جنگ ستارگان: 'تهاجم فرهنگی' یا 'عرفان شرقی'؟

حق نشر عکس AP

قسمت هفتم فیلم «جنگ ستارگان» («جنگ‌های ستاره‌ای» شاید ترجمه درست‌تری باشد برای Star Wars؛ اما همان نام جا افتاده اش در فارسی، عنوان جذاب‌تری است برای یک فیلم و زیبنده فضای آن)، رکوردهای فروش را در جهان در دو هفته اول نمایش اش جابجا کرد؛ با میلیونها نفر مشتاق و هواخواه در کشورهای مختلف. از این امر می توان به عنوان موفقیت «کارخانه رویاسازی هالیوود» یاد کرد یا - همچون نوع تفکر حاکم بر حکومت ایران- به عنوان «تهاجم فرهنگی».

شاید در وهله اول عجیب اینکه این «تهاجم فرهنگی»، مایه و مضمونی به شدت مذهبی دارد و از خدا و شیطان و نیروی خیر و شر حرف می زند. اما این نوع نگاه در فیلم بیراه هم نیست؛ چون اساساً جنگ ستارگان فیلمی به شدت «آمریکایی» است و حقیقت این است که جامعه آمریکا جامعه‌ای است به شدت مذهبی، اخلاق گرا و پایبند به مفهوم کلیشه‌ای خیر و شر.

«جنگ ستارگان: نیرو بیدار می شود» بازگشت آشکاری است به نسخه اول (بهترین قسمت فیلم؛ ساخته جورج لوکاس در سال ۱۹۷۷) که پس از پنج قسمت بعدی، نوعی روایت کلاسیکتر را به مانند بخش اول انتخاب می کند و شخصیت های غایب را دوباره جان می بخشد. شاید موفقیت و جذابیت بیشتر این قسمت، از همین روست: بازگشت به ریشه ها و پرداخت داستانی که بیش از آنکه به یک فیلم علمی- تخیلی امروزی شبیه باشد، داستانی انجیلی است.

حقیقت این است که مجموعه فیلم های جنگ ستارگان راه را برای تاویل باز می گذارد: یکی دارت سیدیوس را سمبلی از هیتلر فرض می گیرد و یکی هم حتی می تواند رهبر (Supreme Leader) در قسمت تازه را یکی از دو رهبری فرض بگیرد که در جهان امروز این عنوان را دارند و از سوی آمریکا جزو «محور شرارت» خوانده می شوند و با بمب اتم - که در فیلم نقش عمده ای دارد- مربوط‌ اند (صحنه ای هم که ژنرال رو به سربازانش در محیطی سرد، از شلیک برای محو دیگران حرف می زند- همان چیزی که امروز استفاده از بمب اتم نامیده می شود- با پرچم سرخ در پشت او و نحوه ایستادن سربازان، به شدت شبیه کره شمالی است).

حق نشر عکس Disney Lucasfilm

اما نیروهای شر در جنگ ستارگان بیش از هیتلر به هرود شبیه هستند: پادشاه مجنون و دچار پارانویای قوم یهود که خانواده خودش را کشت (همان طور که در این قسمت هم رن، یکی از اعضای خانواده اش را می کشد) و بسیار حریص بود و طالب قدرت و به روایت عهد جدید دستور قتل عام پسران دو ساله را داد تا از سر برآوردن عیسی (بخوانید همان نیروی خیر در جنگ ستارگان) جلوگیری کند.

برخلاف تصور همگانی، داستان جنگ ستارگان در آینده اتفاق نمی افتد. در ابتدای فیلم نوشته می شود: در گذشته ای دور. به این ترتیب فیلم از تمدن دیگری حرف می زند؛ از گذشته‌ای که در آن شاید انسان به تکنولوژی زندگی در سیارات دیگر دست یافته و بر اثر جنگ ها و شرارت ها همه را از دست داده و با تمدن نابود شده، در مقطعی به اجبار از صفر شروع کرده است.

برخلاف ظاهر متکی به تکنولوژی فیلم، نگاه به گذشته است که داستان آن را شکل می دهد و از این رو خالقان اثر به شدت وامدار عهد عتیق و عهد جدید هستند: تمام داستان جنگ ستارگان چیزی نیست جز نبرد خیر و شر یا خدا و شیطان.

اما خالقان جنگ ستارگان اشاره مستقیمی به مسحیت ندارند و اتفاقاً به طرز هوشمندانه ای از عرفان شرقی سود می جویند. استفاده از «نیروی درونی» انسان عامل بسیار مهمی در پیشبرد قصه است که اساساً مفهومی شرقی و برگرفته از ادیانی غالباً غیر از مسیحیت است.

جورج لوکاس، خالق اولیه جنگ ستارگان، درباره این «نیرو» می گوید: «مثل یوگا. هر کسی می تواند این کار را بکند. جدای [در فیلم] برای این کار وقت می گذارد. اگر می خواهید زمان بگذارید که این کار را بکنید، می توانید، اما کسانی که واقعاً می خواهند این کار را بکنند، کسانی اند که با این کارها آشنا هستند.» جملات آشنایی است و بیش از هر چیز عرفان شرقی را به خاطر می آورد. نیاز به معلم ( که رن آن را در آخرین دیالوگش به ری گوشزد می کند) در واقع همان مرید و مرادی شرقی است؛ چیزی که در نهایت ری به آن عمل می کند. آخرین جمله فیلم (May the Force be with you)، در واقع همان مفهوم توکل و در پناه حق بودن است و صحنه نهایی، جایی که ری در بلندای یک قله به عزلت و تنهایی لوک اسکای واکر می رسد تا مرید او شود (با لباسی ژنده و چوبی به دست، رو در روی مرادی با همان نوع لباس)، یادآور لباس درویشان نیست؟

مطالب مرتبط