BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 16:49 گرينويچ - جمعه 24 سپتامبر 2004
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
عدنان غريفی: من عاشق زندگی شهری هستم
 

 
 
عدنان غريفی
عدنان غريفی، نويسنده و شاعر ايرانی مقيم هلند است. سالهاست که قصه می نويسد اما آثار منتشر شده زيادی ندارد. گفتگو با عدنان غريفی اندک اندک، طی چند گفتگوی تلفنی و مبادله چند "ای- ميل" (نامه الکترونيکی) شکل گرفت.

  • جامعه ادبی ايران سالهاست که با نام عدنان غريفی به عنوان داستان نويس و گاه شاعر و روزنامه نگار آشناست. پس می توان شما را نويسنده ای کهنه کار و باسابقه دانست، اما اگر بخواهيم از روی آثار منتشرشده شما قضاوت کنيم، نبايد شما را نويسنده پرکاری بدانيم. کار ادبی چقدر از زندگی شما را پر می کند؟

داری می گويی: کم چاپ کرده ای، پس کم کارکرده ای! خوب نيما يوشيج هم وقتی زنده بود کم چاپ کرد (البته دور از جون؛ اميدوارم صد و پنجاه سال عمر کنم و صد و پنجاه کتاب چاپ کنم!) اميلی ديکنسن شاعره بزرگ آمريکايی از او بدتر. از ۱۷۷۵ شعرش در زمان حياتش فقط بيست سی تايی چاپ کرد. من حقيقتش نگران اين نيستم. بزرگترين نگرانی من اين است که چيزی بنويسم که به لعنت ابليس هم نيارزد؛ چيزی که حتی نشود يک بار هم خواندش، مثل خيلی چيزهايی که من طاقت ندارم حتی يک بار هم يخوانم.

  • چرا؟ فکر نمی کنيد بايد صبر و تحمل بيشتری داشته باشيد؟

 به نظرم اين يک نقص تاريخی ما در همه زمينه ها از دوران باستان تا امروز است: ما محلی و بومی گرا و جمع و جهان گريزيم. هنگام نوشتن چيزی به نام مسئله انسانی، مسئله مبتلا به بشری ذهن ما را جلب نمی کند.
 
عدنان غريفی
ای بابا! تمام عمر من در صبر گذشته! از ۲۸ ام آن ماه (عنوان يک مجموعه داستان کوتاه من است که هنوز چاپ نشده) تا همين الساعه. اگر داستان کوتاه باشد، يکی دو صفحه، و اگر رمان باشد، چند صفحه می خوانم. ولی باور کن در اکثر موارد از زحمتم پشيمان می شوم. جز بزرگان متقدم، از نسل خودم به بعد من فقط کارهای اندک ناصر تقوايی و به طور کلی عمده کارهای احمد محمود را با رغبت می خوانم. همانطور که گمان می کنم اگر فروغ فرخزاد می ماند بزرگترين، و به معنای واقعی کلمه، جهانی ترين شاعر معاصر ايرانی می شد، ناصر تقوايی هم اگر به قصه نويسی ادامه می داد بزرگترين و جهانی ترين نويسنده ايران می شد. وجه مشترک اين دو داشتن وجدان جهانی است.

به نظرم اين يک نقص تاريخی ما در همه زمينه ها از دوران باستان تا به امروز است: ما محلی و بومی گرا و جمع و جهان گريزيم. هنگام نوشتن چيزی به نام مسئله انسانی، مسئله مبتلا به بشری ذهن ما را جلب نمی کند. از ميان داستانهای ايرانی که اگر به زبانهای ديگر ترجمه شوند، داستان های ناصر تقوايی است که تقريبا خوب فهميده می شوند.

البته من نويسندگان ايرانی مورد علاقه خودم را دارم. مهشيد امير شاهی و گلی ترقی ماه می نويسند. من عاشق فارسی اينها هستم. خوب، عجيب نيست؛ اينها خيلی خوب می دانند چگونه از زبان بهره بگيرند. احتمالا چون تهرانی هستند. تهران که بيخود پايتخت نشده. مردمش آگاهترين و پيشرفته ترين مردم ايران هستند. زبان و لهجه تهرانی به شيرينی عسل است. شخصا عاشق آن هستم. به علاوه اين دو نويسنده بسيار با دانش و فضيلت هستند. مهم ترين وظيفه نويسنده اين است که بداند زبان را در عمل چگونه مورد استفاده قرار دهد. آنچه که مورد نظر بيشتر نويسنده های ماست اين است که مسائل و مسائل و باز مسائل را به صورت حتی خيلی عامشان بکار گيرند، و اين، ادبيات نيست.

من نمی خواهم بگويم که بعد از يک عمر خواندن حالا ديگر خواننده کارکشته ای شده ام. اما اصل قضيه يک چيز ديگر است. نوشتن، گرچه در آغاز استعداد ذاتی می خواهد، اما به طور کلی فن است. شما اين فن را بايد بلد باشيد؛ بايد ياد بگيريد. ماياکوفسکی در جايی حرف جالبی زده است. او گفته که شاعر هم مثل پزشک است. چطور هر موقع از پزشک خواستی بايد بتواند طبابت کند، شاعر هم هميشه بايد بتواند شعر بگويد. خوب، البته اين حرف کمی افراطی است، چون پزشک پيشاپيش همه چيز را می داند، هم علمش را دارد، هم ابزارش را؛ شاعر و هنرمند اصولا اين طور نيست. او البته بايد هنرش را ياد گرفته باشد، اما فراموش نکنيم که هر کار هنری و ادبی اصيلی منحصر به فرد است. هنرمند و نويسنده "برای شکل دادنش" بايد جان بکند، اگرچه به حد کافی بايد کارش را شناخته باشد.

درسهايی را که توی دانشگاه های غربی و شرق سوسياليست سابق می دادند درس های بيخودی نبوده اند. (من فکر نمی کنم ما چنين چيزی داشته باشيم. دانشگاههای ما از اين ناپرهيزيها نمی کنند. خيلی خيلی سنتی و دست به عصا هستند، اشتباه می کنم؟) قصه بايد از همان خط اول آدم را بگيرد. دوست نويسنده ای دارم که خودش را صد بار بيشتر از قصه هايش دوست دارم. آخ که چقدر ملال انگيز می نوشت و لابد همچنان می نويسد. خيال می کرد اگر درباره پرولتاريا بنويسد جواز ابدی نويسنده خوب بودن برايش صادر شده است! راستش من نمی دانم چرا می نويسد. به نظرم به نفع پرولتارياست اگر ننويسد!

 يکی از رازهای ماندگاری دقت نويسنده در امور بسيار پيش پا افتاده است، و يافتن زوايايی که از آنجا به موضوع نگاه نشده است. علت توجه نويسنده به امر بسيار عادی، شمول آن است؛ امر عادی است؛ يعنی توسط اکثريت مردم مورد استفاده است؛ پس قابل توجه است؛ و از همينجا، عنايت به زوايای ناشناخته می آيد.
 
عدنان غريفی
اين دوست حتی وقتی که قصه کوتاه می نوشت اول دو صفحه اوضاع جوی و اينجور چيزها را می گفت. به او می گفتم: نازنين، مگر تو مأمور اداره هواشناسی هستی که اينقدر اوضاع جوی و محيط را شرح می دهی! چرا صاف نمی روی توی موضوع؟ خوب، اين نشان می داد که دوست من نويسنده کم استعدادی بوده؛ و هنوز هم همينطور است. در داستان، چه کوتاهش چه بلندش، اگر هواشناسی تکه ای از امر شخصيت سازی نباشد، شرح اوضاع جوی يک پاپاسی نمی ارزد. جملات اول هر داستانی بايد مثل برق آدم را بگيرند. نويسندگان بسيار بزرگی گفته اند که گاهی برايشان پيش آمده که از داستانشان جز يک جمله درخشان چيزی نمی دانستند، منتها آن جمله چنان پر از نيرو و انرژی بوده که به "مضمون داستان" قدرت تجلی داده. فکر، اساسی ترين بخش داستان نيست؛ زبان، چرا، هست.

  • شما می دانيد کدام کارتان می ماند کدام نمی ماند؟

من کارهای ناتمام زياد دارم. يکی از اين کارها کتابی است با عنوان عمومی "راز جاودانه ها". يک همچه چيزی. من در جستجوی يافتن پاسخ به اين سؤال بودم: راز ماندگاری "آنا کارنينا"، "جنگ و صلح"، "مادام بوواری"، و شاهکارهای ادبی ديگر در چيست؟ به بعضی چيزهای عام رسيدم. من متوجه شدم که در کمتر کار ماندگاری بدعت های عجيب و غريب زبانی هست. درست است که پيش آمده است که در بعضی متون شکسپيری واژه هايی پيدا کرده اند که در چنته هيچ عطاری پيدا نشده، اما بعد معلوم شده که تقصير بی اطلاعی اطرافيان بوده است، چون آن واژه توسط، مثلا ماهيگيران فلان بندر مورد استفاده قرار می گرفته. خلاصه اينکه؛ نويسنده های بزرگ واژه درست نمی کنند. آنها نمی خواهند خواننده های خود را با قضايای زبانشناسی سرگرم يا گرفتار کنند. هيچ پديده ای نيست که نشود آن را با زبان موجود بيان کرد. يک نويسنده بزرگ می خواهد هرچه زودتر خواننده را برای دستيابی به مفاهيم و معانی مورد نظر خويش آماده کند.

يکی ديگر از رازهای ماندگاری دقت نويسنده در امور بسيار پيش پا افتاده است، و يافتن زوايايی که از آنجا به موضوع نگاه نشده است. علت توجه نويسنده به امر بسيار عادی، شمول آن است؛ امر عادی است؛ يعنی توسط اکثريت مردم مورد استفاده است؛ پس قابل توجه است؛ و از همينجا، عنايت به زوايای ناشناخته می آيد. رفتن ماهيگيران به دريا و رودررويی با کوسه ها يک کار عادی و روزانه ماهيگيران است، اما ببينيد که ارنست همينگوی چه شاهکاری از امر عادی آفريده است.

راز ديگر استفاده ويژه از زبان است، به نحوی که در عين حال که زبان بسيار عادی به نظر می رسد، اما خواننده احساس می کند که در به کارگيری نويسنده از زبان يک راز هست. حافظ و شکسپير و دانته و ابوالعلاء معری دارای چنين ويژگی هستند. هرگاه زبان نوشتار ارتباط خود را با زبانی متعادل بين زبان استاندارد و زبان گفتار قطع کند، و به سمت يکی از اين دو مايل شود، بدانيد که انحطاط آن زبان شروع شده است.

هر نويسنده جدی خواهان ماندگاری است، و مخصوصا در دوره بلوغ حرفه ای، تلاش او در اين زمينه بيشتر و پخته تر می شود. اين يک خواست خودخواهانه نيست. ماندگاری به عنوان تداوم برترين ارزش های انسانی است، وگرنه هر نويسنده ای می داند که بعد از رفتنش هيچ دخالت مستقيمی در زندگی آدمها نمی تواند داشته باشد و مجال بازگشت هم وجود ندارد؛ حداقل در اين دنيا! من می توانم به شما بگويم که داستانهايی باقی می مانند که به اساسی ترين مسائل انسان با ديد و تجربه فردی نويسنده، با عنايت به زبان به عنوان هم وسيله و هم هدف بپردازند.

  • از شما تا کنون چه کارهائی چاپ شده است؟

من سه مجموعه قصه و پنج مجموعه شعر چاپ کرده ام. روی هم هشت تا. من با شما موافقم که اينها کم اند؛ خيلی کم، ولی چه می شود کرد. همين است که هست.

اول يک مجموعه قصه به نام "شنل پوش در مه"، در آوردم. بيشتر قصه های اين مجموعه توی "خوشه" به سردبيری احمد شاملو در آمده بودند. شاملو از کارهای من خوشش می آمد. (حالا بعضی ها خواهند گفت: "بده مرد؛ تو نگو؛ بگذار ديگران بگويند." من هم در جواب می گويم: من که از خودم تعريف نکردم، گفتم کس ديگری تعريف کرده است!)

بگذاريد يک خاطره تعريف کنم. يکی از دو سه" لال بازی" را که نوشته بودم شاملو در "خوشه" چاپ کرد. يک روز يکی از دوستان را ديدم (به نظرم ناصر تقوايی بود) که به من گفت سيروس طاهباز با تو يک کار فوری دارد. سيروس را پيدا کردم. می پرسم: "چيه سيروس جان؟" می گويد: "شاملو کارت داره" و اين را با هيجان زيادی گفت. "از لال بازيت خيلی خوشش آمده و می خواد تو رو ببينه." خوشحال شدم.

 هر نويسنده جدی خواهان ماندگاری است، و مخصوصا در دوره بلوغ حرفه ای، تلاش او در اين زمينه بيشتر و پخته تر می شود. اين يک خواست خودخواهانه نيست. ماندگاری به عنوان تداوم برترين ارزش های انسانی است، وگرنه هر نويسنده ای می داند که بعد از رفتنش هيچ دخالت مستقيمی در زندگی آدمها نمی تواند داشته باشد و مجال بازگشت هم وجود ندارد.
 
عدنان غريفی

ديدار با شاملو برای من بسيار لذت بخش بود. او که بيست و اندی سال از من بزرگتر بود، و آنهمه شهرت و معروفيت داشت، مثل يک همطراز، چه از نظر سنی و چه از نظر مقام و منزلت، با من صحبت کرد؛ صحبت های عادی برای آشنايی بيشتر. من بر اين باورم که شاملو يک کودک گنده بود؛ يک بچه غول زيبا. خلاصه از آن روز با "خوشه" همکاری بيشتری کردم. چند قصه از انگليسی و عربی ترجمه کردم. دو سه تاشان از ادبيات معاصر کوبا بود که خيال داشتم کتابش را چاپ کنم و تا همين حالا که دو دهه و اندی از ترجمه کتاب می گذرد، همچنان دلم می خواهد آن را چاپ کنم!

يادم می آيد که يکی از اين قصه ها غوغايی به پا کرد. اسم اين قصه "اتاق" اثر کولياکف، نويسنده (برخلاف اسمش) آمريکايی بود. از نسل بازگشته های از جنگ ويتنام بود که از اينکه سرمايه داری آمريکايی به بهانه دفاع از "منافع ملی" جوانان را درگير جنگهايی کرده بود که به آنها مربوط نبود و تجاوز به حقوق ملل ديگر بود، سخت عصبانی و معترض بودند. قصه درباره قهرمانی يک کودک ويتنامی بود که ارتش قدر قدرت آمريکا را در يک عمل انقلابی به خاک سياه نشاند. شاملو برای روی جلد آن شماره "خوشه" کار يک نقاش فرانسوی را انتخاب کرد: عکس زنی ويتنامی را در حال شير دادن به بچه اش نشان می داد که در عين حال گريه می کرد. اما از چشمهای او نه اشک بلکه بمب و موشک می باريد. آن موقع ها جنبش انقلابی و مبارزه مسلحانه در ايران شکل حاکم مبارزه بود و به سرعت داشت رشد می کرد. دانشجويان اين داستان را که نشان دهنده قهرمانی يک ملت بود و ثابت می کرد که آمريکا شکست ناپذير نيست و اگر خلق بخواهد هيچ قدرتی قادر به مقاومت در برابر اراده او نخواهد بود، بارها و بارها اين داستان را تکثير کرده در سراسر دانشگاه های کشور توزيع کردند.

زمانی که من در خوشه کار می کردم (تا زمان دستگيری) يکی از زيباترين دوره های زندگی من همکاری با شاملو بود. شاملو يک انسان به تمام معنا بود؛ يک انسان به تمام معنا مدرن؛ يک انسان مردم دوست؛ شاملو واقعا مردمی بود؛ من از اين دوره همکاری با خوشه که بانی خيرش مرحوم سيروس طاهباز بود خاطرات خوبی دارم که بعضی از آنها را اينجا و آنجا گفته و نوشته ام.

  • خوب حالا اگر اشکالی ندارد اينجا هم بگوئيد.

نه، چه اشکالی دارد. شاملو علاوه بر اينکه يک شاعر بزرگ بود، روزنامه نگار قهاری هم بود. يک بار سالگرد مرگ غلامرضا تختی بود. شاملو می خواست به اين خاطر يک کار درست و حسابی بکند، اما ساواک نمی گذاشت. روی جلد آن شماره "خوشه" را شاملو سه بار به چاپخانه فرستاد. بار آخر ساواک رضايت داد. شاملو زير نمی دانم عکس يا متن روی جلد بند شعری از محمود مشرف آزاد تهرانی ( م. آزاد) گذاشت. نمی دانم ساواکی ها به چه دليل اجازه دادند. لابد فکر می کردند که م. آزاد عاشقانه گوست و اهل انقلاب و اينجور حرفها نيست. بعدها معلوم شد که شعر او از همه آلترناتيوهای پيشين سياسی تر و قوی تر بود.

يک خاطره ديگر: به مناسبت "جشنهای دوهزار و پانصد سال شاهنشاهی" نشريه خوشه هم می بايست مثل ساير نشريات مطالب اختصاصی داشته باشد. ابتکار شاملو در اين باره نبوغ آميز بود. او همه مطالب مربوط به اين مناسبت را در بخش جداگانه ای در وسط مجله گذاشت. فردا که مجله در آمد، من از محل اقامتم که شهرآرا بود شاهد بودم که مردم بخش وسط مربوط به آن جشن های تحميلی را قلفتی کنده و اين ور و آن ور توی کوچه و خيابان و جوی آب انداخته بودند. به اين ترتيب حدود عشق مردم به رژيم شاهنشاهی معلوم شد!

خلاصه من از آن دوره زيبا، با همه کوتاهيش، به علت حضور شاملو، خاطرات زيادی دارم که همه آنها نشان دهنده شهامت و شيردلی اين شاعر بزرگ بود.

  • شما انگار خود شاملو را بيشتر دوست داشتيد، تا شعرش را. درست است؟

البته نه تا اين حد. من در هرحال شعر شاملو را دوست داشتم، اما نه به اندازه شعر مهدی اخوان ثالث. من عاشق اخلاق خاکی و در عين حال محکم شاملو بودم. اما اخوان ثالث با چند شعرش ثابت کرده که در شعر نابغه است. من بی هيچ ملاحظه ای او را کنار حافظ و سعدی و مولوی و.... می گذارم. البته کمبودهای منشی و فکری اخوان ثالث را نمی پسندم، اما او بزرگترين شاعر معاصر ما بعد از نيماست. من به خاطر فقط "زمستان"ش همه کسری های شخصی او را تحمل می کردم.

  • نظرتان درباره شعرهای سهراب سپهری چيست؟

اشعار سهراب سپهری برايم جذاب نيستند. اينها همه سليقه ای و به نوعی روحی است؛ درست شبيه بی علاقگی من به داستانهای مربوط به زندگی روستايی. من گويش، مخصوصا گويش های روستايی را دوست ندارم؛ اصلا بدم می آيد. می بخشيد، با همين صراحت. من عاشق زندگی شهری و شهر هستم. کافه دوست دارم. سينما دوست دارم. درخت های شهری را بيشتر از درخت های دهاتی دوست دارم! دوست دارم با محبوبم زير درختهای شهری راه بروم، نه وسط درخت های ده. سليقه است ديگر. نمی دانم چرا فکر می کنم که ده غير واقعی است، و من عاشق واقعيت هستم. البته که طبيعت را دوست دارم؛ اما برای تفريح. من اگر بميرم حاضر نيستم در ده زندگی کنم. البته اين وضع به مناطق ما مربوط می شود. در غرب مفهوم ده و شهر از بين رفته است. همه جا مدرن است؛ هم ده، هم شهر. من واقعا از آدم دهاتی و ساده لوح خسته می شوم. صفای روستايی هم حاليم نيست!

  • درباره آن لال بازی يک بار به من گفتيد که قرار بود فيلم شود. چطور شد؟

روز خاکسپاری فروغ فرخزاد من از آبادان به تهران آمدم. طی مراسم ناصر تقوايی به من گفت که می خواهد از روی آن لال بازی يک فيلم بسازد. حقيقتش من توی باغ نبودم. مرگ فروغ داغانم کرده بود. از نظر روحی اتفاقاتی برايم افتاد که ناصر مؤذن شاهدش بود. من به نحو غريبی فکر می کردم، و هنوز هم فکر می کنم، که فروغ خواهر توأمان، و در عين حال خواهر بزرگ من است. شدت احساس عاطفی من به فروغ را شما می توانيد در مقاله - قصه "فروغ در خواب" که اول در مجله خودمان، در "هنر و ادبيات جنوب"، و بعد در کتاب "شنل پوش در مه" درآمد ببينيد. من احساس نزديکی روحی عجيبی با فروغ می کردم. بعدها که به آن فکر می کردم با تعجب از خودم می پرسيدم آن حالات روحی چه معنا داشتند؟ حقيقتش ديگر دنبال نکردم که جريان فيلم چی شد.

  • درباره مجموعه داستان "شنل پوش در مه" حرف بزنيد.

من جدا لجم می گيرد وقتی می گويند اين کتاب سوررئاليستی است. اينهمه عرفان و تصوف و عوالم خاص در زندگی ما هست که سوررئاليسم به گردش نمی رسد. اين داستانها محصول دورانی از زندگی من بودند که من شناختی که بعدها، بيشتر از زندان، از واقعيت پيدا کردم نداشتم. در نتيجه به جهانی به گونه ای "ماورايی" روی آوردم؛ جهانی که سازنده آن در واقع بی بی جانم بود(مادر بزرگ).

تمام کودکی من پر از عوالم عجيبی است که بی بی جانم از يکسو، و پدرم، از سوی ديگر، تصويرگر آنها بودند. پدرم در داستانهای طولانی زمستانيش هر شب بخشی از آنها را برای ما تعريف می کرد، فضايل انسانی مردم ما را به نمايش می گذاشت. يادآوری کنم که در زندگی داستانی ما فرهنگ "فارس" هيچ جائی نداشت. خوب، کاملا طبيعی بود. ما عرب بوديم. داستانهای پدرم داستانهای اساطيری عرب بود: عنتره و عبله، ابوزيد الهلالی، قيس و لبنا، خوله بنت الازور الاسدی، اسماء بنت ابوبکر الصديق و جز اينها. حالا هم به برکت ماهواره می توانم سريالهای زيبايی که، اغلب فيلمسازان سوری، درباره داستانهای اسطوره ای اعراب می سازند ببينم و کيف کنم.

به نظر من انسان زمانی می تواند به فرهنگ ملل ديگر احترام بگذارد که در وهله اول به فرهنگ ملی خودش احترام بگذارد. من يکپارچگی همه اقوام ايران را امری خجسته می دانم و همه آنها نزد من محترم و عزيزند. همه آنها، فارس ها، ترکها، بلوچ ها، کردها، همه، همه خواهران و برادران من هستند و از جهت انسانی هيچ تفاوتی با ابنای قوم خودم نزد من ندارند. خلاصه...

  • ببخشيد... بگذاريد همين جا يک سؤالی بکنم: آيا شما به عربی می نويسيد؟

نخير نمی نويسم. بلد نيستم بنويسم. جرئت ندارم بنويسم. درست است که من اصلا عرب هستم، اما من عربی را پيش خودم ياد گرفتم. توی مدرسه ما حق نداشتيم و نداريم که به زبان مادريمان درس بخوانيم. بايد به زبان فارسی درس بخوانيم. يک جايی خواندم که مشاوران رضا شاه به او گفته بودند که برای حفظ وحدت ملی همه بايد به زبان فارسی حرف بزنند. آن پدر و پسر وحدت و منافع ملی را در آن می دانستند.

 به نظر من انسان زمانی می تواند به فرهنگ ملل ديگر احترام بگذارد که در وهله اول به فرهنگ ملی خودش احترام بگذارد
 
عدنان غريفی
يک چيز خنده داری برای شما تعريف کنم. ما در درس عربی يک معلم فارس داشتيم. خوب، برای محصلان فارس مشکل بود که حروف ذ يا ص يا ض يا ط يا ظ را مثل ما تلفظ کنند. حق داشتند، عرب که نبودند. ولی ما که عرب بوديم و برايمان سخت نبود راحت تلفظ می کرديم. اما معلم ما شاکی بود. می دانی چرا؟ چون می گفت که ما ذ، ض، و ظ همه را از دم بايد ز تلفظ کنيم.
می گفتيم: "ولی آقا... اين غلطه."
- " چرا غلطه؟"
- "چون عربها اينجور تلفظ نمی کنند."
- "خوب، نکنند، به شما چه؟"
- "به ما چه؟! ما عربيم، آقا."
- "کی ميگه شما عربيد؟ شما عرب زبانيد، پسرم."
- "يعنی چه عرب زبان؟ عربيم ديگه!"
- "نه عزيزم؛ شما عرب زبانيد، ايرانی عرب زبان."
ما که از اين حرفها خنده مان می گرفت سر به سرش می گذاشتيم:
"البته آقا شما عقلتان بيشتر از ما می رسد.... اما ببينم، ميشه گفت که شما هم ايرانی نيستيد، بلکه عربهای فارس زبانيد، ها، ميشه؟"
- "اين مزخرفات چيه بچه؟"
- "اين مزخرفات عين مزخرفات شماست، آقا."
طبيعی بود که ما را از کلاس بيرون می انداخت. اما اگر اين کار را نمی کرد يک جور ديگر باز سر بسرش می گذاشتيم.
"ولی ناراحت نباشين آقا... ما در کلاس فارسی همه را ز تلفظ می کنيم."

گويا مشاوران رضا شاه به او گفته بودند که اگر به اينها (عربها، ترکها و بقيه اقوام ديگر) اجازه بدهيد که امور منطقه ای شان را به زبان خودشان حل و فصل کنند، فردا حتما ادعای جدايی خواهند کرد.

به نظر من مشاوران رضا شاه دورانديشی کافی نداشتند. حق برابر ميان اقوام گوناگون است که وحدت ملی را محکم می کند، نه محروم کردن بخشی از مردم از حقوق مدنی شان. البته هرچند می دانم که زبان يک ابزار مکانيکی نيست و تمام فرهنگ و عادات يک قوم در آن منعکس است، اما در شرايط کنونی برای اين موضوع اولويت قائل نيستم. در ايران خوشبختانه مشکل قومی وجود ندارد، و من شخصا به عدالت اجتماعی بيشتر اهميت می دهم تا به حل مسائل قومی.
گفتم که به زبان عربی نمی نويسم. بد نيست يادآوری کنم که من، علاوه بر زبان فارسی، که زبان آموزشی من در همه مراحل آموزشی بود و بر آن بيش از زبان مادريم مسلط هستم، به زبان انگليسی هم شعر می گويم.

  • اجازه بدهيد برگرديم به داستانهای "شنل پوش در مه".

همانطور که گفتم روح "شنل پوش در مه" يک روح عربی است که به زبان زيبای فارسی نوشته شده است. من واقعيت ديگر، واقعيت مشترک، و نه واقعيت جاری و ساری در "شنل پوش در مه" را در زندان کشف کردم؛ نيز پيچيدگی و حقيقت آن را. زندان محل تجربه های فشرده بود. از زندان بود که من يکبار و برای هميشه به واقعيت زندگی روی آوردم تا از آن، واقعيت داستانی خودم را خلق کنم. اگر واقعيت داستانی به همراز طبيعی واقعيت زندگانی تبديل نشود، محصول کار چيزی جز سرگرمی بی خاصيت نخواهد بود. فکر می کنم داستانهای "شنل پوش در مه" را در فاصله سالهای ۱۳۴۲ تا ۴۶ نوشتم. آيا آن زمان "صد سال تنهايی" به فارسی ترجمه شده بود؟ نمی دانم؛ ولی اين را می دانم که وقتی "صد سال تنهايی" را خواندم هيچ تعجب نکردم. اين رمان به نحوی شرح حال گوشه ای از زندگی عجيب و غريب خيلی از افراد مرده و زنده خانواده ما بود.

  • چطور؟ لطفا بيشتر توضيح بدهيد

مثلا مادر بزرگم برای من تعريف می کرد که جدم، مرحوم حاج سيد عدنان غريفی، دو هفته ای يکبار شبی را با خودش خلوت می کرد. بی بی ام با حيرت تعريف می کرد که "من بيدار می ماندم و به در اتاق جدت نگاه می کردم. در ساعت معينی از بعد از نصف شب از اتاق صدای پچپچه بين چند نفر می شنيدم. درست در همين موقع می ديدم از زير در نور تندی دارد بيرون می زند". بی بی من اين چيزها را با نوعی حيرت می گفت و حيرت را به من انتقال می داد. " پدر بزرگم با کی ها حرف می زد، بی بی جان؟"؛ وحشت زده اين را می پرسيدم. بی بی به نقطه ای خيره می شد؛ بعد می گفت: "با... با اولياء".

چه دورانی! کودکی من در حيرانی دنيای ماوراء شناور شده بود. پيش می آمد که شبها تا دير وقت با بی بی می نشستم تا از اين حرفها برايم بزند.

  • از اينکه توی زندان واقع بين شديد و اين عوالم افسونی را رها کرديد ناراحت نيستيد؟

اين عوالم با من هستند، ولی ديگر تأثير مستقيم روی کار قصه نويسيم ندارند.

  • به نظر شما اين مرحله از کار قصه نويسی شما چيزی به شما آموخت؟

گريز دائمی از کليشه؛ تبديل کليشه به چيزی جز آن؛ خيره شدن در امر معتاد، امر عادی. و نمايش امر عادی به شيوه ای غيرکليشه ای. در قصه بايد ارزش زندگی معلوم شود.

  • مجموعه دومتان چه بود؟

کتاب دومم را شمس آل احمد در انتشارات رواق در آورد؛ يک مجموعه شعر به نام "اين سوی عطر قبيله"؛ شعرهايش بدک نبودند، اما من هنوز از زبان مستقل شعری خودم در چهار کتاب ديگرم که سالها بعد در هلند چاپ کردم بسيار دور بودم.

  • مثل اينکه شش تای ديگر را خارج از ايران در آورديد.

 من عاشق زندگی شهری و شهر هستم. کافه دوست دارم. سينما دوست دارم. درخت های شهری را بيشتر از درخت های دهاتی دوست دارم! دوست دارم با محبوبم زير درختهای شهری راه بروم، نه وسط درخت های ده.
 
عدنان غريفی
شش تای ديگر را اينجا و به برکت جيب پسرم سامی، در آوردم. برای در آمدن اين کتابها نيز هيچ تلاشی از جانب من نبود؛ برای در آمدنشان من همکاری کردم، البته. من هيچوقت هيچ تلاشی برای در آوردن کتابهای خودم نکرده ام، ولی برای کتابهای ترجمه ام، چرا، تا آن حد که مثلا به ناشر گفتم: اين کتاب "مردان در آفتاب" اثر غسان کنفانی ، نويسنده فلسطينی، يک شاهکار است. تقريبا به همه زبانهای حسابی دنيا و بعضی از زبانهای نه چندان حسابی منتشر شده است؛ حتی به زبان قاتلان غسان که همان زبان عبری باشد هم در آمده است؛ خوب دوست داری درش بياوی؟ اينطور شد که بيچاره شهاب مقربين، که حالا شاعر و ناشر است، گول خورد و درش آورد؛ خدا می داند چقدر روی اين کتاب ضرر کرد. رمان "ام سعد" را هم پس از انقلاب "انتشارات زن" در آورد، با چاپ اول ده هزار نسخه؛ و ناياب شدن در عرض يک ماه، و تا آمديم چاپ دومش را در بياوريم عالم کن فيکون شد. کتاب "شعرهای تبعيد" از عبدالوهاب البياتی را هم انتشارات رواق در آورد.

به نظرم کاملا تصادفی است که فهرست کتابهای من اينقدر کوتاه است؛ چون من هيچ لجاجتی با کار چاپ ندارم؛ ولی، راستش، هيچوقت چندان شر و شوری هم برای اين کار نداشته ام؛ پيش می آمد، می کردم، البته. اصل برای من خود نوشتن است؛ بقيه به من مربوط نيست. البته من موافق اين طرز تفکر نيستم، ولی، موافق باشم يا نباشم، اين دقيقا همان چيزی است که در مورد من اتفاق افتاده است. همين شش کتاب آخر را - چهارتا شعر، دوتا مجموعه قصه کوتاه - به اصرار پسرم سامی و زنم، سهام، در آوردم.

بعد از انقلاب سی چهل کتاب از خودم و ديگران (ترجمه) آماده چاپ کردم. نمايشنامه هايی را که از زبان انگليسی ترجمه و از برنامه دوم راديو پخش کرده بودم حدود ده - دوازده تا می شدند؛ شعرايی را که در تماشا در طول چند سال معرفی کرده بودم و نيز آنهايی را که از برنامه "شعر قرن بيستم" ساعت يازده شب از برنامه اول راديو ايران پخش کرده بودم، رويهمرفته ده جلد کتاب با قطر معقول می شدند؛ نزديک به شصت -هفتاد داستان کوتاه ترجمه کرده بودم؛ قصه معاصر عرب را ، البته از انگليسی، هم آماده داشتم؛ ادبيات معاصر کوبا هم بود؛ کارهای خودم از شعر و قصه و تحليل و تئوری هم بود؛ مقاله هائی را که در برنامه روزانه خود در برنامه دوم ترجمه کرده بودم ("برای شماخوانده ايم")، چندين مجلد می شدند.

دو رساله درباره دو نمايشنامه آنتون چخوف ، "مرغ دريايی" و "سه خواهر" نوشته بودم از ديدگاهی خاص. قصد داشتم اين کار را ادامه بدهم و همه کارهای آنتون چخوف را تحليل بالينی کنم، به عنوان يک کار نظری از جانب يک نويسنده ايرانی درباره چخوف؛ اما انقلاب پيش آمد و طرح متوقف ماند. از آنجا که چخوف سرور من است، حتما اين طرح را ادامه خواهم داد؛ البته اگر عمری باقی باشد. در ضمن کتابی درباره "بوف کور" صادق هدايت نوشته ام به اسم: "خانه و بيابان پشت خانه"؛ و خيلی چيزهای ديگر که، راستش يادم نيست و حوصله اش را هم ندارم.

در دوره اقامت در فرنگ مجله ادبی "فاخته" را در آوردم؛ هشتمين شماره اش که ويژه ادبيات معاصر ترکيه است؛ سالهاست که آماده است و فعلا توی کامپيوترم الکترون می خورد؛ البته برای اين مردم بزرگ قابلی ندارد، ولی در هر حال گفتيم کاچی به از هيچی.

در يورش ساواک به خانه من در شهرآرا در سال ۱۳۴۶ همه دار و ندار ادبی من به غارت رفت. چند کتاب آماده چاپ داشتم که دوتاشان را بيشتر از همه دوست داشتم که اتفاقا به مفهوم متداول کتاب خلاقه مثل قصه و شعر نبودند. اين دو کتاب که هر کدام حدود ششصد صفحه می شد کتاب نقد تحليلی بودند. يکی درباره ويليام فاکنر ، ديگری درباره فيودور داستايفسکی. هدف اصلی از نوشتن اين دو کتاب مطمئن شدن از توانايی خودم بود. ميخواستم ببينم با خواندن آثار اين نوابغ درسهای نوشتن را آموخته ام يا نه. مجموعه داستان "کار" و دو مجموعه شعر نيز جزو کتابهايی بودند که می خواستم چاپ کنم. يک چمدان پر از قصه و شعر و ترجمه رفت که رفت.

من پانزده سال است که به طور همزمان روی هشت رمان کار ميکنم. اين وجه شباهت من و موتسارت است، وگرنه ازجهات ديگر هيچ شباهتی به هم نداريم!

ديگر مثل سابق داستان کوتاه نمی نويسم؛ محبوبترين فرم برای من "نوولا" novella است، که رمان کوتاه نيست؛ داستانی است که از نظر حجم بين قصه کوتاه و رمان است. اميدوارم اينها را تمام کنم. چندتا از آنها تا يکی دو سال ديگر تمام می شوند؛ تقريبا بطور همزمان. چرا اينجوری؟ چه می دانم. دانشگاه آکسفورد کتابی از نقشه ها و طرحها و افکار خام ميکل آنجلو آنتونيونی در آورده است. تعداد آنها هزار برابر فيلمهايی است که ساخته. گابريل گارسيا مارکز گفته است که يک روز نشسته وعنوان و طرح داستانهای کوتاهی را که خيال نوشتنشان را داشته نوشته است. بعد مثل بچه آدم نشسته و يکی يکی آنها را نوشته است. من هم بايد اين کار را بکنم.

به نظرم چخوف است که می گويد به من فنجانی بدهيد تا از آن يک تراژدی بيافرينم. يک همچه چيزی. وقتی نوشتن را ياد گرفتی کمترين اتفاقی در ذهن تو قالب هنری می گيرد؛ می شود قصه؛ می شود رمان؛ گاهی هم می شود شعر. در زندگی من کاری جز خواندن و نوشتن نکرده ام. نه اهل سفرم، نه اهل تفريح. سر جايم می نشينم و کيف دنيا را می برم.

  • وقت خود را چطور تقسيم می کنيد بين شعر و داستان و ترجمه؟ آيا با برنامه پيش می رويد يا به خواهش دل؟

شعر را نمی شود برنامه ريزی کرد. ياد گرفته ام که حتی اگر در خواب هم آمد، بلند شوم و با خط خرچنگ قورباغه بنويسم. بعد خيلی خيلی رويش کار می کنم.

البته من با اين اصطلاح "خواهش دل" زياد موافق نيستم؛ بوی رمانتيسيزم و حتی بدتر، سانتی مانتاليزم از آن می آيد. به هيچوجه منظور اين نيست که کار هنری يکسره علمی است؛ نه بابا، هنری است، اما هنری علمی.

الهام و اينجور حرفها فقط قدم اول و چه بسا قدم سست اول کار هنری است. بقيه اش جان کندن است. سالها پيش کارهای کالريج را به دستخط خودش ديدم. نسخه اول کار، که اتفاقا محصول "الهام" است، حتی باعث خنده است؛ ولی نسخه آخر شاهکار است. اين مفهوم هنوز در ايران جا نيفتاده است. خلاقيت يعنی کار گل؛ بدتر از کار گل. من حتی اگر کاری را بعد از ده سال کار روانه چاپخانه بکنم باز دست و دلم می لرزد. ما با سفت ترين چيز نرم سر و کار داريم: کلمه.

رک و راست بگويم که من تعهد اجتماعی حاليم نيست. من تعهد هنری حاليم هست. و اين مفهومش آن اصطلاح لعنت شده، "هنر برای هنر" نيست. اين اصطلاحات را سياست بازها به هنر تحميل کردند. تعهد اجتماعی بزرگترين دروغی است که ميلياردها تن کاغذ نازنين، ميليونها روح نجيب، ميلياردها خواننده معصوم را نابود کرده است. خوب معلوم است که من موافق اجرای عدالت اجتماعی هستم. عدالت با ارزشترين چيزی است که می ارزد آدم جانش را فدای آن کند. مبارزه در راه برقراری عدالت يک تعهد اجتماعی است، نه نوشتن يک رمان، يا ساختن يک تابلوی نقاشی، يا سرودن يک شعر. شعری را که آنا آخماتووا برای مسکو گفت همه خلايق را ديوانه کرد... و آنا آخماتووا همان شاعر نابغه ای است که استالين به خونش تشنه بود. نويسنده فقط وقتی که بالغ می شود معنی حرف فاکنر را می فهمد که آفرينش هنری را عرقريزان روح وصف کرده است. معماری "آنا کارانينا"ی لئو تولستوی را هيچ کس نمی تواند خلق کند، جز آن قدرت نامتناهی.

 من باورم نمی شود که در ايران آدم بتواند منظم بشود. من باورم نمی شود که يک بازار کتاب با دو هزار خواننده بتواند آدم را منظم کند. در ايران همه آماتورند، چون بازار کتاب آماتور است، چون خواننده آماتور است. با اين وضع غيرحرفه ای کار پيش نمی رود.
 
عدنان غريفی

تا دو سال پيش من با نظم نسبتا خوبی کار می کردم، اما زنم سکته کرد و همه چيز قاطی پاطی شد. حالا حالش بهتر است، و حال من هم. بچه کوچکم که سرکش است، کمی عاقلتر شده و امسال به دانشگاه می رود. حال پسر بزرگم که چندان مساعد نبود بحمدالله خيلی بهتر شده است. من يک آدم معمولی هستم. مارکس توانست با وجود مرگ جگر گوشه اش، دخترش، به کارش ادامه بدهد، من بچه هايم تب بکنند دست به سياه و سفيد نمی توانم بزنم. اما حالا دارم باز منظم می شوم.

باورم نمی شود که در ايران آدم بتواند منظم بشود. من باورم نمی شود که يک بازار کتاب با دو هزار خواننده بتواند آدم را منظم کند. در ايران همه آماتورند، چون بازار کتاب آماتور است، چون خواننده آماتور است. با اين وضع غيرحرفه ای کار پيش نمی رود. در آمريکا به محض اينکه چند خط از تو چاپ شد، به تو پول می دهند. اينجوری حواست را بيشتر جمع می کنی.

  • ظاهرا پيش از هر چيز داستان کوتاه می نويسيد. اين فرم ادبيات برای شما چه کششی دارد؟

حالا ديگر کمتر داستان کوتاه می نويسم. اما دوست دارم شطحيات مانندی بنويسم. دوست دارم در اين روزگار تمرين سعدی بکنم. البته سعدی حکمت آموز است؛ من چنين قصدی ندارم؛ آنجوری هم البته ديگر نمی شود نوشت؛ قصد من تصوير نوادر حوادث است که در عادی ترين لحظه های زندگی ما اتفاق می افتد. يکی از ويژگی های اين تکه ها اين است که اگر ماجرا سر و ته نداشت هيچ اشکالی ندارد. شما کافی است در طول روز به زندگی خود و ديگران خيره شويد. ببينيد چقدر کارهای بی سرو ته می شود. اين نشان می دهد که سرو ته يک چيز قرار دادی است؛ الزامی نيست.

نوشته بايد خوب باشد؛ خوب معماری شده باشد؛ خوب نوشته شده باشد؛ می خواهد کوتاه باشد، می خواهد بلند. جدا از ارتباط حادثه ای و علت و معلولی "آنا کارنينا"، اين رمان زيبا، مجموعه ای از داستانهای کوتاه شگفت انگيز است.

  • می دانم که ادبيات خارجی را خوب دنبال می کنيد، هم ادبيات انگلوساکسون و هم ادبيات عرب را. علايق ادبی شما چه بوده؟ آيا بر اثر تجربه مهاجرت در آن تحولی پديد آمده؟

نمی دانم دنبال می کنم يا نه، ولی تا آنجا که بتوانم می خوانم. ادبيات عرب را بيشتر می خوانم. اگر ترکی بلد بودم ادبيات ترکی را می خواندم. راستش من ادبيات کلاسيک را بيشتر از مدرنها دوست دارم. و حقيقتش مهاجرت را خيلی نمی فهمم. من عمدتا ساکن دنيای خودم هستم. دنيای خودم هرجا هم بروم با من است.

بيشتر داستانهای خارجی می خوانم تا داخلی. داخلی را سفارشی می خوانم. يعنی اگر، مثلا، دوستم گفت فلانی فلان چيز را نوشته، فلان قصه، فلان شعر محشر است؛ بخوانش! می خوانمش. نه وقت برای تلف کردن دارم، نه اعصاب برای خرد شدن. يکی از جيره های هفتگی من داستانهای کوتاه مجله "نيويورکر" است. همه داستانهای اين نشريه محشرند. آدم کيف می کند. من سفارش می کنم خانمها و آقايان متعهد داستانهای اين مجله را بخوانند تا ببينند تعهد اجتماعی يعنی چه. تعهد اجتماعی همه دست اندرکاران اين نشريه تعهد هنری و ادبی است.

 من پانزده سال است که به طور همزمان روی هشت رمان کار ميکنم. اين وجه شباهت من و موتسارت است، وگرنه ازجهات ديگر هيچ شباهتی به هم نداريم!
 
عدنان غريفی
راستش علايق من به جوهای عجيب غريب و نادر روز به روز کمتر می شود. مثلا من فکر نمی کنم که "صد سال تنهايی" را امروزه روز با همان اشتياق سابق بخوانم. من روز به روز به ادبيات واقعيت امروز، به زبان فاقد خرافه امروز، به عميق ترشدن در کنه واقعيت امروز و بيان آن در زبانی قابل فهم و مناسب و شاعرانه، اما نه سخت، شاعرانه، مثل مثلا سالينجر دهه ۱۹۶۰، من به اينجور چيزها علاقه مند تر شده ام. من به دقت در امر عابر و گذرا علاقه مند شده ام، و اين، تازه، چيز تازه ای نيست، اصلا.... امروز داشتم به چيز خنده دار تراژيکی فکر می کردم.

در دهه ۱۳۴۰ عبارت "منتشر می شود" رسم شده بود؛ به نظرم مرحوم سيروس طاهباز بابش کرده بود. پشت جلد آرش می نوشت "بخوانيد" و چيزهای در آمده را رديف می کرد. در ستون ديگر می نوشت "منتشر می شود" و کارهائی را که قرار بود بزودی در بيايند نام می برد. کاظم رضا، يادش به خير، "لوح" را در می آورد. توی اين لوح تقريبا هر شماره يک چيزی از من بود. کاظم هم به رسم روز "منتشر می شود"ها را رديف می کرد. من خدا وکيلی کارهايی را که ديگر تقريبا آماده بودند می دادم کاظم توی اين محل بگذارد؛ از جمله دو کتابی را که عرض کردم درباره فاکنر و داستايفسکی نوشته بودم. قبل از دستگيری، اسم اين دو کتاب در "منتشر می شود" آمده بود. بعد دستگير شديم. خانه من غارت شد، ازجمله متن اين دو کتاب. از زندان در آمديم. زن گرفتيم. شماره جديد "لوح" در آمد. آگهی هنوز سر جايش بود. انگار نه انگار که ما زندان شده بوديم و کارهامان به غارت رفته بود. به اين می گويند سکون.

  • محيط جنوب تا چه حد در داستان های شما حضور دارد؟ از طرف ديگر، به نظر من در داستان های شما، حتی وقتی از محيط بومی يا اقليمی حرف می زنيد، نوعی ديدگاه جهانی يا روحيه جهان وطنی حاکم است. آيا خودتان به اين بينش جهان وطنی واقف هستيد؟ تجربه مهاجرت چه تأثير داشته بر اين نظرگاه؟

در مجموعه "شنل پوش در مه" جز "فروغ در خواب" داستانها همه فضای جنوبی دارند. تازه آبکندهای همين تکه هم مال جنوب هستند. اگر به خرمشهر آن روزگار می آمديد آن آبکندها را نشانتان می دادم. دست شما را می گرفتم و به اصطبل يکی از شيوخ عرب می بردم تا اسبهای زيبای عرب را ببينيد. چنين تصوری ويژگی عام قصه است. اما من اگر از امر جزء به امر کل نرسم قادر به نوشتن نخواهم بود. منتها کوشش من اين است که جزء و کل چنان در هم ادغام شوند که به جنبه هنری کار لطمه وارد نشود. يعنی اينکه تلاش من بر اين است که شما قصه بخوانيد، و از قصه لذت ببريد. برای من اول لذت است و بعد چيزهای ديگر؛ اما اين چيزهای ديگر حتما بايد باشند وگرنه کار صرفا يک چيز محدود خصوصی می شود. البته اين هم هست که هر ماجرايی که خوب گفته شود خود بخود امر عام را با خود خواهد داشت؛ چون امر عام مسلط است، اگر چه آنچه که مرئی است امر خاص است.

ببينيد، حقيقتش من در مملکت خودم هستم، نه ايران، مملکت توی سرم، کشور ادبيات، کشور نگرش استتيکی به جهان. جز عوارض ظاهری تغيير اساسی در مملکت توی سر من اتفاق نيفتاده. البته که رتوش شده است؛ خوب هم رتوش شده است. من چيزهای زيادی مخصوصا از اين سرزمين مقدس و مردم متمدنش، مردم بزرگ سرزمين کوچک هلند، آموختم، البته خيلی دير و با مقاومت ناشی از تيرگی جان، که حق عبور نمی داد. بزرگترين آموزشم که همچنان هم ادامه دارد عادی بودن است؛ عادی رفتار کردن؛ واقع بين و واقعا واقع بين شدن؛ قانع بودن و تمتع از همين زندگی مادی، و قانع نبودن در قلمرو معنوی. مهاجرت هرچه شفافتر بودن را به من آموخته است، اگر چه هنوز از شفافيت هلندی بسی دورم. تيره هستم من هنوز، مثل همه اذهان منطقه خاورميانه ای خودم. نمی دانم از گذر عمر است و کسب تجربه، يا زندگی در ميان اين مردم؛ هرچه هست من شفافتر شده ام.

  • يکبار برايم گفتيد که از وضعيت نشر آثارتان چنان سرخورده ايد که ديگر قصد نداريد چيزی منتشر کنيد. آيا اين شرايط یأس انگيز عمومی است يا خاص نويسندگان مهاجر است؟

به نظرم جامعه ما چه در داخل و چه در خارج وضعيت بسيار پيچيده ای دارد. ببينيد، مثلا همين مسئله کتاب نخواندن. اين موضوع فقط مربوط به داخل کشور نيست، دامنگير ايرانيان خارج از کشور هم هست. بنابراين يک بلای عمومی است؛ اين يک بيماری فرهنگی است. يک روز يک آقايی که خودش را سخت سياسی و آنهم سياسی چپ می دانست در بيمارستان به عيادت من آمد. نمی دانم چطور شد از او پرسيدم: رمان ميخوانی؟ خيلی صميمانه به من گفت: متأسفانه نه، چون مطالعات جدی نمی گذارد. مطالعات جدی! اين يک تراژدی است. طيف وسيعی از مبارزان چپگرای ما اصولا آفرينش هنری را جدی نمی گيرند، و از آن صرفا به عنوان وسيله ای برای کمک به تبليغ سياسی استفاده می کنند.

همه مهاجران باسواد هستند، و خيلی از آنها دارای مدارک بالای دانشگاهی، با وجود این کمتر کسی در ميان اينان هست که علاقه ای به کتاب خواندن، و به ويژه کتاب ادبی داشته باشد. غم انگيز است ولی می گويم. از ميان کسانی که کارهای مرا خوانده اند و می گويند از آنها لذت برده اند و حتی با هيجان درباره آنها حرف می زنند، حتی يکی هم نبوده که بتواند بگويد که واقعا به چه دليل از آنها خوشش آمده. به سخنی ديگر، خوانندگان ستايشگر کارهای ما به شيوه ای پر از سوء فهم و سوء تفاهم از کارهای ما لذت می برند. در ميان اينها کمتر کسی است که بويی از نقد ادبی برده باشد.

خوانندگان ما عموما حساسيت لغوی ندارند، فاقد قدرت تشخيص و تميز در انتخاب واژگان، ترتيب جملات، هنر تصويرگری نويسنده و مسائلی از اين قبيل اند. خوانندگان ستايشگر کارهای ما حساس نيستند، احساساتی هستند، مبهم گو، غير دقيق و، بدتر از همه، پرمدعا.

آموزش زيبایی شناسی انسان سازترين مرحله آموزشی است. در يک انسان "طراز نوين" بين دو آموزش هنری و علمی مجرد تعادلی هست که در آن تعادل، او بيشتر مستعد خوشبختی و کامرانی واقعی از زندگی عادی است. اين وضعيت را، جز دولتی دمکراتيک و مردم دوست نمی تواند به وجود آورد. تلاشهای فردی در اين امر، جز نتايجی گذرا و بی دوام به بار نمی آورد.

  • شعر جالبی داريد که با بيانی طنزآميز خود را مؤلفی خوانده ايد با انبوه کارهای ناتمام! از اين کارها حرف بزنيد.

کسی که پيوسته کار می کند مثل يک کارخانه است؛ توليدات تمام شده دارد، نيمه تمام، ربع تمام و همينطور الی آخر. من کارهای ناتمام زياد دارم؛ فت و فراوان. خوب اين موضوع دلايل خاصی دارد. بعضی آدمها، مثل من، احتياج دارند به اينکه به آنها گفته شود که کاری را تمام کند و تحويل بدهد. اگر به او نگويند نه تنها ممکن است کار را تمام نکند، بلکه ممکن است حتی آن را فراموش کند. اين حسن بزرگ کار من در راديو بود. راديو خوراک می خواست. راديو شکمی سيری ناپذير داشت. راديو حق الزحمه می داد. کار من درراديو کار خيلی تميزی بود. از نظر مالی هم بد نبود. گاهی پيش می آمد زنم می گفت فلانی، عيد نزديک است، يک خورده پول بيشتر در بيار. و من خندان می گفتم: پول ميخوای؟ ای به چشم! و در عرض دو سه هفته پول حسابی در می آوردم و کف دستش می گذاشتم. حسابی البته يعنی به اندازه خودمان.

خوب، من کارهای تمام و ناتمام زياد دارم؛ اما ديگر پا به سن گذاشته ايم. در ايران، به هرحال، شصت سالگی، در بهترين حالت، يعنی شروع جدی سرازيری. اگرچه کارآيی من کم شده است ولی باز کار می کنم. دروغ چرا؛ راستش من اميدوارم آنقدر عمر کنم که کارهای ناتمام را تمام کنم. بعد هرچه بادا باد، چون تنها چيز خيلی با معنی برای من در اين زندگی فقط کار است. چيزهای ديگر مهم نيستند.


بخش زير از سوی عدنان غريفی در توضيح چگونگی شکل گيری نشريه "هنر و ادبيات جنوب" و نقش آن به اين مصاحبه افزوده شده است.

دهه ۱۳۴۰ دهه شوق و شور تغييربود، در سطح روشنفکری البته، و عمدتا تغيير سياسی و ادبی؛ و هر جماعتی به شکل و شيوه خودش به اين راه می رفت؛ البته در جنوب بطور کلی، و به خصوص درخوزستان، همه راهها به سياست ختم می شد. اصلا انگيزه ما برای راه انداختن "هنر و ادبيات جنوب" تغيير سياسی بود، نه تغيير ادبی.

در اصفهان داستان نويسان جوان پيرامون هوشنگ گلشيری "جنگ اصفهان" را راه انداخته بودند، که ما از آن خوشمان می آمد اما به نظر ما سبک کارشان فرماليستی بود و بيگانه با آگاهی اجتماعی. ما بيشتر از همه با بچه های آذربايجان رفيق بوديم، صمد بهرنگی و يارانش. آنها هم مثل ما آتشی بودند. ما نشريه آنها را يواشکی توزيع می کرديم. آنها هم نشريه ما را. حقيقتش با "جنگ" اصفهانی ها فقط بعنوان همکار سروکار داشتيم. شما اگر جنگ اصفهان را نگاه کنيد حتی يک خط از يک نويسنده جنوبی در آن نمی بينيد.

جهان بينی ما در خوزستان در دامن مبارزات طبقاتی شکل گرفته بود و طبعا متأثر از مارکسيزم بود. آبادان بزرگترين پالايشگاه دنيا را داشت با هزاران کارگران متشکل. اينها می توانستند کل کشور را با يک اعتصاب عمومی فلج کنند، چنانکه در سال ۱۳۵۷ کردند. در انقلاب آخرين ضربه را اعتصاب کارگران شرکت نفت به رژيم شاه وارد آورد: شيرهای نفت صادراتی را بستند، و با اين کار رژيم شاه را بالا کشيدند: دارش زدند.

و خرمشهر اسکله های بارگيری و تخليه بندر را داشت که هزاران کارگر زحمتکش از سراسر ايران را در خدمت گرفته بود و له می کرد. روی اسکله های خرمشهر زحمتکشان جان می کندند، و جان کندن آنها را ما می ديديم و ديوانه می شديم. هيکل مردان در زير آفتاب جهنمی بندر، با عدلهای دويست کيلوئی پنبه بر پشت، ذره ذره ذوب می شد؛ همين هياکل ذوب شده شبها زير نور ماه و تکيه داده بر پشتی مخصوص باربری، آوازهای حزين می خواندند. اين جلوه های زنده استثمار در اذهان ما حک شده بود.

نويسنده جنوبی از همين "توده کار و زحمت" الهام می گرفت و برای همان می نوشت. او در وهله اول به کارگران شرکت نفت، يعنی پرولتاريای سازمان يافته فکر می کرد و بعد به بقيه زحمتکشان. اصلا در آبادان امکان نداشت که شما روشنفکر باشيد و طرفدار مارکسيزم نباشيد. بخاطر همين هم هست که مؤسسان "هنر و ادبيات جنوب" از دم چپی بودند، حالا شايد برخی تندتر و برخی کمرنگ تر.

از خرمشهر من و ناصر مؤذن بوديم. من تازه دانشجوی دانشکده نفت شده بودم که از درسم بيزار بودم و ناصر هم بيکار بود و تازه از "سپاه دانش" باز گشته. در همان موقع که من و ناصر، به اشتياق تغيير، دلمان ميخواست نشريه خودمان را داشته باشيم، در آبادان هم بچه های آنجا به همين فکر افتاده بودند.

از تصادف روزگار رابط بين ما يک کارگر بندر خرمشهر از آب در آمد که کمونيستی سرسخت بود. لابد پيش خودش فکر می کرد که ما چپی های اين سو و آن سوی کارون کاری کارستان خواهيم کرد اگر کنار هم قرار گيريم.

در هر حال من و ناصر و اين آقا برای آشنايی به ديدن منصورخاکسار در محل کارش رفتيم: بانک تهران شعبه احمد آباد. منصور يک حالتی داشت که نمی شد او را دوست نداشت: قيافه ای نجيب و خوددار. گپ زديم و به توافق های عمومی رسيديم و قرار شد کار تدارک يک نشريه را شروع کنيم.

من ناصر تقوايی را از طريق آرش می شناختم و داستانهايش را خيلی دوست داشتم. من جريان را به او گفتم و معلوم شد که ناصر اصلا بيشتر اوقاتش را در تهران می گذراند. همه دست به قلم ها را می شناخت و مهمتر از همه اينکه او با دو تن از بهترين مترجمان کشورمان دوست بود: صفدر تقی زاده و مرحوم محمد علی صفريان. بعد معلوم شد که اصلا اولی، يعنی تقی زاده کاشف او بعنوان يک استعداد در نويسندگی بود. صفريان بعدها رفيق جان جانی من شد، و هم او بود اصلا که بعد از کشيدن جيره زندانمان مرا به تلويزيون آبادان برد و من آنجا به بچه ها انگليسی و نوشتن متن برای راديو و تلويزيون درس دادم.

نشست ما، يعنی ناصر موذن و ناصر تقوابی و من و منصور خاکسار چندين و چند ساعت طول کشيد و طی صحبتهامان معلوم شد که ناصر تقوايی و ناصر مؤذن در مورد ادبيات آبشان توی يک جوب نمی رود و ما، من و منصور با ناصر تقوايی، چرا، می رود.

اين شد که ناصر مؤذن از جمع ما رفت و به نظرم کار خوبی کرد، چون اصلا توی عوالم ما نبود. هی از تعهد و اينجور چيزها حرف می زد، آن هم خيلی قالبی. در حاليکه ما برداشت تازه تری از تعهد داشتيم و قضيه را فقط سياسی نمی ديديم.

پول نشريه را منصور خاکسار از جيب فقيرانه اش می داد. از گلوی خانواده اش می زد تا به ادبيات خدمت کند. ناصر تقوايی هم مجله را در تهران در می آورد. من قصه و شعر و ترجمه می دادم. اولين داستان جدی ام را همانجا ترجمه کردم. از سالينجر، که خيلی هم گرفت. صفريان و تقی زاده هم ترجمه می دادند. ولی در تمام نه شماره ای که در آورديم و آخری توقيف شد، چون ما توقيف شده بوديم، نه اينکه مجله ايراد داشت، بله در تمام اين شماره ها حتی يک مطلب از ناصرتقوايی نبود؛ نه اينکه علت خاصی داشت؛ نه، فقط چون ناصر تقوايی اصلا در نوشتن تنبل بود، و حيف که تنبل بود، چون ناصر ماه می نوشت. ناصر هوايی سينما بود.

راستی بگويم که نسيم خاکسار آن موقع ها با ما رابطه نداشت؛ او معلم روستا بود و هر وقت از محل کارش بر می گشت خيلی چيزهای خوب برای من تعريف می کرد. من اصلا تعجب می کنم که نسيم چطور سياسی است، چون آنقدر عاطفی و مهربان بود که به سياسی های تيپ ايرانی نمی خورد.

توی زندان من همه اش گردن نسيم را ماساژ می دادم چون همه اش از گردنش شاکی بود. حالا هم هر وقت او را می بينم بی اختيار گردنش را ماساژ می دهم و او هيچ اعتراض نمی کند. خنده دار است که من هميشه فکر می کردم نسيم برادر کوچک من است، درحاليکه معلوم شد که يا يک سالی از من بزرگتر است يا همسن و ساليم. نمی دانم، شايد به علت مهربانی بی حد و حصر او باشد که من اينطور فکر می کردم.

حقيقتش نشريه ما هيچ امتيازی بر نشريه های ديگر نداشت، جز اينکه شايد بعضی شانس ها را داشت که ديگران نداشتند؛ مثلا اين شانس را داشت که ابراهيم گلستان به آن مطلب می داد. او يکی دو مطلب درجه يک به ما داد که من آنها را خيلی دوست داشتم؛ يکيشان شبه قصه ای زندگينامه ای که واقعا درجه يک بود و ديگری ترجمه ای از تربر که آن هم درجه يک بود. عنوان مال تربر را هنوز يادم هست: کابوس از دو سر.

شانس ديگر ما داشتن دو مترجم درجه يک بود: تقی زاده و صفريان، دوستان گرمابه و گلستان، و مورد احترام همه ما جنوبی ها. امتياز ديگر نشريه ما اين بود که به بعضی از نويسندگان جنوب اين فرصت را داد که کارهاشان را برای اولين بار در آنجا چاپ کنند و از آنجا شروع کنند، از جمله شهرنوش پارسی پور (شهری) که از طريق همين نشريه با ناصر تقوايی آشنا شد و بعد با هم زن و شوهر شدند و بعد از چند سال از هم جدا شدند، اما همچنان با هم رفيق ماندند و رفاقتشان تا همين حالا هم ادامه دارد.

شهری می گويد که نويسندگی را از شانزده سالگی شروع کرده است، اما ظاهرا اولين اثر چاپی او در مجله ما در آمد. يادم می آيد يک بار به خانه شان در تهران رفتم، تقوايی يکی از کارهای شهری را به من داد که بخوانم و ديدم چه خوب می نويسد، اما البته راه من و او کاملا از هم جدا است. ما همچنان گاهی با هم تلفنی حرف می زنيم و به هم ای ميل می فرستيم. همينجا بگويم که شهرنوش يکی از پاکترين آدمهائی است که در زندگيم ديده ام اگر چه طرز فکر ما در همه چيز با هم متفاوت است، جز در اعتقادمان به خوشبختی انسانها.

نشريه ما چيز خاصی نداشت، اما اگر می ماند خوب بود، احتمالا هر روز بهتر می شد. البته کف گير ريالی منصور يواش يواش داشت به ته ديگ ميخورد و قرض بالا آورد. نمی دانم اگرمجله می ماند می توانست خودکفا شود يا نه. نشريه عملا سردبير نداشت، اگرچه ناصر تقوايی روی مطالب نظارت می کرد، ولی سردبير که کارش اين نيست.

"هنر و ادبيات جنوب" نشريه خاصی نبود؛ محصول شر و شور نوجوانی بود که من حالا هرگاه يکی از شماره هايش را می بينم احساساتی می شوم و اشک به چشمم می آيد.

 
 
عدنان غريفینقد داستان
نگاهی به دو اثر منتشر شده عدنان غريفی در خارج از ايران
 
 
عدنانداستان کوتاه
عدنان غريفی: کوسه، يک داستان کوتاه
 
 
عدنان غريفیزندگينامه
نگاهی اجمالی به زندگی و فهرست آثار عدنان غريفی
 
 
مظفر النوابيک خاطره
ديدار با مظفر نواب، شاعر شهير عراق؛ گزيده ای از دفتر يادداشتهای منتشر نشده غريفی
 
 
.ادبيات
نگاهی به آثار مهشيد اميرشاهی، عباس معروفی، رضا قاسمی و گلی ترقی و گفتگو با آنها
 
 
مطالب مرتبط
 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران