسه نمی رود و در بازار کار می کند. زندگی بازار هم زندگی دشواری ست و کار، طولانی و طاقت فرساست با اینحال سخت کار می کند و به سرعت رموز کار را می آموزند و کار قماش مستقل خود را راه می اندازد. ولی به مرور پارچه های مرغوب منچستری که با واسطه می خرید و می فروخت وسوسه اش می کند که آنها را مستقیم از منچستر بخرد و برای آن می بایست به آنجا می رفت.

این وسوسه در سرش بود تا اینکه زمزمه هایی به گوشش رسید که پدرش می خواهد اورا زن بدهد و این ، وسوسۀ منچستر رفتنش را به تصمیمی آگاهانه تبدیل می کند. داستان گرفتن گذرنامه، ویزای بریتانیا و بلیط هواپیما و سفری که دوروزطول می کشد تا به منچستربرسد همه پر اتفاق و خواندنی ست. یکی دوسال اول زندگی اش در منچستر شامل روزهای سختی ست. روزهای پیاده روی های بی حاصل در جستجوی کار، روزهای گرسنگی و روز و شبهای بی خانمانی. صحنه ای را ترسیم می کند که اجارۀ اتاقش را نه توانسته به پردازد و ناچار می شود شب را در خیابان بخوابد و نیمه شب مستی بر او ادرار می کند و صحنۀ دیگری که گرسنه است و بی پول با پاهایی که بعد از سه روز پیاده روی در خیابان های منچستر ورم کرده و دردناک است و وقتی در آن حال به یکی از دائی هایش بر می خورد حاضر نیست از او حتی برای سیر کردن شکمش پول قبول کند.

در فصل "منچستر" کتاب با لحظه ای بسیار خصوصی از زندگی آلیانس آشنا می شویم؛ لحظه ای که در راه بازگشت از ایران در آمستردام افسرده و بی پول به فکر خودکشی می افتد ولی زن جوانی متوجه حال پریشان او می شود و او را نجات می دهد.

فصل های بعدی کتاب داستان روزها و سال های بهتراست ، سال های موفقیت و مالک شدن برشرکت ها و کارخانه های بیشتر. در این سال ها شرکت ها و کارخانه های نساجی در منچستر یکی بعد از دیگری ورشکسته می شود و آلیانس همچون شکارچیِ کمین کرده ای فرصت طلبانه آنها را صاحب می شود. آلیانس می گوید:

"به من می گفتند فرصت طلب ولی من آن را توهین تلقی نمی کردم . فقط آنچه دیگران شکست می دیدند من فرصت می دیدم و همۀ هم خودرا به کار می بستم تا این فرصت ها را به واقعیت تبدیل کنم."

فصل هفتم تا دوازدهم کتاب شرح ایجاد امپراتوری بزرگ تجاری آلیانس است با تشریح بی پردۀ راه ها و شیطنت هایی که برای دست یابی به شرکت ها و کارخانه های دیگر به کار می گرفته است. در این سال ها به او لقب سلطان نساجی داده می شود ، نشان های سلطنتی از ملکۀ بریتانیا دریافت می کند و با عنوان لرد دیوید آلیانس به مجلس اعیان بریتانیا راه پیدا می کند و اولین ایرانی عضو این مجلس می شود. سال هایی که دامنۀ حرفه اش به رشته های دیگر گسترش می یابد:

"وقتی به گذشته نگاه می کنم از گستردگی فعالیت هایم متحیر میشوم؛ بیمه، بانک شرکت اجارۀ تلویزیون، تلفن همراه، مستغلات ، ساختمان سازی، بنگاه معاملات ملکی، بخش مهندسی، وسایل پزشکی ، نوشت افزار فروشی ، فروش پستی و خیلی کارهای دیگر. با اینحال همیشه برگشته ام به نساجی که از همه بهتر بلد بودم."

در این سال ها به پاس کمک هایش به مراکز آموزشی و تحقیقاتی از دانشگاه های مختلف دکترای افتخاری دریافت می کند. می گوید روزی که برای دریافت دکترای افتخاری اش از دانشگاه لیورپول به آنجا می رود در جلو دانشگاه قدری درنگ می کند ، اشک در چشمش حلقه می زند و به خودش می گوید کاش پدرم اینجا بود و می دید که این همان داوودی ست که او را از مدرسه گرفت و حالا دارد دکترای افتخاری دریافت می کند.

سفرها به ایران

فصل پانزدهم کتاب زیرعنوان "شاه" شرح سفرهایش به ایران است به خصوص آخرین سفرش به تهران در بحبوحۀ تظاهرات و اعتصاب ها و ملاقاتش با شاه و بعدا ملاقاتش در پاریس با آیت الله خمینی. دراین فصل آلیانس قاطعانه از شاه دفاع می کند واو را میهن دوستی می خواند که ضد خشونت بود و فکر و ذکرش برای پیشرفت کشورش بود.

" من در اینجا قصد ندارم از کارهای ساواک دفاع کنم ولی از شاه دفاع می کنم. او از خشونت متنفر بود و آنچه در قدرت داشت به کار گرفت تا از خونریزیِ غیر ضرور جلو گیری کند."

دفاع او از شاه در سراسر این فصل به چشم می خورد و حتی بخشی به اتهاماتی اختصاص داده که متوجه نقش بی بی سی فارسی در سرنگونگی حکومت شاه و پیروزی انقلاب ایران است. او نقل می کند که شاه به شدت از انعکاس وقایع انقلابی در ایران از طرف بی بی سی ناراضی بوده و به مقامات بریتانیا شکایت کرده و همه حتی جیمز کالاهان نخست وزیر وقت بریتانیا گفته اند که با وجود اینکه آنها هم از این بابت خوشحال نیستند ولی کاری از دستشان ساخته نیست. از شخصی به نام موسی امامی یاد می کند که آلیانس مدعی ست در زمان انقلاب در بخش فارسی بی بی سی کار می کرده و بعدا به استخدام یکی از شرکت های او در آمده. می گوید امامی به او گفته که رئیس وقت بخش فارسی بی بی سی در اخبار مربوط به ایران دخالت می کرده و سعی می کرده جلو استفاده از القاب سلطنتی برای خانوادۀ شاه را بگیرد. مقامات بی بی سی ضمن اینکه می گویند هرگز شخصی به نام موسی امامی را در استخدام نداشته اند، بارها اتهامات جانبداری در پوشش وقایع انقلاب ایران را رد کرده اند و می گویند بی بی سی به عنوان یک رسانۀ معتبر و مسئول نمی توانسته چشم به روی واقعۀ مهمی مثل انقلاب ایران به بندد. آلیانس البته این را هم می گوید که تصمیم شاه به سانسور رسانه های داخلی سبب شده بود که همه به بی بی سی فارسی که به زعم آلیانس تا چند سال قبل از آن شنوندگان زیادی نداشته گوش بدهند.

کتاب "زندگی بازاری، زندگی نامۀ دیوید آلیانس" به وسیلۀ انتشارات "رابسون پرس" با پیشگفتاری از پیتر مندلسون سیاستمدار قدیمی و دارندۀ چند پست وزارت در کابینۀ تونی بلر در ۴۲۶ صفحه به زبان انگلیسی منتشر شده. کتاب در مرحلۀ اول برای خوانندۀ انگلیسی زبان به خصوص انگلیسی زبان بریتانیایی نوشته شده ولی سرگذشت نادر داوود آلیانس و زبان فصیح و شیوای روایی کتاب آن را برای هرخواننده ای جذاب و خواندنی می کند. قرار است ترجمۀ فارسی کتاب از طرف خود آلیانس به زودی منتشر شود.