http://www.bbcpersian.com

17:05 گرينويچ - چهارشنبه 14 ژوئيه 2004

بخشی از رمان 'سال بلوا'

گيره را به موهام زد و رفت طرف پنجره، و طوری ايستاد که هم مرا ببيند و هم باغ را، و من در آينه تاب می خوردم و می ديدم که آن روزها بچه بوده ام.

بی حال نگاهم می کرد، انگار که بخواهد حرفی بزند. و پدر در سرسرا قدم می زد و من تاب خوران در آينه می ديدم که آن روزها پدر می گفت: " ما چطور می توانيم برگرديم؟ از وقتی قدرت را به سروان خسروی تفويض کرده ام، هنوز فرصت نکرده ام يک بار شماها را در باغات درگزين بگردانم."

" هنوز وقت نکرده ام يک نامه به اين شوهر خواهر ابله بنويسم که ببينم زنده است يا مرده. زندگی من هم اين جوری پاشيد. تو اسم اين را می گذاری زندگی؟ من اصلا به اينجاش فکر نمی کردم، من آن سالها روزهای خوبی داشتم، هر شب يا مهمان بوديم يا مهمان داشتيم، شب می شد که هفتاد تا مهمان داشتيم، همه هم آدم های سرشناس. يادتان هست که حتا يک بار شاه به خانه ما آمد؟ حالا، می بينيد چطور منزوی و پير شده ام؟ چشم هام کم سو شده، انگار همه جا را مه گرفته است."

گفتم: " شايد دلتان گرفته پدر، می خواهيد يک جايی برويم؟ "
" بگو جاويد کالسکه را حاضر کند، بد نيست. "
خودم را به پاک کردن لاله های شمعدان روی بخاری سرگرم کردم که مادر اشک هام را نبيند و همين جور از اينجا و آنجا حرف بزند. سکوتش آدم را می کشت. در آينه می ديدمش که ساکت کنار پنجره ايستاده بود و حالا ديگر فقط به درخت ها نگاه می کرد. من عکس پدر را پاک کردم که هيچ شباهتی جز چشم هاش با من نداشت. مردی درشت اندام بود که قيافه ای پدرانه داشت، اما هميشه عصبانی بود. با چشم های درشت و مژه هايی بلند و تابدار. من خيلی از مادرم قد بلند تر بودم و موهای خرمايی ام جعد می خورد و روی شانه پخش می شد.

آينه را دوباره پاک کردم. مادر روی صندلی نشسته بود و شايد به گلهای قالی خيره شده بود، انگار که مجسمه است و بايد هميشه همين جور باشد. و بود.

چشم هام را به آينه دوختم که پدر بيايد و بگويد: " من چه می دانستم اين جور می شود؟ خيال می کردم، چه می دانم؟ چه می دانم؟ فقط می دانم اگر شماها را نداشتم مرده بودم. "

مادر گفت: " پس چه کار بايد کرد؟ "
پدر گفت: " نفس که می کشم انگار سرب می بلعم. زندگی ام را مفت مفت باختم. شايد اگر رضاشاه به خانه ما نمی آمد، اين جور نمی شد. می گفت دنبال آدمی می گردد که بتواند به اين عشاير کوه نشين دهنه بزند. من ساده قبول کردم. چشم های بی رنگ يخش برق زد و گفت نبايد دست کم بگيری، سرهنگ. در سنگسر هر آدمی واسه خودش حکومت می کند. غير از من هر کس ديگری می آمد اينجا بلوا می شد اما من چشمم از اين سروان خسروی جاه طلب آب نمی خورد. "

هوا انگار ابری بود. اتاق ها و سرسرای بزرگ با آن همه پنجره مه گرفته به نظر می آمد. آنقدر روشن نبود که بشود از توی آينه به وضوح چهره پدر را ديد. بخاری ديواری می سوخت و تصوير سرخ آتش روی ديوار سفيد مقابل می رقصيد.

برگشتم، حالا مادر بی آنکه به من نگاه کند گفت: " شاه به پدرت قول داد که دو سال بعد با يک حکم او را به مرکز ببرد، قول مردانه داد. من شاهدم، پشت سر پدرت ايستاده بودم. هميشه پشت سر پدرت ايستاده بودم، اما می بينی که، اين جور شد. قرار نبود سوی چشم هاش برود، قرار نبود خودش را ببازد، اما باخت و مرد. چهار سال فرماندار نظامی اينجا بود، بعد هم که آن انتظار لعتنی برای يک تکه کاغذ که قرار بود از مرکز برسد، از درون می خوردش. به نظر من دو سال پيش ار مرگش مرده بود. "

"سال بلوا" انتشارات ققنوس، تهران،
چاپ چهارم، 1382 - صفحه 145 – 147