BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 16:27 گرينويچ - جمعه 24 سپتامبر 2004
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
ستايشگر قامت رشید نخل
 

 
 
روی جلد چهار آپارتمان در تهرانپارس
روی جلد چهار آپارتمان در تهرانپارس
از عدنان غريفی دو مجموعه داستان در خارج از ايران منتشر شده است: "مرغ عشق" و" چهار آپارتمان در تهرانپارس".

کتابها شامل نه داستان هستند که عبارتند از: آه آن دکان، جاده، قبرستان، کوسه، کبوترها، مرغ عشق، اعدام، آوی، و چهار آپارتمان در تهرانپارس.

داستانها سبک و سياق کمابيش مشابهی دارند. واقع گرايی سرراست با رگه های آشکار زندگينامه ای. تمام داستانها به شيوه اول شخص روايت شده اند. زمينه داستانها يا به خاطرات دوران کودکی نويسنده مربوط می شود که زاده جنوب ايران است و يا به تجارب او در مهاجرت و دوری از ايران. تنها آخرين داستان است که در ميان اين دو مرحله قرار دارد و زمان آن به آخرين سالهای نظام پادشاهی در ايران بر می گردد.

نگاهی به يکايک داستانها

راوی داستان "چهار آپارتمان در تهرانپارس"، يک روشنفکر معترض است: نويسنده و مترجمی که ناگزير است برای دستگاه فرهنگی نظام گذشته ايران، که آن را از بنياد نامشروع می داند، قلم بزند.

اين داستان که زمانش در ماههای آخر حکومت پهلوی می گذرد، مثل همه کارهای غريفی، شروع قاطع و روشنی دارد؛ زمان و مکان و تنش اصلی داستان را يک جا به خواننده معرفی می کند: "آن روز برای کار به دفتر هنری شهبانو رفته بودم."

نويسنده قصد دارد به شکلی نشان دهد که رژيم پول بادآورده دارد و در هر راهی ولخرجی می کند، از جمله با خريدن تابلوهای نقاشی مدرن. و اين نه برای ارج گذاشتن به هنر است، بل يکسره برای ظاهرسازی و فخر فروشی. هدف نويسنده نشان دادن ورشکستگی فرهنگی رژيم است که سعی دارد با خريد و گردآوری تابلوهای نقاشی گران قيمت، برای خود آبرو و حيثيت دست و پا کند.

زمانه به روشنی توصيف شده است: "ما توی يک دوره بدلی زندگی می کرديم." در دوره ای که ابتذال همه جا را فرا گرفته و به همه سرايت کرده است، حتی به روشنفکران ناراضی: "اينجا هيچوقت هيچ اتفاقی نمی افتد. موزه نقاشی مدرن به ما چه؟ ما چه چيزمان به آدميزاد می برد که هنرمان ببرد؟ بدلی، همه اش بدلی. لگد بزنم همه اين بدلی ها را سوراخ کنم؟ لگد بزنم خود مأيوس بدليم را داغان کنم؟"

زنی سطحی و خودنما به نام خجسته کارمند دفتر يادشده است. او با راوی دوست است و حالا از او خواسته است که به آن اداره برود تا عنوان چند تابلوی نقاشی را به فارسی ترجمه کند. خجسته از ارزش هنری کارها خبر ندارد، و تنها اين را می داند که برای دستگاه لازم هستند. نظام برای گرفتن مشروعيت از مردمی که به نام آنها حکومت می کند به اين نمايش ها نياز دارد. و اينجا يکی از آن توده انبوهی که رژيم به پشتيبانی آنها نياز دارد، در صحنه حی و حاضر است: آبدارچی زرنگ اداره. او از هرچه بی خبر باشد، اين را خوب می داند که تمام اين "فعاليتهای فرهنگی" نمايش است.

ميان او و نظام فرهنگی رژيم دره ای عميق جدايی انداخته است. آخرين بند داستان عمق اين دره را نشان می دهد: در دوره ای که همه چيز با سود مادی سنجيده می شود، آبدارچی هم فارغ از تمام آن ظاهرسازی های "هنری"، اين را دريافته که با کش رفتن يکی از تابلوها می توان به پول رسيد. او در فکر است که "چطور يکی از آن خرپولها را پيدا کند و تابلو را به او بفروشد، و با پولش چهار آپارتمان نيمه تمام در تهرانپارس بخرد."

از زبان پسرک بومی

روی جلد مرغ عشق
چهار داستان "آه آن دکان"، جاده، قبرستان و کوسه، برش هايی هستند از زندگی يک "پسرک بومی" در منطقه عرب نشين خوزستان در دهه ۱۳۲۰. اين داستانها يادآور داستان های احمد محمود هستند و تا حدی تحت تأثير کارهای او.

"آه، آن دکان" خاطره روز ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ است از ديد يک پسربچه باهوش و کنجکاو. شيوه مسلط در روايت، خاطره گويی آدمی بزرگسال است که گاه رشته کلام را به دست پسربچه می سپارد. زمان روايت نيز ميان گذشته دور و حال استمراری در نوسان است.

برای نمونه از زبان پسرک می خوانيم: "نخل بلندتر از آنست که من از آن بالا بروم و جوجه ها و يا تخم ها از لانه بردارم." سپس ديدگاه عوض می شود، با داوری هايی درباره منش و رفتار و طرز بيان اطرافيان، که تنها می تواند محصول واپس نگری باشد: "با وجودی که بعد از آمدن پهلوی ها و رفتن شيخ، روز به روز فقيرتر شده بوديم، مادر بزرگم و مادرم هنوز ادای اشراف را در می آورند..." يا وقتی سرراست با خواننده حرف می زند: "برای اينکه به خودتان اجازه جسارت ندهيد و از آنها متنفر نشويد همين جا بايد بگويم که..."

يک دکان پاتوغ يا محل اجتماع روشنفکران محل است و برای راوی، کانون پخش آگاهی و فرهنگ پيشرو به شمار می رود. اين دکان سرانجام به دست عده ای از اهالی کپرنشين شهر که مهار خود را به دست اوباش محل داده اند، غارت می شود.

اما راوی کودک که سرشار از اميد و خوش بينی است، اين مصيبت را باور نمی کند. دکان، اين ميعادگاه نورانی، در ذهن جوان و تخيل نيرومند او به زندگی خود ادامه می دهد و داستان با همين بارقه اميد پايان می گيرد: "روزها نبايد به اينجا بيايم. فقط شبها بايد بيايم... بيايم و توی آن تاريکی مطلق بنشينم و دکان و آدمهايش را که مثل يک تکه ماه هستند تماشا کنم و مزاحمشان هم نشوم."

همه داستانهای غريفی شروع گيرايی دارند. "آه آن دکان" اين طور شروع می شود: "من اصلا نمی دانستم آن روز چه خبر بود..." و آغاز داستان بعدی، يعنی "جاده" نيز به آن شبيه است: "کمتر کسی می دانست که همه کپرهای راسته کپرنشين ها مال حاج عوض است". اين شگرد کنجکاوی يا "دانايی" خواننده را مستقيم هدف می گيرد، درست مانند شروع داستان مشهور داش آکل: "همه اهل شيراز می دانستند که...."

"جاده" داستانی به معنای متعارف نيست. طرح دورنمای پررنگی است در توصيف تار و پود يک محله فقيرنشين، با روايت پيشينه و عکاسی دقيق و مينياتوری اجزای آن. در ترسيم اين چشم انداز عينی محله، راوی غايب است، و تنها پس از تکميل استخوان بندی طرح است که ظاهر می شود، تا از مناسبات بيرونی اهالی محله بگويد: "من مثل همه اصلا کاری به کارشان نداشتم."

راوی به ياد می آورد که ساکنان محله را روز ۲۸ مرداد هم ديده است، که وصف آن در داستان قبلی آمده و اينجا فشرده آن نقل می شود... راوی که همواره بی تفاوت از کنار اين جمع تيره روز عبور کرده، ناگهان به کشفی غريب می رسد، که در ذهن کودکانه او به انفجاری مهيب می ماند: "و يکباره فکر عجيبی از سرم گذشت. يک فکر خيلی عجيب و خيلی احمقانه، و خيلی درست... من می خواستم خيلی گريه کنم و داشتم گريه می کردم.... چون وقتی به صورت آنها نگاه کردم، يکهو ديدم که آنها هم... آنها هم آدم هستند."

يک روز بولدوزرها پيش می آيند و کلبه های محقر اين انسانهای درمانده را بيرحمانه با خاک يکسان می کنند تا بر آوار هستی آنها جاده بسازند. اما هدف واقعی اين تعرض را در آخرين جمله متن می خوانيم: "تانکها و کاميونهای ارتشی داشتند از روی جاده می آمدند و مردم هم ايستاده بودند و داشتند آنها را تماشا می کردند و هيچ نمی گفتند."

داستان قبرستان بازگويی يک سير و سلوک است در عالم کودکی. ماجرا در يک بعد از ظهر گرم در يک شهر خفته و ملال انگيز می گذرد. راوی و دوستش که برای بازی به خيابان آمده اند، با ديدن جنازه ای که جمعی از عزاداران به قبرستان می برند، به دنبال آن راه می افتند و برای نخستين بار به قبرستان شهر می روند. با فرا رسيدن شب در تاريکی خوف انگيز گورستان راه خود را گم می کنند. سرانجام خانواده ها به جستجوی آنها می آيند و به شهر برشان می گردانند. جسارتی که با شوق کنجکاوی شروع شده به يک کشف شگرف می انجامد. دو پسربچه در بازگشت به شهر است که خود را با قبرستان واقعی روبرو می بينند. کودک راوی ديگر از رمز و راز اين محيط خفقان زده باخبر است: "توی فضای نيمه تاريک، خانه ها و کومه ها مثل اشباح بودند. اشباحی که از آنها نمی ترسيديم."

"کوسه" داستانی بسيار محکم و جاندار است با بيانی فشرده و سنجيده، و زبانی که درست به تناسب محتوای داستان شکل گرفته: ناآرام، پويا و پرتلاطم.

شاهد ماجرا همان پسرک بومی است، اما روايت از زبان بزرگسالی او جاری می شود. پسرک در تجربه ای تازه و بی مانند شرکت کرده است: صيد کوسه، که توان و مهارتی خاص می طلبد.

آبزرگ، برادر بزرگتر روای داستان، صياد زبردستی است که کوسه را شکار کرده و لاشه او را به ساحل افکنده است. کار او تمام است (مثل کار آن پيرمرد در داستان همينگوی). و اکنون مثل هر مبارز واقعی تنهاست: "حالا ديگر آبزرگ کاری نمی کرد و به نخلی تکيه داده بود و سيگارش را سفت می کشيد و با پشت دست عرق پيشانيش را تند تند می گرفت و تماشا می کرد."

حالا نوبت انبوه عوام است که کوسه را دوره کرده اند. آنها که از نزديک شدن به جانور خطرناک بيم داشتند، با چوب و چماق به جان حيوان مرده افتاده اند و تا آن را له نکنند دست بردار نيستند!

اين داستان را هم می توان اثری تمثيلی دانست. جماعت از نبرد رويارو گريزان است؛ هميشه به رهبر يا پيش آهنگ نياز دارد، و تنها در ميدان های بی خطر است که عرض اندام می کند، در نبرد با جنگجويان مرده!

آخرين بخش داستان، در قالب يک پاراگراف يکپارچه، با شعر پهلو می زند: "مردم به طرف کوسه هجوم آوردند، و دوره اش کردند، و يکيشان پابرهنه بود و به کوسه خيلی نزديک شده بود و يک هو پايش رفت بين دو فک کوسه، و يکهو نعره کشيد از درد، و مردم يک هو پررررر فرار کردند از ترس، و همينطور که فرار می کردند می گفتند کوسه نمرده است، کوسه نمرده است، کوسه نمی ميرد، نمی ميرد، اما کوسه مرده بود، و از پای مردک پابرهنه خون می آمد و می لرزيد، و مردک فکر می کرد کوسه هنوز زنده است، اما کوسه مرده بود."

فضای آشنای جنوب

در چهار داستان بالا حال وهوای خوزستان حاکم است با عناصر شناخته آن: شط، فاخته ها، ماهی ها، درختان کنار و نخل. از همه بيشتر نخل، اين درخت رشيد و مقاوم که نويسنده جا به جا وصفی بديع و جاندار از آن ارائه داده و جا دارد بر آن درنگ کنيم.

