BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 18:03 گرينويچ - سه شنبه 15 مارس 2005
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
نگاهی گذرا به چند شعر بهارانه
 

 
 
بهار بيرون، در درون باز می تابد. تيرگی رامی تاراند و رخوت را از احساس و انديشه می زدايد
بهار بيرون، در درون باز می تابد. تيرگی رامی تاراند و رخوت را از احساس و انديشه می زدايد
بهار که فرا می رسد، شادابی و سرزندگی را تنها به درخت و سبزه و گل ارمغان نمی کند دل و جان انسان را نيزمی شکوفاند. اگر همه غم های عالم بر دل آدمی نشسته باشد، به رنگ و بوی بهار پالوده می شود و نيروی تازه ای می گيرد که از نو برخيزد و "شيشه غم" را به سنگ بکوبد.

بهار بيرون، در درون باز می تابد. تيرگی رامی تاراند و رخوت را از احساس و انديشه می زدايد. بی جهت نيست که شاعران، نقاشان و نغمه سازان دلبسته بهار می شوند. تاريخ هنر جهان آئينه تمام نمای پيوند جان آفرينندگان و رستاخيز بهاری است.

فرهنگ ايران نيز چنين است. به ويژه ادبيات، و در آن ميان شعر فاخر بالنده ايران سرشار از جلوه های دل انگيز بهاری است. در درازای هزار و صد سال زندگی شعر تکوينی يافته ايران، شاعری را نمی توان يافت که آرزوی بهار را در دل نپرورده باشد. به پيشبازش نرفته و نفس در نفسش باشد. دستاورد های بهاری از درخت و سبزه و گل و ابر و باران و نسيم، ادبيات شاعرانه ما را رنگين و عطر آگين ساخته است.

بهار اگر در شعر کهن ايران بيشتر به خاطر طراوت و خرمی ستوده می شود، در شعر نو علاوه بر آن، بار نمادين معنايی پيدا می کند. بهار رستاخيز طبيعت است و می تواند نهاد دگرگونی های اجتماعی نيز باشد. بهار زندگی ساز است، دشمن مرگ و تباهی است پس می تواند نماد برجسته ای برای مبارزات آزاديخواهانه باشد.

درخت نشاط بالندگی است و باران نشانه بارآوری اين "معنا"های نمادين اگرچه قطعی نيستند و ممکن است از شعری به شعر ديگر جا عوض کنند. ولی مجموعه آنها و پيوندهای متنوعی که ميانشان بر قرار می شود، بر غنای محتوای شعر می افزايد. اين نمادها، علاوه بر آن که چشم انداز معنايی - و از اين راه - زيبا شناختی شعر را می گستراند، در برابر "سانسور" نيز به ياری شاعران می آيند. همين نمادها و نشانه ها، در برداشت و تفسير تازه از شعر کهن ايران به کار گرفته می شود و محتوای آن ها را "روزآمد" می کند.

اگرچه سر آغاز شعر نو در ايان به نام "نيما" ثبت شده است. ولی دفينههای نو انديشی در شکل و نيز در محتوای شعر را بايد در سالهای پس ار مشروطيت جستجو کرد. در "بهاريه" های پس از مشروطه اگرچه تصويرپردازی های سنتی حفظ می شود ولی "گوشه و کنايه" های سياسی و اجتماعی نيز برای خود جای چشمگيری پيدا می کنند.

اين کنايه ها البته گاه چنان عريان می آيند و می روند که چيزی را برای تبديل شدن به نماد باقی نمی گذارند. با اين همه نشان می دهند که توانايی تبديل شدن به نماد را دارند. چيزی که به درد آينده نه چندان دور می خورد!

در بهاريه ای از بهاريه های پر شمار "محمد تقی بهار" (ملک الشعرا)، بهار آئينه پريشان حالی های وطن می شود:

لاله خونين کفن از خاک سرآورده برون
خاک، مستوره قلب بشر آورده برون
نيست اين لاله نوخيز که از سينه خاک
پنجه جنگ جهانی، جگر آورده برون!
يا که بر لوح وطن خامه خونبار بهار
نقش از خون دل رنجبر آورده برون!

در استبداد سياسی دوران پهلوی ها و پس از آن، بازار نمادهای شاعرانه رواج و رونق پيدا می کند. شمار روز افزون نمادهای - غالبا - خودجوش ، اگرچه بر ارزش های زيبايی شناسانه شعر می افزايد، ولی سبب پيچيدگی فهم محتوای آن ها می شود.

با اين همه، شعر نوی ايران شکوه و غنای خود را به ويژه در دو دهه سی و چهل قرن خورشيدی، از همين تنوع و پيچيدگی نمادها به دست می آورد. البته اين حرف بدان معنا نيست که شعر نو يکسره از بهاريه های "خالص" خالی است. از اين دست نيز نمونه ها بسيار است. در اين گونه بهاريه ها نيز تاثير فضای تنفسی شاعر را می توان در برخورد او با "بهار" دريافت.

فريدون توللی صبح درخشان بهاری را "غمناک" می نامد، هر چند که آن را کار سازترين سرچشمه الهام خود به شمار می آورد:

زنبق آسا، برد و عطر افشان و مست
شعر شادابم دميد از باغ راز
بر نوک انگشتان گرم
نغمه از دل پای کوبان تا به ساز

شعر "نادر نادرپور" نيز به افسون بهار آغشته است. در "خطبه بهاری" خود آن را "مسيح تازه نفس" می نامد که"مردگان نباتی" را "به يمن معجره ای" رشگ زندکانی می سازد. پيامبری است که "آتش نارنچ راز شاخه سبز" به يک نسيم بر می افزود و برای آن که "قبيله خورشيد را بکوچاند"، "شکاف در رل امواج نيل شب" می افکند.

نادرپور در ميان غزلهای اندک خود، بهاريه تلخ دلگرفته ای به نام "مرثيه بهاری" دارد که سرشار از لحظه های ناب شعری است. شاعر گويی در کويری افتاده، درسکوت شب ايستاده و در حسرت جرعه بارانی است که بوی نوبهاران را داشته باشد.

تصويرهای درخشان شعر، گويی روزگار همه مارا بازمی تاباند:

شب چنان سنگين فرود آمد که يک تن جان نبرد
تاخبر از کشتگان، زی سوگواران آورد
چشمه پنهان گشت و ما در تيرگی پنهان شديم
خضر بايد تا نشان از رستگاران آورد

"کاش" ها يکی پس از ديگری در دل شاعر می رويند: کاش خورشيد بيداری بر آيد و سلام "هوشياران" را به "شب مستان" برماند. کاش حتی "برقی از" نعل اسبی به سواره بر جهد و جای "بانگ سواران" را بگيرد. شاعر ولی می داند که که تحقق اين "کاش" ها زمينه های ديگری می خواهد. برای آن که "شمع سرخ لاله ها روشن شود" بايد"مشعل از برق کوهستان" فراهم آورد:

گرنه توفان بلا بر خيزد از آفاق روز
ابر بر حمت که گذر بر کشتزاران آورد؟

آرمانگرايان

هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سايه) از تواناترين شاعران آرمانگرای نماد پرداز است

نمادهای بهاری شايد بيش از همه به شاعران "آرمانگرا" ياری رسانده اند. برخی از اين آرمانگرايان که بيشتر به گروه های چپ وابسته اند، در جنگ و گريز با سانسور، اين توانايی را يافته اند که "ممنوعه" ها را در لابلای نمادهای بهاری پنهان کنند. بی آنکه پايشان در ورطه "شعار" بلغزد. و آنها که اين توانايی را نداشته اند - که آسان هم به دست نمی آيد - شعر شان در زير چکمه شعار له و لورده شده است.

هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سايه) از تواناترين شاعران آرمانگرای نماد پرداز است. او چه در غزل و چه در کارهای نو لحظه ای از انديشه به " هدف " غافل نمی ماند و در عين حال "جوهر شعری" را با ظرافت تمام چون شيشه ای در بغل سنگ نگاه می دارد.

"بهارغم انگيز" او يکسره به ياری نمادهای بهاری آفريده شده است. شعر اگر چه در نخستين سال های سی سروده شده ولی حرف ها و نمادها آن چنان شمولی دارند که تا امروز ما را - و چه بسا بهارهای آينده را- در خود می پوشانند!

بهار می آيد ولی نه گل و نسرين می آورد و نه بوی فروردين. پرسش اصلی شاعر اين است:

"چه افتاد اين گلستان را، چه افتاد
که آئين بهاران رفتنش از ياد؟"

و چراهای بسيار ديگر : "چرا خون می چکد از شاخه گل"، " چرا سر برده نرگس در گريبان" و يا "چرا مطرب نمی خواند سرودی؟"

شايد "بهار غم انگيز" را وصف می کند ولی مغلوب آن نمی شود. "آرمان" با "اميد" زنده می ماند:

بهارا زنده مانی زندگی بخش
به فروردين ما فرخندگی بخش
مگو کاين سرزمين شوره زار است
چو فردا در رسد رشگ بهار است
بهارا باش کاين خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
ميان خون و آبش ره گشائيم
از اين موج و از اين توفان برآئيم
به نوروز دگر هنگام ديدار
به آئين دگر آيی پديدار

البته پنجاه سالی از بهار غم انگيز سايه می گذرد و ظاهرا همچنان بايد در انتظار نوروز ديگر ماند!

شايد در ميان شاعران معاصر هيچکس چون فريدون مشيری دلباخته بهار نباشد

شايد در ميان شاعران معاصر هيچکس چون "فريدون مشيری" دلباخته بهار نباشد. از سر همين دلباختگی است که او نام دختر دردانه خود را نيز "بهار " نهاده است. مشيری را نيز می توان شاعری آرمانگرا ناميد، ولی آرمانگرايی "اخلاقی".

او پيش از هر چيز به انسان و سرنوشتی که خود برای خود فراهم می آورد، می انديشد. ناهنجاری ها از رفتارهای او برمی خيزد. قلب اوست که کينه می ورزد و دست های اوست که می کشد و تا چنين است، سخن گفتن از "بهار" بی معناست:

وقتی پرنده ها همه خونين بال
ترانه ها همه اشک آلود
ستاره ها همه خاموشند
حتی هزار باغ پر از گل نيز بهار نمی شود

و شاعر در می ماند که چگونه "در فضای تنگ بی آواز" کبوترهای شعر خود را پرواز دهد. مشيری اينها رامی گويد، ولی آن چنان دلبسته بهار است که در آستانه فرا رسيدنش "با شمع و نرگس و چراغ و آينه نوروز را به خانه خاموش" می برد. او انديشه های بهاری خود را به صورت آموزه هايی در می آورد تا بتواند به ياری آنها با همه دلمردگی های زمستانی مقابله کند:

چگونه خاک نفس می کشد؟ بينديشيم!
زمين به ما آموخت
ز پيش حادثه بايد که پای پس نکشيم
فکر کم از خاکيم؟ زمين نفس کشيد
چرا ما نفس نکشيم؟!

شکستن زمهرير و شکافتن زهره سنگ راچه کسی باور می کرد؟ کسی يقين نداشت که "باغ دوباره بخندد" ولی اينک "شکوه رستن" و "رهايی" را می بينيم.

بهار آن چنان در شاعر سرمستی می آفريند که شيشه غم را پيش ار آن که "هفت رنگش" هفتاد رنگ شود به سنگ می گويد و مجذوبانه چشم به آفاق دور می ورزد.

خوش به حال غنچه های نيمه باز - شعر از فريدون مشيری

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی بکام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 
 
ماهیصفحه ويژه نوروز
آلبوم عکس، آئين ها و مراسم نوروزی، جشن نوروز در کشورهای مختلف و ...
 
 
.ترانه های بهاری
بهار و جلوه های دل انگيز آن در شعر و موسيقی ايران
 
 
مطالب مرتبط
 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران