BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 19:51 گرينويچ - شنبه 07 فوريه 2004
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
روز هفتم
 

 
 
.
25 سال از انقلاب گذشت

بيست و پنج سال از انقلاب ايران می گذره. من اون موقع 12 سالم بود. اين هفته از خاطراتم از اون موقع براتون می گم.

همچنين خاطرات دو نفر از تهيه کنندگان بخش فارسی بی بی سی از توليد برنامه هاشون در آن زمان.

تاريخچه دو سرود مهم انقلابی از زبان اجرا کننده هاش و تاريخچه فعاليت های سازمان های فدائيان خلق ايران و مجاهدين خلق در پيش از انقلاب را در برنامه اين هفته می شنويد.


گفتگو با شهريار رادپور و باقر معين در باره راديو بی بی سی در دوران انقلاب

باقر معين و شهريار رادپور تهيه کنندگان برنامه های خبری بخش فارسی راديوی بی بی سی در در زمان انقلاب از خاطرات و مشکلات خود از آن دوران می گويند.

شهريار رادپور
رادپور: بزرگترين مشکل ما در آن زمان اين بود که با داشتن فقط يک خبرنگار در ايران چگونه انتظارات شنوندگان را برآورده کنيم.

معين: آنقدر حساسيت بالا بود که هر جمله مارا با دقت گوش می دادند آنرا با اخبار انگليسی مطابقت می دادند.

رادپور: عده ای در آن زمان معتقد بودند که بخش فارسی بی بی سی در مورد اوضاع ايران مبالغه می کند. حتی پرويز راجی سفير وقت ايران در لندن در اين زمينه به وزارت خارجه بريتانيا شکايت کرد.

باقر معين

معين: با روی کار آمدن حکومت نظامی در ايران بسياری از روزنامه ای ايرانی اعتصاب کردند و راديو و تلويزيون دولتی ايران نيز درباره اوضاع داخلی سکوت کرده بود، و ديگر راديوهای فارسی زبان خارج از ايران يا طرفدارانه عمل می کردند يا برنامه های سياسی توليد نمی کردند. به همين دليل راديوی فارسی بی بی سی تنها منبع خبری معتبر برای مردم داخل ايران محسوب می شد.


دو سرود مشهور انقلابی و تاريخچه شان

هاتف خواننده ايرانی مقيم آمريکا زمانی که 14-13 سال داشت يکی از معروفترين سرودهای انقلابی را پس از انقلاب خواند.

هاتف
هاتف

اين سرود که با شعر "الله الله تو پناهی بر ضعيفان يا الله" آغاز می شود همچنان در در ايران به خصوص در اين روزها مرتبا از صدا وسيما پخش می شود.

از سرودهای انقلابی ديگری که در روزهای انقلاب ايران بسيار پخش می شد و هنوز نيز پخش می شود، "بهاران خستجه باد" نام دارد.

شعر اين آهنگ توسط دکتر بهزادی سروده شده است، و آهنگ آن را کرامت دانشيان مبارزی که همراه با خسرو گلسرخی پيش از انقلاب کشته شد، ساخته است.

اين آهنگ مشهور را اسفنديار منفردزاده آهنگساز برجسته ايرانی و سازنده بيشتر آهنگهای فرهاد تنظيم کرده است. و در زمان انقلاب آن را همراه با همسر و همسايگانش اجرا کرد.

منفردزاده اين آهنگ را تمام روياها و آرزوهای کرامت دانشيان می داند.


تاريخچه ای از سازمان فدائيان خلق ايران و سازمان مجاهدين خلق

سازمان فدائيان خلق ايران و سازمان مجاهدين خلق از گروه های عمده ای بودند که در مخالفت برای براندازی رژيم پهلوی مبارزه مسلحانه می کردند و در شکل گيری انقلاب نقش داشتند.

فرخ نگهدار

بسياری از زندانيان سياسی در دوران شاه را اعضای اين دو سازمان تشکيل می دادند. اين سازمان ها سالها پيش از انقلاب تشکيل شدند و فعاليت زير زمينی داشتند.

فرخ نگهدار از اعضای شورای مرکزی سازمان فدائيان و سعيد شاهسوندی از اعضای سازمان مجاهدين خلق پيش از انقلاب از شکل گيری، فعاليت ها و مبارزات اين دو سازمان و نقششان در سقوط رژيم شاه می گويند.


وقتی که انقلاب شد من ۱۲ سالم بود. . .

. . . و هيچ فکر نمی کردم که اونسال تحصيلی ، بهترين سال تحصيلی از بابت تعطيلی باشه.

پاييز که رفتيم سر کلاس و دو سه روزی گذشت دانشکده کنار دبيرستان ما تظاهرات راه انداخت و پليس ريخت و مدرسه تعطيل شد.


بعد، هفته ای نمی شد که نريزيم تو حياط و راه پيمايی نکنيم . حالا اصلا نمي دونستيم که چی داره مي شه .

ولی يک خواسته مشترک داشتيم، تعطيلی مدرسه و حمله به ساندويچ فروشيهای اطراف و بعدش هم علافی کنار مدرسه دخترونه انوشيروان دادگر( آخه ما البرز مي رفتيم).

اون پاييز چون بيشتر وقتا يا مدرسه تعطيل می کرديم يا که پدرمادرا می گفتن نرين خطرناکه ، بچه ها بيشتر دور هم جمع مي شدن و دختر و پسر يا می نشستيم آهنگ گوش مي داديم يا بحثهای سياسی ای که شنيده بوديم رو تکرار مي کرديم.

اينجوری شد که در اون پايير من برای اولين بار در زندگيم کسی رو بوسيدم .

همونطوری که گفتم شانس آورده بوديم که مدرسه البرز کنار چند تا دانشگاه بود و دائمأ کنارش تظاهرات و زد و خورد مي شد و ما هم مي ريختيم بيرون.

اينجوری قاطی دانشگاهی ها هم مي شديم و يواش يواش فهممون مي رفت بالا .

کتابهايی مي خونديم که اصلأ نمی فهميديم چی نوشته ولی جمله هاشو حفظ مي کرديم و بحث های داغ راه مي نداختيم .

توی بيشتر خونه ها هم خانواده ها دو دسته شده بودن . اقليت شاهی و اکثريت انقلابی.

نوجوونای اونموقع که من جزوشون بودم تحت تأثير گروههای چريکی بودن و لباسهای پاره پوره مي پوشيدن و يک چيزی که مد شده بود پيرهنای گشاد بود که دگمه هاشو تا ته مي بستيم . دخترا هم همينطوری بودن جين و پيرهن چهار خونه می پوشيدن.

بهش مي گفتيم "تيکه کمونيست" ( به من مربوط نيست واقعيته) .

اون موقع ديگه لذت تعطيلی مدارس و اينکه ما ها که نوجوون بوديم، جزو آدم بزرگ ها مي شستيم و بحث مي کرديم خيلی کيف داشت، انگار که يک شبه ره صد ساله رفته بوديم چون ديگه کسی به چشم بچه به ما نگاه نمي کرد ( حداقل ما اينجوری گمان ميکرديم).

بعد اينقدر در طول يک روز اتفاقات جالب تو تهران می افتاد که اصلأ تلويزيون لازم نبود يا می رفتيم زد و خوردا رو نگاه می کرديم يا ازدست اخبار يک طرفه راديو و تلويزيون حرص می خورديم.

يک خورده هم از دو روز انقلاب بگم که هوا شده بود مثل بهار ملايم (با اينکه وسط زمستون بود).

اما بهار آزادی خيلی کيف داشت. بعد از انقلاب خيلی از بچه ها از خارج برگشته بودن و تا صبح تو خيابون ها انگار که جشن بود.

بيشتر دانشگاهی ها کنار خيابون پهلوی اونموقع دکه زده بودن و کتاب و نوار و اغذيه می فروختن و دائمأ يا مهمونی بود يا پيک نيک شبا هم که مي شد نمی دونم از کجا موتورهای آخرين سيستم چهار سيلندر آمده بود و دائمأ تو خيابونا بچه ها با اين موتورها مانوور مي دادن ( بعدأ همه رو مصادره کردن ). کنار اتوبانهای تهران هم همينطور بود خيلی از جوونا دکه زده بودن و صندلی و ميز گذاشته بودن و چراغونی های رنگی کرده بودن .

دائمأ اعلاميه های سياسی اين دست اون دست مي گشت و اکثرأ هم نوجوونای ۱۵ و ۱۶ ساله بودن که هوادار سازمانهای فدائيان و مجاهدين بودن .

اين بهار آزادی ادامه داشت که يک روز که با دوستام رفته بوديم کنار مدرسه پيتزا بخوريم يک دفعه صدای سوت و داد و اينجور چيزا اومد . فوری کرکره پيتزائی رو کشيدن پا يين . گفتم چی شده ؟ گفتن "حزب الهی ها ريختن دارن بچه های چپو مي زنن" اونجا صدای کتک خوردن بچه ها رو از پشت کرکره شنيدم .

چند روز بعد هم که نمي دونم برای چه کاری رفته بوديم کميته محل، ديدم که يک بنز آخرين سيستم وارد حياط کميته شد (کميته جوانان درميدان کتابی تهران) در ماشين باز شد و راننده که يک ته ريشی داشت پياده شد .بعد در عقب ماشين و چند تا خانم با چادر سياه پياده شدن و بعد يک پسرکه همسنای خودم بود رو از ماشين کشيدن پايين .

دستش کلی کاغذ بود.

آقايی که ته ريش داشت به پاسدار پيری که با اسلحه وايساده بود گفت " اين داره اعلاميه چريکا رو پخش مي کنه "

آقا فوری اون پاسدار پير محکم زد تو گوش پسره و دو نفر ديگه و اون راننده شروع کردن بچه رو کتک زدن.

مامانم گفت "بدو بريم" من پشت سرمو نگاه کردم و ديدم که با قنداق تفنگ دارن پسره رو مي زنن .

اونجا فهميدم که بهار آزادی برای من تمام شد و برای ديگران شروع شد.

 
 
مطالب مرتبط
 
 
سايت های مرتبط
 
بی بی سی مسئول محتوای سايت های ديگر نيست
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران