BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 13:21 گرينويچ - چهارشنبه 11 اوت 2004
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
'همنوايی شبانه ارکستر چوبها'، رمانی فراسوی مرزهای واقعيت
 

 
 
روی جلد کتاب
روی جلد کتاب "همنوايی شبانه ارکستر چوبها"
اين رمان در سال ۱۹۹۶ در آمريکا به چاپ رسيد و سپس در سال ۱۳۸۱ در ايران انتشار يافت و مورد استقبال زيادی قرار گرفت و در مدتی اندک چند بار تجديد چاپ شد.

بر همنوايی شبانه ارکستر چوبها، به ويژه در ايران، دهها نقد نوشته شده که بيشتر آنها تصويری بی نهايت مبهم و پيچيده از آن ارائه داده اند، اما عليرغم اينگونه برخوردها، رمان رضا قاسمی طرح داستانی نسبتا ساده ای دارد، که به ويژه برای کسانی که با شرايط پناهندگان ايرانی در کشور فرانسه آشنايی دارند، کاملا ملموس است.

داستان از ديدگاه اول شخص روايت می شود. راوی يک روشنفکر ايرانی است که به کشور فرانسه پناهنده شده و حالا در اتاق زيرشيروانی بالاخانه ای در پاريس زندگی می کند. در طبقه ششم ساختمانی کهنه با چند ايرانی و فرانسوی همخانه شده که مانند او زندگی نابسامانی دارند.

آنها بيگانه با خود و ديگران، در محيطی تنگ و دشمن خو زندگی می کنند. هر کدام از آنها يک سر و هزار سودا دارد، که هيچيک نيز با هم سازگار نيست. در پس روابط و پيوندهای ظاهری، چشم ديدن يکديگر را ندارند و زندگی را برای هم جهنم کرده اند.

راوی که "از بد حادثه" گذارش به ديار غربت افتاده، در اين بالاخانه نيز ميان همسايگانش غريبه ای است با روابطی ناخواسته و تحميلی. روزگار را در بطالت و بيهودگی سپری می کند. سرگرمی های او ناچيز و مشغوليت های او محدود است. روزها خواب است و شبها به اين دلخوش است که نقاشی کند. و بيشتر پرتره آدمهای نوآشنا را می کشد، تا بتواند آنها را "بفهمد". اما با ورود يک همسايه مزاحم و به هم ريختن نظم و آرامش نسبی طبقه، همين دلخوشی کوچک هم از او گرفته می شود.

همسايه تازه آدم مرموز و خشنی است با اسم عجيب "پروفت" (يعنی پيامبر) و با عقايدی غريب و خطرناک. از نخستين برخورد با او، راوی (و به همراه او خواننده) درمی يابد که با آدمی غيرعادی طرف است. اثاث کشی مستأجر تازه به شيوه ای وارونه صورت می گيرد، يعنی او به جای اينکه اسباب به خانه بياورد، از اتاق خود اسباب می برد! به تدريج اين بدگمانی در راوی قوت می گيرد که پروفت با مأموريت کشتن او به اين خانه آمده است. اين البته با فضای آن سالها، که عده ای از مخالفان حکومت ايران در خارج از کشور به قتل رسيدند، بی ارتباط نيست.

 داستان از ديدگاه اول شخص روايت می شود. راوی يک روشنفکر ايرانی است که به کشور فرانسه پناهنده شده و حالا در اتاق زيرشيروانی بالاخانه ای در پاريس زندگی می کند و با چند ايرانی و فرانسوی همخانه شده که مانند او زندگی نابسامانی دارند
 

وحشت مرگ وجود راوی را تسخير می کند. زهر اين وحشت ذهن و روح او را مسموم می کند و او را به آستانه جنون می کشاند. بدين سان مرگ و نيستی به مضمون محوری رمان بدل می شود.

آميزش واقعيت با خيال

به موازات اين مضمون "واقعی"، که روايت روال کمابيش "عادی" زندگی يک پناهنده سياسی است، دو خط يا صدای ديگر داستان را همراهی می کنند: يکی ذهنيات راوی است، با انبوه خاطرات، خيالات و کابوس هايی که در يک زندگی نا آرام و به هدر رفته ريشه دارند. خلجان های ذهن خسته او با رويدادهای واقعی درمی آميزد، و به رمان لحنی ماليخوليايی و مرموز می دهد.

مرز واقعيت و خيال به هم می ريزد: نخست در ذهن راوی، که در آستانه جنون ايستاده (برگهای ۵۶ و ۷۶ کتاب) و سپس با بازتاب مستقيم آن در ساختار رمان. بدين ترتيب رمان به جای روايت سرراست زندگی آگاهانه راوی، به جولانگاه ضمير ناخودآگاه او، با تمام ابهامات و پيچيدگی های آن تبديل می شود.

يادها و خاطرات ما، حتی آنجا که با وهم و خيال آميخته اند، بخشی از ضمير ما و در نتيجه هستی ما هستند. در داستان نويسی مرز خيال و واقعيت، دستکم از زمان جيمز جويس و مارسل پروست درهم شکسته است.

به همين ترتيب، ما دستکم از زمان يونگ خبر داريم که نادانی ها، خيالبافی ها و خرافات ما هم به همان اندازه دانسته های "علمی" ما "واقعی" هستند و اهميت دارند. ادبيات نو مدتهاست که اعتبار فرهنگ های "غيررسمی" را به رسميت شناخته و سبک معروف به "رئاليسم جادويی" تنها يکی از نمودهای اين رويکرد است.

دوری از "واقعيت زندگی شده" در رمان، ساختار زمانی - مکانی روايت را در هم می شکند و داستان را از بند الگوهای سنتی "منطق روايت" رهايی می بخشد. در رمانی مانند همنوايی شبانه ارکستر چوبها که بيش از طرح يک مشکل يا گزارش يک ماجرا يا روايت يک قصه، به درک سازوکار يک دوران نظر دارد، اين شگرد بسيار کاراست.

راوی پيش از هرچيز انسانی بی ريشه است. اما اين بی ريشگی تا آنجا در نهاد او جا افتاده و با سرشت او عجين شده که ديگر حتی به ياد هم نمی آورد که روزگاری اصل و منشأ داشته است. و دشواری روايت يا بيان "الکن" او در همينجاست: او بايد از نداشتن چيزی گزارش بدهد که از نبود آن خبر ندارد! پس تنها با نمودهای ظاهری، آن هم به طنز و کنايه است، که گاه از آن ياد می کند.

درد بی ريشگی يا هويت گمشده با دو نماد در رمان برجسته می شود: سايه و آينه. راوی چند جا تأکيد می کند که سايه او در نوجوانی از بدن او جدا شده، به هستی او نفوذ کرده و بر آن مسلط شده است. حال آنچه به جا مانده، خود او نيست، سايه اوست. (شايد اين گوشه چشمی باشد به راوی بوف کور صادق هدايت که با سايه خود حرف می زند). نماد ديگر آينه است. به گفته راوی: "هر بار که می ايستم مقابل آينه فقط سطح نقره ای محوی را می بينم که تا ابديت تهی است."(۴۱) پس او از مقطع خاصی در زندگی، ديگر نتوانسته سيمای خود را در آينه ببيند. (شايد وام گيری از نظريات ژاک لکان که مرحله ديدار آينه را گامی اساسی در تکوين هويت می داند.)

راوی چند بار به اين درونمايه برمی گردد، و گاه با تصاويری بسيار بديع، مثلا يک جا که يادآور کارهای سوررئاليستی رنه ماگريت است: "برای لحظه ای کوتاه تصوير ريش تراش در آينه... به تنهايی بالا و پائين می رفت، بی آنکه دست يا صورتی در کار باشد." (۴۲)

 مرز واقعيت و خيال به هم می ريزد: نخست در ذهن راوی، که در آستانه جنون ايستاده و سپس با بازتاب مستقيم آن در ساختار رمان. بدين ترتيب رمان به جای روايت سر راست زندگی آگاهانه راوی، به جولانگاه ضمير ناخودآگاه او، با تمام ابهامات و پيچيدگی های آن تبديل می شود
 

دومين مضمون هراس از مرگ است، که در وجود راوی انباشته شده، و با نگاه ذهنی او به هر چيز و هر رويداد، آن را از وحشت مرگ لبريز می کند. اين ديدگاه، بيشتر با لحنی طنزآميز در سطوح گوناگون رمان منتشر می شود و بر تمام وقايع آن سايه می اندازد.

راوی درمی يابد که همسايه تازه (پروفت) قصد کشتن او را دارد. مهم نيست که اين باور تا چه حد "واقعی" است. او پيش از کشته شدن، هزار بار از ترس می ميرد! بارها با فرشتگان اقرارگير عالم اموات روبرو می شود و از وحشت بر خود می لرزد. او که يک بار از ايران به فرانسه و بار ديگر از اين دنيا به جهان باقی، پناهنده شده، مثل همه پناهندگان از "دپورت" شدن (بازگردانده شدن) وحشت دارد. می ترسد که او را به "آن جهنم دره" برگردانند!

طنز بيان

صحنه های رمان، حتی جدی ترين و مخوف ترين آنها، در لفاف طنز پيچيده شده اند. مشکلات روزمره با اين لحن بی تفاوت به بيان می آيد: "در اتاق های زير شيروانی هيچکس مالک زندگی خصوصی خود نيست، و امر خصوصی، خيلی زود مثل توالت اين طبقه به امری عمومی بدل می شود." (۱۱۰)

يا اين لحن حماسی و تا حدی دون کيشوت وار، در خطاب به موجر خانه: "آه ای اريک فرانسوای ساده دل! کاش تو هم ستمگر بودی يا مثل خيلی ها دلی داشتی از سنگ. در آن صورت طبقه ششم ساختمانت مأمن ما نمی شد." (۲۴)

و در شوخی با برخی از عقايد و سنن عوام: "طوری با حرص و کينه اره می کرد که گويی داشت چيزی را می بريد که عامل همه بدبختی های زندگی اش بود. آن صحنه های مار غاشيه، ديگ جوشان و گناهکارانی که اره می شدند، از آن دنيا به اين دنيا منتقل شده بود."(۱۰۰)

يا در شکايت از آشفتگی احوال طبقه ششم: "راهروی طويل اين سياره بی لنگر ناگهان عرصه عبور و مرور دمپايی ها و زيرشلواری ها و کاسه های آش رشته شد، و بحث دموکراسی... رفته رفته با بوی پياز داغ درهم آميخت."(۵۴)

شوخی با ژانر رمان

اما برجسته ترين مزيت اين رمان در وجه هنری آن است و کاری که با خود ژانر رمان انجام می دهد. همنوايی شبانه ارکستر چوبها يک رمان در رمان است، و پيچيدگی ظاهری ساختار آن هم از همين جاست. راوی پيش از اين رمانی نوشته است به نام "همنوايی شبانه ارکستر چوبها".(۳۶) رمانی که حالا ما می خوانيم هم همان رمان است و هم همان نيست. تفسيری است بر آن رمان، يا گزارش تازه ای است از آن. رمانی است که از نويسنده خود (راوی رمان قبلی) جدا شده، مثل هيولايی قدرتمند (يا يک لوياتان مدرن) او را فرو بلعيده، و حالا بر سرنوشت او مسلط است.

اين نکته تنها در بخش های آخر کتاب آشکار می شود. راوی می گويد: "کتاب را من سالها پيش نوشته بودم. خيلی پيشتر از آنکه همه آن اتفاقات رخ بدهد. داستانی کاملا خيالی... در آن هنگام هيچ کدام از شخصيت ها را نمی شناختم. بعد زندگی ها هم شبيه اين کتاب شد... بيشتر شبها اين کتاب را بازنويسی می کردم... می خواستم با تغيير ماجراها سرنوشتی را که در انتظارم بود عوض کنم... پس ماجراها را تعديل يا تحريف می کردم." (۱۳۲)

 برجسته ترين ويژگی اين رمان در وجه هنری آن است و کاری که با خود ژانر رمان انجام می دهد. همنوايی شبانه ارکستر چوبها يک رمان در رمان است، و پيچيدگی بيرونی ساختار آن هم از همين جاست
 

راوی در برابر دو فرشته سرسخت بارگاه ملکوت هم (که به بازجويانی که احتمالا او ديده، بی شباهت نيستند) اعتراف می کند که رمان اصلی او تحريف شده است. اين تحريفات بر دو گونه اند: از يک سو خود راوی به عمد و برای جلوگيری از تقديری که در انتهای سرنوشت او ايستاده (قتل)، در روايت زندگی خود دست برده است. اين ترفند اما متأسفانه (!) کارساز نيست و جلوی مرگ او را نمی گيرد. از سوی ديگر برخی حوادث و شخصيت های رمان از يد قدرت او بيرون رفته و خودسرانه زندگی جداگانه ای در پيش گرفته اند! او اقرار می کند: "سيد... شخصيت کاملا تخيلی کتابی بود که سالها پيش نوشته بودم و حالا بی اعتنا به من به هستی مستقلش ادامه می داد..." (۱۸۴)

پس هرآنچه تا اينجا خوانديم، بهانه ای بيش نبوده. در روزگار ما ديگر کسی فرصت قصه گويی ندارد. غرض اصلی غوطه خوردن در يک ژانر ادبی، شناختن امکانات آن و لذت بردن از گشودن رمز و راز آنست. برخورد هنری با خود رمان به عنوان يک ژانر پراهميت، شوخی با شگردها و ترفندهای آن، دستمايه ايست که در بسياری از آثار درخشان رمان نو به چشم می خورد. نويسندگان بسياری در اين عرصه گام برداشته اند و اينجا حداقل از يک نفر بايد نام برد: ايتالو کالوينو.

زبان رمان:

زبان "همنوايی" بی عيب نيست. اينجا و آنجا توصيف های تکراری و صفتهای اضافی به چشم می زند. اما اين لغزش ها را به شکرانه توصيف های بکر و تازه می توان ناديده گرفت. چند نمونه بدهيم:

"به سيد که انگار تازه داشت از اعماق چاهی بيرون می آمد، چشمکی زدم. گويا مژه های من لبه های تيز قيچی بود که به هم خورده بود. سيد در نيمه راه طنابش پاره شد و دوباره به اعماق فرو افتاد." (۳۹)

و در توصيف شخصيت پروفت: "با هر قدم امواج نامرئی تشنج و اضطراب را به در و ديوار می کوبيد."(۱۲۰)

و در توصيف يک سگ: "روستايی بود و رفتار بسيار خشنی داشت... از او چشمه هايی ديده بودم که مرا به سگ بودنش مشکوک می کرد." (۳۰)

 
 
رضا قاسمی رضا قاسمی
نگاهی به زندگی و فهرست آثار نويسنده ايرانی
 
 
.خلاصه داستان
فشرده رمان 'همنوايی شبانه ارکستر چوبها'
 
 
رضا قاسمی گفتگو با رضا قاسمی
'در عين حال که آدم بی‌ريشه ‌ای بودم همزمان ريشه ‌ام در فرهنگ تمام اقوام ايرانی بود'
 
 
روی جلد چاه بابلنمونه نثر رضا قاسمی
بخشی از رمان چاه بابل
 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران