BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 16:00 گرينويچ - جمعه 24 سپتامبر 2004
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
ديدار با مظفر نواب، شاعر شهير عراق
 

 
 
غريفی
غريفی: يک شب در برنامه شعرخوانی مظفر النواب، اشعار این شاعر عراقی را برای جمعيتی انبوه به انگليسی ترجمه کردم
پيشترها، دفتر يادداشت نويسنده ها را معمولا بعد از مرگشان در می آوردند.

يکی از مهمترين علل اين امر اين بود که گمان می رفت دفتر يادداشت يک چيز خصوصی است و در زمان حيات نويسنده نبايد چاپ شود. اينک ديری است که بر اين برداشت نقطه نظر ديگری افزوده شده است که خود نويسنده ها هم آن را قبول کرده اند. جذابيت دفتر يادداشت، در آنی بودن آنست؛ خامی دوست داشتنی آن است. در هر حال اين فرم اينک بصورت يک نوع (ژانر) ادبی در آمده است. يعنی نويسنده همانطور که دفتر قصه و شعر خود را در می آورد، دفترهای يادداشت خود را هم در می آورد، گيريم در بعضی مواقع مثل انتشار اسناد مخفی کشورهای پيشرفته که بعد از گذشت مدت زمانی اسناد مخفی را در معرض ديد عموم قرار می دهند، چون آن اسناد، ظاهرا قانونا، شامل مرور زمان شده اند. يعنی سوخته اند. البته فرق اين دو اثر در اين است که مال دولتها دوست داشتنی نيست اما مال هنرمندان دوست داشتنی.

از آنجا که می دانيم عدنان غريفی به يادداشت نويسی عادت دارد ("سی سال است که هر از گاهی يادداشت روزانه می نويسم. البته نه هر روز، بلکه هر چند روز يکبار؛ و البته گاهی که خيلی پرم هر روز چند بار. البته در يکی دو سال اخير به علت ملال يادداشتی ننوشته ام.") و بنا بر توضيحات خودش دهها دفتر يادداشت دارد که بعد از ويرايش به طور کلی فنی، و نه محتوايی، ميخواهد آنها را چاپ کند، از او خواستيم که نمونه ای از اين يادداشتها را برای درج در سايت بی بی سی در اختيار ما بگذارد.

يکی از آخرين يادداشت ها

ديروز همراه جمال ، نقاش و شاعر فلسطينی، و وائل، نقاش و مجسمه ساز عراقی به ديدن مظفر النواب، شاعر بزرگ عراقی رفتيم. به نظرم در گشت و گذار شاعرانه اش تازه از شب شعری در لندن فارغ شده بود و حالا به دعوت مراکشی های ساکن هلند به آمستردام آمده بود.

يادآوری کنم که او از عبدالوهاب البياتی و نازک الملائکه و بدر شاکر السياب و ديگر سرايندگان معاصر عرب چيزی کم ندارد. تنها تفاوتش با آنها در اين است که هر وقت از زمامداران کشورهای عربی حرف می زند، بد دهن می شود!

"مظفر النواب عراقی است اما در همه کشورهای عربی محبوبيت کم مانندی دارد"

اما غير از زمامداران، همه شنوندگان کشته و مرده اين بددهنی او هستند. يادم می آيد آن موقع ها (قبل از انقلاب) ما هر روز به ريل و حمد (خط آهن و حمد) که حماسه ای عاشقانه است از راديو بغداد گوش می داديم و با قهرمانان آن می خنديديم و گريه می کرديم. توليد راديويی اين اثر مردمی، محصول زمانی است که حزب بعث هنوز فرهنگ و هنر مردمی را به کلی سرکوب نکرده بود. نيز يکی دو نوار هم از او داشتيم که نسخه شعرخوانی های او در کشورهای کم و بيش مترقی عرب بود؛ مثل سوريه و ليبی. ما مخصوصا از شب شعر او در ليبی لذت می برديم، چون در آن شب، فروشندگان فلسطين را (که در شعر او دختری عذرا و معصوم است) به باد ناسزا و استهزا گرفته بود. البته شعر او قبل از هر چيز شعر بود، بعد يک سند سياسی مترقی.

قرار ما در کافه بالی در وسط آمستردام بود. يادآوری کنم که اين کافه معمولا محل تجمع روشنفکرها و هنردوستان هلند است. بغل همين کافه سالن هايی هست که در آنها برنامه های فرهنگی برگزار می شود. برای من اين يک ديدار بسيار شورانگيز بود. من کسی را می ديدم که تقريبا همه دوستش داشتند، جز زمامداران. بعدها به من توضيح داده شده بود که شبهای شعر او در دمشق و ديگر پايتخت های عرب شبهای راه بندان بود. انگار که مسابقه فوتبال باشد.

حماسه ريل و حمد او غير قابل ترجمه است، زيرا به لهجه عراقی است. زبان شعر از قلب زبان مردم بيرون کشيده شده است. هر بيت آن از خاطره و اشاره و کنايه پر است، اشاراتی که در جان جان عراقی ها می نشيند. از آنجا که لهجه مردم "خوزستان" تقريبا کاملا شبيه لهجه اهل بصره است، مردم با جان زبان او کاملا آشنا هستند، به ويژه روستانشين عرب و لايه های پيشرو شهرنشين.

راستی مظفر النواب در ايران هم مدتی زندانی شده و به همين دليل کمی فارسی می دانست. مثل همه آدمهای بزرگ مظفر النواب خيلی عادی و مردمی بود. منظور من اين است که اگر نمی دانستی که او همان شاعری است که شنوندگان خود را با شعر خود به جنون می کشد، فکر می کردی با يک کارمند عادی روبرو هستی.

در اولين ديدار ما واقعا نمی دانستيم از کجا شروع کنيم. تا اينکه دوست نقاش فلسطينی به دادمان رسيد. او شروع کرد به معرفی کردن من. اينکه من شاعر و نويسنده و مترجم هستم و به زبان انگليسی و فارسی شعر ميگويم...

ناگهان، اما آرام، مظفر النواب در آمد و گفت در لندن خانمی عراقی بعضی از شعرهای او را به انگليسی ترجمه کرده است. "اگر فرصت داری يک نگاهی به آنها بنداز". گفتم من مخلص او هستم و حتما اين کار را می کنم. همانجا شعرها و ترجمه ها را از کيفش در آورد و به من داد. من به آنها نگاهی انداختم. به نظرم رسيد که ترجمه ها بد نبودند، ولی بهتر از آن هم می توانستند بشوند. "خوب چی فکر می کنی؟" گفتم: "خوبند". مظفر لبخندی زد و سرش را پائين انداخت. بعد سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد و هيچ نگفت. تا اينکه جمال گفت: "وقتی عدنان ميگويد خوب است، معنيش اين است که بهتر هم می شوند." اين بار من لبخند زدم و سرم را پائين انداختم. خلاصه. قرار شد من شعرها را دوباره ترجمه کنم. گفتم "به شرط آنکه ترجمه مرا به همکار عراقيم نشان دهيد." مظفر با مهربانی گفت: "آن خانم مترجم حرفه ای نيست؛ شعر مرا دوست داشت و ترجمه اش کرد. اما اين را بر عهده من بگذار."

با اشتياق اشعار را ترجمه کردم و در قراری ديگر در همان کافه شعرها را برای او خواندم. "چه لهجه بريتيشی داری"، مظفر گفت. سرم را پائين انداختم و چيزی نگفتم. هنوز آنقدر رويم با او باز نشده بود که به او بگويم من عاشق لهجه بريتيش هستم و تا دلت بخواهد به لهجه آمريکايی بی علاقه. ولی به هر حال نتوانستم زياد طاقت بياورم و گفتم. مظفر که با همه حجبش (و من تعجب می کردم که شاعر دليری مثل او چطور اينقدر محجوب است) گاهی صريح می شد، لبخند زنان به من نگاه کرد و گفت: "اگر والت ويتمن يا آلن گينزبرگ شعر بخوانند باز هم از لهجه آنها بدت می آمد؟" خجالت کشيدم و سرم را پائين انداختم. گفت: "ولی من هم لهجه بريتيش را بيشتر دوست دارم." نمی خواست که من خيلی خجالت بکشم، لابد....

از صدای من هم تعريف کرد. گفتم که آرزو داشتم خواننده اپرا بشوم. هيچکس به من کمک نکرد. حتی به من کمک نشد که به مصر بروم و در کلاسهای محمد عبدالوهاب درس بگيرم. خانواده ما عموما اهل دين و مجتهد هستند.... که حرفم را قطع کرد: "شما از کدام خانواده هستيد؟". به او گفتم. خانواده ما را خيلی خوب می شناخت. او خرمشهر هم زندگی کرده بود. عمويم را در بصره می شناخت که او هم مجتهد بود و بعد از فوت عموی ديگر من در خرمشهر که من او را خيلی دوست داشتم، از عراق به ايران آمده بود و جانشين عمويم شده بود. خلاصه حسابی خانواده ما را می شناخت.

از ترجمه خيلی خوشش آمده بود. "من پيشنهادی دارم"، مکث کرد و بعد لبخند زنان ادامه داد: "قرار است من در راديو شعر بخوانم؛ به عربی البته. چطور است تو همان اشعار را به انگليسی بخوانی. در نتيجه ما مخاطبان غيرعرب هم خواهيم داشت." جمال گفت: "محشر می شود.... هلنديها هم که حسابی درانگليسی مسلط اند."

يک شب فراموش نشدنی

شب شعرخوانی چيز جالبی ديدم. سالن پر بود از شهروندان عرب مقيم هلند و گروهی که با شاعر از لندن آمده بودند. عربهای ديگر هم بودند. چيز جالبی که آن شب ديدم اين بود که مظفر نيم ساعتی قبل از شروع برنامه به اطاقی رفت و با حالت قدسی مانندی شروع کرد به می خواری. نيم ساعتی در نهايت آرامش نوشيد. می گفت: "من بايد خودم را بسازم."

نواب
"مظفر النواب محشر شعر می خواند"

مظفر محشر شعر می خواند؛ شعر نمی خواند، آن را اجرا می کرد. بعد از هر شعر که به عربی می خواند، من ترجمه همان شعر را به انگليسی ميخواندم. برنامه زنده بود. هر از گاهی خبر می رسيد که اجرای انگليسی شعرها توجه زيادی جلب کرده است. "در واقع تو را بيشتر از من تشويق کردند." سرم را پائين انداختم. محبت داشت، چون اين حقيقت نداشت. شبی بسيار عالی بود.

به نظرم يک سال بعدش به امارات رفتم. شبی با يکی از خويشاوندان در سخنرانی خانم دکتر سلمی خضرا الجيوسی، شاعر و ناقد نامی فلسطينی حاضر شدم. شبی شيک در هتلی شيک بود. خانم الجيوسی سخنرانی جالبی کرد که البته به هيچوجه قابل مقايسه با مقدمه درخشان او بر ترجمه انگليسی "شعر معاصر عرب" که خود در نهايت استادی انجام داده بود و در جهان انگليسی زبان با استقبال بسيار مواجه شده است نبود. يک سخنرانی خوب رسمی دانشگاهی. آراسته و مفيد. در پرسش و پاسخ بعد از سخنرانی برخی از جوانان آتشين مزاج سوالهايی مطرح کردند که اگر سنشان بيشتر بود مطرح نمی کردند.

در کتاب خانم دکتر الجيوسی هيچ اثری از شعر مظفر النواب نبود. مظفر النواب فقط به گويش عراقی شعر نمی گفت. اصولا اشعار فصيح او بارها بيشتر از اشعار عراقی او بود. من احساس ستمديدگی می کردم، با اينهمه دلم ميخواست انتقاد خيلی مؤدبانه ای از خانم الجيوسی بکنم، البته نه مثل جوانترها. هنگام صرف شام به او نزديک شدم، خودم را معرفی کردم و گفتم که به فارسی و انگليسی شعر می گويم. من کتاب او شعر معاصر عرب را خوانده ام و از آن بسيار لذت برده ام، ولی...."

او با علاقه به من نگاه کرد. با مهربانی گفت: "ولی....چی؟"، ولی چقدر متأسف شدم وقتی که هيچ شعری از آن شاعر کبير عراقی در آن نديدم." به من خيره شد، همينطور خيره ماند. به نظرم آمد که حتی چشم هايش پر از اشک شدند. "کی... مظفر را ميگويی؟" سرم را به تائيد تکان دادم. ما همچنان به هم خيره شده بوديم. لبخند تلخی بر لب او نشسته بود؛ لبخندی تلخ و گويا. "من هم خيلی متاسف شدم.... خيلی." و همچنان ساکت ماند. بعد خيلی صميمانه گفت: "ولی تو می فهمی، ها؟" گفتم: "می فهمم."

به امارات آمده بود تا برای چاپ کتاب آينده اش از شيوخ پول بگيرد. من تلخی اين تعهدها را تا اعماق جانم حس کردم. می دانستم که او يک جور فداکاری می کند. "مظفر محبوب مردم است و همين کافی است." گفتم: "نه، کافی نيست... ولی... شما را درک می کنم..."

فردا که به يک کتاب فروشی "ميدان جمال عبدالناصر" در دبی رفتم، به عمد از کتابفروش سراغ کتابهای مظفر را گرفتم. کاملا آشکار بود که نميخواهد به من جواب بدهد. به طبقه دوم کتابفروشی رفتم و شروع کردم به انتخاب کتاب. يکباره کتابفروش را کنار خود ديدم که لبخند می زد. "شما اينجا زندگی نمی کنيد؟" گفتم: "نه، در هلند زندگی می کنم." پرسيد: "عراقی هستيد؟" می گويم: "نه، ايرانی هستم." گفت: "فهميدم. اهل عربستان؟" منظورش را فهميدم: "اين اسم قديم منطقه ماست. حالا اسمش خوزستان است." گفت: "ها...." مکثی کرد و بعد ادامه داد: "ولی خوب لهجه تان عراقی است... در هر حال سراغ مظفر را ديگر نگيريد. می دانيد که شيوخ...." واقعا يادم نبود که شيوخ از او متنفر هستند. "هيچ يادم نبود. من فکر نمی کردم که اينجا سانسور باشد." گفت: "سانسور نيست... ولی خوب، شما درک می کنيد...." گفتم: "بله درک می کنم، با وجود اين...."

چيز غريبی است. با وجود آنکه مظفر النواب محبوب خوانندگان و شنوندگان خويش است، کتابهای شعرش توی بازار پيدا نمی شوند. من هنوز دقيقا نمی دانم چرا. کاش در بازگشت به هلند او را باز ببينم، و از اين شاعر سرگردان، موضوع را جويا شوم.

 
 
عدنان غريفینقد داستان
نگاهی به دو اثر منتشر شده عدنان غريفی در خارج از ايران
 
 
عدنانداستان کوتاه
عدنان غريفی: کوسه، يک داستان کوتاه
 
 
عدنان غريفیداستان ايرانی در غربت
گفتگو با عدنان غريفی و بررسی آثار او، همراه با توضيحات تازه
 
 
عدنان غريفیزندگينامه
نگاهی اجمالی به زندگی و فهرست آثار عدنان غريفی
 
 
شهرنوش پارسی پورداستان ايرانی در غربت
نقد و بررسی آثار شهرنوش پارسی پور
 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران