BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 13:04 گرينويچ - پنج شنبه 30 دسامبر 2004
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
پای صحبت ابراهيم گلستان
 

 
 
ابراهيم گلستان
ابراهيم گلستان
تاکسی که از 'هيوارد هيث' حرکت کرد فهميدم راننده هم مانند من آدرس را بلد نيست. دور بود، پرت بود، وسط جنگل بود. با خود گفتم آمده است وسط جنگل مازندران! نگران بودم که پيداش خواهم کرد يا نه؟ نگرانی ديگرم از بابت برخوردش بود.

هيچ وقت با او رو در رو نشده بودم، با وجود اين سابقه خوبی هم از برخورد با او نداشتم. سی سال پيش وقتی مطلبی درباره نثرش نوشته بودم سردبير آيندگان به من گفت عکسی از او تهيه کنم. بهش تلفن کردم و تقاضای عکس کردم. داد و بيداد راه انداخت. می فهميدم که از چاپ عکس و مصاحبه بيزار است، اما عصبانيتش را نمی فهميدم. ترسِ اين برخوردِ کهنهِ سی ساله هنوز با من بود.

وقتی تاکسی پس از چند بار پرس و جو سرانجام در حياط خانه اش نگهداشت قصری ديدم عظيم که قاعدتاً می بايست چيزهای ديگری را در ذهنم زنده می کرد، اما نمی دانم چرا شکل آن مرا به ياد داستان های ادگار آلن پو می انداخت. فکر کردم زندگی در آن بايد ترسناک باشد. آنقدر قديمی، بزرگ و با شکوه بود که راننده انگليسی شک کرد که درست آمده باشيم. گفت می ماند تا مطمئن شود که درست آمده ام. کوبه در را که نواختم، خودش بر درگاه ظاهر شد. چهره اش را از روی عکس ها می شناختم. سلام عليک گرمی کرد. مهربان تر از آن برخورد کرد که فکر می کردم. راحت تر از آن بود که می پنداشتم. وارد که شديم مرا به سالنی هدايت کرد که چند تابلو نقاشی، قفسه های کتاب، قفسه های پر از صفحات ( سی دی ) موسيقی، شومينه، تلويزيون و ميز کامپيوتر، اولين چيزهايی بود که به چشم می آمد. از ميان نقاشی ها، کارهای حسين زنده رودی را از دور هم تشخيص می دادم. همان کارهايی که با حروف الفبا می کرد. حفاظ درها و پنجره ها را که گشود تصوير ترس داستان های آلن پو از ذهنم محو شد. چشم اندازی هويدا شد که هر کسی آرزو می کند در چنان جايی زندگی کند.

نشستيم و گپ زديم. از همان لحظه اول حرکات و سکناتش و طرز ادای کلامش ياد کاوه (۱) را در خاطرم زنده می کرد. اصلاً خود کاوه بود که در برابرم نشسته بود، البته خوش بنيه تر، سالخورده تر و آگاه تر. از هر دری گفتيم. صحبت مان گل انداخت و تا ساعت چهار و نيم بعد از ظهر طول کشيد و به روز بعد و بعدتر افتاد. بخت ياری کرد که سه روز پياپی به ديدارش بروم (۱۷ تا ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۴ ). از همان روز اول آنقدر مهربان و خودمانی بود که انگار صد سال است همديگر را می شناسيم.

صحبت ها از تقاضای من برای مصاحبه شروع شد. گفتم پيشنهاد من يک مصاحبه مفصل است درباره زندگی و آثار شما. شايد در خلال آن، سير تفکر در ايرانِ سالهای ۱۳۰۰ تا ۱۳۵۷ را هم مرور بکنيم. گفت چه فايده دارد؟ گفتم نمی دانم و نمی دانستم، هنوز هم نمی دانم. فايده و ضرر هر چيزی بعدها آشکار می شود، آشکارتر می شود. گفتم اما ضرورتش اين است که شما هرگز درباره زندگی خود صحبت نکرده ايد.

از اين شاخ به آن شاخ شديم. کاملاً معلوم بود که دارد مزمزه می کند که آيا بايد به چنين کاری تن دهد يا نه. چيزی که گمان نمی کنم هنوز هم برايش قطعی شده باشد. اينکه پذيرفته بود که به ديدارش بروم بابت نفس گرم اخوان بود، و البته حضور بموقع دوست مشترکمان دکتر محمد علی موحد در لندن. وقتی که اخوان رفت، از تهران به او زنگ زدم که چيزی در باره او بنويسد. شايد يک هفته ای بعد از مرگ دکتر خانلری بود. گفتم که اخوان و خانلری هر دو رفته اند، چيزی در باره آنها بنويس. گفت من با خانلری هرگز ميانه ای نداشته ام اما اخوان چرا. گفتم درباره اخوان بنويس. نوشت و فرستاد و چاپ شد و خيلی هم سر و صدا کرد و موجب رابطه دوری شد بين ما. خاطر اخوان برايش عزيز بود و هست و به خاطر او بود اگر که کاری می کرد. به گمانم هنوز آن موضوع را به خاطر داشت و همان سبب محبتش می شد و سبب آنکه موضوع را مزه مزه کند که آيا مصاحبه بکند يا نه.

برای من همين که صحبت می کرديم بس بود. اولين بار بود که با او می نشستم و هرچه می گفت برايم جالب بود. جالب؟ نه، اين رسا نيست، داشتم به اين طريق آهسته آهسته احساسات او را کشف می کردم. من جهان بينی و ذهنياتش را از روی آثارش تا حدی می شناختم اما از احساساتش خبر نداشتم. يادم نيست که چطور صحبت سعدی به ميان آمد، ولی وقتی شروع کرد به خواندن غزلی از او، از بيت دوم به بعد خود را می گرفت که نگريد. اول بار بود که می ديدم کسی جوری تحت تأثير زيبايی کلام قرار می گيرد که خود را نگهداشتن نمی تواند. اول درست نفهميدم. هيچ جای آن شعر بغضی بر نمی انگيخت، بارها آن شعر را خوانده بودم اما هيچ وقت نگريسته بودم. خيلی از شعرها مرا به گريه انداخته است اما آن شعر اساساً گريه آور نبود، نيست، موضوعش شرح درد و رنج نبود که گريه آور باشد، عاشقانه است. گلستان از شدت زيبايی سخن گريه اش می گرفت و اين برای من تازگی داشت. پای صحبت کسی نشسته بودم که درجه حساسيتش به زيبايی با ديگران بکلی فرق داشت. دو سه بيت که خواند اشک گلوگير شد ادامه نداد. ادامه اگر می داد اشک پرده در می شد، پرده در که نه، پرده را که دريده بود، سرريز می شد.

در ساعت ها و روزهای بعد بيشتر به اين حس پی بردم. وقتی قسمت هايی از کتاب برخوردها در زمانه برخورد ( ۲ ) را برای من می خواند، به بيت ها و مصراع های حافظ که می رسيد از زور زيبايی سخن، بغض راه گلويش می بست. وقتی شعر نيما را می خواند، به کجای اين شب تيره ...، باز همين حال را داشت، ياد گفتگويش با اخوان افتادم: " ... بعد رفتم آن جلد لاغر آکنده از بيان زنده بيدادگر را که سالها پيش با عنوان "با تشنگی پير می شويم" در آمد درآوردم از آن برايش تکه ها خواندم. شعر کار خود را کرد. خود را می گرفت که نگريد، که عاقبت نتوانست. افتاد به هق هق، بلند شد رفت. بعد که آمد گفت اين از کجا آمده، کيست؟ گفتم همين ديگر بی خبر هستيم. به خود گفتم، و همچنان هميشه می گويم، در دالان تنگ هياهوی پرت غافل می شويم از دنيايی که در همسايگی زندگی دارد. گفت مثل رگ بريده خون زنده ازش می ريخت". ( ۳ )

اين زمانی بود که در باغ قدم می زديم. آنچه از ذهنم گذشت را با او در ميان گذاشتم. بغض آلود گفت من همين الان دارد گريه ام می گيرد. و بعد شايد برای آنکه صحبت را عوض کند درخت بلوط جوان ده دوازده ساله ای را نشان داد و گفت:" وقتی اخوان اينجا بود اين بلوط دو ساله بود، با هم اينجا قدم می زديم اخوان رو به نهال گفت ما داريم می ميريم آن وقت تو فلان فلان شده می خواهی چهارصد سال زندگی کنی؟" از به ياد آوردن حرف اخوان خنديد و افزود:" اخوان چهارده سال است که مرده، اين بلوط يک بار زير چرخ تراکتور له شد، بعد دوباره سبز شد، دوباره پا گرفت و حالا در زندگی دوباره ده دوازده ساله است."

صحنه ای از فيلم يک آتش

سخن از هر دری می گذشت. در اثنای سخن صحبت فيلم هايش پيش آمد. تعريف کرد: پس از اينکه يک آتش جايزه برد، شاه اظهار تمايل کرد فيلم را ببيند. به سعد آباد رفتيم و فيلم را نشان شاه داديم. بعد از تماشای فيلم شاه که مرا نمی شناخت رو به يکی از همکاران درباره فيلم می پرسيد. آن همکار مرا نشان داد و گفت گلستان اين است. شاه آمد پيش من و از فيلم تعريف کرد. همينطور که از کارهايم می پرسيد گفتم که مشغول ساختن فيلمی درباره خارگ هستم. گفت وقتی آماده شد حتماً خبر بده که ببينم. چندی بعد فيلم آماده شد. سپهبد خاتم که از دوره ورزشکاری و مسابقات ورزشی در امجديه با هم دوست بوديم زنگ زد که فلانی يک دوربين ۱۶ ميليمتری برای من رسيده است می توانی آبش کنی. گفتم ببينم. موج و مرجان و خارا را ساخته بودم و کنسرسيوم بازی در می آورد و پولم را نمی داد. به خاتم گفتم ضمنا فيلم خارگ تمام شده به شاه بگو اگر خواست ببيند حاضر است. شب بعد خاتم زنگ زد و قرار خانه شمس [ پهلوی ] را گذاشت. به خانه شمس رفتيم. شاه و فرح هم آمدند. فيلم به نمايش در آمد. وقتی تمام شد شاه شروع کرد به کف زدن. ديگران به پيروی از او چند دقيقه ای کف می زدند. بعد شاه پرسيد گلستان کجاست. جلو رفتم. با من شروع کرد به قدم زدن و حدود ده دقيقه درباره فيلم صحبت کرد. دو به دو قدم می زديم. ديگران متحير مانده بودند که شاه به من چه می گويد. آخر گفت: اما درباره جمله آخر فيلم. تا وقتی آدم هايی مثل تو هستند که دلواپس اين مملکت اند و تا وقتی من هستم نگران نباش!"

جمله آخر فيلم از آن جملات کليدی است که گلستان در برخی از داستان ها يا فيلمنامه های خود به کار می گيرد و به قول کامبيز فرخی تمام ضربت داستان را در آنجا فرود می آورد: "و ملک مرواريد آرميده و مرجان و ماهی سپرده به تقدير را نصيبی نرسيد – جز اين شيار کف آلود".

گلستان، بعد از آنکه قصه را حکايت کرد گفت که اين جمله را ساواک نفهميده بود، اداره سانسور نفهميده بود، هيچ يک از مسئولينی که فيلم را ديده بودند نفهميده بودند. شاه فهميد و گفت.

وقتی داستان را تعريف می کرد من داشتم از حيرت شاخ در می آوردم برای اينکه بکلی با شايعاتی که پيش از آن شنيده بودم فرق داشت. شايد ما آن وقت ها دوست داشتيم شايعه بسازيم، همچنانکه دوست داشتيم هر که بزرگ است و نامور است طرف ما باشد و مخالف شاه. علت هر چه بود در اواخر دهه چهل شايع شده بود که شاه وقتی موج و مرجان و خارا را ديده، عصبانی شده و به گلستان پرخاش کرده و به همين دليل نگذاشته اند که فيلم را در تهران نمايش بدهند.

صحنه ای از فيلم موج و مرجان و خارا

شايد هم اين شايعه ريشه در حکايت ديگری داشت که دو روز بعد هنگامی که حرف گنجينه های گوهر در ميان آمد، متوجه شدم. هر چند درباره آن فيلم هم اين شاه نبود که عصبانی شده بود، ديگران بودند. شاه برعکس به ساختن آن فيلم به دست گلستان اصرار کرده بود. حکايت می کرد که "مهدی سميعی، رييس وقت بانک مرکزی، رفته بود از شاه اجازه بگيرد که از جواهرات سلطنتی فيلمی تهيه کنند. می خواست به مناسبت بيست و پنجمين سال سلطنت هديه بانک باشد به شاه. شاه گفته بود اگر اين کار را به دست فرهنگ و هنر بدهيد کثافتکاری می شود، اگر واقعا می خواهيد فيلم بسازيد يک کسی من می شناسم به اسم ابراهيم گلستان، بدهيد او بسازد. می گفت تازه با اين حال ما برای ساختن آن فيلم به چه درد سرهايی افتاديم. آمدم به قيمت حد اقل ممکن که هيچ برای من استفاده نداشت فيلم را ساختم. خيلی صرفه جويی کردم. مثلا برای صحنه ای که منظره ها و آدم های ايران را قرار بود نشان بدهم، نرفتم فيلم بگيرم، از عکس هايی که گرفته بودم کپی کردم گذاشتم توی فيلم. اما وقتی می خواستم فيلم را بفرستم برای 'تکنی کالر'، فرهنگ و هنر اجازه نداد. البته ديگر به من مربوط نبود. قرارداد من همين بود که کپی فيلم را تحويلشان بدهم و داده بودم، اما بانک مرکزی هم که خواسته بود بفرستد نمی شد. بالاخره مهدی سميعی عاجز شد رفت پيش امير عباس هويدا. هويدا گفت تلفن کنيد و قضيه را حل کنيد. سه مرتبه چهار مرتبه تلفن کردند، فرهنگ و هنر محل نگذاشت. بالاخره بانک مرکزی فيلم مونتاژ شده را داد به امير عباس هويدا، توی چمدان سياسی گذاشتند و قاچاق فرستادند."

گفت: "در هر حال وقتی فيلم برگشت باز فرهنگ و هنر اجازه نمايش آن را در سينماها نداد. فيلم را از بانک مرکزی گرفتند و متن و نوار صدا را تغيير دادند. نسخه فرانسه اش را همان موقع من فرستاده بودم که الآن توی سينما تک فرانسه با همان متن من درآمده است."

پرسيدم: يعنی جمله آخر فيلم را که می گفت "امروز ثروت يعنی غنای زنده زاينده، امروز قدرت يعنی تفکر انسان" در آوردند؟

گفت: "اصلاً همه را در آوردند. 'کار هنر به دست مطرب بود' و همه را. متن را بکلی عوض کردند."

حاصل فکر هر کسی را که دور بيندازند، آزرده می شود، شايد سرخورده هم بشود. گلستان هر چند گاهی آزردگی هايی در خلال صحبت نشان می دهد اما همچنان از شور زندگی برخوردار است. وقتی صحبت به آنجا می کشد که چرا از ايران مهاجرت کرده، از توضيحاتش می توان دريافت که دلش می خواسته، شرايط اجازه می داد می ماند و چند تايی ديگر فيلم می ساخت. هنوز حسرت نساختن فيلم هايی که در ذهن داشته با اوست. با وجود اين چهار کتاب چاپ نشده اش نشان می دهد که اگر در اطراف لندن برايش ساختن فيلم ميسر نبوده، نوشتن رهايش نکرده است. هرچند که دلبستگی زيادی به انتشار کتابهايش نشان نمی دهد. می گويد:" چه فايده؟ آدم برای سرگرمی خودش و برای بيرون ريختن دردهای شخصی خودش می نويسد. نه خطاب به جوانها، جوانی که کر است، 'در دل من همه کورند و کرند'." حتی نمی خواهد بداند کتابهای قبلی اش چند بار تجديد چاپ شده اند. از بعضی چيزها هم دلخور است. می گويد: در ايرانيکا نوشته اند که مردم شيراز، چون پدرم مخالف مصدق بوده عصبانی شدند ريختند روزنامه اش را آتش زدند در حالی که درست برعکس به دليل آنکه پدرم مصدقی و دوست مصدق بود طرفداران سيد ابوالقاسم کاشانی روزنامه اش را به آتش کشيدند. "در همين ايرانيکا کسی مقاله ای نوشته و گفته که ابراهيم گلستان به طبقه زحمتکش کاری نداشته و قصه های اولش همه اشرافی بوده است. خب نگاه کنيد کتاب اول من آذر، ماه آخر پاييز اصلاً اسمش مال واقعه آذربايجان است. تمام قصه هاش هم مال وضع آن جوری است ديگر. قصه آذر، ماه آخر پاييز قصه افسری هست که می خواهند اعدامش کنند، قصه ديگر مربوط به زن افسری است که می خواهد شمعدانهاش را بفروشد؛ قصه ديگر قصه پسر ايلياتی است که از دست خان فرار کرده در خم راه ، قصه اولش قصه کلفتی هست که دارد می ترسد به دزدی رفته ها ، قصه تب عصيان مربوط به يک زندانی سياسی است و ميان ديروز و فردا هم قصه يک روشنفکر و کارگر هست که به زندان افتاده اند".

ابراهيم گلستان در جوانی

در ميان گفتگوها يک وقت صحبت روشنفکری دهه چهل و پنجاه از جمله جلال آل احمد پيش آمد. گفت:" چند سال پيش سيمين دانشور نامه ای نوشته بود و من رفتم پاسخ بدهم، نوشتم، نوشتم، يک دفعه ديدم صد و سی چهل صفحه شده است. آن را برای سيمين پست کردم. بعد از مدتی خبری نشد. تلفن کردم گفت چنين چيزی دريافت نکرده است. باور کردم و باور می کنم برای اينکه وقتی درباره آل احمد چيزی بنويسی و برای سيمين دانشور بفرستی، اسمت هم ابراهيم گلستان باشد، بعيد نيست نرسد. ناچار يک بار ديگر آن را وسيله يکی از دوستان که قوم و خويش سيمين هم هست و زن هم هست برايش فرستادم. تلفن کرد که خودم بردم به دست سيمين دادم. تشکر کردم و فکر کردم اين بار که به دستش رسيده جواب خواهد داد، ولی حالا ده سال بيشتر است که خبری نشده است. متاسفانه وقتی اين متن را برای فتوکپی برده بودم به شهر، بيست سی صفحه آخر آن را گم کردم. الان صد و هفت هشت صفحه اش پيش من است که نا تمام است و پيداست که بايد بيست سی صفحه ديگری برود که تمام شود. اين را هم ناشری که از تهران آمده بود از من گرفته که در بياورد. منتها بايد توضيحاتی بنويسم تا به خاطر آن بيست سی صفحه ای که گم شده، خواننده يک دفعه دهنش باز نماند."

در خلال صحبت ها حافظه شگفت آور او را کشف می کردم. شنيده بودم که حافظه خوبی دارد اما نه تا اين حد. حافظه او در هشتاد و سه سالگی - البته هيچ به هشتاد سالگان نمی ماند و هنوز جوان است - مثل ساعت کار می کند و تا دو سه سالگی اش بر می گردد. صحنه هايی از برخورد با اقوام در دو سه سالگی، همانقدر در ذهن او زنده است که صحنه هايی از گرفتاری های مربوط به ساختن فيلم هايش در سالهای دهه چهل، و صحنه برخورد با پرويز ثابتی و حسين فاطمی، و جزئيات ديالوگ هايی که بين او و بعضی آدم ها از جمله بازجو در زندان گذشته. نام معلم های دبستان، حوادث دبيرستان شاپور شيراز در دهه دوم قرن حاضر، برخورد با توده ای ها، اولين برخورد با هدايت و کيانوری، برخوردهای ديگر با خليل ملکی، با جلال آل احمد، مطالب و مقالاتی که اينجا و آنجا در ايام جوانی نوشته همه، در ذهنش زنده است و چنان از آنها گفتگو می کند که گويی قرار نيست هرگز چيزی از يادش برود. نقل صحنه هايی از جلسه انشعاب حزب توده با جزئيات، نقل برخوردهای دکتر مصدق و سپهبد زاهدی با او برای تهيه فيلم تلويزيونی دادگاه مصدق که آن را برای تلويزيون های خارجی می ساخت، نيز نقل صحنه هايی از برخورد با هیأت اجرايی ملی کردن نفت برای من جالب تر از همه بود. همينطور نقل جمله هايی که محمد حجازی به وقت دانش آموزی در دفتر انشايش نوشته است: "رنج نداشتن از رنج داشتن کمتر است"، "نيکی کنيد به شرط آنکه ندانند نيکی می کنيد وگرنه نخواهند گذاشت که نيک بمانيد". وقتی اين جمله ها را از بر می خواند به تأکيد می پرسد: "چقدر درست است اين؟ چقدر درست است!" بعد با طرح اين پرسش اعتراض آميز، که "چرا شما درباره حجازی چيزی نمی نويسيد؟" به ياد می آورد که حجازی ادبی تر از خيلی های ديگر نوشته است: "تابستان که خدا حاصل رنج ها را طلا می کند" يا "باز بهار آمد و معنی زندگی عوض شد".

حافظه بی مانند او، ذهن حاضر جوابش را که در خلال گفتگو از آن با خبر می شدم معنی می کرد. برخورد او با بازجو در زندان و برخورد او با يکی از مقامات شرکت نفت که می خواهد با دادن يک چک صد هزار تومانی دعوای مالی او را با شرکت نفت خاتمه بدهد، نشان از ذهن حاضر جواب او دارد. اما داستان دستگيری و زندان و برخوردش با پرويز ثابتی، مقام امنيتی، علاوه بر آنکه گويای ذهن حاضر جواب اوست، به نمايشنامه ای کميک شباهت دارد، هر چند که برای خودش در زمان وقوع تلخ بوده است:

يک روز که در خانه نشسته بوده و مقاله خاک کيميايی را می نوشته ( ۴ ) خدمتکار می آيد و می گويد سه دانشجو آمده اند با شما کار دارند، او که مشغول نوشتن مقاله بوده می گويد من حالا وقت ندارم، به آنها بگو تلفن بزنند بعد تشريف بياورند، خدمتکار می رود و به جای او سه تن سرزده وارد می شوند که تحکم و قدرتشان را نمی شد حس نکرد. پس از چند روز بازجويی و تهديد، عاقبت به ضرب تلفن اين و آن از جمله معينيان، رييس دفتر شاه آزاد می شود بی آنکه بداند خطايش چه بود، بی آنکه بداند چه کرده بود. چيزی که در ايران مرسوم بود و هست. به جای آنکه به زندانی بگويند دليل بازداشتش چيست از او می پرسند چرا ترا بازداشت کرديم؟ و عاقبت هم معلوم نمی شود چرا بازداشت شده است. گلستان می خواست بداند چرا دستگيرش کرده بودند و موضوع از چه قرار بوده است. به کمک مهدی سميعی که رييس بانک مرکزی و رفيق او بود از پرويز ثابتی وقت می گيرد و به سازمان امنيت می رود. ثابتی به جای توضيح علل بازداشت به تمجيد از شق القمرهای ساواک می پردازد: می دانی که از زمان برخوردن به نام تو تا زمان دستگيری ات يازده دقيقه بيشتر طول نکشيد؟ گلستان جواب می دهد اينکه نشان حرفه ای بودن نيست، اگر شما بخواهيد با هفت تيرتان مغز مرا نشانه بگيريد از زمانی که ماشه را فشار می دهيد تا زمانی که مغز من روی اين ديوار پخش شود يازده ثانيه هم طول نخواهد کشيد! ثابتی به فکر فرو می رود. گلستان ادامه می دهد که نه به اعتراض بلکه از سر کنجکاوی شخصی می خواهم بدانم چرا مرا بازداشت کرده بوديد؟ ثابتی می گويد به خاطر جمله ای که در مکاتبه با غلامحسين ساعدی نوشته ايد. اين زمانی بود که ساعدی را گرفته بودند و مکاتباتش را ضبط کرده بودند. می گويد من با ساعدی هرگز مکاتبه ای نداشته ام، کدام جمله؟. ثابتی بطور شکسته بسته ای جمله " رفتم تماشای آتش بازی باران آمد باروت ها نم برداشت" را می گويد و تازه معلوم می شود مقام امنيتی خبر نداشته که اين جمله پايانی قصه ای است؛ بيگانه ای که به تماشا رفته بود، که سی و چند سال پيشتر، در سال ۱۳۲۹ نوشته شده و بارها تجديد چاپ شده است.

از خلال نقل خاطراتی از اين دست است که در می يابم اولين قصه او به دزدی رفته ها که در ۱۳۲۶ نوشته اولين قصه اش نيست. اولين قصه اش را در پاسخ به يک موضوع انشا در دوره دبستان نوشته است. موضوع انشا همان بود که هميشه بود "در عفو لذتی است که در انتقام نيست". " من برای اين موضوع يک قصه نوشتم. اين اولين قصه ای است که من نوشتم". در ضمن اين حکايت بود که از کلاس درسی ياد کرد که مثل و مانندش را فقط در عالم خيال و در داستانها می توان يافت. در باغی از باغ های شيراز، وسط گلخانه ای ميز و نيمکت گذاشته اند و دور تا دورش، پله پله، گلهای شمعدانی چيده اند. اين کلاس پنجم ابتدايی سالی از سالهای دهه دوم قرن حاضر شمسی است. توی همين کلاس است که مدير مدرسه آقای برهان "که خيلی آدم باسوادی بود" در يک روز بارانی که "آب باران از روی شيشه ها می ريخت" آمد و گفت: " اين سيد ابراهيم، خاک برسرش درس نمی خونه اما منشی می شه"! عجب تشويق بی مانندی.

ابراهيم گلستان هزار کار کرده است. از دوره دانشجويی وارد حزب توده شده، در حزب توده به نوشتن مقالات و به کار اداره روزنامه پرداخته، سالی به مازندران رفته و به فعاليت حزبی بين کارگران اشتغال ورزيده، بعدها که از حزب بريده به آبادان رفته و در اداره انتشارات شرکت نفت کار روزنامه نگاری را به نوعی ديگر تجربه کرده، از آنجا به کار عکاسی و فيلمبرداری و خبرنگاری برای تلويزيون های خارجی پرداخته، سپس به روابط عمومی و انتشارات شرکت نفت در تهران رفته، برای راديو ايران برنامه ساخته، استوديو گلستان را بنا گذاشته، توی فيلم، مقاله، قصه، ترجمه و هزار کار ديگر غرق شده است.

وقتی زندگی اش را از سر تا ته مرور می کنيم می بينيم در تمام زندگی چندان مشغول بوده که نمی توان فهميد پس کی وقت کرده قصه هايش را بنويسد. چون با اين پرسش مواجه می شود بی اعتنا می گويد: "همان وقت ها که نوشتم، زياد هم ننوشتم". می دانم که زياد ننوشته اما کم هم ننوشته، بخصوص که سه چهار کتابش هنوز چاپ نشده و فعلا دارد توی گنجه خاک می خورد. تازه، آن خشت بود که پر توان زد. بعد که بحث به جزئيات می رسد معلوم می شود بعضی قصه هاش را خيلی سريع نوشته مثل طوطی مرده همسايه من. انگشتش را جای قلم توی هوا بر صفحه فرضی کاغذ می گذارد، به سرعت پايين می آورد و با زبانش کلماتی مانند "هو رپ" در می آورد که سرعت نوشتنش را برساند. با وجود اين بعضی قصه ها خيلی وقت گير بوده است، صفحه آخر، يا شايد بيشتر جمله آخر همين بيگانه ای که به تماشا رفته بود يک ماه وقت گرفته است. از اينجا می توانم حدس بزنم که مقدمه از روزگار رفته حکايت، متن موج و مرجان و خارا، متن گنجينه های گوهر، و نوشته هايی از اين دست چقدر عمر برده است.

با وجود اين خودش تأکيد می کند که بيشتر وقتش در داستان نويسی صرف حل مسايل درونی قصه ها شده است. از طرز تعريف کردنش معلوم می شود از نويسندگانی نيست که بنشيند ژست بگيرد، ادا در بياورد که دارد قصه می نويسد. قصه بودن يا نقش بودن را در سفری از شيراز به تهران، توی يک تعميرگاه ماشين در اصفهان وقتی منتظر تعمير اتومبيلش بوده نوشته است. هر چند که مسايل فکری درون قصه قبلاً در ذهنش حل شده بوده و بعداً هم تکميل شده اما دست کم اسکلت قصه را توی همان تعميرگاه نوشته است، جايی که اصلاً برای قصه نويسی مناسب نيست. حواسش بيشتر از نويسندگی متوجه مطالعه و عشق به هنر؛ فيلم و موزيک و نقاشی بوده است. از قديم چندان به موسيقی علاقه داشته که صادق هدايت که عشقش به موسيقی معروف است، گاهی از او "صفحه" قرض می کرده است.

نثر گلستان بيشتر از خود او شهرت دارد و اين شايد از آن روست که از معاصران او تنها کسی است که قادر است زبان مردم کوچه و بازار را با نت موسيقی بنويسد. گلستان از همان ابتدا و بويژه از کتاب دوم سوم خود خالق زبان و سبک بيان خاص خود شد، زبان و سبکی که پرخون و جوشنده است، پر تحرک، زيبا و افسون کننده است. هنوز هم در نوشتن بيداد می کند. تکه هايی از برخوردها در زمانه برخورد را که برای من خواند فوق العاده بود. نه فقط به لحاظ محتوا که به لحاظ نثر هم فوق العاده بود. بی آنکه بدانم آنهمه زيبايی از کجا می آيد از شنيدن آن به وجد می آمدم. اما خود او را به نثر اعتقادی نيست. "نثر من چيست؟ اگر فکری که می خواهم توی آن بگذارم نباشد، اين پس و پيش بودن کلمات به درد عمه من می خورد".

با آنهمه حساسيتی که به شعر و به نثر دارد نمی توانم بفهمم تواضع می کند يا در می رود. توضيح می دهد که نمی خواهد از زير سوالم در برود اما توضيحش مرا قانع نمی کند، شايد برای آنکه من شيفته نثر او هستم و نمی توانم قبول کنم که او با نثر خود، بی اعتنا برخورد می کند. البته او تقريباً به چيزی از اين قبيل اعتقاد ندارد، چنانکه به قصه هم. نويسنده ای که آنهمه قصه نوشته و از بهترين های روزگار ماست، می گويد "من به قصه اعتقاد ندارم. قصه اگر با واقعيت تطبيق نکند که به درد نمی خورد، اگر هم واقعيت هست پس چرا خود واقعيت را ننويسيم".


۱ - کاوه گلستان، خبرنگار عکاس که در ۱۳ فروردين ۸۲ در آغاز حمله آمريکايی ها به عراق در کردستان عراق در انفجار مين کشته شد.

۲ - برخوردها در زمانه برخورد - نام کتاب چاپ نشده ای از ابراهيم گلستان.

۳ - سی سال و بيشتر با اخوان، مجله دنيای سخن، شماره ۳۵ .

۴ - نقد ابراهيم گلستان بر فيلم خاک کيميايی که با عنوان سير سقوط يک امکان در هشتم خرداد ۱۳۵۳ در روزنامه آيندگان چاپ شد و بعدها در کتاب گفته ها.

 
 
خانه سياه استسينمای ايران
نگاهی به فيلمهای مستند "يک آتش" و "خانه سياه است" به مناسبت انتشار نسخه DVD اين دو فيلم در فرانسه
 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران