http://www.bbcpersian.com

18:00 گرينويچ - شنبه 20 نوامبر 2004

سيروس علی نژاد

شهرنوش پارسی پور: می خواهم به ايران برگردم

شهرنوش پارسی پور، نويسنده 'طوبا و معنای شب' و 'عقل آبی' و آثار ديگری که موجب شهرتش شد، اکنون ده سالی است که در آمريکا زندگی می کند. وی از نويسندگانی است که به صراحت لهجه شهرت دارد. گفتگوی حاضر، تلفنی صورت گرفته است.


بله، می خواهم برگردم، می خواهم بروم با فرزندم زندگی کنم و به احتمال قوی مادرم. در نتيجه به اين دليل دارم باز می گردم چون در جای ديگر دنيا قادر نيستم اين شرايط را فراهم کنم. البته من يک آدم جهان وطن هستم. واقعا برای من فرق نمی کند در کجا زندگی بکنم، ولی به هر حال وطن آدم جای ديگری است. آدم زبان می داند و راحت تر می تواند مشکلاتش را حل کند.

ده سال است.

والله من می خواستم بهار برگردم، اما حالا تغييراتی پيدا شده. چون کتاب طوبا و معنای شب ترجمه شده و قرار بود پاييز در بيايد اما حالا چاپش عقب افتاده و به زمستان مانده است، ضمنا خانم شيرين نشاط هم دارد روی فيلم زنان بدون مردان کار می کند. قرار بود فيلمبرداری در ژانويه انجام شود، بنابراين فکر کرده بودم همه اين کارها را انجام دهم و بهار برگردم ايران. حالا معلوم شده که بهار نمی شود. برای اينکه فيلمبرداری از ژانويه به مارس افتاده، ديگر اينکه ترجمه طوبا و معنای شب، مورد تأييد قرار نگرفته و دارند يک ترجمه جديد از آن می کنند. قرار است زمستان دربيايد و بعدش هم طبيعتا اينها احتياج دارند که من مدتی اينجا باشم. به اين ترتيب در تابستان يا اوايل پاييز آينده برخواهم گشت.

بله. در ژانويه گذشته که در مراکش بوديم، خانم نشاط بخش اول فيلم را که مهدخت (نام اولين فصل کتاب) باشد، فيلمبرداری کرد و فيلم کوتاهی هم از داخل آن در آورد که در موزه های مختلف از جمله موزه هنرهای معاصر تهران نشان داده شد. اما چون اين يک فيلم سينمايی است بخش بعدی آن در ماه مارس در مراکش گرفته خواهد شد.

عرض شود که من مشکلات خانوادگی دارم. در عين حال دلم بشدت تنگ است از اينکه در محيط خودم نيستم. می دانيد که وقتی از اين صحبت می شود که غربت و مهاجرت چقدر دردناک است، افراد باور نمی کنند. فکر می کنند شما در اروپا و آمريکا دايم داريد خوش می گذرانيد. توی کافه ها پلاسيد و از اين جور چيزها. واقعيت اين است که حتا اگر در کافه ها پلاس هم باشيد، بعد از مدتی اين چيزها جذابيت شان را از دست می دهد و شما به محيطی احتياج داريد که فارسی حرف بزنيد، به زبان خودتان حرف بزنيد. با مغازه دار، با دوستان و اقوام، چه می دانم با همه فارسی حرف بزنيد. آدم به تمام اينها احتياج دارد.

ضمن اينکه ما حالا نويسندگان بسيار خوبی در خارج از کشور داريم مثل ايرج رحمانی، مهری يلفانی يا مهستی شاهرخی، ولی خب کسانی که نوشته های اينان را می خوانند يک قشر محدودی هستند. آثار اينها بايد در داخل کشور خوانده شوند تا مطرح شوند. البته کسانی هم داريم که توانسته اند در سطح بين المللی موقعيتی برای خودشان فراهم کنند مانند خانم آذر نفيسی، که جواب گرفته از کارش، ولی با وجود اين، مطرح شدن در محيط خود چيز ديگر است. کتابهای من به خيلی از زبانها ترجمه شده ولی تماس خلاق با خوانندگان خود ندارم. مثلا من نمی دانم در ايتاليا يا اسپانيا کی ها کتاب مرا خوانده اند و واکنش شان چه بوده است. در حالی که در ايران، من واکنش ها را پيدا می کنم. البته نه در شرايط سانسور، چون در شرايط سانسور اصلا اسم شما را نمی گذراند که در نشريات مطرح شود. يا تا آنجا که من اطلاع دارم تلويزيون ايران نه در زمان شاه و نه در زمان حاضر، برنامه ادبی به مفهوم غربی کلمه نداشته و ندارد. تلويزيون فرانسه برنامه جالبی داشت و هفته ای يک دفعه از نويسندگان مختلف دعوت می کرد و مصاحبه های داغ و هيجان انگيزی پخش می کرد و برنامه پر بيننده ای هم بود. ما در ايران چنين چيزی نداريم. در حقيقت سانسور اجازه اين کار را نمی دهد. ولی در هر حال باز شما با خواننده خودتان در آنجا می توانيد از نزديک تماس داشته باشيد.

والله نقشه خاصی ندارم ولی به هر حال خواهم نوشت. در جوارش ترجمه هم می توانم بکنم. شايد بتوانم کلاس قصه نويسی بگذارم. خلاصه از اين نوع کارها. طبعا من در حوزه کار خودم می توانم کار کنم. شايد هم بروم يک چيزی ياد بگيرم. يکی از دوستان من با نقره کار می کند. انگشتر و گردنبند و اين جور چيزها. شايد من هم رفتم مثلا نقره ياد گرفتم. البته ديگر يک کمی دير است، ولی هستند دوستانی که کارهای خيلی قشنگ می کنند. مثلا خانم فخری گلستان کوزه گری می کند و چيزهای خيلی زيبايی می سازد و فروش خوبی هم دارد. ممکن است من هم بتوانم يک کار يدی ياد بگيرم و در جوارش زندگی خودم را بچرخانم.

واقعيت اين است که وقتی من آمدم آمريکا برای اين نبود که مهاجر شوم يا تبعه شوم يا اينجا زندگی کنم. هدفم اين بود که کار کنم و يک کمی پول جمع کنم برگردم ايران. چون امکانات مالی در ايران نداشتم. يعنی نه کاری برای من بود و نه کتابهايم اجازه چاپ داشتند. فکر می کردم دو سه سال اين قضيه طول بکشد ولی متاسفانه من بيمار هستم. افسردگی دارم و در اين ده سال مجبور شده ام چهار بار در بيمارستان بستری شوم. اين بيماری به من اجازه نمی دهد که فرض کنيد بروم در يک شرکتی کار کنم. اسم اين بيماری را در فارسی گذاشته اند شوريدگی – افسردگی، يا شيدايی - افسردگی. خب با همچين وضعيتی، امکان اين را که من بروم در يک کمپانی کار کنم و پول در بياورم، نداشتم. با نوشتن کار می کردم و لطف دوستان هم بسيار گسترده بوده است. خانه در اختيارم گذاشتند. هر وقت کتابی می نوشتم دور هم جمع می شدند با قيمت بيشتری می خريدند. من که از ناشر پول نمی گرفتم. ناشر به من مقداری کتاب می داد. صد جلد، صد و پنجاه جلد، دويست جلد. واقعا اگر لطف دوستان نبود من به طرز وحشتناکی دست به دهن بودم. ولی خوب به هر حال گذرانده ام.

يک رمان هم دارم به اسم ماجراهای ساده و کوچک روح درخت که اين را قبلا نوشته بودم و تازگی چاپ کردم و رمان جديدی هم دارم می نويسم به اسم صديقه در جستجوی مرد. که مقداری از آن را نوشته ام و دارم کار می کنم. البته من به شما بگويم که در مدت اين ده سال، مقالات زيادی نوشته ام که در بررسی کتاب، نگين و شهروند کانادا چاپ شده است.

قبل از اينکه به اين سوال شما جواب بدهم، بايد اين مسأله را مطرح کنم که در زمان شاه ما اين مشکل را داشتيم که نويسندگان به تاريخ معاصر نمی پرداختند. البته گروههايی بودند، نويسندگانی که در اطلاعات بانوان و زن روز و امثال اينها می نوشتند و خيلی هم جالب می نوشتند. تاريخ قديم را بررسی می کردند و تکه تکه داستان از آنها بيرون می کشيدند. ولی در باره تاريخ معاصر هميشه سکوت بود. بعد از انقلاب هم اين سکوت هست. ما هميشه دولت هايی داشتيم که متاسفانه بر نمی تابند که شما يک مطلبی را باز کنيد و درباره اش صحبت کنيد در حالی که مردم به رمان تاريخی علاقه دارند. در مورد طوبا و معنای شب و همچنين بر بال باد نشستن، البته من تکيه زيادی به اطلاعات خودم داشتم، در طول عمرم درباره اين دوره ها خوانده بودم، ولی در مورد بر بال باد نشستن، من "روزشمار تاريخ ايران" را با دقت خواندم و يادداشت برداشتم که بتوانم وارد زندگی قهرمانانم بکنم. ولی من هميشه با عجله و شتاب می نويسم. روز شمار تاريخی فقط حامل اطلاعات تاريخی بود و سياسی. چيزی درباره مسايل هنری و غيره نداشت. متاسفانه من خودم هم زياد توجه نکردم. فرض کنيد زمانی که من دختر بچه نه ده ساله ای بودم آهنگ "مرا ببوس" در آمد. اين آهنگ خيلی گرفته بود. يادم هست مردم اينقدر درخواست پخش آن را می دادند که در روز شايد بيست، بيست و پنج دفعه پخش می شد. الان که فکر می کنم می بينم مثلا جای اين آهنگ در کتاب خالی است. اين می توانست صحنه خوبی از کتاب باشد. يا فرض کنيد دعوای مرضيه دلکش - که البته آن دو نفر، بيچاره ها، کاری به هم نداشتند، مردم به جان هم افتاده بودند که کدام بهتر می خوانند. يا اولين فيلم ايرانی که توی آن بوسه بود، چهار راه حوادث. الان که فکر می کنم می بينم کاش اينها را وارد رمان کرده بودم. پربارتر و جذاب تر می شد.

عرض شود من دوستانی دارم که بهايی و يهودی و مسيحی و زردشتی اند. طيف گسترده ای از افراد اقليت های مذهبی از دوستان من هستند. مونا را مثلا از اسم دوست نازنينم دکتر مونا آفاری گرفتم که يهودی است و روانشناس است و در مدتی که من در کاليفرنيای شمالی، در برکلی بودم، ايشان نهايت محبت را به من کرده است. بدون اينکه يک ريال از من بگيرد، سالها از من مراقبت کرده است. مرا پيش دکتر روانکاو برده، نشسته پا به پای دکتر، مترجم من شده، اطلاعات پزشکی را ترجمه کرده، خلاصه اينقدر محبت کرده که اين کوچکترين کاری بود که من می توانستم بکنم که اسمش را روی يکی از قهرمانانم بگذارم. يهودی های ديگری هم هستند که بسيار به من محبت کرده اند، ولی خودشان علاقه مند نبودند که من اسمشان را بياورم. درباره نسرين متحده، بايد بگويم که من اصلا يک دوست بهايی دارم به اسم نسرين متحده که خيلی همديگر را دوست داريم و من به افتخار او اسم اين قهرمان را نسرين متحده گذاشته ام.

سگ و زمستان بلند را دختری به اسم گلی روايت می کند. در ماجراهای ساده و کوچک روح درخت که دنباله همان سگ و زمستان بلند است راوی مرد است. ولی در بقيه کتابهای من ماجراها معمولا از ديد دانای کل طرح می شوند.

خب، قهرمانان مرد هم زياد هستند. من اصلا فمنيست نيستم و سعی دارم مردها و زن ها را در کنار هم مطرح کنم. شايد عنوان کتاب زنان بدون مردان اين خارخار را ايجاد می کند که اين کتاب فمنيستی است در حالی که اصلا اين جوری نيست. يعنی من از اين ژانر نويسندگان نيستم.

چرا. آثار نويسندگان زن ايرانی را که می خوانم، می بينم هستند نويسندگانی که خيلی دور زن می گردند. يعنی دايما زندگی يک زن را مطرح می کنند. علت اين مسأله هم به نظر من جنگ هويت است. از نظر تاريخی زنها اجازه حرف زدن نداشتند. حالا مدتی که شروع کرده اند و اولين کاری که می کنند اين است که می خواهند خودشان را بشناسند. ببينند کجا ايستاده اند، ارتباط شان با جهان چه شکلی است و ... طبيعتا اين ادبيات زنانه به وجود می آيد. چون که ما يک نوع ادبيات مردانه هم داريم واقعاً. يعنی مردانی که فقط درباره مردها می نويسند. کتابهای جنگی از اين نوع است. البته يک دسته از نويسندگان مرد هم هستند که مثل بعضی از نويسندگان زن که من خودم را جزو آنها می دانم روی زن يا مرد بطور خاص دست نمی گذارند. مادام بواری را در نظر بگيريد که گوستاو فلوبر نوشته است. جالب است که وقتی از فلوبر می پرسند مادام بواری کيست می گويد منم!

اولا مادر من از طايفه قاجار است و من از بچگی اين نوع آدم ها را ديده ام. در نتيجه، من مقداری شناخت خصوصی و ويژه از آنها دارم. در عين حال ما در دوره ای زندگی کرده ايم که قاجارها تازه سقوط کرده بودند و در کل جامعه حضور داشتند. جزوی از فرهنگ ما بوده اند. من هميشه ديده ام که گروه بالای اجتماع را، چه پهلوی ها، چه قاجارها، چه افشارها را هيولا و کثافت و آشغال نشان می دهند در حالی که واقعيت غير از اين است. آنها هم بخشی از اجتماع ما هستند، و اگرچه از بخش بالايی جامعه هستند ولی هويت انسانی شان مثل بقيه انسانهاست. پس می شود درباره شان بحث کرد. ضمن اينکه زياده روی داشته اند و در زمينه هايی افراط گرا بوده اند که البته من در آثارم اينها را هم نوشته ام. فرض کنيد شاهزاده گيل در طوبا و معنای شب مرتب آدم می کشد يا شوهر طوبا دايما در حال خانم بازی است، کار نمی کند و مفت خور است. مقصود اين است که من از اينها دفاع نمی کنم بلکه فقط آنها را در کتابهايم می آورم. من معتقدم که بايد اين چيزها را مطالعه کرد.

من جزو دسته دوم هستم. البته وقتی کار ادبی را شروع کردم خيلی متوجه سبک بودم. داستان های کوتاهی که از آن زمانها از من باقی مانده، حامل يک چنين روحيه ای است ولی به مرور اخلاقم عوض شد. من معتقدم هرچه برای گفتن داريد بايد بگوييد مردم بشنوند. خيلی که به سبک بپيچيد خودتان را مقيد می کنيد به شرايط معينی که بعد انتقالش به ديگران مشکل است. هم به جامعه خودتان، هم به جامعه های مجاور. مثلا يکی از نويسندگان صاحب سبک ما هوشنگ گلشيری مشکلش همين است. می دانيد که آقای حشمت مويد آثار گلشيری را ترجمه کرده اند و چاپ شده. من نقدی درباره ترجمه اين اثر خواندم که نوشته بود گلشيری پيچيده می نويسد و خواندن اثرش را برای ديگران مشکل می کند. من نمی خواهم بگويم اين جور کار بد است. اصلا از حافظ بهتر در دنيای ادبيات که ما نداريم ولی ترجمه اش مشکل است. حالا ما در عصر ارتباطات هستيم. نمی گويم برای هميشه ولی برای مدتی لازم است نويسندگان ما ساده بنويسند. مثلا طوری که بتواند به زبان ژاپنی ترجمه شود.

ما الان در زمانه ای هستيم که شما به ترجمه کردن فکر می کنيد. به دليل اينکه ادبيات ما به وسيله ادبيات غرب و جاهای ديگر تغذيه می شود. از آمريکای لاتين، از چينی، از ژاپنی ترجمه می شود. شما که در ايران اينها را می خوانيد نا خود آگاه يا خود آگاه فکر می کنيد که بهتر است مال من را هم بخوانند ديگر. يعنی شما به ترجمه بايد فکر کنيد. من الان خودم می بينم ديگر. فرض کنيد در زنان بدون مردان من اسم بسيار مشکلی برای فرخ لقا صدرالديوان گلچهره گذاشتم. اين خيلی به فارسی معنی می دهد چون در آن موقع من به ترجمه فکر نکرده بودم. ولی حالا که کتاب به انگليسی ترجمه شده، تلفظ اين برای انگليسی زبانها مشکل است. تازه اين فقط يک اسم است. مفاهيم را اگر بخواهيد اينطور پيچيده انتخاب کنيد، برای خودتان و برای خواننده مشکل ايجاد می کنيد. در حالی که اگر شما حرفی برای گفتن داريد هرچه ساده تر بنويسيد بهتر است ديگر.

عرض شود که آن استقبال از بين نرفت، انتشار آثار من قدغن شد. اخيرا به کتابهای من اجازه دادند و دارد چاپ می شود. يک آقای ناشری هم رفته، تمام آثار مرا چاپ کرده و کارهای عجيب و غريبی کرده حالا بايد بروم ايران تکليفم را با او روشن کنم.

يعنی خودش بدون اجازه شما اين کار را کرده؟

نه، يک قرارداد کوچکی برای يک کتاب با من داشته ولی همه را چاپ کرده، اسم عوض کرده، مطلب سانسور کرده، خلاصه هر کار دلش می خواهد می کند. بايد بروم ايران ببينم چه جوری است. مثلا می دانم خاطرات زندان در بازار سياه فروش فوق العاده ای دارد.

داستان اين است که سر کتاب زنان بدون مردان نشريه ای که اسمش بيان بود حمله مخوفی به من کرد و بعد يک دفعه اين حمله منتقل شد به نشريات حزب اللهی مثل جمهوری اسلامی، کيهان و بقيه. اين سبب شد که ناشران از چاپ کتابهای من صرف نظر کردند. همه چيز متوقف شد. ظاهرا دستوری صادر نشده بود که چاپ اين آثار قدغن است اما ديگر ناشران آنها را چاپ نمی کردند. سگ و زمستان بلند را هم رفتند از همان چاپخانه برداشتند و خمير کردند. اين سبب شد که ناشر ديگر طوبا را هم چاپ نکرد. بعد هم برنامه هويت به من حمله کرد و مرا جاسوس خواند و ...

ظاهرا به خاطر اينکه مساله بکارت مطرح شده بود. گفتند کتاب ضد اسلام است. بعد گفتند مغاير با اخلاق اسلامی است و مرا هم دستگير کردند. خب به اين ترتيب کار من خوابيد.

نه. اولا کتاب اتفاقا يک روحيه اسلامی دارد.

يعنی شما تأييد می کنيد که اينها حمله بکنند و ...

من برای نوشتن آن کتاب بيشتر الهام گرفته بودم از زندگی دختر خاله ام که خدا بيامرزدش فوت شد. او در سن ۳۵ سالگی، يک دختر ليسانيه، و دبير دبيرستان، بالاخره رضايت به ازدواج داد. عقد کرده بودند ولی هنوز عروسی نکرده بودند. با شوهرش رفته بودند سينما و برگشته بودند. موقع خدا حافظی دم در شوهرش او را بوسيده بود. خاله من تعريف می کرد که وقتی دختر وارد شد رنگ به چهره اش نبود. گفتم مادر چی شده؟ گفت هيچی مادر، من فکر می کنم همه چيز تمام شد. ايشان از فشار آغوش مرد واقعا دچار اين مسأله شده بود که ديگر باکره نيست. ما يک همچين جامعه ای داريم که دختر ليسانسيه اينطور فکر می کند. حالا البته نه. ولی تا نسل ما خيلی از دخترها اساسا با بدن خودشان بيگانه بودند. چيزی از بدن خودشان نمی دانستند. من خودم حتی تا زمانی که بچه دار هم شده بودم واقعا نمی دانستم بکارت چيست.

اما من فکر می کنم مسأله دليل ديگری داشت. اصولا دستگاههای خودکامه شهرت را بر نمی تابند. در دوره شاه هم همينطور بود. يادم هست که يکی از نشريات در آن دوره مرتب عکس گوگوش را می انداخت. از ساواک زنگ زده بودند که چرا اينهمه عکس گوگوش را چاپ می کنيد؟ يک نشريه ديگر برای آنکه به دام نيفتد عکس درباری ها را می انداخت. بيشتر از همه ملکه فرح و وليعهد را. باز هم از ساواک زنگ زده بودند که چرا اينقدر عکس ملکه را چاپ می کنيد. يعنی در دستگاه خودکامه هيچ نوع شهرتی برتابيده نمی شود. طوبا برای من خيلی شهرت آورده بود و خب من زندانی سابق هم بودم ديگر. همه اينها می توانست دليل اين باشد که فکر کنند يک جور بايد دم اين را بچينيم. من اين جور فکر می کنم.

آخرين مطلبی که خوانديد چه بود؟

عرض شود من کتاب شهبانو فرح را خواندم و خيلی هم علاقه دارم به ايشان شهبانو بگويم برای اينکه لقب ايشان در آخرين لحظه ای که ايران را ترک می کرد شهبانو بوده است. من دليلی نمی بينم که اين لقب را از ايشان بگيرم. موضوع اين است که اين خانم بدون ربط دادن او به دستگاهی که به آن وابسته بود، بشدت مورد احترام من است. من وقتی به کارها و فعاليت های او در ايران نگاه می کنم، مثلا جشن هنر، يا کانون پرورش فکری، به او احترام پيدا می کنم. شما می دانيد که فعاليت های او در کانون منجر به اين شد که در بيشتر دهات ايران کتابخانه تأسيس بشود يا کتابخانه های سيار می رفتند و به بچه ها توی دهات کتاب می دادند. من نه سياستمدارم، نه سلطنت طلبم، نه جمهوريخواهم، نه قرار است وزير و وکيل بشوم، نه مالکم که املاکم به خطر بيفتد، نه کارخانه دار هستم، من يک آدم معمولی هستم، بنابراين هيچ دليلی نمی بينم وقتی يک آدمی قابل احترام است، من بهش توهين بکنم. کتابش را خواندم و تحت تأثيرش قرار گرفتم و نوشتم. کار من هم همين است. من کتابهای فارسی را می خوانم و روی آنها مقاله می نويسم. يکی از کتابهايی که خواندم اين کتاب بود. دليلی وجود نداشت که من راجع به آن مقاله ننويسم.