امنیت یا زندگی بهتر در غربت؟ گفت‌وگو با ناهید کشاورز، نویسنده 'کافه پناهنده‌ها'

حق نشر عکس

واژه‌ها در اثر مرور زمان گاه در کنار معنای واقعی مفهوم مجازی دیگری هم پیدا می‌کنند. چمدان علاوه بر مفهوم واقعی رنگ و بوی مهاجرت و تبعید را نیز به ببیننده القا می‌کند. مجموعه داستان "کافه پناهنده‌ها" نیز با تصویری از چمدان و ریشه‌های آویخته از آن که بین زمین و آسمان معلق مانده خبر از محتوای کتاب می دهد.

ناهید کشاورز نویسنده کتاب "کافه پناهنده‌ها" روزنامه‌نگار مهاجری‌ است که خود طعم تبعید را چشیده. به قول خودش اما این شانس را داشته که بیش از ۲۳ سال است در اداره پناهنده‌های شهر کلن آلمان به کار مشاوره و روانشناسی پناهندگان اشتغال داشته باشد.

خانم کشاورز به بی بی سی فارسی می‌گوید: "زندگانی پناهندگان ایرانی زندگانی همه ما و بخشی از تاریخ اجتماعی سرزمین ماست. زندگانی اجتماعی گروهی از جوانان که رفته رفته در آرزوی بازگشت سالخورده می‌شوند."

مجموعه داستان "کافه پناهنده"، حاوی بیش از ده قصه کوتاه است که داستان زندگی اغلب پناهندگان ایرانی را در بر دارد. هر کس به فراخور حال خود تصویر خود همانی را در قصه‌ها می بیند. اما آیا این داستان‌‌ها همه واقعی‌‌اند؟

ناهید کشاورز با تکیه بر واقعی بودن آنها از تغییراتی می گوید که در قصه‌ها داده است: "شخصیت‌ها واقعی‌اند و اتفاقات هم واقعی. منتهی من این‌ها را در فرمی به شکل داستان درآوردم که امانت داری در آنها رعایت بشود و کسی خودش را در این داستان‌ها با تغییراتی که در آنها داده‌ام پیدا نکند."

حق نشر عکس

کومار و کافه پناهندگان

در قصه‌ای که عنوان کتاب را بر پیشانی دارد به شخصیتی به نام کومار برمی خوریم. گرداننده هندی کافه‌ای که هر روز جمعی از مهاجرین را در خود می پذیرد. میهمانان کافه هم ظاهر و باطنشان برای خواننده تصویر می‌‌شود و هم نوع رابطه‌شان با یکدیگر. موسیقی شاد هندی در همان آغاز بازگشایی کافه صدایش از ضبط صوت بیرون می‌آید. کُرکُری خواندن در بازی تخته نرد میان کومار و یکی از میهمانان به دعوایی لفظی و سرانجام به قهری طولانی مدت بدل می‌شود. کومار تک تک میهمانان را می شناسد و همه آن‌ها را زیر نظر دارد. مارگریت گریان نشسته است. "مارگریت گاهی سرش را روی شانه کومار می گذارد و از نوازش‌های کومار که گاه دستش از سر مارگریت پایین‌تر می لغزد، نمی‌شود فهمید که چقدر نیت دلداری دارد."

هیجان بیش از حد کومار اما روزی نظم و ترتیب کافه را بر هم می‌زند. میهمانان تازه‌ای همراه با محافظین وارد کافه می شوند که سخت مورد استقبال کومار قرار می‌گیرند. میهمانی که روزگاری در جرگه پناهندگان بوده و حالا به سیاستمداری در کشور خود بدل شده است.

آن گونه که ناهید کشاورز می‌گوید کومار شخصیتی‌ است واقعی که دو سال پیش درگذشته است.

نخستین قصه کتاب، آقا مرتضی و ملکه ثریا نام دارد. ماجرای آقای مرتضای خوشبین که مطمئن است سرانجام روزی در آلمان پولدار خواهد شد و هم اتاقش آقا رضا که به همه چیز با شک و تردید نگاه می کند:

"همینه فرق ما دو تا با همدیگه. شما همه‌اش دنبال مشکلات می گردی. اصلا غصه‌خوریت ملسه."

آقا مرتضی با سر و ریختی که خیلی به آن ور می‌رود مامور خرید مایحتاج روزانه خانم مولر آلمانی می‌شود. زن تنومندی که از مال و منال دنیا به اندازه کافی بهره برده است. آقا مرتضی کمی هم آلمانی یاد گرفته که به نظرش کافی می‌آید و برای رفع مایحتاج بس است.

"خانم مولر از گذشته‌اش می‌گفت که آقا مرتضی چیزی از آن‌ها نمی فهمید و خودش حرف‌هائی می زد که خانم مولر چیزی از آن‌ها سر در نمی‌آورد."

روزی خانم مولر عکس ملکه ثریا را به آقا مرتضی نشان می‌دهد و از حرف‌های او استنباط می‌کند که نسبتی با اشراف دارد. از آن روز ورق برمی گردد و کار و بار آقا مرتضی هم سکه می شود. مرگ خانم مولر تحولی‌ است در زندگی آقا مرتضی. ارث زن آلمانی که فرزندی ندارد بنا بر وصیتش به آقا مرتضی می رسد و رویای پولدار شدن در آلمان به تحقق می‌پیوندد.

قصه آن‌چنان خوشبینانه است که باورش برای خواننده چندان آسان نیست گو این که احتمال وقوع آن در آلمان، حداقل وجود دارد. اغلب قصه‌ها با عاقبتی خوش پایان می پذیرد.

ناهید کشاورز می گوید: "من در کتاب اول خواستم این خوشبینی را منتقل بکنم. پناهندگی با همه مشکلاتی که دارد می‌تواند امیدی هم در دل‌ها ایجاد کند. در داستان خانواده بهارلو بخشی از خانواده متوجه مشکلاتش می‌شود."

"پرواز ساعت ده" تنها قصه‌ای است که که به جدائی می انجامد و از آن نگاه خوشبینانه در آن خبری نیست. تصویر کمپ پناهندگان در این داستان اما دقیقا عین واقعیت است. انگار که جنگ هفتاد و ملت است. از هر رنگ و نژادی در این کمپ‌ها پیدا می‌شود. بچه ها از سر و کول هم بالا می روند و بزرگ‌ترها هم سر هیچ و پوچ با هم دعوا می‌کنند. "یک ساعتی بود که می خواست به توالت برود ولی رفتنش را عقب انداخته بود تا از هیاهوی راهرو کم شود و مجبور نباشد در صف جلوی توالت زیر نگاه خسته و عصبی منتظران زیاد بایستد."

در همین فضاست که شهرزاد عاشق می‌شود. عشقی که ناکام باقی می‌ماند و اشک‌هائی که سرازیر می‌شوند.

از فرصت استفاده می کنیم تا کمی هم از تجربیات نویسنده در مورد پناهندگان ایرانی آگاه شویم: آیا تفاوتی هم میان مهاجرین کنونی و تبعیدیان نخستین سال های انقلاب وجود دارد؟

"مهاجرین نخستین سال‌ها از راه‌ های سخت آمده بودند و گروهی. گروه‌های اولی خیلی کور و بی تجریه بودند. گروه دوم هم تجربیات گروه اول را داشتند و هم با آگاهی بیشتری آمده بودند. گروه اول بیشتر به دنبال امنیت بودند. موج تازه پناهنده‌‌ها اما بیشتر به دنبال زندگی بهترند."

از شنیده‌ها و دیده ها این طور به نظر می‌رسد که بسیاری از زوج‌هائی که به آلمان آمده اند پس ازمدتی کارشان به جدائی می‌رسد. احتمال استقلال اقتصادی زنان می‌تواند یکی از این دلایل باشد؟

"این نقش بزرگی را ایفا می‌کند. زنان وقتی از حمایت های اجتماعی برخوردار می‌شوند عده ای می‌گویند زن به غرب آمده و بی بند و بار شده است. درگیری در خانواده ها خیلی زیاد ایجاد می شود. شاید موضوع دیگر کتاب دیگری بشود."

طرح روی جلد کتاب اثر همایون فاتح است و انتشارات فروغ در شهر کلن آلمان آن را منتشر کرده است.

این کتاب نخستین کار ناهید کشاورز است. شاید هنوز قصه‌گوی حرفه‌ای نشده باشد اما آن گونه که خود می گوید در قصه‌های بعدی که به روانشناسی زنان و مردان ایرانی در تبعید و علل جدائی‌شان می پردازد بدون تردید با نگاهی پخته تر و این بار با تجربه تر خواهد نگریست.