يک نمونه از داستان قبرستان: "نخلی خيلی بلند بود که از بس پير بود تنه اش صاف صاف شده بود، مثل آدمهای پير که از پيری کچل می شوند و موهای تنشان هم می ريزد. برای چيدن خرما هيچوقت کسی از آن نخل بالا نمی رفت، چون خيلی بلند بود، آنقدر بلند که وقتی تکان می خورد تنه اش مثل ساميه جمال تاب می خورد، تنه اش آنقدر لاغر بود که با کمترين وزش باد تاب می خورد. آدم اگر توی بالا رفتن از نخل مهارت نداشت می افتاد."

و از داستان جاده: "نخل های حاشيه آرام آرام مرگ را به خود راه می دادند. چرا که نشانه های مرگ را در برگهای بی نشاط آنها می ديدی. يا شايد هم مرده بودند چرا که نخل مرده هم پا برجاست. نخل مرده و زنده هردو پا برجا هستند، و تا ديرزمانی نمی توانی تشخيص بدهی مرده راست کی و زنده راست کدام است؛ مگر اينکه کبوترها و بلبل ها و فاخته ها را بشناسی. اگر بشناسی، نخل مرده را هم می شناسی، زيرا هيچ بلبل نيزاری در کاکل نخل مرده خانه نمی کند. زيرا بر کاکل نخل مرده رطب نمی رويد. با اينهمه اين پرندگان بر آن رشيد خشک فقط می نشينند، تا خستگی راه را بر سعف های خشک و خارهای کينه توز بگذارند و زود به پرواز درآيند، چرا که اگر بمانند، کمترين نسيمی سعفهای خشک پوک را به نوحه وا می دارد، و اگر تو خويشاوند نخل باشی، می دانی که هيچ نوحه ای عزادارتر از سعفهای خشک پوک نخل نيست. آنگاه تو که آدمی می گريی، وای از بلبل، که می ميرد.... همين است که بلبل و کبوتر خسته بر نخل خشک قرار نمی گيرد، می نشيند، اما قرار نمی گيرد."

روايت های مهاجرت

از چهار داستانی که از دوران مهاجرت سخن می گويند، "اعدام" جای ويژه ای دارد، زيرا از منظر امروزين به گذشته راوی (زمينه داستانهای قبلی) می نگرد. قصه مانند پلی است که مرحله کنونی را به دوران کودکی پيوند می دهد. راوی در غربت از برادرش می شنود که پدرشان در ايران محکوم به اعدام شده است. اين خبر کابوسی بيش نيست، و تنها بهانه ايست تا راوی به دوران کودکی و عوالم آن پسرک بومی نقب بزند و از پدر و مادر خود ياد کند. شايد بازتاب بيرونی نگرانی يا عذاب وجدان فرزندان، که به غربت آمده و بستگان خود را در ميهن آشوبزده تنها گذاشته اند. گره داستان در آخرين جمله گشوده می شود: "نه سال بود که پدرم مرده بود و ده سال بود که مادرم."

در داستان "کبوترها" رشته ای از رويدادها و آزمون های دشوار مهاجرت به بيان در می آيد، همراه با درددلها و دلتنگی ها و فشارهای روحی زندگی در غربت. لايه نمادين داستان، که قصد دارد مهاجران را به دو دسته کوسه های خطرناک يا کبوتران بی گناه تشبيه کند، موفق از آب درنيامده است.

داستان "آوی" در يک استخر عمومی می گذرد در کشور هلند که محل زندگی راوی است. مضمون محوری داستان تنش های فرهنگی در غربت است. راوی در استخر با دختری ژاپنی به نام "آوی" آشنا می شود. آنها دو مهاجر بيگانه اند که در بی پناهی غربت خود، لختی با يکديگر همدم و همزبان می شوند. در پس گفتگوی ساده آنها، که بيشتر دور زبان می گردد، درد مهاجرت و بی همزبانی شکل می بندد.

فرهنگ جامعه ميزبان با اين دو "مهاجر" بيگانه است و آنها را به انزوا و تنهايی محکوم کرده است. محيط بيگانه در هيئت جوانی غول پيکر ظاهر می شود که در استخر رفتاری ستيزه جويانه دارد. راوی بی آنکه دليل موجهی اقامه کند، به اين جوان نفرت می ورزد! اين نفرت که بی ترديد در پيشداوری های رايج در ميان بسياری از "مهاجران" ريشه دارد، در آخرين پاراگراف داستان به اوج می رسد: راوی که از استخر آب بيرون آمده و زير دوش رفته است، دوباره همان جوان را می بيند، آن هم در چنين حالتی: "قبل از اينکه دکمه دوش را فشار بدهم مکث کردم تا از صدايی که می شنيدم مطمئن شوم.... چيزی شبيه خرخر خوکهای بی خبری که درمزرعه نزديک خانه مان ديده بودم." و اين توهينی آشکار و توجيه ناپذير است.

"مرغ عشق" را هم می توان يک داستان تمثيلی دانست از تجربه تلخ و دردناک مسخ و استحاله. راوی که با خانواده اش در غربت زندگی می کند، مواظبت از يک جفت مرغ عشق زيبا را به عهده می گيرد. او پسری دارد که با فرهنگ ديگری بار آمده و به خاطر تضادهای رفتاری و اخلاقی پيوسته با والدين خود درگير است. برخورد راوی با ناسازگاری های فرزندش، اينجا هم انباشته از پيشداوری های سطحی است: "بچه هايی که با فرهنگ اينجا بار آمده باشند آدم های به شدت منطقی و بی ادبی هستند. عين ماشين اند و عاطفه ندارند و احترام سرشان نمی شود." و....

فرزند لجوج و سرکش خانواده به پرنده ها غذای پخته و بعد گوشت خام می خوراند! آنها غذا را با لذت می خورند، اما به تدريج تغيير حالت و هويت می دهند: هم زيبايی و ظرافت اندام خود را از دست می دهند و هم به جای آوازهای زيبای گذشته، صداهايی شوم از خود بيرون می دهند.

زبان نويسنده

در نثر بيشتر داستان ها نارسايی های زبانی ديده می شود. کاربرد نادرست برخی از واژه ها و عبارات احتمالا از آنجاست که فارسی نه زبان مادری، بلکه زبان آموخته نويسنده است. می توان به چند نمونه اشاره کرد، تنها از داستان "جاده": شکور (به جای شکرگزار، که در فارسی رايج نيست)، پاسخگو (که در فارسی بيشتر به معنای مسئول است نه پاسخ دهنده)، گاری (که در اينجا چهارچرخه فروشندگان دوره گرد مورد نظر است) و...

اما بگذريم از اين نارسايی های انشايی که کاش نبودند، غريفی در اغلب موارد زبانی دارد پخته، شفاف و به ويژه بدون پيرايه های احساساتی. نثر او در نمونه های موفقی مانند داستان "کوسه"، به مدد پيچ و تاب بديع واژه ها و تکريرهای شيرين، آهنگين است و گاه يادآور نثر ابراهيم گلستان، که غريفی شايد از همينگوی آموخته باشد که استاد اين شگردهای کلامی است.

يک نمونه: در داستان "کبوترها" درماندگی يک کبوتر مجروح را به شيوه ای دقيق و حساس وصف می کند، اما همواره خونسرد: "اگر چشمهاش هيچ عيبی نکرده بودند، می شود فرض کرد که حتما سر کوچکش را به يک طرف خم می کرد، و به نازپرهايش نگاه می کرد، و حالت غريبی به او دست می داد، وقتی که می ديد بعضی از نازپرهاش روی درختها نشسته اند، بعضی روی زمين، و از بس سبکند، روی زمين، نرم، می غلطند، و بعضی هنوز توی هوا، نرم، معلق هستند، و گاه بالا می روند، گاه پائين می آيند، و گاه يکهو غيبشان می زند، و او حتما حيران می ماند، لابد. اما اگر چشمها عيب کرده باشند، ديگر کاريش نمی شود کرد، و همه چيز پيچيده می شود، اگر نه برای کبوتر، دستکم برای من."

 
 
عدنان غريفیزندگينامه
نگاهی اجمالی به زندگی و فهرست آثار عدنان غريفی
 
 
عدنانداستان کوتاه
عدنان غريفی: کوسه، يک داستان کوتاه
 
 
مظفر النوابيک خاطره
ديدار با مظفر نواب، شاعر شهير عراق؛ گزيده ای از دفتر يادداشتهای منتشر نشده غريفی
 
 
عدنان غريفیداستان ايرانی در غربت
گفتگو با عدنان غريفی و بررسی آثار او
 
 
.ادبيات
نگاهی به آثار مهشيد اميرشاهی، عباس معروفی، رضا قاسمی و گلی ترقی و گفتگو با آنها
 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران