یادی از علی اصغر معصومی، نقاش و هنرمند معاصر

حق نشر عکس Photo by M Maraashi

علی اصغر معصومی٬ نقاشی و طراح گرافیک ایرانی مقیم کانادا روز یکشنبه، ۲۴ ژانویه در ۸۲ سالگی در بیمارستانی در شهر مونترال درگذشت.

متن زیر را عزیز معتضدی٬ نویسنده و منتقد هنری که در سال‌های اخیر در کانادا با علی اصغر معصومی همنشین بوده، برای بی‌بی‌سی فارسی نوشته است.

______________________________________________________

پیام‌گیر تلفن چشمک می‌زند. در را ببند و گوشی را بردار، خوش‌خبر باشی ای نسیم شمال...

هوا امروز در سرزمین‌های شمالی بادخیز و بورانی‌ است. آقای معصومی با گرفتن پیام من، پیام مقابل گذاشته، بلافاصله زنگ می‌زنم، گوشی را خودش برمی‌دارد. با همان لحن متین همیشگی و خنده‌هایی که چاشنی هر کلمه می‌کند، می‌گوید از دکتر برگشته و پزشکان او را جواب کرده‌اند. عجب، این‌که خنده ندارد! آن‌قدر دستپاچه شده‌ام که نمی‌دانم چه بگویم. ترگل، بابک، بچه‌ها... کارولین... آن‌قدر با خونسردی حرف می‌زند انگار شب گذشته در یک مجلس بزم شاد و گرم و دوستانه حرف‌های خنده‌داری شنیده و حالا می‌خواهد تعریف ‌کند.

دکتر گفته دفعه دیگر شاید با آمبولانس بیایی، در آن‌صورت می‌خواهی به تو لوله وصل کنیم، یا به حال خودت بگذاریم. در ضمن می‌توانی اگر وصیت نکرده‌ای، وصیت کنی...

یعنی به همین صراحت؟ چقدر پست مدرن!

آقای معصومی دو سال پیش از بیماری خود آگاه شد. اما تا همین ده روز پیش کار می‌کرد، با چنان دقت و مهارتی که هر هنرمند سالم و سرحالی را می‌توانست به رشک آورد.

حق نشر عکس Photo by M Maraashi

داستان‌های راست و دروغ زیادی شنیده‌ام از پیش‌بینی‌های پزشکی درباره مرگ‌های قریب‌الوقوع، مرگ‌هایی که به استناد مدارک پزشکی پشت در ایستاده‌اند، اما سی سال طول کشیده تا در را باز کنند و وارد شوند. چیزی شبیه همین‌ها به آقای معصومی می‌گویم، اما او نیازی به دلداری ندارد، می‌گوید هشتاد و دو سال دارم و زندگی خوبی کرده‌ام.

مهاجرت

علی اصغر معصومی از نسل هنرمندانی است که در دهه چهل خورشیدی بالیدند و به هنر نقاشی ایرانی که همچون موسیقی مغموم و خجول کم و بیش به تاریکی و محاق تاریخی تن داده بود جان تازه‌ای بخشیدند.

این هنرمندان، از سهراب سپهری تا فرامرز پیل‌آرام، مرتضی ممیز، مسعود عربشاهی، سیراک ملکونیان، علامحسین نامی، حسین زنده‌رودی، آیدین آغداشلو و شماری دیگر از راه‌گشایان حرکت تازه گر چه گاه در گروه‌ها و زیر نام‌هایی برای چند سال دور هم جمع می‌شدند، اما در عمل هر کدام راه مستقل خود را رفتند و با گذشت زمان وزن و اعتبار و استقلال خود را پیدا کردند.

معصومی یکی از این پیشگامان بود که با وجود رها نکردن رشته سنت، مثل تنی چند از نقاشان هم‌نسل خود و شاید خیلی زودتر، بعد از انقلاب، ابتدا در سال ۱۳۶۲ به اسپانیا رفت و سپس همراه خانواده به کانادا مهاجرت کرد. به این ترتیب او بیش از سی سال بیرون از زادگاهش زندگی کرد، اما شگفت این‌که رشته سنت نه تنها گسسته نشد، بلکه به تأیید بسیاری از کارشناس‌ها به نوعی تداوم هنر فاخر نگارگری منجر شد.

حق نشر عکس Photo by M Maraashi

شیوه‌ای که به چشم غربی از قضا خوش می‌آمد و سرشار از رمز و راز سرزمین‌های شرقی بود. نمایش‌گاه‌های متعدد علی‌اصغر معصومی در شهرهای کانادا و آمریکا و اروپا طی سال‌های گذشته و فروش آثارش نشان از موفقیت او در ساخت و هر چه پرداخته‌تر کردن هنرش دارد، هر چند برخی منتقدان بر او خرده می‌گرفتند که چرا برای کشیدن تک‌چهره‌های دوران صفوی و نقش‌و نگارهای مسحور کننده‌‌ای چنین تا مغز استخوان شرقی پا در رکاب غرب و سفر به آن‌سوی جهان گذاشته است.

بر این خرده‌گیری‌ها البته پاسخی نیست. چه بسیار هنرمندان و ماندگاران و برخورداران از مواهب میهن که برای گردش و تفریح هر ساله به چهار گوشه عالم سفر می‌کنند و بی فرصت دیدن و اندوختن چشمگیری با عجله به محیط امن و آشنای خود برمی‌گردند، در حالی‌که گردش و تفریح و سیر و سلوک روحی معصومی جز برای پیاده‌روی و سفرهای کوتاه نمایشگاهی و نوشیدن یک قهوه با دوستان در کافه، نواختن یکی دو ساعت ساز تار محدود به همان چهار دیواری آتلیه‌اش بود، جایی که شب را هم در میان تابلوهایش بر تختخواب کوچک ساده‌ای به صبح می‌رساند.

او عاشق موسیقی بود. موسیقی کلاسیک را دوست داشت و در موسیقی ایرانی شجریان و علیزاده و جلیل شهناز و بسیاری دیگر را می‌ستود. این زندگی مردی بود که زمانی بی‌وقفه به مدت شانزده سال بر روی سیاه‌قلم‌های شاهنامه امیرکبیر و مصور کردن آن از دل و جان مایه گذاشته بود.

معصومی بعد از مهاجرت به کانادا هم یک‌بار در سال ۱۳۷۴ به تهران رفت و نمایشگاه‌های شایانی در گالری‌های سیحون و دی برپا کرد. چند سال زندگی و رفت‌آمد به کالیفرنیا و برگزاری نمایشگاه‌های موفق از دستاوردهای او در سال‌های مهاجرت بود. آثارش در این سال‌ها مثل بسیاری از هم‌نسل‌هایش قیمت پیدا می‌کردند، هر چند او چندان دربند قیمت‌ نبود و آن را ملاک ارزش هنر واقعی نمی‌دانست.

به خرده‌گیری‌ها هم اهمیتی نمی‌داد، جایی که همراهان سابق می‌گفتند و می‌نوشتند ریشه هنرمند در خاک غیر می‌خشکد. گویی هنر گوهری جدا شدنی از هنرمند است، در حالی که این‌طور نیست و هنرمند گوهر خود را هر جا که برود با خود می‌برد و آن‌که گوهری ندارد، نه در خانه دارد، نه در جای دیگری پیدا می‌کند.

حق نشر عکس Photo by M Maraashi

مثال‌ها و نمونه‌های هر دو گروه هم آن‌قدر زیادند که آوردن اسامی‌ اطاله کلام است، همین‌قدر شاید بسنده باشد که بگوییم، علی‌اصغر معصومی هنرمندی بود که "ملول بودن" از خرده‌گیری‌ها و شرقی غربی کردن‌های برخی اندیشه‌‌ورزان و هنرمندان و همراهان دیروز و امروز را "طریق کاردانی" نمی‌دانست.

دیدار

می‌گویم در سن شما آقای معصومی این‌طور که می‌گویند، این‌گونه بیماری‌ها دیر رشد می‌کنند، شما هم که به این خوبی کار می‌کنید، پس بی‌خیالش باشید، شاید بیست سال دیگر هم زنده ماندید، پس زندگی‌تان را بکنید و قراری هم یکی از این روزها در کافه‌ای بگذاریم.

گوشی را که می‌گذارم نگاهی به برفابه‌های گالش‌هایم در پشت در می‌اندازم. آب تا وسط سالن آمده، نمی‌دانم چه جوابی داد، فقط می‌دانم دیگر آقای معصومی و کافه با هم جمع‌شدنی نیستند، چیزی نمانده من هم مثل آب‌های این گالش‌ها روی زمین ولو شوم.

فردا در خانه آقای معصومی جمع می‌شویم. میان تابلوهای چشم‌نواز، همسرش کارولین، دخترش ترگل، دامادش رضا دور او را گرفته‌اند. پسرش بابک برای کاری به جایی رفته، نوه‌اش بازی می‌کند. از هر دری صحبت می‌کنیم و آقای معصومی متین و موقر و راضی مثل همیشه با نکته سنجی گاهی چیزی می‌گوید و همین‌قدر کافی‌ست که ما را به سلامت خود دلخوش کند.

چند روز بعد، بیستم ژانویه با مهدی مرعشی دوست نویسنده مونترالی باز به دیدارش می‌رویم. آقای مرعشی می‌خواهد با او گفتگویی داشته باشد. از این‌سو و آن‌سوی دنیا هم کسانی خبر بیماری آقای معصومی را شنیده‌اند و تلفن مرتب زنگ می‌زند.

حق نشر عکس Photo by M. Maraashi

آقای مرعشی چند عکس به یادگار می‌گیرد. از کارولین و من هم می‌خواهد در عکس باشیم. کارولین، بی‌قرار، می‌رود و می‌آید. می‌گوید دست آقای معصومی را بگیرم، می‌گیرم و لبخند‌زنان در بحر تفکر فرو می‌روم. کجاست آن دست‌های مهربانی که آن همه گرمی می‌داد، دیگر نیازی به تخصص پزشکی نیست که بدانی شطرنج‌باز روزگار که یک عمر سر ما را به کرشمه‌ها و شگردهای شیرینش گرم می‌کند، بیشتر مهره‌های حساس صاحب این دست‌های سرد را زده است.

آقای معصومی، با این همه، متین و با وقار و استوار، بر جای خود نشسته؛ گویی می‌گوید، بله، همه‌اش خواب بود، آب بود، سراب بود؛ اما من به قول مولانا، آن مهاجر نامدار، از هر لحظه همین ایام ناهموار، عمرهای بی‌اعتبار، و شب‌ها و روزهای خونخوار، آکنده از دود و دم لشگر تاتار، برای کشیدن تابلوهای زیبایم استفاده کردم و به جان و تن شما آرامش و لذت بخشیدم.