BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 20:48 گرينويچ - جمعه 20 اوت 2004
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
روز هفتم : فرامرز اصلانی
 

 
 
فرامرز اصلانی - بهترين لحظات زندگی من شب ها بود که می نشستم و صدای بنان، ساز ياحقی و عبادی رو در " گل های رنگارنگ" گوش می کردم.

از بچگی در محيطی بزرگ شده بودم که پدرم دستی به سه تار و تار داشت و مادرم صداش خوب بود و هميشه در خونه ما نوازنده ها و شاعر ها حضور داشتند ... مرحوم رهی معيری، بنان، ياحقی و تجويدی ... تمام اين آدم ها در خانه ما رفت و آمد داشتند، چون اونجا يک محفل انسی بود که همه رو دور هم جمع می کرد.

اين ها به من حال و هوای خيلی خوبی می دادند. به خصوص اينکه تک فرزند بودم و خوب سرگرمی من بيشتر با اين چيزها بود. استعداد های من با موسيقی و شعر نوشتن پيدا شد. اون ها بود که به من پايه داده بود و بعد ها برای من دستمايه شده بود.

و حالا يک مقدمه مهم :

بهزاد: پیش از انقلاب بود که تو یک مهمونی تو تهران یک پسری که سنش از ما خیلی بیشتر بود (۲۰ ساله) با گیتار ش آهنگ خیلی قشنگی رو با صدای بد خوند!

"اگه بازم دلت می خواد یار یکدیگر باشیم ، مثال ایوم قدیم بشینیمو سحر پاشیم . ." بقیه هم تو مهمونی دست می زدن و زمزمه اش می کردن. ازش پرسیدم آهنگ ما ل خودته ؟ گفت : نه مال فرامرز اصلانی .

حدود بیست سالی از اون شب گذشت و من بر حسب اتفاق (بخدا) تو همون هتلی اتاق گرفتم که فرامرز اصلانی زندگی می کرد! قرار مصاحبه گذاشتم و روز آخر نشستم و بعد از ده دقیقه باطری ضبط بکل خالی شد (بخدا).

دیگه هم نشد ببنمش تا ۸ سال بعدش که زمستونی رفتم لس آنجلس. و بالاخره قرارم جورشد . اینبا رهم اینقدر دیر رسیدم که نزدیک بود مصاحبه بهم بخوره ولی فرامرز اینقدر خوش اخلاق و خاکی بود که گفتگوی ما تا پاسی از شب طول کشید.

دو رو بر اتاقی که خلوتگاه آقای اصلانی حساب می شد پر از اشیأ جالب بود، یک کاشی صفوی یک نقاشی مدرن ایرانی ، مخطه و شمع و گیتار و حتی سه تار!
نتیجه ملاقات ما اون بعد ازظهر بدترین عکسهای ممکنه شد که کلی بخاطرشون خندیدیم و صحبتهائی کردیم که احساسات و خاطره های تلخ و شیرین و زنده کرد.

بهزاد – شما چند سال هست که لس آنجلس هستيد؟
من از سال ۱۹۹۷ ميلادی ، يعنی حدود هفت سال پيش اينجا هستم.

پس در لس آنجلس موندگار هستيد؟
آره. الان به خاطر توليدهايی که ميشه، به خاطر کمپانی های ضبط و ... همين طور به خاطر تعداد ايرانی هايی که اينجا هستند، ميتونم بگم که خوشبختانه من اصلاً اينجا احساس غربت نمی کنم.

تقصير ما نيست، کسی نبود ازمون عکس بگیره!

مثلاً در خيابونی به اسم Westwood که بيشتر شبيه استامبول ميمونه، هر جايی که ميری همه فارسی صحبت می کنند ... همه چيزی هم اونجا پيدا ميشه ... خياطی، بند انداختن !!! فقط اينجا حموم کم داريم !!!

الان در استوديوی فرامز اصلانی هستيم ... ميشه گفت خلوتگاه او در لس آنجلس. طرف های غروب هم هست و شمع های زيادی هم توی اطاق روشن می بينم که يک محيط خيلی رومانتيک درست کرده ...
درسته. من به خاطر اينکه در خونه آتش داشته باشم، از صبح اين شمع ها رو روشن می کنم. شمع به من آرامش ميده ... در حقيقت من عاشق آتش هستم.


اينجا که نشستيم گيتارهای شما رو هم می بينم ...
بله ... اين ها يکی دو تا از گيتارهای من هستند ... يکی از گيتارهای من هم توی هوای سرد لس آنجلس مريض شده ... من شوفاژ روشن کرده بودم و گيتارم ترک خورد!

شما سه تار هم می زنيد؟
يک مقداری!


آقای اصلانی ... توی چند سالی که شما اينجا بوديد آلبوم "روزهای ترانه و اندوه" رو بيرون داديد و الان هم در حال کار کردن بر روی يک آلبوم جديد ديگه هستيد ... بيشتر برامون در اين رابطه توضيح بديد.
"روزهای ترانه و اندوه" رو سال ۱۹۹۹ در اينجا پخش کردم و بعد از اون آلبومـی رو با داريوش و خانم رامش به نام " معشوق همين جاست " درست کرديم. موسيقی اين آلبوم رو "فرزين فرهادی" درست کرد و ما سه نفر نشستيم و دست به دست هم داديم و اين آلبوم رو درست کرديم.


کارهای جديد خود من هم هستش که تمامی آهنگ هاش رو ضبط کردم و آماده است. منتهی به خاطر اينکه "معشوق همين جاست" به بازار اومده بود، من دست نگه داشتم تا يک مقدار بعد اين آلبوم رو بيرون بدم تا با هم تداخل نداشته باشند.

زمانی که شما آلبوم "به ياد حافظ " رو هم وارد بازار کرده بوديد کجا بوديد؟
من زمانی که در ايران بودم برای کمپانی CBS ، آلبوم اول خودم رو که "دل مشغولی ها" بود ضبط کردم. آلبوم "به ياد حافظ" رو همون سالها برای همين کمپانی و در "استوديو پاپ" ضبط کردم که البته بعد از بيرون دادن اين آلبوم در سال ۱۹۷۸ ، به خاطر اتفاقاتی که در ايران افتاد و جلوی ضبط و پخش موسيقی گرفته شد، پخشش کم شد.

برای من یکی از راحت ترین کارها ساختن آهنگ و شعر هست. چندین سال پیش من یک برنامه ای در دانشگاه UCAL در جنوب کالیفرنیا داشتم. در اونجا راجع به همین قضیه صحبت کردم و به خاطر اینکه این موضوع رو هم ثابت کنم ، از داخل جمعیت خواستم تا از چهار ردیف مختلف ، چهار نفر ، چهار واژه مختلف رو به من بدهند. من هم از این چهار واژه یک چهار پاره درست کردم و همون موقع با موسیقی اجرا کردم ...

بدترين عکسهای ممکنه از ما، مقصر:1- نبودن شخص ثالث 2- دوربين ديجيتال ارزان!


آهنگ ساختن و شعر گفتن جزو غريزه من است. اما روی چيزی که می خواهم ضبط کنم خيلی حساس هستم و دوست ندارم هی آلبوم درست بکنم. اگر دقت کنيد آلبوم های قديمی من هنوز هم فروشش مثل يک آلبوم جديد هست.

بعضی از آهنگ های آلبوم "روزهای ترانه و اندوه" رو که من چهار سال پيش پخش کردم، بيشتر از ده سال قبل از اون ساختم! با وجود اينکه اين آهنگ ها آماده بودند، منتهی حال و هوای اجرايی من آماده نبود. بنابراين يک جای کار می لنگيد. اون لنگی رو من با آمدن به لس آنجلس از انگلستان و تغيير سبک زندگی ام جبران کردم. اون موقع بود که ديدم آماده هستم و اين آلبوم رو ضبط کردم و بيرون دادم.

آلبوم "دل مشغولی ها" جزو سری اولی بود که شما درست کرديد؟

درسته. من سال ۱۹۷۲ بود که از انگلستان به لس آنجلس اومدم و چهار سالی اينجا بودم و بعد برگشتم به ايران و کارم رو با CBS شروع کردم. يکی از دلايلی که به ايران برگشتم همين آهنگ ها بود که ساخته بودم ... اون موقع " اگه يه روز" ، "ديوار" و "دل اسيره" رو ساخته بودم و دلم می خواست اونها رو در ايران ضبط کنم.


آهنگ "اگه يه روز" رو مثل اينکه توی ماشين و با صدای برف پاک کن ساختيد ... درباره اش برامون توضيح بديد؟
در آمريکا سال ۷۲ يا ۷۳ شبی قرار بود من جايی برم. توی راه بارون گرفت. من هم با حرکت و صدای برف پاک کن های ماشين شروع کردم به زمزمه کردن. وقتی به مقصد خودم رسيدم تقريباً آهنگ " اگه يه روز " ساخته شده بود. همون شب هم با گيتارم توی جمع اين آهنگ رو خوندم و همه خوششون اومد و در نهايت اون آْهنگ ساخته شد.

اون موقع شما از لحاظ احساسی چطور بوديد؟ چون ميدونيد که اين آهنگ همدم خيلی از عاشق ها بوده ...
در اون موقع من هفت هشت سالی بود که از ايران رفته بودم و اين زبان دل من بود که در غربت زندگی می کردم.


چرا اين آهنگ رو فقط با گيتار زديد و از هيج ساز ديگه ای استفاده نکرديد؟
اون زمان داشتن ارکستر بزرگ مد بود. اما من دوست نداشتم تا اين آهنگ رو در اکستر بزنم و می خواستم که اين آهنگ يک قاب ساده ای داشته باشه. خوشبختانه " آرميک" هم اون موقع توی تنظيم اين آهنگ کمکم کرد و اون رو تنها با گيتار ساختم.

آهنگ "دل اسيره" هم يکی از آهنگ های معروف شماست. داستان اون چيه؟
من هر نوع موسيقی رو دوست دارم. اون زمان موسيقی يونانی گوش می کردم که "بوزوکيه" می زد. من هم يک شب با همون آهنگ ها، حال و هوايی پيدا کردم و آهنگ "دل اسيره" رو ساختم.

ميشه درباره اجرايی هم که با فرامرز آصف داشتيد توضيحی بدين ؟
نام آهنگ "مهربانم" هست که در اصل اون رو به خاطر تبليغ برای چند کنسرتی که با هم اجرا می کرديم ساختيم و بعداً هم در آلبوم فرامرز آصف پخش شد. البته در آلبوم جديد خودم، اين آهنگ رو با اجرای جديد و تنهای خودم، بيرون خواهم داد. آلبوم جديد من هم "خط سوم" نام دارد.

به خاطر اينکه شعری در اين آلبوم دارم به نام "خط سوم" که به اين صورت هست .... من نه پيرم نه جوانم ... نه پيدا نه نهانم ... من نه گوشم نه زبانم ... نه اينم و نه آنم ... اين شعر به مصداق همون نوشته معروف "شمس" هست که ميگه "يکی او خواندی، لاغير! يکی را ، هم او خواندی، هم غير! يکی را نه او خواندی، نه غير او! آن خط سوم منم که سخن گويم، نه من دانم، نه غير من!"

 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران