«خشم خاموش گرسنه های جهان»

Image caption - آقای بیل گیتز (Bill Gates) شصت و یک ساله، صاحب شرکت «مایکرو سافت» (Microsoft) با دارایی هفتاد و هفت هزار و سیصد میلیون دلار می فرماید: «اگر فقیر به دنیا آمده ای، تقصیر تو نیست، ولی اگر فقیر بمیری تقصیر از خود توست!»

سلام. و بعد از سلام، می خواهم بدانم، شما تازگیها، در این روزگار وانفساه، از اُعجوبه آدمهایی، حرفهایی نشنیده اید یا در جایی حرفهایی نخوانده اید که از شدّتِ خشم وُ یأس وُ حیرت، بخواهید فریادتان طاق آسمان نهم را بشکافد و سرتان را چنان به پایۀ عرش خدا بکوبید که مغزتان متلاشی شود و ذرّاتِ روحِ خون آلودتان دامنِ پاکِ همۀ فرشتگان بی درد و بی عشق و بی گناه (۱) را لکّه دار کند؟

کافی ست که از ۵۰۰ کلمه حرفهای یکی از این اعجوبه آدمها، خلاصه ای در چند کلمه بشنوید تا بدانید که در چه زمانه ای نفس می کشیم و پروردگار عالم تماشاگر پر صبر و بی صدای چه معرکۀ دل آشوبِ ذهن پریشِ ایمان شکنِ حقیقت کُشِ امید براندازی ست! آن خلاصه اینکه: «هر کس نگران نان امروزش باشد و در دغدغۀ فردا، به خدای روزی رسان از عالم غیب، ایمان ندارد.»

Image caption از در بخشندگی و بنده نوازی، در تنازع بقای دریایی انواع ماهیها نصیب کوسه می شود و گاه کوسه نصیب تمساح دریایی!

صبح روز جمعه به خویشاوند بازنشسته شده ات تلفن می کنی، ازش احوالی بپرسی، زن بیچارۀ دردمندش می گوید که از وقتی بازنشسته شده است، صبحها تا بعد از ظهر یک جا، و عصرها تاچند ساعتی از شب گذشته یک جای دیگر کار می کند، و جمعه ها، از خستگیهای شش روزه، تا نزدیک ظهر نمی تواند از جا بلند بشود، آخر بچّه ها هنوز تحصیلاتشان تمام نشده است.

و آن بزرگواری که توی جامعه اش می خواهد به این جور آدمهای نگران معاشِ خانواده، درس ایمان به خدای روزی رسان بدهد (۲)، آیه و حدیث به کنار، شعر از استاد سخن، «سعدی شیرازی»، می آورد که فرموده است: «حاجت موری به علم غیب بداند/ در بن چاهی به زیر صخرۀ صمّا!» (۳) و دو بیت بالایی این بیت از غزل را لابد نخوانده است، یا خوانده است و در معنی آنها تأمّل نکرده است تا بداند و به کسی نگوید که «سعدی»ها هم در کنار «سخن»های درستِ از «تأمّل» برخاسته شان، گاهی «حرف»های پرتِ خالی از فکر و تأمّل هم از نوک قلمشان روی دفتر ریخته است (۴).

در آن دو بیت بالایی، «سعدی» بزرگوار، در کنار صدها بیتِ درخشانِ به معنی گوهرِ و منطق پذیر و انسان فهم و خدا پسندِ غزلهای دیگرش، این طور قلم انداز کرده است که: «از در بخشندگی و بنده نوازی / مرغ هوا را نصیب، ماهی دریا / قسمت خود می‌ خورند منعم و درویش / روزی خود می ‌برند پشّه و عنقا!»

این چه جور برداشتی از معنای خلقت موجودات زنده است، که خدای بخشندۀ بنده نواز «ماهی دریا» را فقط برای این هدف خلق کرده باشد که «مرغ هوا» آن را بخورد؟ (۵) و این چه جور تصوّری از پروردگار عادل و رئوف است که «درویش»، یعنی «فقیر»، را فقیر آفریده باشد و کاسۀ گدایی به دستش داده باشد و او را به در خانۀ «منعم»، یعنی «دارا»، «ثروتمند»، و «صاحب نعمت» بفرستد تا «روزی» مقدّرِ خودش را به صورت «صدقه» با التماس و دعا از او دریافت کند؟ آیا چنین تصوِّری از «خدا» کفر مطلق نیست؟ آیا واقعاَ «منعم»ها، یا مولتی میلیونرها و مولتی میلیاردرهای امروز «قسمت خود می خورند» و فقیرهای آسیا و افریقا هم با «قسمت خود» از گرسنگی و بیماری می میرند؟

در پیشگاه خدای حقیقت شرمسار و سرافکنده بایستیم و مناسب اوضاع و احوال مردم این روزگار از همان «سعدی» بزرگوار این دو بیت را نقل کنیم که «ترکِ دنیا به مردم آموزند / خویشتن سیم و غلّه اندوزند.../ عالم که کامرانی و تن پروری کند / او، خویشتن، گم است، که را رهبری کند!؟» (۶)

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

_________________________________________________________

۱- در مورد «بی عشق بودن» فرشته، لسان الغیب حافظ گفته است: «فرشته عشق نداند که چیست، ای ساقی / بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز!» بی عشق که باشند، «بی گناه» می مانند. غم نان و غم جان هم که نداشته باشند، «بی درد» می مانند.

۲- این بزرگوار اگر یک لحظه پیش از مبادرت به سرزنش آدمهای درماندۀ گرفتار غم و نگرانی معاش و صادر کردن حکم «بی ایمانی به خدای روزی رسان»، فکر می کرد که روزیِ خودِ او از کجا و در ازای چه اعتقادی به چه چیز و چه خدمتی به چه کسانی می رسد، شاید ... نمی دانم!

۳- بیت « حاجت موری به علم غیب بداند/ در بن چاهی به زیر صخرۀ صمّا» از اوّلین غزل دیوان سعدی ست که در حکم دیباچه و ستایش پروردگار عالم هستی است. در ابتدای ستایشنامه می گوید: «اول دفتر به نام ایزد دانا / صانع پروردگار حی توانا / اکبر و اعظم خدای عالم و آدم / صورت خوب آفرید و سیرت زیبا / از در بخشندگی و بنده نوازی / مرغ هوا را نصیب، ماهی دریا / قسمت خود می ‌خورند منعم و درویش / روزی خود می ‌برند پشّه و عنقا / حاجت موری به علم غیب بداند / در بن چاهی به زیر صخره صمّا ...» و در بیت پایانی با کمال فروتنی، خردمندانه اقرار می کند که: «سعدی از آن جا که فهم اوست سخن گفت / ور نه کمال تو، وَهم کی رسد آن جا!» به عبارت دیگر اعتراف می کند که ستایش او در حدّ فهم یک «ادیب» از معمّای حیات است، نه در حدّ یک زیست شناس صاحب نظر و فرضیه پرداز قرنها بعد.

۴- سعدی بزرگوار در باب دوّم «بوستان» حکایتی دارد در «روزی رسانی خدا»، و برداشت نادرست از «روزی مقدّر» که در آن می گوید: «یکی روبهی دید بی دست و پای / فرو ماند در لطف و صنع خدای / که چون زندگانی به سر می ‌برد؟ / بدین دست و پای از کجا می ‌خورد؟ / در این بود درویش شوریده رنگ / که شیری برآمد، شغالی به چنگ / شغال نگون بخت را شیر خورد / بماند آنچه، روباه از آن سیر خورد / دگر روز باز اتفاق اوفتاد / که روزی رسان قوت روزش بداد...!؟۱؟ / یقین، مرد را دیده بیننده کرد / شد و تکیه بر آفریننده کرد / کز این پس به کنجی نشینم چو مور!؟!؟ / که روزی نخوردند پیلان به زور / زنخدان فرو برد چندی به جیب / که بخشنده روزی فرستد ز غیب / نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست / چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست / چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش / ز دیوار محرابش آمد به گوش / برو شیر درنده باش، ای دغل / مینداز خود را چو روباه شل / چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر / چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟ ...» این که می بینیم حکایت معنیهایی ضدّ و نقیض دارد، علّتش این است که در زمان سعدی علیه الرّحمه هنوز سعی و عادت متفکّران بر این بود که «فلسفۀ زمینی» را با «حکمت آسمانی» بیامیزند و همکاسه کنند.

۵- در زمان سعدی هنوز فیلمبرداری از اعماق دریا ها امکان نیافته بود تا آن بزرگوار ببیند که آن پایینها از جانوران و گیاهان آب زی چه دنیای زیبا و آشفته ای بر پاست و قضیۀ آکل و مأکول بودن موجودات زنده و «تنازع بقا»ی آنها به این ساده بینی ها و ساده اندیشی ها نیست.

۶- این دو بیت از حکایتی از باب دوّم «گلستان سعدی» نقل شده است. حکایت این طور آغاز می شود: «فقیهی پدر را گفت هیچ ازاین سخنان رنگین دلاویز متکلّمان در من اثر نمی ‌کند به حکم آنکه نمی ‌بینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار: ترک دنیا به مردم آموزند / خویشتن سیم و غلّه اندوزند / عالمی را که گفت باشد و بس / هر چه گوید نگیرد اندر کس / عالم آن کس بود که بد نکند / نه بگوید به خلق و خود نکند! / اَتَأمُرونَ الناسَ بِالبِرِّ وَ تَنْسَونَ اَنفُسَکُم! /عالم که کامرانی و تن پروری کند / او خویشتن گم است که را رهبری کند!؟...»

مطالب مرتبط