آنا لیلی امیرپور؛ نامه عاشقانه به آمریکا

حق نشر عکس Getty
Image caption این کارگردان ۳۶ ساله یکی از چند سینماگر ایرانی‌تبار است که تابستان امسال در راستای "افزایش گوناگونی نژادی و جنسیتی" به آکادمی اسکار دعوت شدند

آنا لیلی امیرپور، که در بریتانیا از والدینی ایرانی متولد و خیلی زود ساکن آمریکا شده، با دومین فیلم بلندش، "دار و دسته بد" در بخش مسابقه جشنواره ونیز امسال شرکت داشت و دست خالی به خانه برنگشت.

دار و دسته بد که جایزه ویژه هیئت داورانرا برد، به مانند فیلم قبلی امیرپور- " دختری در شب تنها به خانه می رود"- داستان و فضای غریبی دارد، با رجعت های مکرر به سینما، از سرجیو لئونه تا دیوید لینچ.

امیرپور علاقه خاصی به نماد و استعاره دارد و هر دو فیلمش مملو است از نمادهایی که به دلایلی روشن به کار گرفته شده اند و مفهومی سیاسی یا اجتماعی را بازتاب می دهند.

دختری در شب تنها به خانه می رود در ظاهر فیلمی ترسناک درباره یک خون آشام بود، اما در این شهر فرضی در ایران که پالایشگاه نفت دارد، همه چیز به نفت - به ایران؛ به سیاست و اقتصاد- مرتبط می شود و مکیدن خون توسط خون آشام چادری (که باعث شهرت فیلم شد؛ با تحسین در جشنواره هایی چون ساندنس و لندن و رم) آشکارا نمادی است از مکیدن نفت.

فیلم تازه اما- که باز با کمک انستیتوی ساندنس ساخته شده- درباره ایران نیست؛ درباره آمریکاست. فیلم جایی فرضی در بیرون تگزاس در مرز با مکزیک را تصویر می کند که مردم در آن در دو گروه مختلف زندگی می کنند: یک گروه در شهری ظاهراً متمدن و با قوانین خاص خود- اما با مصرف مواد مخدر و حاکمی که همه را مسخ کرده- و گروه دیگر با زندگی وحشیانه در بیابان و آدمخواری.

امیرپور به برنامه تماشای بی‌بی‌سی فارسی می گوید: "فیلم یک فیلم آمریکایی است و ایده و همه چیزش آمریکایی است. من آمریکا را خیلی دوست دارم. در نگاه من این فیلم یک نامه عاشقانه است به آمریکا، اما نیاز ندارم هرچیزی را که دوست دارم کامل باشد. به کمال گرایی باور ندارم و هر چیزی که تظاهر می کند کامل است برای من واقعی به نظر نمی رسد. من چیزهای زشت را هم دوست دارم. ایرادی نمی بینم که به این زشتی ها هم نگاه کنم."

انتقاد اجتماعی و خشونت

آمریکای نمادینی که امیرپور خلق می کند اما بیشتر بر مبنای نمایش همان زشتی ها بنا شده اند و قهرمان فیلم که یک دست و یک پای خود را از دست می دهد، در نهایت از بخش متمدن تر- نماد امروز آمریکا- به زندگی بدوی پناه می برد، شاید به بهانه عشق.

فیلم در واقع در لایه هایی درباره نژادپرستی در جامعه آمریکا حرف می زند: گروهی که در بیابان آواره اند بیشتر مهاجرند و شاید به دلیل رانده شدن از "جامعه متمدن" زندگی وحشیانه را انتخاب کرده اند. شخصیت اصلی مرد فیلم- اهل کوبا- سرانجام با شخصیت زن اصلی فیلم پیوند می خورد و کباب کردن خرگوش در انتها شاید نشانه ای است از یک تغییر که این عشق تازه نوید آن را می دهد.

حق نشر عکس

امیرپور این نوع برداشت را زیبا قلمداد می کند و درباره استفاده از جزئیات مثل پرچم آمریکا می گوید: "استفاده از جزئیات بخشی از نوع فیلمسازی ای هستند که دوست دارم. چیزی که شما می بینید باید به شما خیلی چیزها بگوید. بله من درباره هر چیزی که در هر فریم هست فکر می کنم و به دلیلی آنجاست. اما این که من چیزی به شما می دهم که ببینید معنی اش این نیست که شما چه چیز باید در آن ببینید. این به شما و هر کس که با فیلم رابطه برقرار می کند بستگی دارد که چه برداشتی بکند. مثل شعر می ماند، نباید یک برداشت وجود داشته باشد."

داستان های عامه پسند و خشونت

دو رکن اصلی دارو دسته بد را خشونت و داستان های عامه پسند تشکیل می دهند.

خشونت در این فیلم به اوج می رسد و گاه مشمئز کننده است. در فیلم قبلی خشونت مفهومی نمادین و حتی هجوگونه داشت، اینجا اما تماشای برخی از صحنه های فیلم آزارنده است. امیرپور اما فکر می کند فیلم چندان خشن نیست و داستان دختری که تکه پاره می شود، چنین روایتی را می طلبد: "به داستان های عامه پسند جن و پری خیلی علاقه مندم، در شکل سوررئال آنها. هر دو فیلمم همین طور هستند. وقتی که داشتم دختری تنها به خانه می رود را تدوین می کردم، فکر کردم که می خواهم کار تازه ای بکنم. آن موقع تغییرات بزرگی در زندگی ام اتفاق افتاده بود و واقعیت زندگی ام و هویتم در حال تغییر بود. ایده یک دختر در بیابان به ذهنم آمد که تکه پاره می شود و حالا باید زنده بماند و ادامه بدهد. فیلم را در حول و حوش این ایده بنا کردم."

واکنش منتقدان

منتقدان در حشنواره ونیز، واکنش های متفاوتی نشان دادند. برخی فیلم را ادامه نگاه فمینیستی فیلم قبل نامیدند و برخی آن را "ناپخته" خطاب کردند.

حق نشر عکس Getty

گای لوج، منتقد ورایتی ضمن اشاره به حرف های دونالد ترامپ درباره کشیدن دیوار در مرز مکزیک، آدم های آن سوی دیوار را طرد شدگان از جامعه امروز آمریکا می خواند.

اندرو پولور، در گاردین به این فیلم سه ستاره می دهد و ضمن اشاره به "امضای امیرپور" از میانه فیلم انتفاد می کند که بجای پرداختن به مساله اجتماعی اش به پیدا کردن بچه گمشده متمایل می شود و به قدرت شروع اش ادامه پیدا نمی کند.

اریک کان، در ایندی وایر ضمن اشاره به حضور کیانو ریوز و جیم کری در این فیلم، دار و دسته بد را فیلمی می نامد که در آن "مدمکس" با "کشتار با اره برقی در تگزاس" ملاقات می کند.

فیلم در فیلم

هر دو فیلم امیرپور درباره سینما هستند؛ خود آگاه یا ناخودآگاه، نوعی فاصله گذاری در آنها وجود دارد که به ما یادآوری می کند در حال تماشای فیلم هستیم. در نتیجه - هر دو فیلم- ستایشی هم هستند از فیلمسازان مورد علاقه امیرپور.

دار و دسته بد پر است از نماهایی که در آنها فضا و زاویه دوربین آشکارا فیلم های سرجیو لئونه را به یاد می آورند و جنون حاکم بر فضا فیلم های آلخاندرو خودوروفسکی را.

یک وسترن؟ یک فیلم نمادین استعاری؟ یک فیلم اجتماعی/سیاسی؟ یک ادای دین به سینما و موسیقی؟ یا فیلمی با جزئیات خشن مهوع؟ به نظر می رسد دار و دسته بد ترکیبی است از همه اینها با درجات مختلف که البته هنوز با قوام و پختگی لازم فاصله دارد.

مطالب مرتبط