BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 19:02 گرينويچ - يکشنبه 29 اوت 2004
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
گفتگو با گلی ترقی، جست و جوی زمان و مکان از دست رفته
 

 
 
گلی ترقی
گلی ترقی می گويد از دسته نويسندگانی است که بايد اتفاق های داستانش را تجربه کرده باشد
گلی ترقی از مصاحبه بيزار است و چنانکه خواهيد ديد در پايان همين مصاحبه نيز نفسی به راحتی می کشد و می گويد خدا را شکر که پرسش ها تمام شد. او در پاريس زندگی می کند اما در زمان اين مصاحبه در سفر تابستانی خود در تهران بود. مصاحبه به صورت مکتوب انجام شده است.

  • در داستان های شما نوعی گزارشگری و وقايع نگاری ديده می شود. می دانيم که پدر شما لطف الله ترقی، که در آثارتان بسيار از او ياد می کنيد، روزنامه نويس مشهوری بود و مجله معروف و پرتيراژی داشت، و نويسندگان بنامی مانند علی اکبر کسمايی، جواد فاضل، ذبيح الله منصوری، و ديگران با مجله او کار می کردند. برای من همواره ضمن خواندن آثار شما اين سوال پيش آمده است که با توجه به حضور لطف الله ترقی و مجله ترقی، شما که ذوق نويسندگی هم داشتيد چطور کار پدر را دنبال نکرديد؟ و چگونه به شاخه ديگری از نوشتن که ادبيات باشد، روی آورديد؟

روزنامه نگاری کار من نبوده و نيست. روزنامه نگاری طرز فکر و سليقه و جهان بينی خاصی می خواهد که با روحيه ی من سازگار نيست. روزنامه يا مجله، مجموعه ای است از اخبار و اطلاعات فريبنده به اضافه داستان های عوام پسند و تفسيرهای هنری اغلب حساب شده و بی ارزش. مجله ترقی به خاطر سر مقاله های سياسی پدرم طرفداران زياد داشت و باقی مطالب آن عبارت بود از داستان های عشقی – تاريخی – پاورقی- و مقدار زيادی هم چاخان پاخان. ساير مجله ها نيز به همين شکل بودند. حتا، مجله ها ی پر تيراژ فرنگی هم، به ظاهر بسيار آراسته و پيراسته، مملو از مقاله های حساب شده جنجال انگيز و اخبار اغراق آميز و دسته بندی های سياسی اند. همه چيزهايی که من از آن ها فراری ام.

ادبيات دنيای ديگری است. حساب و کتاب ندارد. ادبيات واقعی را می گويم. نويسنده ای بزرگ، مثل کنراد يا ناباکف را در نظر بگيريد: هر دو جهان بينی خاص خود را دارند و طرح پرسش از مسائلِ بنيادی می کنند. ناباکف واقعيت تبعيد را به گونه ای فلسفی مطرح می کند، به عنوان مقوله ای اگزيستانسيل. تولد سرآغاز تبعيدهاست و مرگ آخرين صورت آن است. چه گونه می توان بر درد تبعيد فائق شد؟ تنها از راه آفرينش هنری و خلاقيت ذهنی و باز سازی دنيای گم شده از طريق تخيل. اين پرسش ها و پاسخ ها خارج از حيطه روزنامه نگاری است.

 تهران آن وقت ها زمان کشف دنيای فرنگ و شگفتی های جهان مدرن و پديده های حيرت آور غربی بود. سينماها، فيلم های آمريکايی، کافه های نيمه اروپايی، کفاشی باتا، مغازه پچلا، ترجمه رمان های فرانسوی، همه اتفاقی تازه و بديع به شمار می رفت. و کشف اين دنيا مصادف با زمان جوانی من بود که واقعيت کيف آور آن را صد چندان می کرد
 

  • تهران در آثار شما شهر زيبايی است؛ کوچه برلن، کافه نادری، خيابان لاله زار، استامبول، کتابفروشی معرفت، سرپل تجريش، کوچه باغ های باغ فردوس، و بسياری جاهای ديگر در اين آثار می درخشند. چيزها و جاهايی که امروز يا منزلت پيشين را ندارند و يا آنکه مانند خانه شميران به کلی از صفحه روزگار محو شده اند، اما به هر حال سبب شده اند علاقه شما به تهران محفوظ بماند، چنانکه هر سال تابستان به تهران می رويد. ظاهرا اين شهر برای شما سرشار از خاطره است. وقتی به تهران ديروز فکر می کنيد، تهران امروز در ذهن تان چگونه جايی است؟

تهران ديروز دنيای کودکی و جوانی من بود . شميران و محله های فريبنده اش، شب های جادويی و تب و تاب های عاشقانه اش، عطرهای خواب آور خيابان هاش، نورها و رنگ های سکرآور و دنيای امن و شيرين کوچه پس کوچه هاش، بدجنسی ها، ترس ها و غصه هاش، همگی بازتاب دنيای درونی من بودند. شکی نيست که تهران ديروز جمع و جور و گرم و نرم بود. اما در جوار آن "تهران مخوف" هم وجود داشت که با من و خانه امن و آرام شميران فرسنگ ها فاصله داشت. تهران آن وقت ها زمان کشف دنيای فرنگ و شگفتی های جهان مدرن و پديده های حيرت آور غربی بود.

سينماها، فيلم های آمريکايی، کافه های نيمه اروپايی، کفاشی باتا، مغازه پچلا، ترجمه رمان های فرانسوی، همه اتفاقی تازه و بديع به شمار می رفت. و کشف اين دنيا مصادف با زمان جوانی من بود که واقعيت کيف آور آن را صد چندان می کرد. فروشگاه فردوسی تازه افتتاح شده بود. دو طبقه بيشتر نبود. از طبقه هم سطح با پله کانی برقی به بالا می رفتيم. و در آنجا کافه کوچکی بود – کافه آلمانی - که سوسيس و سيب زمينی می داد.

بالا رفتن از اين پله برقی به منزله صعود به دنيايی ديگر بود - دنيای سحرآميز غرب. و آن سالاد سيب زمينی مزه ای داشت که نمی توان طعم آن را دوباره چشيد و يا خوشبختی نشستن در آن کافه را دوباره تجربه کرد. من بيست و پنج سال است که در پاريس زندگی می کنم و بيشتر شهرهای اروپا را گشته ام. اما هيچ کافه ای برايم جذابيت کافه نادری را نداشته است. کوچه های سنگفرش رم يا فلورانس دلم را ربوده است اما پرسه زدن در خيابان لاله زار و استانبول چيزی ديگری بود. يا صد بار رفتن و برگشتن از خيابان سعدآباد و خيره شدن به پسرهای تازه بالغ چشم خمار و ايستادن جلوی بستنی فروشی ويلا و مردن و زنده شدن از خوشی. هر بار که به تهران بر می گردم به دنبال زمان از دست رفته و مکان های گم شده می گردم و می بينم که از دنيای آن وقت ها، جز تکه پارهايی مجروح و مخدوش چيزی باقی نمانده است .

مثل ته مانده زيبايی زنی پير، که لابلای چروک ها ی صورت شکسته اش، همچنان، باقی مانده است. چندی پيش، با دو تا از دوستان قديم، دو تا از گل های شيراز ( با اشاره به داستان گل های شيراز در کتاب دو دنيا) ، که بعد از سال ها اقامت در خارج به تهران بازگشته بودند، هيجان زده و دلتنگ، به کافه نادری رفتيم. از در که وارد شديم خشکمان زد. چشم هايمان به دنبال باغ کافه نادری و آبگير بزرگی که در وسط آن قرار داشت، می گشت، به دنبال پيست رقص و دسته ارکستر و خانواده های خوشبخت و رفت و آمد ها. به دنبال آن روزها. سالنی ديديم خلوت و بی روح. بيرون از آن حياطی زشت با چند درخت خشک قرار داشت و حوضی خالی از آب، پر از سطل های آشغال و اجناس درب و داغون.

پشت يکی دو ميز مردانی افسرده سرگرم خوردن بودند و پيشخدمتی غمگين تکيه به ديوار داده بود و به جايی دور در فضا نگاه می کرد . سری به خيابان لاله زار و سينما متروپل زديم و جز مغازه های سيم و لامپ فروشی و الکتريک چيزی نديديم. پشيمان از آمدن به خانه برگشتيم و فهميديم که از گل های شيراز هم جز خاطره ای به جای نمانده است. اين از تهران امروز. با اين همه، از اين تهرانِ کج و کوله و شلوغ و دودآلود نمی توان گذشت. نمی توان فراموشش کرد و به سويش بر نگشت.

نمی دانم خاطرات حاج سياح را خوانده ايد يا نه؟ اين شخص يک عمر در حال گريختن از وطن و بازگشتن به آن است، از فلاکت و فقر و عقب ماندگی شهرهای ايران رنج می برد ( زمان ناصرالدين شاه است)، سفر به شهرهای اروپا و آمريکا می کند، آثار تمدن و تجدد را می ستايد، وليکن، چندی نگذشته، از نو فيلش ياد هندوستان می کند، زشتی ها و بدی های تهران و ساير شهرها از يادش می رود (خاطره کوتاه است) و بر می گردد. همان آش و همان کاسه. دوباره فرار و دوباره دلتنگی برای جايی به اسم وطن، دلتنگی برای شهری خيالی.

 من بيست و پنج سال است که در پاريس زندگی می کنم و بيشتر شهرهای اروپا را گشته ام. اما هيچ کافه ای برايم جذابيت کافه نادری را نداشته است. کوچه های سنگفرش رم يا فلورانس دلم را ربوده است اما پرسه زدن در خيابان لاله زار و استانبول چيزی ديگری بود. يا صد بار رفتن و برگشتن از خيابانِ سعدآباد و خيره شدن به پسرهای تازه بالغ چشم خمار و ايستادن جلوی بستنی فروشی ويلا و مردن و زنده شدن از خوشی. هر بار که به تهران بر می گردم به دنبال زمان از دست رفته و مکان های گم شده می گردم و می بينم که از دنيای آن وقت ها، جز تکه پارهايی مجروح و مخدوش چيزی باقی نمانده است
 

  • به گمانم شما از معدود نويسندگانی هستيد که پيش و پس از انقلاب هيچگاه با سياست درگير نشده ايد. اگر چه در خارج از کشور زندگی می کنيد و برخی شما را از نويسندگان خارج کشور به حساب می آورند ( لابد به اين حساب که آثارتان در خارج نوشته شده است ) اما تمام آثارتان در داخل کشور چاپ می شود و گويا خوشبختانه هيچگاه مشکلی نداشته است. آيا اين به اين دليل است که شما همانطور که در رشته فلسفه تحصيل کرده ايد، بيشتر به مسايل فلسفی می انديشيد يا اينکه به مسايل سياسی علاقه ای نداريد؟

سياست و انديشه سياسی در رابطه با تاريخ است و تاريخ تافته ای بافته از اتفاق های موقتی است. من، مثل نقاشی که نياز به رنگ و روغن دارد، به رويدادهای واقعی و حادثه های اجتماعی، برای ساختن فضا و شخصيت ها نياز دارم. آنچه در واقعيت شکل می گيرد، حرف ها، برخوردها، اتفاق ها، آدم ها، ابزار کار من هستند. واقعيت زمينه کارهايم است اما دوست دارم در اين واقعيت دخل و تصرف کنم يا نشان دهم که خواسته های محدود و دردمند انسان تک ساحتی ، شعارهای انقلابی، ترس ها و حسرت های فرد منتشر، تا چه اندازه بی اعتبار و موقتی است.

سياست، ايدئولوژی ها، اصالت ماده و حقانيت مطلق عقل، احکام اجتماعی و بودنی های روزانه و جنگ و انقلاب و امر به معروف و نهی از منکر، همه هياهو بر سر هيچ است. همه اين بودنی های ظاهری در دل جهانی بزرگ شکل می گيرد و آن جهان صور ازلی و حقايق مثالی است، جهانِ بی زمان ايده های ابدی. ساده تر بگويم. حقيقت عشق يا زيبايی يا خوبی امری مطلق و بنيادين است. هميشگی است. پرسش از مرگ، از حقيقتی متعالی، از هستی و بودن و شدن، پرسش از عدم و نيستی، از معنای زندگی، همگی پرسش هايی آغازين و هميشگی اند.

راز جاوادانگی هملت و اوديپ و ساير آثار بزرگ در چيست؟ در طرح فکنی مسايل بنيادين. ادبيات سياسی دوره ای است. نا پايدار است. مسائل اجتماعی موقتی اند. خلاصه اين که، من دوست دارم در لابه لای اشکال واقعی و برش هايی از زندگی اجتماعی پرسش هايی فلسفی مطرح کنم اما يواشکی و پنهانی. بهترين نمونه اين نوع ادبيات چخوف است. داستان هايش لبريز از حيات و طنز و وضعيت تراژيک انسان اند. ادبيات دوره پهلوی سراسر گرفتار ساواک و زندان شاه و آه و ناله های سياسی ست. امروز اين ادبيات ارزش و اثر خود را از دست داده است. مثل ادبيات سفارشی در زمان استالين.

کتاب دو دنيا با تأکيد بر اين موضوع شروع می شود که نويسنده در آسايشگاه روانی به سر می برده است، و با اين تأکيد به پايان می رسد که قصه های کتاب در آنجا به پايان رسيده و خانم دکتر از بهبودی نويسنده آن هم با دست پر بسيار راضی است. اين يک شگرد برای قصه گفتن است مانند آنچه مارکز در خواب هايم را می فروشم به کار برده است يا واقعيت دارد؟ اگر واقعی است چه تألماتی داشتيد و چرا کارتان به آسايشگاه روانی کشيد؟

 دو دنيا يعنی دو ساحت هستی: تولد و مرگ ، حقيقت و دروغ، خا نه امن و معقول شميران در مقابل دنيای آشفته بيرون، دنيای شيرين و معصوم کودکی و دنيای بزرگ ترها - بزرگ ترهای کلک و متظاهر. من دوست ندارم مفسر داستان هايم باشم ولی دلم می سوزد وقتی می بينم که منتقدين ادبی کمتر به اين جنبه از داستان هايم توجه کرده اند
 

من داستان نويس ام و داستان ترکيبی از واقعيت و خيال است. بارها در مصاحبه های گوناگون تاکيد کرده ام که کتاب دو دنيا و داستان هايی که مربوط به خاطرات کودکی و جوانی من می شوند ( در خاطرات پراکنده ) عکس برگردان واقعيت نيستند و نبايد آن ها را زندگی نامه من دانست. درست است که من از افراد خانواده ام: عمه و خاله و دايی ها و پدر مادرم ، به عنوان شخصيت های داستانی، استفاده کرده ام و تهران آن وقت ها زمينه داستان هايم است، اما اين داستان ها، بيش از هر چيز، داستان اند. فقط خاطره گويی نيستند. پدر من شخصيتی در رمان است، بخشی از او واقعی و بخشی تخيلی است. ساخته و پرداخته ذهن داستان نويس من است.

مجموعه داستان های پيوسته در کتاب دو دنيا داستان بزرگ شدن يک دختر بچه و تشرف او به زندگی است. در هر فصل اولين تجربه او از مرگ، از عشق، از دلهره بزرگ شدن، از کشف راز های بلوغ، توهم ها و دروغ ها، مسئله انتخاب و آزادی، همه به نوعی مطرح می شوند. متاسفانه کسی به اين جنبه داستان ها توجه نکرده است. دو دنيا يعنی دو ساحت هستی: تولد و مرگ ، حقيقت و دروغ، خا نه امن و معقول شميران در مقابل دنيای آشفته بيرون، دنيای شيرين و معصوم کودکی و دنيای بزرگ تر ها - بزرگ ترهای کلک و متظاهر. من دوست ندارم مفسر داستان هايم باشم ولی دلم می سوزد وقتی می بينم که منتقدين ادبی کمتر به اين جنبه از داستان هايم توجه کرده اند.

رفتن به کلينيک روانی می تواند واقعی يا تخيلی باشد. از جنبه داستان نويسی و ساختار ادبی به آن نگاه کنيد. آنچه اهميت دارد اين است که آيا اين ورود و خروج به کلينيک روانی، در آغاز و خاتمه کتاب، کاربرد ادبی دارد يا نه؟ در اين کتاب همه چيز دو وجه دارد، بخصوص زمان و مکان: گذشته و حال – پاريس و تهران. نگاه راوی، هنگام ورود به آسايشگاه روانی، معطوف به گذشته است. و گذشته تنها زمانی است که برای او واقعيت دارد. آنچه در دل زمان کنونی شکل می گيرد برايش نا آشنا و دردناک است. افق آينده را هم تاريک و بسته می بيند.

در نتيجه، خودش را به سوی گذشته پرتاب می کند. از اينجاست که خاطره ها شروع می شوند. بازگشت به دنيای گذشته، از نظر روانی، جنبه درمانی دارد. سفر کشف و شهود است. بايد به انتهایِ مطلق چاه سقوط کرد و از آن جا برخاست و سرشار از نيروی حيات و دست پر بازگشت. اين شرط تولدهای دوباره است. در پايان داستان، نگاه راوی رو به آينده است. زمان انتظار است، انتظار اتفاق های خوب، زمان حرکت و جنبش و انتخاب و جهش. رفتن به آسايشگاه روانی و خروج از آن، تجربه ای واقعی بود. بازگويی آن به صورت اتفاقی شخصی معنی ندارد. من از آن برای نوشتن داستان و ساختار رمان و بيان دوگانگی زمان و هستی و موجوديت روان آدمی استفاده کردم.

 بعضی از داستان های هدايت و ساعدی را دوست دارم. شيفته طنز بهرام صادقی هستم. اما تحت تاثير هيچ يک نبوده ام. زبان فروغ فرخزاد و سهراب سپهری، بخصوص استفاده ای که هر دو از کلمه های ساده و در عين حال، سخت شاعرانه، می کنند، بی شک من را تحت تاثير قرار داده. همچنين، شيوه فارسی نويسی داريوش آشوری
 

  • کدام يک از نويسندگان ايرانی پيش از خود را بيشتر می پسنديد و فکر می کنيد کدامشان بر شما تأثير گذاشته اند يا بيشتر تأثير گذاشته اند؟

بعضی از داستان های هدايت و ساعدی را دوست دارم. شيفته طنز بهرام صادقی هستم. اما تحت تاثير هيچ يک نبوده ام. زبان فروغ فرخزاد و سهراب سپهری، بخصوص استفاده ای که هر دو از کلمه های ساده و، در عين حال، سخت شاعرانه، می کنند، بی شک من را تحت تاثير قرار داده. همچنين، شيوه فارسی نويسی داريوش آشوری. من از پانزده سالگی به آمريکا رفتم و تحصيلات دبيرستانی و دانشگاهی خود را در آن جا تمام کردم. زبان فارسی و شيوه نگارش و درست نويسی آن را پيش خود آموختم. نثر محکم شاهرخ مسکوب و روان نويسی و زيبايی نثر داريوش آشوری کمک بزرگی برايم بود. همين طور خواندن ادب کلاسيک. اما در پی يافتن نثری برای خودم بوده ام و هستم که ماجرايی بس مشکل و وسوسه انگيز است.

  • وقتی نويسنده ای در خارج از کشور زندگی می کند نمی دانم چرا اين ذهنيت پيش می آيد که به علت زندگی طولانی مدت در خارج از کشور بايد زبانش پس برود. اين اواخر يکی از دوستان مرا دچار ترديد کرد و مثالش نثر فارسی شما و يکی ديگر از نويسندگان مقيم خارج بود. شايد مقوله ادبيات به اصطلاح مهاجرت که بحث ديگری است، اين فرض را پيش آورده باشد. آيا به نظر شما وقتی نويسندگان ايرانی، مدتی طولانی در خارج از کشور و دور از جريان اصلی زبان مادری زندگی می کنند زبانشان خراب می شود؟

 به نظر من، بد ترين و آشفته ترين نثر داستان نويسی، در حال حاضر، متعلق به نويسندگان درون مرزی ست. بجز چند استثنا. کتاب هايی به دستم می رسد که حيرت زده ام می کند و از خودم می پرسم آيا اين زبان فارسی دری ست ؟ کلمه های عربی، کلمه های خارجی ( ترجمه از بان های غربی ) کلمه های فارسی قديم و کلمه های من درآری، به شيوه ای گنگ و نامفهموم، برای زجر دادنِ خواننده کنار هم رديف شده اند. همه هم به اسم مدرن و پست مدرن و ابر پست مدرن و مينی ماليسم و چند گونه زمانی و مکانی و جريان ذهنی و غيره
 

به نظر من، بدترين و آشفته ترين نثر داستان نويسی، در حال حاضر، متعلق به نويسندگان درون مرزی است. بجز چند استثنا. کتاب هايی به دستم می رسد که حيرت زده ام می کند و از خودم می پرسم آيا اين زبان فارسی دری است ؟ کلمه های عربی، کلمه های خارجی ( ترجمه از زبان های غربی ). کلمه های فارسی قديم و کلمه های من درآری، به شيوه ای گنگ و نامفهوم، برای زجر دادن خواننده کنار هم رديف شده اند. همه هم به اسم مدرن و پست مدرن و ابر پست مدرن و مينی ماليسم و چند گونه زمانی و مکانی و جريان ذهنی و غيره. همه تقليدی نادرست از ادبيات خارجی با ترجمه های نادرست.

در خارج و يا در داخل بودن شرط شناخت بهتر و يا کمتر زبان فارسی نيست. نويسندگان ايرانی در خارج، به نظر من، از آنجا که به دور افتادن از زبان فارسی آگاهی دارند، می کوشند تا رابطه با اين زبان را تا حد امکان حفظ کنند. همين آگاهی و تلاش باعث به وجود آمدن نثرهای خوب و روان بعضی از آن ها شده است. مهم خواندن ادب کلاسيک فارسی و شعر و حساس بودن نسبت به امکانات و زيبايی درونی زبان فارسی است. گيرم شما در ايران زندگی می کرديد، چه می شنويد؟ زبان عجيب غريب جوانان، گفتار اکثر غلط مردمان کوچه و بازار، زبان گويندگان راديو و تلويزيون.

  • از داستان های شما می توان اين طور استنباط کرد که ماجراها و شخصيت ها را از واقعيات و رويدادهايی که در زندگی اجتماعی اتفاق می افتد می گيريد. مثال روشنش بازی ناتمام است و انار بانو و پسرهايش. می خواهم بدانم چقدر در واقعيت دستکاری و دخالت می کنيد؟ مثلا پايان بندی انار بانو - لابد مانند کل داستان - دستکاری شده به معنای دخالت در واقعيت به نظر می آيد وگرنه بايد پذيرفت که برخی واقعيات روزمره زندگی از کابوس هولناک ترند.

من از آن دسته نويسندگانی که داستان هايشان را ابداع می کنند و با قوه تخيل می نويسند، نيستم. بايد که اتفاق های داستانم را تجربه کرده باشم. حتا اگر يک برخورد ساده باشد. يک اتفاق کوچک تلنگر به ذهنم می زند، در يادم می ماند و يواش يواش تبديل به داستانی مفصل می شود. بعضی از قصه هايم از ابتدا تا آخر واقعی اند مثل سفر بزرگ امينه، خدمتکار، انار بانو. بعضی ها به دور يک حرف يا يک شخصيت تنيده شده اند. مثل درخت گلابی يا جايی ديگر. اما، همان طور که گفتم، بازگويی رويداد های واقعی کافی نيست. امينه خدمتکار بنگالی من بود و به پاريس آمد. اما من حرف های خودم را در لابلای واقعه های واقعی آن قرار دادم. در قصه امينه موضوع انتخاب و سرنوشت بن مايه آن بود. آيا امينه می توانست سرنوشت اش را تغيير دهد؟ زينب، در قصه خدمتکار از پيش محکوم است زيرا همه حقوقِ انسانی و مدنی از او سلب شده. او متعلق به جامعه ای مرد سالار است که برای زنی مثل او حق زيستن قائل نيست. امينه، بر عکس، از آنجايی که وارد جامعه ای دمکراتيک شده و چيزی به نامِ قانون را کشف کرده است، عليه قوانينی که دست و پايش را بسته عصيان می کند و موفق می شود.

انار بانو را به راستی در فرودگاه تهران ديدم و شناختم. داستان او را، لحظه به لحظه، به همان شکلی که اتفاق افتاد، نوشتم. انار بانو، مثل صد ها مادر پير، قربانی انفلاب است. به دنبال پسرهايش در به در و آواره شده است. اما، در جوار زندگی او، زندگی ديگری هم جاری است و آن حيات سرگردان راوی داستان است. او نيز، ميان رفت و برگشت های مداوم ، به دنبال جايی ديگر می گردد، شهری خيالی که دست يافتنی است. او نيز مانند انار بانو مسافری گم گشته است و در جستجوی مکانی فراسوی مرزهای آشناست، جايی که شايد به باورهای درونی و خواسته های دلش نزديک باشد، جايی ديگر. آخر داستان هم معلوم نيست. بر عهده نويسنده است تا آن را تعيين کند. ده ها تلفن از آدم های مختلف داشتم که نگران سرنوشت انار بانو بودند و می خواستند بدانند چه بر سر او آمد؟ آيا گم شد؟ به پسرهايش رسيد؟ برگشت ايران؟ من نمی دانم و دلم می خواهد کسی ديگر به من بگويد.

 من از آن دسته نويسندگانی که داستان هايشان را ابداع می کنند و با قوه تخيل می نويسند، نيستم. بايد که اتفاق های داستانم را تجربه کرده باشم. حتا اگر يک برخورد ساده باشد. يک اتفاق کوچک تلنگر به ذهنم می زند، در يادم می ماند و يواش يواش تبديل به داستانی مفصل می شود. بعضی از قصه هايم از ابتدا تا آخر واقعی اند مثل سفر بزرگ امينه، خدمتکار، انار بانو. بعضی ها به دور يک حرف يا يک شخصيت تنيده شده اند. مثل درخت گلابی يا جايی ديگر
 

  • خاطرات پراکنده در عين حال نوعی خاطرات کودکی هم هست. آيا در زندگی واقعی خود، خاطره می نويسيد؟ مثلا از روزگار گذشته خاطراتی نوشته ايد که در نوشتن داستان های خاطرات پراکنده به کمکتان می آيد؟

نخير ژورنال يا کتابچه خاطرات شخصی ندارم. يادداشت هايی پراکنده، در کتابچه هايی که نمی دانم کجا انداخته ام، دارم. گه گاه، درباره يک کتاب يا ملاقاتی شيرين با دوستی در سفر، يا حرفی که سخت به دلم نشسته، روی تکه کاغذی سفيد، يا در حاشيه يک روزنامه، يا رسيد بانک و قبض لباسشويی، دو سه خط نوشته ام. همين.

  • آيا از شمارگان کتاب هايتان در ايران راضی هستيد؟ اين تيراژ در مقايسه با تيراژ کتابهايی که به فرانسه چاپ کرده ايد، چگونه است؟

خدا را شکر پرسش ها تمام شد. بله، از فروش کتاب هايم در ايران راضی هستم من خواننده های باوفايم را دارم. مهم نيست که تعدادشان به صد هزار نفر نمی رسد. يا چاپ کتاب هايم به هفده و بيست و سی نرسيده است. همين تعداد خواننده وفادار از سرم هم زياد است.

 
 
روی جلد کتاب خواب زمستانی از ديروز به فردا
نقدی بر آثار گلی ترقی
 
 
روی جلد کتاب جايی ديگر نمونه نثر گلی ترقی
پاره ای از داستان 'درخت گلابی'
 
 
روی جلد کتاب دو دنيا گلی ترقی
نگاهی به زندگی و فهرست آثار
 
 
رضا قاسمی گفتگو با رضا قاسمی
'در عين حال که آدم بی‌ريشه ‌ای بودم همزمان ريشه ‌ام در فرهنگ تمام اقوام ايرانی بود'
 
 
.ادبيات
نگاهی به آثار مهشيد اميرشاهی، عباس معروفی، رضا قاسمی و گلی ترقی و گفتگو با آنها
 
 
مطالب مرتبط
 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران